داستان کوتاه طوطی

داستان کوتاه طوطی

همه‌مون تو بچگی حداقل یه بار یه قصه شنیدیم که یه طوطی توش بوده؛ اما این یکی فرق داره. داستان کوتاه «طوطی» از اون داستاناییه که ظاهر ساده‌ای داره، ولی وقتی یه کم بیشتر روش زوم می‌کنی، کلی حرف داره برای گفتن. این مقاله قراره یه نگاهی بندازه به همین داستان؛ ببینیم پشت حرفای یه طوطی چه دنیایی قایم شده، چه مفهومی رو می‌خواد بهمون برسونه و چرا هنوزم خوندنش حال آدمو خوب می‌کنه.

شما می تونید در کنار مطالعه داستان کوتاه طوطی، داستان کوتاه شیر و موش رو هم از مقاله مربوطه بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه طوطی جذاب

در ادامه 5 داستان کوتاه طوطی جذاب رو براتون ارائه میدیم.

طوطی توی قفس قصه ها

خونه‌ی مش‌قاسم همیشه یه چیز خاص داشت، یه جور گرمای قدیمی که آدمو یهو پرت می‌کرد به گذشته. صدای قُل‌قُل سماور، بوی چایی تازه‌دم و اون طوطی سبز و پرحرفی که وسط پذیرایی روی یه قفس طلایی نشسته بود و مدام چیزایی می‌گفت که هیچ‌کس درست نمی‌فهمید از کجا یاد گرفته.

طوطی توی قفس قصه ها

مش‌قاسم پیرمرد تنهایی بود، زنش سال‌ها پیش فوت کرده بود و بچه‌هاش هر کدوم یه گوشه‌ی دنیا واسه خودشون زندگی می‌کردن. تنها همدمش همین طوطی بود. اسمش رو گذاشته بود «سبزو»، ولی هر وقت ازش ناراحت می‌شد، با صدای بلند می‌گفت: “تو دیگه چرا؟ تو دیگه چرا مثل بقیه نیستی؟”

سبزو فقط یه طوطی نبود. هرکی یه بار اومده بود خونه‌ی مش‌قاسم، یه جور احساس عجیبی بهش پیدا می‌کرد. بعضیا می‌گفتن طوطیه انگار می‌فهمه، انگار داره آدمارو می‌پاد و موقعی که لازمه حرف می‌زنه.

یه روز که هوا ابری و گرفته بود، مش‌قاسم نشست رو صندلی چوبی‌اش و آهی کشید. زیر لب گفت: “هی روزگار… دیگه صدای بچه‌هامم از پشت تلفن بی‌روحه. فقط این پرنده‌ست که هنوز یادشه من کی‌ام.”

سبزو یه‌دفعه از توی قفس داد زد: “مش‌قاسم، یادت نره قند تو چاییت بندازی!”
پیرمرد لبخند تلخی زد. “تو هم شدی زن من؟ همون‌قد نق نقو، همون‌قد دلسوز…”

اما داستان درست از همین‌جا شروع شد.

یکی از همسایه‌ها، پسر جوونی به اسم سعید، چند وقتی بود می‌اومد سراغ مش‌قاسم. گاهی خرید می‌کرد براش، گاهی کمکش می‌کرد با گوشی کار کنه. دلش واسه پیرمرد می‌سوخت. یه روز که مش‌قاسم رفته بود حموم، سعید نشست کنار قفس طوطی و با خنده گفت: “تو واقعاً می‌فهمی چی داری می‌گی یا فقط ادای آدمارو درمیاری؟”

طوطی نگاهی بهش انداخت. یه نگاهِ طولانی، که انگار از پشت پرهاش مغز آدمو می‌دید.

بعد آروم گفت: “سعید، تو دلت گیره. دختره نمی‌دونه، ولی تو دل‌داده‌ای.”

سعید خشکش زد. اینو فقط خودش می‌دونست. به هیچ‌کس نگفته بود.

“تو… از کجا می‌دونی؟”

طوطی چیزی نگفت. فقط سرشو به یه طرف کج کرد، بعد پرید یه دور توی قفس و دوباره برگشت سر جاش. صدایی ازش دراومد که این بار بیشتر شبیه یه ناله بود تا حرف. “دل بستن سخته، ولی دل کندن سخت‌تره.”

از اون روز به بعد، سعید هر وقت می‌اومد، یه دل سیر با سبزو حرف می‌زد. انگار یه همدم واقعی پیدا کرده بود. کم‌کم حرفاشو به مش‌قاسم هم گفت. پیرمردم که حالا دیگه شبا سخت نفس می‌کشید، دست سعیدو گرفت و گفت: “اگه یه روزی من نبودم، این خونه و این طوطی مال تو. فقط بهش خوب برس. این پرنده فقط پر و منقار نیست، یه دله، یه راز، یه قصه‌ی نگفته‌ست.”

دو ماه بعد، مش‌قاسم توی خواب راحت رفت. خیلی بی‌صدا. همسایه‌ها گفتن چقدر آروم بود. سعید مراسم رو جمع‌وجور گرفت. همه بودن. ولی فقط یه صدا وسط اون همه سکوت فرق داشت. صدای سبزو که تکرار می‌کرد: “تو دیگه چرا؟ تو دیگه چرا مثل بقیه نیستی؟”

حالا چند سال گذشته. سعید ازدواج کرده، بچه‌دار شده، ولی توی خونه‌ش یه قفس طلایی هست با یه طوطی سبز. هر وقت کسی ازش می‌پرسه این پرنده چرا این‌قدر عجیب حرف می‌زنه، لبخند می‌زنه و می‌گه: “این فقط یه طوطی نیست. این حافظه‌ی یه نسل قصه‌گوئه. این صدای پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های فراموش‌شده‌ست.”

و هنوزم وقتی کسی ناراحت باشه، سبزو با صدایی آروم می‌گه: “دل بستن سخته، ولی دل کندن سخت‌تره…”

طوطیِ قصه های نیمه تمام

من یه طوطی‌ام. نه از اون طوطی‌هایی که فقط بلدن “سلام” و “چه خبر” بگن. من یه قصه‌گو‌ام. یه شاهد خاموشِ زندگی آدما. یه زمانی تو قفس طلا بودم، حالا تو قفس خاطره‌هام زندونی‌ام. ولی بذار از اول بگم، از اون روزایی که هنوز صدای خنده توی خونه‌ی خان‌بابا می‌پیچید.

داستان طوطیِ قصه های نیمه تمام

خان‌بابا یه مرد جاافتاده بود، سبیل پرپشت، چای لب‌سوز و چشم‌هایی که انگار هزار تا قصه توش لونه کرده بودن. منو از بازار تهران خرید. گفت: یه چیزی می‌خوام که توی این خونه فقط تکرار نکنه، یه چیزی می‌خوام که گوش بده، شاید حتی بفهمه. مغازه‌دار خندید، ولی من نه.

اون خونه واسه خودش یه دنیا بود. حیاط با حوض فیروزه‌ای، درخت انار گوشه‌ی حیاط، و اون تخت چوبی که خان‌بابا هر عصر دراز می‌کشید روش و با صدای من چرت می‌زد.

ولی قصه‌ی ما وقتی شروع شد که نسترن خانم، دختر خان‌بابا، دلش رفت واسه یه پسر پایین‌شهری. اسمش امیر بود، نجار. نه مال داشت، نه اصل و نسب، ولی یه دل صاف داشت، مثل شیشه‌ی تازه‌ساییده‌شده.

خان‌بابا گفت: دختر من به درد این پسر نمی‌خوره. نسترن گریه کرد، مادرش قسم داد، ولی خان‌بابا گفت: نه یعنی نه.

همون شب، من از گوشه‌ی قفس یه جمله گفتم. جمله‌ای که از دهن نسترن شنیده بودم روز قبل: “آدم نباید دلشو بفروشه به غرورش، اگه قراره چیزی که دوست داره رو از دست بده.”

خان‌بابا خشکش زد. برگشت سمت من، با دقت نگاهم کرد. نه خندید، نه چیزی گفت. فقط رفت تو اتاق و درو بست.

از اون شب به بعد، هر بار که بحث امیر و نسترن پیش می‌اومد، من همون جمله رو تکرار می‌کردم. یه‌جورایی انگار زخم رو هی تازه می‌کردم. یا شاید داشتم روش مرهم می‌ذاشتم، کی می‌دونه؟

چند ماه گذشت. نسترن کم‌حرف شد، امیرم کم‌پیدا. یه شب سرد پاییزی، خان‌بابا با یه چمدون برگشت. رفت پیش نسترن و گفت: این پسره رو بیار، می‌خوام بشناسمش. دل منم پیر شده، ولی هنوز می‌تونه جا واسه بخشش داشته باشه.

اون شب همه‌ی خونه پر بود از بوی خورشت بادمجون و بوی آشتی. امیر اومد، نشست روبه‌روی خان‌بابا. کم حرف می‌زد ولی حرفاش ته‌نشین می‌شد. خان‌بابا بهش گفت: مردی که چوبو این‌جوری با دستت می‌رقصونی، بلدی دل دختر منو هم نگه‌داری؟

امیر گفت: من نجارم، ولی دلم نجاری نمی‌خواد. دلم می‌خواد یه خونه بسازم، رو شونه‌های عشق.

من فقط نگاه کردم. دیگه حرفی نزدم. لازم نبود. بعضی حرفا وقتی گفته بشن، دیگه تکرارش فقط مزاحمه.

نسترن و امیر ازدواج کردن. سال بعدش، بچه‌دار شدن. یه پسر کوچولو، مو فرفری، اسمشو گذاشتن “قاسم”، به یاد خان‌بابا.

خان‌بابا چند سال بعد رفت. بی‌صدا، آروم، درست مثل یه شمع که آخر شب تموم می‌شه ولی یه لحظه هم بی‌نور نمونده.

حالا من تو خونه‌ی نسترنم. روی همون قفس قدیمی، با چند تا پر ریخته، چند تا خاطره‌ی تلخ و شیرین، و صدایی که گاهی بلند می‌گه: “دل آدم، یه بار عاشق می‌شه، ولی تا آخر عمر صداشو فراموش نمی‌کنه.”

من یه طوطی‌ام. ولی قصه‌هامو با دل گوش بده، چون هر چی دارم، همینه.

قفسی که صدا داشت

من یه طوطی‌ام. نه از اونایی که فقط سلام می‌کنن و منتظر تخمه‌ان. من از اون طوطی‌هام که قفسم وسط یه خونه‌ی قدیمی توی دل تهران بود، و سال‌ها صداهای آدمارو شنید و هیچ‌وقت فراموش نکرد.

داستان قفسی که صدا داشت

خونه‌مون حیاط داشت، حوض داشت، بوی شمعدونی و خاک خیس می‌اومد از توش. ولی از همه قشنگ‌تر، دخترِ خونه بود. اسمش گیسو بود. یه دختر لاغر با موهای خرمایی و چشم‌های پر از رویا. اون‌قدری باهام حرف می‌زد که انگار منم یه عضوی از خانواده‌ام. همیشه می‌گفت: تو تنها کسی هستی که حرفامو قضاوت نمی‌کنی.

اما چیزی که گیسو نمی‌دونست، این بود که من فقط گوش نمی‌کردم، یاد می‌گرفتم، می‌فهمیدم، و یه جایی تو ذهنم همه‌چی رو نگه می‌داشتم.

قصه از وقتی شروع شد که یه روز، گیسو با بغض اومد کنار قفسم. گفت: بابا می‌خواد شوهرم بده. به کی؟ به پسر شریک قدیمیش که نه منو دیده، نه من اون‌و. فقط به‌خاطر پول. گفت: یعنی من اختیار قلبمم ندارم؟

اون شب آروم، وقتی همه خواب بودن، با صدایی که فقط خودش شنید، گفتم: دل، خریدنی نیست. حتی با طلا.

گیسو خشکش زد. اومد نزدیک قفس. گفت: اینو کی بهت یاد داده؟ نگاهش پر از تعجب بود. ولی چیزی نگفت.

از اون شب به بعد، گاهی یه جمله می‌پریدم وسط سکوت خونه. چیزایی که از زبونش شنیده بودم، یا از دعواهای پدر و مادرش، یا از حرفای زیر لبش توی تنهایی. کم‌کم پدرش شک کرد. می‌گفت: این طوطی عجیب شده. هر چی می‌شنوه، می‌ذاره وسط.

اما من فقط حقیقتو می‌گفتم. چون تو قفس بودم، ولی چشمام باز بود. قفس محدودم کرده بود، ولی نفهم نکرده بود.

یه روز گیسو دیگه طاقت نیاورد. نامه نوشت، گذاشت تو کیف مدرسه‌اش، فرستاد برای یکی از دوستاش، تا برسونه به کیان، هم‌کلاسی سابقش. اونایی که چشم دیدنشو نداشتن، می‌گفتن فقط یه علاقه‌ست، ولی من می‌دونستم… اون علاقه، یه چیز جدی بود.

کیان برگشت. با باباش اومد خواستگاری. یه پسر سر به زیر، ولی با چشمایی که می‌درخشیدن. پدر گیسو اولش مخالفت کرد، ولی وقتی شنید دخترش تهدید کرده اگه به اون پسر بده‌کارِ کله‌پوک بدنش بدن، خودشونو از زندگی‌تون حذف می‌کنه، نرم شد.

اما چیزی که پدرشو از پا انداخت، من بودم.

یه روز که مهمون داشتن، یهو داد زدم: دختر به عشقش می‌رسه، نه به اجبار باباش.

پدرش رنگش پرید. مهمونا نگاه کردن. یکی‌شون گفت: طوطی‌تونم حرف حساب بلده بزنه.

از اون روز به بعد دیگه به حرفام گوش می‌دادن. گیسو و کیان ازدواج کردن. عروسیشون ساده بود، ولی پر از لبخند. بعدشم رفتن شمال زندگی کنن. من موندم با مادر گیسو، تا وقتی اونم رفت.

حالا چند سال گذشته. من هنوز تو قفسم، ولی هر وقت گیسو میاد تهران، میاد سراغم، دست می‌کشه روی سرم و می‌گه: اگه تو نبودی، کی دل منو می‌فهمید؟

من یه طوطی‌ام. ولی قصه‌هام از خیلی آدم‌ها زنده‌تره. چون وقتی همه حرف نمی‌زدن، من شنیدم. وقتی همه فراموش کردن، من یادم موند. قفس من کوچیکه، ولی دنیای توش پر از صداست.

طوطیِ پشت پنجره ها

من یه طوطی‌ام، ولی نه اون‌جوری که فکر می‌کنی. از اون طوطی‌های بازاری نیستم که فقط بگن قربونت برم یا بپرن رو شونه‌ی بچه برای عکس یادگاری. من یه طوطی‌ام که شاهد زندگی یه خونواده‌ بودم؛ یه خونواده که مثل خیلیای دیگه، یه قصه‌ی تلخ و شیرین داشتن.

داستان طوطیِ پشت پنجره ها

اولین چیزی که یادمه، اون پنجره‌ی سبز بود. پنجره‌ی کوچیکی که قفسم همیشه پشتش بود. رو به حیاط، رو به زندگی. صاحبم، ننه‌آذر، یه زن قدیمی بود. چادرنماز گل‌گلی می‌پوشید، صبحا با صدای رادیو بیدار می‌شد، ظهر با رب انار خورشت می‌پخت، و شب، زیر لب ذکر می‌گفت و به عکس شوهر مرحومش خیره می‌شد.

ولی قصه‌ی من و این خونه، از وقتی رنگ گرفت که نوه‌اش، نیما، اومد پیشش زندگی کنه. پسرِ بی‌پدر و مادر. پدرش تو تصادف رفته بود، مادرش هم بعد اون نتونست طاقت بیاره، گذاشت رفت. نیما شد یه بچه‌ی ساکت، با چشمایی که انگار همیشه دنبال چیزی می‌گشتن. من بودم که هر روز باهاش حرف می‌زدم. گاهی بهم تخمه می‌داد، گاهی فقط می‌نشست روبه‌روم و با صدای آروم می‌گفت: کاش می‌فهمیدی من چی می‌کشم.

ولی من می‌فهمیدم.

اون شب زمستونی یادتونه؟ شبی که برق رفت، همه چیز تار شد و فقط صدای باد می‌اومد. نیما یه گوشه نشسته بود و با چشمای خیس خیره شده بود به بخاری نفتی. یهو گفت: اگه منم نباشم، کسی دلش تنگ می‌شه؟

من داد زدم: نیما، نرو!

ننه‌آذر برگشت. گفت: تو چی گفتی؟ نیما، حرفی زدی؟

نیما فقط لبخند زد. اما اون جمله، از دهن من نبود. از دل من اومده بود. از همه‌ی چیزایی که دیده بودم و تو دلم نگه‌داشته بودم.

از اون شب به بعد، ننه‌آذر بیشتر حواسش به نیما بود. غذاهای موردعلاقه‌شو می‌پخت، براش قصه تعریف می‌کرد، حتی با پیرزن‌های محله رفت و واسش کار پیدا کرد. نیما شد شاگرد نجاری آقا محمود، یه مرد درشت‌هیکل با قلب مهربون.

یه روز که نیما دیر کرده بود، ننه‌آذر بی‌قرار بود. من هی می‌گفتم: نیما برمی‌گرده. نیما خوبه. نیما قول داده.

وقتی اومد، با صورتی خاکی و دستای زخم، ننه‌آذر اشک ریخت، ولی لبخند زد. گفت: مرد شدی پسرم، مرد…

من هنوز تو همون قفسم. پنجره‌ی سبز هم هنوز هست. نیما الان خودش بابا شده. گاهی بچه‌شو میاره تا منو نشونش بده. بهش می‌گه: این همون طوطیه که با من حرف می‌زد. وقتی هیچ‌کس نبود، این بود.

و بچه فقط می‌خنده. ولی من لبخندشو می‌فهمم.

من یه طوطی‌ام. ولی بیشتر از هر کسی، گوش کردم. بیشتر از هر کسی، قصه شنیدم. قصه‌هایی که گاهی با یه جمله‌ی ساده جون گرفتن.

گاهی یه طوطی، تنها راوی یه خونه‌ست.

طوطیِ رازهای قهوه خونه

من یه طوطی‌ام. نه از اونایی که توی قناری‌فروشی‌ها پشت شیشه‌ها منتظر یه مشتری بی‌حوصله‌ان. من بزرگ شده‌ی قهوه‌خونه‌ی مش‌مهدی‌ام. جایی که هر روزش پر بود از دود چای و بوی قلیون و حرف‌های نصفه‌نیمه‌ی مردایی که زندگی رو دوش‌شون سنگینی می‌کرد.

داستان طوطیِ رازهای قهوه خونه

قهوه‌خونه‌ی مش‌مهدی یه خونه‌ی دوم بود برای همه‌ی اونایی که خسته از خیابون و کار، پناه می‌آوردن اون‌جا. هر کی یه قصه داشت، هر کی یه درد. ولی کسی اهل گفتن نبود. من اما، گوش بودم… فقط گوش نه، حافظه‌ی زنده‌ی حرفایی که هیچ‌وقت بلند گفته نمی‌شدن.

مش‌مهدی منو از یه دست‌فروش گرفته بود. خودش می‌گفت: این طوطی فرق داره. یه چیزی تو نگاهش هست که انگار از ما بیشتر می‌فهمه.

حق داشت.

صبح که قهوه‌خونه باز می‌شد، اولین صدام این بود: قهوه‌ی داغ، دلِ داغ‌تر. مش‌مهدی می‌خندید و می‌گفت: دیدی چی یاد گرفته؟ ولی نمی‌دونست اینو از یه جوونی شنیده بودم که یه روز نشسته بود گوشه‌ی قهوه‌خونه و گریه می‌کرد. دستاش می‌لرزیدن، گفت: کاش یه فنجون قهوه می‌تونست این دل داغونو آروم کنه.

همین‌جا بود که فهمیدم بعضی جمله‌ها، روحم رو خط می‌ندازن.

همیشه یکی گوشه بود که یه درد تازه رو با خودش می‌آورد. یکی بدهکار، یکی عاشق، یکی خسته از روزگار. یه روز یه پسر جوون، با موهای ژولیده و دفتر نقاشی، ساعت‌ها یه گوشه نشست. چیزی نمی‌گفت، فقط می‌کشید. همه مسخره‌ش می‌کردن، می‌گفتن: اینم یکی دیگه از اون خیال‌بافاس.

ولی من دیدم چی کشید. یه قفس کشید با درِ باز. وسطش یه طوطی، ولی نه تو قفس، نشسته بود رو دوش یه پیرمرد، با لبخند. بعد بلند شد، دفتر رو بست و رفت. بدون یه کلمه.

از اون روز هر وقت کسی می‌اومد و از تنهایی می‌نالید، من داد می‌زدم: قفسو خودت می‌سازی، نه روزگار. بعضیا می‌خندیدن، بعضیا فکر می‌کردن مش‌مهدی یادم داده، ولی حقیقت یه چیز دیگه بود.

مش‌مهدی پیر شد. کم‌کم چایی‌ش مزه نمی‌داد، دیگه با مشتریا شوخی نمی‌کرد. یه شب، همون‌جور که داشت سفره‌ی شام رو جمع می‌کرد، گفت: کاش می‌فهمیدم ته این همه سال چایی ریختن برای مردم، ته این همه خاطره، خودم کجام.

من گفتم: تهِ قصه‌ها، همیشه یه خودِ تنهاست.

نگاهم کرد. اشک تو چشمش جمع شده بود. گفت: تو واقعا می‌فهمی؟ گفتم: دل از طلا باشه، حتی تو قفسم می‌تپه.

بعد از مرگ مش‌مهدی، قهوه‌خونه بسته شد. همه رفتن دنبال کار و زندگی‌شون. من موندم تو قفس، پشت پنجره. ولی هنوز صدام می‌پیچه تو کوچه‌ی خاکی روبه‌رو: قهوه‌ی داغ، دلِ داغ‌تر.

گاهی بچه‌های محل میان نگام می‌کنن، باهم پچ‌پچ می‌کنن که این همون طوطیه که می‌گن با مش‌مهدی حرف می‌زد. یکی‌شون می‌گه: یعنی واقعاً حرفاشو خودش می‌ساخت؟

نه بچه جان، من نمی‌ساختم. من فقط می‌شنیدم… از دلِ آدما.

من یه طوطی‌ام، ولی یه رازدارم. رازدار تموم قصه‌هایی که تو دود و چای گم شدن.

دیدگاهتان را بنویسید