داستان کوتاه با حرف ب
اگه دنبال یه راه شیرین و بامزه برای یاد دادن حرف ب به بچههای مدرسهای هستی، این مجموعه داستان کوتاه دقیقاً همونه که میخوای! توی این مقاله، یه عالمه داستان بانمک و ساده داریم که همشون با حرف ب شروع میشن؛ مثل بز باهوش، بابای بامزه، بادکنک بنفش و کلی قصهی دیگه که هم آموزشیه، هم سرگرمکننده. هدفمون اینه که بچهها بدون اینکه حس کنن دارن درس میخونن، کمکم با حرف ب آشنا بشن و عاشق خوندن بشن.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
7 داستان کوتاه با حرف ب
در ادامه بهتون 7 داستان کوتاه با حرف ب رو ارائه میدیم.
داستان ببعی و باغ بامزه ی بابا بزرگ
روزی روزگاری، یه برهی بازیگوش و بامزه بود به اسم ببعی. ببعی توی یه باغ بزرگ و پر از درخت و بوته، کنار بابابزرگ مهربونش زندگی میکرد. بابابزرگ، باغبون باسلیقهای بود و همیشه به باغچههاش میرسید. توی باغ، پر از بوتهی بلوبری، بادمجون، بنفشه و بید بود. صدای بلبلها هم همیشه توی باغ میپیچید.

یه روز صبح، ببعی با بوی بینظیر بربری داغ که بابابزرگ توی بخاری کوچیکش پخته بود، بیدار شد. چشمهاشو مالید و گفت:
«بهبه! چه بویی! بابابزرگ، بیا یه لقمه بربری بده بهم!»
بابابزرگ خندید و گفت:
«ببعی جون، اول باید بری بوتههای بلوبری رو بیاری تا باهاشون مربا بپزیم. بعد بربری میخوریم!»
ببعی با یه سبد بزرگ، بدو بدو رفت سمت باغ. توی راه با بز بلندقامت همسایه که اسمش بهرام بود، روبهرو شد.
بهرام گفت:
«برو ببعی! به بخت خودت برو. بلوبریا امروز برق میزنن!»
ببعی خندید و گفت:
«باشه بهرام! با بلوبری برمیگردم، بعد با هم بربری میخوریم!»
رسید به بوتههای بلوبری. یه عالمه بلوبری برقبرق میزد. ببعی با دقت، بلوبریها رو توی سبد گذاشت. توی راه برگشت، چشمش به یه بازی بامزه افتاد. چند تا بلدرچین با برگای بید، بازی “بپر بپر” میکردن. ببعی هم برای چند دقیقه باهاشون بازی کرد، بعد دوباره برگشت پیش بابابزرگ.
بابابزرگ گفت:
«آفرین بر ببعی باهوش! بیا حالا با هم مربا بپزیم.»
بابابزرگ بلوبریها رو توی قابلمه ریخت. بخار بلند شد و بوی خوش بلوبری همه جا رو برداشت. بعد از پخت مربا، دو تایی نشستن کنار بخاری، با نون بربری، مربای بلوبری رو خوردن.
ببعی گفت:
«بهبه! این بهترین بربری عمرم بود!»
بابابزرگ لبخند زد و گفت:
«ببین ببعی، با بردباری و کمک به بقیه، بهترین چیزا نصیبت میشه.»
ببعی سرشو تکون داد و گفت:
«باشه بابابزرگ، از این به بعد همیشه با بردباری کارامو انجام میدم. حالا بریم با بهرام بازی کنیم؟»
بابابزرگ گفت:
«برو عزیزم، برو بازی کن، اما یادت نره همیشه مهربون باشی!»
و ببعی با دل خوش و شکم سیر، بدو بدو رفت سمت بازی با بهرام و بلدرچینا…
داستان بامبو، ببری که بلد نبود بترسه
توی یه باغِ بزرگ و بکر، ببر کوچولویی به اسم بامبو زندگی میکرد. بامبو نه تنها بامزه بود، بلکه بسیار بازیگوش هم بود. با اینکه همهی ببرای باغ از بارون، باد یا حتی برگهای بلند بامبو میترسیدن، بامبو بلد نبود بترسه!

یه روز صبح، بامبو با بوق بلبل بیدار شد. بالشو برداشت، بوس کرد و گفت:
«باید برم دنبال بازی!»
باباش گفت:
«بامبو! بدون صبحونه نباید بری بیرون! بیا بخور ببین چقد خوشمزهست! بلال، برشتوک، با یه لیوان بزرگ بابونه!»
بامبو با بیحوصلگی گفت:
«باباجون، بعد بازی میخورم!»
باباش گفت:
«بازی با شکم بیبنزین فایده نداره! بیا بشین، بزن به بدن!»
بعد از خوردن صبحونه، بامبو با بپر بپر، رفت سمت بوتههای بامبو. اونجا با دوستاش، ببری به اسم بیتا و بوزینهای به اسم بوبو بازی میکردن. بازی مورد علاقهشون «بپر بالا، بخند بلند» بود!
همین موقع، صدای برق و باد بلند شد. بیتا گفت:
«بامبو! بریم قایم شیم، این باد بده!»
بوبو هم با بغض گفت:
«بله! بارون میاد! بیا بریم به پناهگاه!»
ولی بامبو گفت:
«بیاین بازی بسازیم! بریم دنبال برگ، بخوابیم زیر بوته، بعد با برگا برا خودمون پتو ببافیم!»
بیتا و بوبو با تعجب به بامبو نگاه کردن. بامبو با برگای بامبو، برای هر کدومشون یه پتوی بامزه بافت. بعد هم با یه بسته بیسکوییت که توی کیف برزنتیش بود، بساط کوچیکی پهن کرد. بوبو گفت:
«بهبه! بامبو، تو بهترین دوستی!»
بیتا گفت:
«بله واقعاً! بلد بودی از بدترین وضعیت، بهترین بازی بسازی!»
اون شب، زیر بارون و باد، بچهها با پتوی بامبو خوابیدن و توی دلشون گفتن:
«با بامبو، بودن بهترین حال دنیاست!»
از اون به بعد، هر وقت بیتا یا بوبو میترسیدن، بامبو باهاشون بازی بلد میکرد، براشون بگوبگو میگفت یا براشون بالش کوچولو با برگ میساخت!
داستان ببعی و بازی بزرگ بامزه
توی یه باغچهی باصفا، برهای به اسم ببعی با بابابزرگش زندگی میکرد. ببعی سفید، بامزه و بانمک بود. هر روز با بز بز قندی، بلبل و بوقلمون بیحال بازی میکرد. بازی کردن، بهترین بخش روز ببعی بود.

یه روز صبح، بابابزرگ ببعی با بوق بلبل بیدار شد و گفت:
«ببعی! بلند شو، بیا برات بازی جدید ساختم!»
ببعی با ذوق بالا پرید و گفت:
«بازی؟ چه بازیای بابابزرگ؟»
بابابزرگ گفت:
«اسم بازیه، بازی بزرگ بامزه! باید بری بین بوتهها، برگای بنفشه، بلوط، بادمجون، بلوبری و بادبزن پیدا کنی! بعدش باهاشون باید یه تابلو بچسبونی!»
ببعی با بغل گرفتن بابابزرگ گفت:
«بهبه! بازی به این باحالی ندیده بودم!»
ببعی بدو بدو بین بوتهها رفت. اول چند برگ بزرگ بلوط پیدا کرد، بعد بلوبریهای برقبرق زن، بعد بادمجون بامزهی بنفش. بز بز قندی هم با ببعی همراه شد.
بز گفت:
«ببعی! بازم بگردیم؟ بریم سمت بوتههای بلند؟»
ببعی گفت:
«بله بریم! باید بادبزن هم پیدا کنیم!»
با هم بین برگا گشتن تا بالاخره بادبزنی چوبی و قدیمی زیر بتهها پیدا کردن. ببعی گفت:
«بهبه! بریم بچسبونیمشون روی برگه بزرگ!»
برگشتن پیش بابابزرگ. بابابزرگ با برچسب، برگا و بادبزن رو به تابلوی بزرگ چسبوند. ببعی گفت:
«بابابزرگ! ببین چه باحاله! تابلو پر از حرف ب شده!»
بابابزرگ لبخند زد و گفت:
«بارکالله ببعی! بلد شدی با بازی هم یاد بگیری، هم بخندی!»
همون موقع، بلبل اومد و با بوق بلند خوند. ببعی گفت:
«بابابزرگ! حالا بیایم به بلبل بگیم برامون بخونه تا باهاش برقصیم؟»
بابابزرگ گفت:
«بله عزیزم! برقص، بخند، بازی کن، فقط بدون که یاد گرفتن هم میتونه بامزه باشه!»
ببعی با بز بز قندی و بلبل، توی باغچه با برگا و بادبزن و بلوبری، بازی بزرگ بامزهشون رو ادامه دادن. از اون روز به بعد، هر روز با حرف «ب» بازی میکردن و چیزای جدید یاد میگرفتن.
داستان ببری به اسم بلال
توی یه باغ بزرگ و سبز، یه ببر بچه به اسم بلال زندگی میکرد. بلال یه ببر بازیگوش و بامزه بود که از صبح تا شب دنبال بازی، بپر بپر، بوییدن بوتهها و بلعیدن بلال بود!

بلال با باباش، ببر بزرگ و بامرامی به اسم بهرام، توی باغ میچرخید. بهرام به بلال یاد داده بود که باید بلد باشه از طبیعت باغ مراقبت کنه، بوتهها رو نشکنه، با بلبلها بجنگه نه، بلکه بخنده!
یه روز صبح، وقتی بلال با بوق بلبل بیدار شد، با خودش گفت:
«بذار برم بیرون ببینم بقیه بچهها کجان، شاید بازی بلد جدیدی پیدا کنیم!»
بلال بدو بدو به سمت بوتههای بامبو رفت. اونجا با دوستاش بز کوچولو، بلدرچین بازیگوش و بوقلمون بیحال روبهرو شد. بلال داد زد:
«بچهها! بازی بلدین؟ بیاید با هم بازی کنیم!»
بز گفت:
«بریم بگردیم ببینیم توی باغچه بادمجون و بلال پیدا میشه یا نه، بعد یه بازی باهاشون بسازیم!»
همه باهم رفتن سمت باغچه. بین برگها، بلال چند تا بادمجون بنفش پیدا کرد. بلدرچین گفت:
«بهبه! بفرما بازی بادمجونی! بندازیم بالا، بگیریم، ببینیم کی بلدتره!»
بازی بالا انداختن بادمجون شروع شد. هر کی بادمجون رو بندازه بالا و بگیره، یه برندهست. بلال بالا انداخت، برگشت، بادمجون رو با پشت پا گرفت! همه زدن زیر خنده و گفتن:
«باریکلا بلال! بلدیاااا!»
بعد از بازی، همه خسته و تشنه شدن. بلال گفت:
«بیاید بریم پیش بابابزرگم، براش بلوبری بردیم، شاید برامون آب بلوبری درست کنه!»
بابابزرگ با دیدن بلوبریها گفت:
«بچههای باحال! بیاید تو، براتون آب بلوبری با نبات درست کنم، با بربری تازه بخورید!»
همه با لبای بنفش، لیوان به دست، نشستن دور هم و گفتن:
«بابابزرگ، شما بهترین بابابزرگ باغی!»
اون روز، بلال فهمید که بلد بودن فقط بازی بلد بودن نیست، بلکه باید بلد باشی با بقیه بخندی، کمک کنی، و بهترینِ خودت باشی.
داستان ببری و بامبوی بانمک
توی یه دهکدهی دور، وسط یه باغ بزرگ و سبز، یه ببر بچهی بامزه زندگی میکرد که اسمش ببری بود. ببری بازیگوش، باذوق و همیشه دنبال چیزای بامزه بود.

یه روز صبح، ببری با صدای بوق بلبل باهوش از خواب بیدار شد. بالشو بغل کرد، خمیازه کشید و گفت:
«بهبه! چه صبحِ باصفایی! باید برم بیرون ببینم چه بازی بامزهای پیدا میشه!»
ببری بدو بدو رفت سراغ باغ بامبو که پشت باغچهی بابابزرگش بود. تو راه، با دوستاش بز ببعی و بوقلمون بیکار روبهرو شد. بز گفت:
«ببری! بیا بازی کنیم! بیا بریم دنبال برگای بنفش!»
ببری با ذوق گفت:
«بریم! بعدش هم بریم بلوبری بچینیم، ببریم برای بابابزرگ!»
بچهها بین بوتهها، دنبال برگ و بلوبری گشتن. بلبل از بالای بید، براشون آواز میخوند. بوقلمون یه بوتهی بنفشه پیدا کرد و داد زد:
«ببینین بچهها! برگای بنفش پیدا کردم!»
بلال، پسر بغلدستیشون، با یه بادکنک بزرگ قرمز اومد و گفت:
«بفرمایید بادکنک! بگیریم و بدوییم، ببینیم کی بالا نگهش میداره!»
بازی بادکنکی شروع شد. ببعی بادکنک رو بالا انداخت، ببری گرفتش و با بوقلمون دوید تا به بید رسیدن. زیر بید، نشستند روی برگا، و نفسی تازه کردن.
ببری گفت:
«بچهها، بیاید بلوبریا رو ببریم پیش بابابزرگم، بگیم برامون مربا بپزه!»
همه با سبدای پر از بلوبری، راه افتادن سمت خونهی بابابزرگ. بابابزرگ با دیدن سبد، لبخند زد و گفت:
«بهبه! بچههای بامحبت! بیا بفرمایید داخل، براتون مربای بلوبری درست کنم، با بربری داغ بخوریم!»
تو خونه، بوی بلوبری پخش شد. بچهها دور بخاری نشستن، مربا رو با نون بربری خوردن و کلی خندیدن. بابابزرگ گفت:
«ببری جان، بلد شدی هم بازی کنی، هم بخشنده باشی. باریکلا!»
اون شب، ببری با دلِ خوش، برگشت خونه و با خودش گفت:
«با دوستا، بازی و بخشش، بهترین بخش زندگیه!»
داستان ببعی، بزغاله ی باهوش باغ بالا
توی یه ده کوچیک و باصفا، یه بزغالهی بامزه به اسم ببعی زندگی میکرد. ببعی توی یه باغ بزرگ به اسم باغ بالا با بابابزرگ و بز مهربونش بِهناز روزاشو میگذروند.

ببعی عاشق بازی، بالا و پایین پریدن و بوییدن بوتهها بود. هر روز صبح با صدای بوق بلبل باغ بالا بیدار میشد، بالشتشو بغل میکرد و میرفت بیرون دنبال بازی و بپر بپر.
یه روز، بابابزرگ صداش کرد و گفت:
«ببعی جون، بیا ببرمت بازار بقالباشی. باید برام بادمجون، بلال، بلوط و برنج بخری. بلد باشی خرید کنی یا نه؟»
ببعی گفت:
«بلدم بابابزرگ! با ببعی بفرست، بیبرگشت نمیمونم!»
بابابزرگ یه بستهی پارچهای بست به پشت ببعی و گفت:
«بفرما! برو، به بقال بگو بابابزرگ فرستاده. بدون برگشت، بازی یادت نره، ولی با بقال بپرس و درست بخر!»
ببعی بدو بدو راه افتاد. تو راه، با بلبل، بز باوفا و بچهخرگوش به اسم بامبی سلام و علیک کرد. بعد رسید به بازار.
بقال با دیدن ببعی گفت:
«بهبه! ببعی باغ بالا! بفرما ببینم چی میخوای؟»
ببعی با دقت گفت:
«بادمجون براق، بلال بلند، بلوط بزرگ و برنج باسماتی، با برگهی بابابزرگ.»
بقال خندید و گفت:
«باریکلا! بچهی باهوش! بیا بگیر، ببَر برای بابابزرگت.»
ببعی با بسته برگشت. تو راه، با بزغالههای بازیگوش روبهرو شد. گفتن:
«ببعی! بازی بلد نیستی؟ بیا با ما بازی “بپر بپر با برگ” بازی کنیم!»
ببعی گفت:
«باشه، ولی بعدش باید برگردم باغ. بابابزرگ منتظر بستهست.»
بازی کردن، خندیدن، بالا پریدن، بعد هم برگشت سمت باغ بالا.
بابابزرگ با دیدن ببعی گفت:
«آفرین ببعی! باهوش، باادب، باانگیزه! بلد شدی هم بخری، هم بازی کنی، هم به موقع برگردی!»
ببعی خندید و گفت:
«با بابابزرگ، بلد میشم بهترین باشم!»
اون شب، توی بخاری، بابابزرگ با بادمجون و بلال و برنج، براتری درست کرد که بوی بهشت میداد. ببعی لقمهای برداشت و گفت:
«بهبه! بخور بخور با بابابزرگ، بهترین بخش روزه!»
داستان ببعی، بلبل و بادکنک بنفش
توی یه روستای پر از باغ و بوته، یه برهی بازیگوش به اسم ببعی زندگی میکرد. ببعی توی یه باغ بزرگ کنار بابابزرگ و بزبز قندی روزاشو میگذروند.

ببعی عاشق بادکنک، بلبل، بلال و بپربپر بود! هر روز صبح با صدای بلبل باهوش باغ بیدار میشد، بلوزشو میپوشید، با برس پشماش رو مرتب میکرد و بدو بدو میرفت دنبال بازی.
یه روز، بابابزرگ صداش کرد و گفت:
«ببعیجون! بیا بستهی بلوبری رو ببر بده به بقال، برات بربری بده، بعد بیا ببرمت باغ بهار.»
ببعی گفت:
«بله بابابزرگ! بلد شدم برم بازار و برگردم، بدون بُرو برگرد!»
ببعی بسته رو برداشت و بدو بدو راه افتاد سمت بازار. تو راه، با بز بازیگوش به اسم بنفشه روبهرو شد.
بنفشه گفت:
«ببعی! بیا با بادکنکم بازی کن! ببین چه بادکنک بنفش بامزهای دارم!»
ببعی گفت:
«بذار بسته رو برسونم به بقال، بعد بیام بازی کنیم!»
رسید به بازار. بقال با دیدن ببعی گفت:
«بهبه! ببعی باغ بالا! بستهی بلوبری رو آوردی؟»
ببعی گفت:
«بله بقالجون! ببین، بابابزرگ گفته بدم، شما بربری بدی!»
بقال خندید و گفت:
«باریکلا! بچهی باادب و باهوش! بیا، اینم بربری تازه و داغ.»
ببعی بربری رو گرفت، برگشت سمت باغ. تو راه، بنفشه منتظرش بود. با هم نشستند زیر بید بلند، بادکنک بازی کردن، بعد بربری رو با هم خوردن. بلبل هم اومد و براشون آواز خوند.
بنفشه گفت:
«ببعی، بلد بودی قول بدی، بری، کارتو بکنی و برگردی! باریکلا!»
ببعی گفت:
«با بابابزرگ یاد گرفتم. بابام میگه بچه باید باادب، بااحساس و باکفایت باشه!»
اون روز، بعد از بازی، ببعی و بنفشه رفتن سمت باغ بهار. بابابزرگ با بوق خوشحال گفت:
«بچههای باصفا، بفرمایید! بیاید با هم بلبلبازی کنیم و بعد، برای بلدرچینای باغ برنج ببریم.»
بچهها گفتن:
«بهبه! بهترین روز، روزییه که با بابابزرگ باشیم!»
و اینطوری، ببعی با بربری، بادکنک، بازی، بلبل و بخشش، یاد گرفت حرف ب یعنی بامزه بودن، باادب بودن و بخشنده بودن.
دیدگاهتان را بنویسید