داستان کوتاه درباره پروانه

5 داستان کوتاه درباره پروانه + عکس

پروانه فقط یه حشره‌ ظریف و رنگارنگ نیست؛ گاهی یه نشونه‌ست، یه نماد برای تغییر، رهایی یا حتی رفتن به دل ناشناخته‌ها. توی این مجموعه داستان کوتاه درباره‌ی پروانه، با روایت‌هایی روبه‌رو می‌شیم که هر کدوم از یه زاویه‌ خاص به زندگی، احساسات و دگرگونی نگاه می‌کنن. هر داستان یه تکه از پازل آدم‌هاست که تو مسیر زندگی مثل پروانه‌ای از تاریکی پیله به سمت نور میرن.

شما می تونید مجموعه داستان برای امام علی که خیلی جذاب هستن رو از مقاله مربوطه بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه درباره پروانه

در ادامه به 5 داستان کوتاه درباره پروانه بسیار جذاب رو بهتون ارائه میدیم.

داستان پروانه های زیر نور چراغ نفتی

دم غروب بود. صدای اذون از ته کوچه می‌اومد، بوی نون سنگک تازه، با صدای بچه‌ها که وسط خاک کوچه بالا و پایین می‌پریدن، قاطی شده بود. اما واسه مهتاب، همه‌ی اینا فقط یه قاب بود، یه تصویر بی‌صدا. اون لب پنجره‌ی چوبی قدیمی خونه‌ی مادربزرگ نشسته بود و به یه پروانه‌ی سفید نگاه می‌کرد که دور چراغ نفتی می‌چرخید.

داستان پروانه های زیر نور چراغ نفتی

مهتاب، دختری ساکت و خیال‌پرداز بود. از اون بچه‌هایی که بیشتر از اینکه دنبال بازی باشن، دنبال فکر کردن بودن. همیشه با دفتر نقاشیش گوشه‌ای می‌نشست و دنیا رو جور دیگه‌ای می‌کشید. اون شب هم با خودش گفت: “این پروانه چرا انقدر دور چراغ می‌چرخه؟ نمی‌سوزه؟ خسته نمیشه؟”

چراغ نفتی زرد و نارنجی نور می‌داد. نورش یه جوری بود که همه‌چی رو گرم‌تر نشون می‌داد، حتی دل آدما رو. مهتاب بلند شد، یواش یواش رفت سمت چراغ. مامان‌بزرگ صداش کرد: “مهتاب، عزیز دلم، مواظب باش نسوزی.” اما مهتاب انگار چیزی شنیده باشه که بقیه نمی‌شنیدن. انگار صدای پروانه رو شنیده باشه. صدایی که گفت: “بیا با من بیا، بریم یه جایی که هیچ‌کس خیال نمی‌کنه وجود داره.”

مهتاب پلک زد. پروانه یه دور دیگه زد و رفت سمت در نیمه‌باز حیاط. مهتابم دنبالش. هوا خنک بود و بوی شب‌بو توی کوچه پخش شده بود. کوچه تاریک بود، اما پروانه نور داشت. هر جا که می‌رفت، یه ذره نور می‌افتاد زمین. مهتاب، که دمپایی‌های کوچیکش هی لق می‌زدن، رفت دنبالش.

همین‌طور که راه می‌رفتن، پروانه گاهی یه جا می‌ایستاد، انگار بخواد چیزی نشون بده. اول یه باغچه خشک و ترک‌خورده که وسطش یه گل سرخ تازه سبز شده بود. بعد یه دیوار ترک‌خورده که روش با خط بچه‌گانه نوشته شده بود: “بابا برگرد.” مهتاب دلش ریخت. اون جمله شبیه دست‌خط خودش بود. یه‌دفعه یادش افتاد سال پیش، وقتی باباش برای کار رفته بود جنوب و چند ماه برنگشته بود، همون جمله رو با ذغال رو دیوار حیاط نوشته بود.

پروانه دوباره پر زد، این‌بار سمت یه پنجره که شیشه‌ش شکسته بود. مهتاب سرک کشید تو. یه پسر کوچیک، با چشم‌های گرد و صورت خاکی، نشسته بود کنج اتاق و با یه قوطی کبریت بازی می‌کرد. پروانه رفت نشست رو دستش. پسره لبخند زد. مهتاب دلش خواست بره تو و باهاش حرف بزنه، ولی نمی‌تونست. یه چیزی بینشون بود، شبیه یه پرده نازک از باد. فقط نگاه کرد، آروم گفت: “اسم تو چیه؟”

جوابی نیومد، اما پروانه پرید دوباره سمت مهتاب. این‌بار بال‌هاش می‌درخشیدن. مهتاب حس کرد دیگه تو کوچه‌ی خاکی خودشون نیست. دور و برش پر از پروانه شده بود. انگار هزار تا خیال رنگی باهم پر کشیده باشن. تو دلش یه چیزی گفت: “پروانه‌ها، قصه‌های ناگفته‌ی آدمان.”

صبح، وقتی مامان‌بزرگ در حیاطو باز کرد، مهتاب رو دید که رو پله نشسته، دفتر نقاشیش بغلشه و تا نصفه پر از تصویرای پروانه و گل و بچه‌هایی بود که لبخند می‌زدن. مامان‌بزرگ گفت: “دیشب خواب پروانه دیدی؟”

مهتاب لبخند زد، نگاهی به آسمون کرد و گفت: نه مامان‌جون… ندیدم، باهاش رفتم سفر.

داستان پروانه ی فراموش شده

ظهر تابستون بود، از اون ظهرایی که آسفالت کوچه قل قل می‌کنه از داغی. صدای کولرهای آبی از پنجره‌ی خونه‌ها بیرون می‌زد، بوی چای تازه‌دم از خونه‌ی زن‌عمو ملیحه می‌اومد، و نسیم‌جان، دختر ساکت کوچه‌ی ما، لب حوض نشسته بود و با انگشتاش تو آب بازی می‌کرد.

داستان پروانه ی فراموش شده

نسیم دختری بود که کمتر کسی می‌دیدش تو بازی‌های گروهی. نه لی‌لی، نه قایم‌باشک، نه وسطی. همیشه یه گوشه بود، با یه دفتر کهنه یا یه مداد نصفه. می‌نشست و چیز می‌نوشت یا نقاشی می‌کشید. بچه‌ها بهش می‌گفتن عجیب، ولی اون فقط با بقیه فرق داشت.

اون روز، وقتی از خنکی آب حوض لذت می‌برد، یه چیزی توجهشو جلب کرد. یه پروانه، درست روی سنگ کنار حوض، نشسته بود و بال‌هاشو باز و بسته می‌کرد. بال‌هاش رنگارنگ بودن، اما یه‌جور خاص. نه فقط قرمز و آبی، بلکه انگار هر بار که بال می‌زد، یه خاطره توی هوا پخش می‌شد. نسیم حس کرد یه چیزی تو دلش تکون خورد، یه چیزی شبیه یاد قدیمی.

بلند شد، آروم آروم سمت پروانه رفت. دلش نمی‌خواست بترسونتش. یه‌جور عجیبی مطمئن بود این پروانه فرق داره. وقتی دستشو دراز کرد، پروانه پرید و نشست روی شونه‌اش. نسیم لبخند زد. از همون لبخندایی که خیلی وقت بود رو لبش ننشسته بود.

همون لحظه، کوچه براش عوض شد. صدای کولر قطع شد، صدای اذون محو شد، بوی چای دیگه نبود. به جاش بوی خاک بارون‌خورده می‌اومد. برگشت، دید حوض نیست، حیاط نیست، حتی خودش هم دیگه اون دختر ساکت همیشگی نبود. لباسش عوض شده بود. یه دامن بلند گل‌گلی تنش بود و موهاش باز، مثل بچگی‌های مامان تو عکسای قدیمی.

یه زن میانسال جلوش ایستاده بود، با صورتی آشنا، ولی پیرتر. صداش کرد: نسیم جون، بیا ناهار حاضره. نسیم گفت: شما کی هستین؟ زن خندید و گفت: من مامان بزرگتم، یادم نیستی؟

دل نسیم هری ریخت. این صدا… همین دیروز تو عکسا دیده بودش. پروانه رو شونه‌اش تکون خورد. انگار داشت راه نشونش می‌داد. نسیم رفت تو خونه. بوی قیمه‌ی مامان‌بزرگ، بوی ترشی‌های توی طاقچه، بوی زندگی… همه زنده بودن. حتی بابا، که سال پیش تصادف کرده بود، همون‌جا توی حیاط نشسته بود و روزنامه می‌خوند.

همه‌چی قشنگ بود. یه رویای شیرین، یه خاطره زنده‌شده. ولی نسیم می‌دونست این واقعیت نیست. پروانه باهاش بازی کرده بود، برده بودش یه گوشه از دلش که خاک خورده بود، نشونش داد هنوزم میشه لبخند زد، هنوزم میشه خاطره رو زنده کرد.

چند لحظه بعد، با صدای مادرش که صداش می‌زد برای ناهار، چشماش باز شد. دوباره لب حوض بود. پروانه رفته بود. نه رد پاش مونده بود، نه رنگش. فقط دفتر نقاشیش کنار سنگ افتاده بود و وقتی بازش کرد، با تعجب دید روی آخرین صفحه، با خطی ناآشنا، یه پروانه کشیده شده. زیرش نوشته بود: بعضی لبخندا یادشون میره، ولی فراموش نمی‌شن.

اون روز، نسیم دفترشو بغل کرد، بلند شد و رفت سمت کوچه. برای اولین بار تو بازی لی‌لی شرکت کرد. بچه‌ها تعجب کردن. اما خودش فقط لبخند زد و گفت: دلم می‌خواست دوباره بازی کنم.

و اون لحظه، همه چیز از نو شروع شد. درست مثل بال‌زدن یه پروانه، وقتی از دل تاریکی میاد بیرون.

داستان پروانه ی روی چادر مادرجون

ننه‌سرما هنوز کامل نرفته بود ولی آفتاب اولِ اسفند یه گرمایی داشت که دل آدمو قلقلک می‌داد. تو حیاط قدیمی خونه‌مون، مادربزرگم نشسته بود روی تخت چوبی، چادر گل‌گلی‌شو انداخته بود سرش و یه استکان چای هل‌دار دستش بود. منم کنارش بودم، تو عالم بچگی، با یه عالمه سؤال بی‌جواب.

داستان پروانه ی روی چادر مادرجون

اون روز، صدای گنجشک‌ها بلند بود و بوی نون تنوری از کوچه می‌اومد. ولی چیزی که نگاهمو گرفت، یه پروانه‌ی رنگی بود که اومد نشست روی چینِ چادر مادرجون. اون لحظه یه چیزی تو دلم تکون خورد. از اون حسایی که نه می‌تونی بگی قشنگه، نه می‌تونی ازش فرار کنی. یه جور آشنایی عجیبی بین اون پروانه و چادر مادربزرگ حس کردم. گفتم: مادرجون، این پروانه چرا اومد نشست رو چادرت؟

مادرجون خندید، از اون خنده‌های شیرینی که بوی نان قندی می‌داد. گفت: پروانه‌ها گاهی دنبال جایی می‌گردن که یه بویی از گذشته توش باشه. شاید این چادر یاد یه گلِ قدیمی افتاده، شاید هم دلش خواسته یه کم استراحت کنه.

پروانه بی‌صدا بال زد. دلم خواست ازش بپرسم کجا میری؟ دنبال چی می‌گردی؟ ولی خب، آدما همیشه دنبال جوابن، حتی وقتی باید فقط تماشا کنن.

مادربزرگ گفت: یه وقتایی، یه پروانه می‌تونه یه دنیا خاطره باشه. تو دل این بال‌ها، هزار تا قصه هست. یه قصه رو من یادمه. مال وقتی بود که تازه عروسی کرده بودم و رفته بودم خونه‌ی پدری بابات. یه روز همین‌طور نشسته بودم کنار تنور، یه پروانه اومد نشست روی لب نون داغ. نه سوخت، نه پرید. فقط نشست. همون روز، خبر رسید که بابابزرگت یه کار پیدا کرده تو شهر. هممون رفتیم. از اون روز به بعد، هر وقت پروانه می‌دیدم، دلم می‌لرزید. مثل الان.

من هیچی نگفتم. فقط نگاش کردم. پروانه هنوز همون‌جا بود، انگار گوش می‌داد. انگار اومده بود قصه‌ی مادربزرگ رو بشنوه. بعد آروم پرید و رفت نشست رو دیوار حیاط، کنار عکس قدیمی بابابزرگ که سال‌ها پیش فوت کرده بود. دلم یه‌جور عجیبی شد. انگار اونم اومده بود سری به خونه بزنه.

چند لحظه بعد، مامان صدامون کرد برای ناهار. بلند شدیم. مادربزرگ آروم رفت تو خونه. ولی من موندم. نگاهم هنوز دنبال اون پروانه بود. پشت دیوار، روی دیوار آجری که از آفتاب زرد شده بود، نشسته بود و بال می‌زد. هر بال زدنش انگار یه جمله‌ی قشنگ تو ذهنم می‌ساخت.

با خودم گفتم: شاید بعضی پروانه‌ها فقط حشره نیستن، شاید دلنوشته‌های خدا باشن. همونایی که وقتی چیزی رو یادت می‌ره، میان و با بال زدنشون یادت می‌ندازن چی مهمه. مثل چادر گل‌گلی مادرجون، مثل بوی نون داغ، مثل قصه‌های ساده‌ی قدیمی.

اون روز گذشت. ولی اون تصویر، همون پروانه روی چادر گل‌گلی، تو ذهنم موند. بعدها، هر وقت دلم تنگ می‌شد، فقط کافیه چشمامو ببندم و اون لحظه رو دوباره زندگی کنم. و با خودم بگم: بعضی چیزا نه تکرار می‌شن، نه فراموش. فقط جاشون می‌مونه، درست روی چینِ چادرِ یه مادرجون قدیمی.

داستان پروانه ای روی شاخه ی انار

دمِ عصرِ یه روز تابستونی بود. از اون روزایی که آفتاب تا تهِ دل کوچه‌های خاکی می‌تابه و همه‌چی انگار زیر نورش طلایی‌تر به نظر می‌رسه. حیاط خونه‌ی مادربزرگ پُر از سایه‌ی درخت انار و بوی نمِ خاک بود. حوض وسط حیاط، با کاشی‌های آبی، خورشیدو تو خودش کپی کرده بود. و من، همون بچه‌ی خیال‌باف همیشگی، یه‌گوشه نشسته بودم و از تو دفترم واسه خودم داستان می‌نوشتم.

داستان پروانه ای روی شاخه ی انار

یه‌دفعه، یه پروانه اومد. آروم، بی‌صدا، مثل خیال. بال‌هاش ترکیبی از نارنجی و قهوه‌ای بود، شبیه برگای پاییز که اشتباهی تو تابستون اومده باشن. نشست روی شاخه‌ی انار، همون شاخه‌ای که همیشه مادربزرگ با دست خودش آبش می‌داد و قربون صدقه‌ش می‌رفت.

به خودم گفتم: این یکی فرق داره. این پروانه، فقط واسه بال زدن نیومده. اومده تا یه چیزی بگه.

بلند شدم رفتم نزدیک. ولی اون نپرید. فقط یه لحظه بال‌هاشو بست، دوباره باز کرد و انگار گفت: بشین، حرف داریم.

نشستم زیر درخت، تکیه دادم به تنه‌اش. چشم از پروانه برنداشتم. اون لحظه، نه صدای کولر خونه‌ی بغلی برام مهم بود، نه جیغ بچه‌های ته کوچه. فقط اون بود و یه حس عجیبی که توی دلم راه افتاده بود.

یهو مادربزرگ از در اومد بیرون، با یه پارچ شربت سکنجبین و یه سینی لیوان. چشمش افتاد به من که ماتِ یه پروانه شده بودم. خندید و گفت: باز تو رفتی تو عالم خودت؟ این بار دیگه کجای دنیا سیر می‌کنی دخترجون؟

گفتم: مادرجون، این پروانه خیلی خاصه. یه جوریه انگار داره قصه می‌گه.

نشست کنارم، لیوانی ریخت و داد دستم. گفت: می‌دونی قدیما می‌گفتن پروانه‌ها، خبر از دل آدما دارن؟ مخصوصاً وقتی یهویی میان و می‌شینن یه گوشه، یعنی یه دلِ قدیمی داره سراغتو می‌گیره.

همون موقع، چیزی یادم اومد. سال‌ها پیش، وقتی بابابزرگ تازه فوت کرده بود، من بچه بودم ولی یادمه مادرجون یه روز گریه می‌کرد و بعد یه پروانه نشست روی لبه‌ی چارقدش. اون روز گفت: دیدی اومد؟ دلش تنگ شده بود واسه‌مون.

یه لحظه دلم ریخت. نکنه این همون پروانه‌ست؟ نکنه اومده یه بار دیگه از گذشته بگه، از کسی که دلش با ماست حتی اگه پیشمون نباشه؟

پروانه پرید، یه دور زد دور درخت، بعد اومد نشست روی دفترم. درست کنار همون جمله‌ای که چند دقیقه پیش نوشته بودم:
بعضی دل‌ها فقط با پر زدن یه پروانه آروم می‌گیرن.

اشک تو چشمام جمع شد. نه از غصه، از اون حس عجیبی که فقط وقتی گذشته و حال و خیال باهم قاطی می‌شن، میاد سراغت. مادرجون دستمو گرفت، گفت: قصه‌تو بنویس. این پروانه فقط واسه تماشا نیومده، واسه نوشتن اومده.

اون شب، تا دیر وقت نشستم و نوشتم. از درخت انار، از حوض کاشی‌کاری شده، از مادربزرگ و از پروانه‌ای که دلش از یه دنیای دیگه اومده بود.

و از اون روز به بعد، هر وقت پروانه‌ای دیدم که بی‌دلیل جایی می‌شینه، با خودم گفتم: اینا فرستاده‌ن. پُست‌چی‌های خاموشِ دل آدم‌ها.

هر کسی یه نشونه داره. نشونه‌ی من، بال زدن یه پروانه‌ست، رو شاخه‌ی انار.

داستان پروانه ی توی قاب

از اون صبحای بهاری بود که هوا یه بوی خوبی می‌داد. نه فقط بوی خاک خیس و شکوفه، یه چیزی بیشتر… بویی که انگار یادآور یه خاطره‌ قدیمی باشه. آفتاب تازه بالا اومده بود و از پنجره‌ی خونه‌ی مادرم نور می‌ریخت روی فرشای دست‌باف، روی قاب عکسای قدیمی، و روی اون قاب چوبیِ گردگیری‌شده که توش یه پروانه‌ی خشک‌شده بود.

داستان پروانه ی توی قاب

همون قاب که همیشه روی طاقچه‌ی بالا بود، کنار ساعت زنگ‌دار قدیمی. من از بچگی ازش می‌ترسیدم، نمی‌دونم چرا. شاید چون اون پروانه، واقعی بود ولی حرکت نمی‌کرد. انگار یه چیزی وسطِ پرواز، زندگیشو متوقف کرده بود.

اون روز که برگشته بودم خونه‌ی مادری، برای چند روز استراحت، نمی‌دونم چی شد که نگاهم گیر کرد به همون قاب. مادر مشغول پختن آش رشته بود و صدای قل‌قل قابلمه می‌اومد. ولی من همون‌طور ایستاده بودم جلوی طاقچه و زل زده بودم به پروانه.

یه چیزی ته دلم گفت: باید بدونی داستان این قاب چیه. باید بفهمی چرا همیشه اینجاست. رفتم تو آشپزخونه، گفتم: مامان، این پروانه تو قاب مال کیه؟ چرا همیشه اینجاست؟
مادر یه نگاهی بهم کرد، یه لبخند نصفه زد، مثل وقتایی که نمی‌دونه باید چیزی رو بگه یا نه. گفت: اون قاب، یه قصه داره. قصه‌ای که شاید وقتشه بدونی.

نشستیم کنار سفره، آش هنوز کامل جا نیفتاده بود، ولی حرف شروع شده بود. گفت: اون پروانه مال خواهرت بود. همون خواهری که ندیدیش. اسمش رعنا بود. یه سال از تو بزرگ‌تر بود، ولی یه مریضی عجیب گرفت. بچه بود، کوچیک و نازک مثل همین پروانه. شبا تب می‌کرد، روزا بی‌حال بود. دکترا نفهمیدن چی شد، ولی یه روز رفت، بی‌صدا.

همون روز که رفت، یه پروانه اومد نشست روی گلدون شمعدونی لب پنجره. من تو حال خودم نبودم، فقط نگاش کردم. پروانه نه می‌رفت، نه تکون می‌خورد. چند ساعت همون‌جا بود. بابات اومد، گرفتش، گذاشتش تو یه قاب چوبی. گفت: این رعناست، ازش مراقبت کن.

قلبم یه‌جوری شد. رعنا… اسمی که هیچ‌وقت تو خونه شنیده نمی‌شد، حالا زنده شده بود وسط قاب یه پروانه. با خودم گفتم چقدر خاطره می‌تونه ساکت باشه، ولی سنگین. چقدر یه تکه کاغذ یا یه قاب می‌تونه یه زندگی رو نگه داره.

از اون روز، نگاهم به اون قاب عوض شد. دیگه فقط یه پروانه‌ی خشک‌شده نبود. یه یادگار بود. مثل صدای خنده‌ای که سال‌هاست شنیده نمی‌شه ولی هنوز تو دیوار خونه مونده.

اون شب، وقتی همه خواب بودن، رفتم سراغ دفتر خاطراتم. نوشتم: بعضی پروانه‌ها، فقط واسه پرواز ساخته نشدن. بعضیاشون نگهبان خاطره‌هامونن. می‌مونن، ساکت، بی‌حرکت، ولی پر از حرف.

و اون قاب، شد اولین چیزی که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شدم نگاش می‌کردم. چون حالا می‌دونستم پشت بال‌های بسته‌ی اون پروانه، یه دنیا قصه خوابیده. قصه‌ای که دیگه فراموش نمی‌شه.

دیدگاهتان را بنویسید