متن استندآپ کمدی برای مدرسه
مدرسه، با تمام فراز و نشیبها، خاطرات شیرین و گاهی چالشبرانگیزش، همواره یکی از بسترهای الهامبخش برای طنزپردازی و خلق لحظات خندهدار بوده است. چه کسی میتواند صبحهای زود بیدار شدن، امتحانهای ناگهانی، یا تلاشهای معلم برای حفظ نظم کلاس را فراموش کند؟ همین اتفاقات روزمره، در بستر نگاه طنزآمیز، میتوانند تبدیل به لحظاتی سرگرمکننده و پر از خنده شوند. اگر قصد نوشتن استنداپ کمدی هم دارید، آموزش انتخاب موضوع برای داستان نویسی می تواند در این زمینه بسیار کمک کننده باشد.
در ادامه، 11 متن استندآپ کمدی برای مدرسه ارائه میشود که با نگاهی طنزآلود به زندگی دانشآموزی، روابط با معلمان، قوانین کلاس و اتفاقات غیرمنتظره در محیط آموزشی میپردازند. این متون با هدف ایجاد فضای مفرح و قابل درک برای مخاطبان طراحی شدهاند و میتوانند در اجراهای کمدی، جشنهای مدرسه یا برنامههای فرهنگی مورد استفاده قرار گیرند.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
11 متن استندآپ کمدی برای مدرسه
در ادامه یازده متن استندآپ کمدی برای مدرسه بسیار جذاب را برای شما آماده کرده ایم.

استندآپ کمدی شماره یک: دردسرهای امتحانات مدرسه
سلام به همه رفقا، دوستان و بچههای خوب مدرسه! حالتون چطوره؟ ببینید من اومدم اینجا یه موضوع خیلی خاص و مهم رو مطرح کنم. یه موضوع حساس که همه باهاش درگیریم: «دردسرهای امتحانات مدرسه»! حالا شاید بگید بابا ول کن دیگه، اعصاب نداریم! ولی بیاید قبول کنیم امتحان مثل خواستگار سمجه؛ هر چی ازش فرار کنی، باز پیدات میکنه!
آقا اصلا روز امتحان رو دیدید؟ همه میان مدرسه، نصف بچهها شبیه زامبیها از خواب بیدار شدن. یکی چشمش پف کرده، اون یکی نصف کلهش هنوز رو بالش جا مونده. از همه بهتر اون دوست عزیزمون که همیشه با اعتماد به نفس میگه: «بابا من هیچی نخوندم!» بعد که نمرهها میاد، بیست گرفته! آخه بشر، پس تو نخوندی، اینا رو از کجا آوردی؟ وصل به اینترنت جهانی ذهنی هستی که ما خبر نداریم؟
تازه، معلمها رو دقت کردین سر امتحان؟ یه جوری نگاه میکنن انگار مافیایی چیزی هستن. همین که سرت رو بیاری بالا، معلم داد میزنه: «اُووو… داری تقلب میکنی؟» نه استاد! دارم خدا رو شکر میکنم هنوز زندم!
از تقلب بگم براتون، یه هنر خاصه تقلب! یکی کاغذ میچسبونه زیر نیمکت، اون یکی رو دستش یادداشت میکنه. یه بار یکی از دوستام رو دیدم کف کفشش تقلب نوشته بود! گفتم بابا اینجوری که هیچی نمیبینی؟ گفت اشکال نداره، همین که بدونم چیزی همراهمه، دلگرم میشم!
یا اونایی که سعی میکنن از رو دست هم ببینن! وسط امتحان یهو صدای پچپچ میاد. «سوال سه جوابش چنده؟» داداش من، آروم باش! ما هنوز سوال دو رو نفهمیدیم تو رسیدی سوال سه؟
بعد یهو ناظم از ته سالن داد میزنه: «ساکت!» قشنگ نصف مدرسه سکته میکنن اون وسط. من نمیدونم این «ساکت!» گفتن چه آپشنی داره که خودکار از دستمون پرت میشه زمین. انگار شبیه کلید خاموش و روشن مدرسهست، تا داد میزنه، همه freeze (بدون تحرک) میشن!
یه نکته جالب دیگه سر امتحان اینه که معلمها همیشه میگن: «آسون گرفتیم امتحانو!» بعد ورقه رو نگاه میکنی سوال اولش شبیه معادله هستهایه! بابا اینو که اینشتین هم نمیتونست جواب بده. تازه بعد امتحان معلمها میگن: «من که گفته بودم از این فصل امتحان میگیرم». استاد شما گفتی از فصل یک تا ده! دقیقاً کدوم قسمتش رو باید میخوندیم؟
حالا قسمت شیرینش وقتی امتحان تموم میشه. دیدین همه جمع میشن بیرون کلاس؟ یکی میگه: «داداش، سوال چهار گزینه الف بود دیگه؟» بعد تو گزینه «ب» رو زدی، نابود میشی همونجا! زندگیات میاد جلو چشمت، خاطراتت، تولدت، روز اول مدرسه، مامانت که داره دم در مدرسه میگه: «نمره پایین بگیری دیگه منو نمیبینی!»
خلاصه امتحانات، روزهای عجیبیه! ولی جدای از شوخیها، بیاید قبول کنیم مدرسه بدون همین امتحانا اصلاً مزه نداره. یعنی واقعاً داره؟ نه دیگه، راستش داره! ولی حداقل خاطراتش خندهداره، کلی داستان داریم تعریف کنیم برا هم دیگه.
دمت گرم که گوش دادید، امیدوارم همیشه امتحانات آسون باشه و البته معلمها مهربونتر! مرسی از شما!
استندآپ کمدی شماره دو: مشکلات گروههای کلاسی تو واتساپ
سلام به همه رفقا، دوستان عزیز و عزیزان همیشه آنلاین! موضوع امروز استندآپ کمدی من یه چیزیه که دیگه هر روز باهاش درگیریم و عین سایه دنبالمونه: «دردسرهای گروههای کلاسی تو واتساپ!»
آقا از اون روزی که واتساپ اومده، زندگی ما تبدیل شده به فیلم سینمایی! یه روز کمدیه، یه روز درام، یه روز هم اکشن! اصلاً گروه کلاسی مثل دیگ آش میمونه؛ هرکی هرچی داره میریزه توش. خبر امتحان، تمرین، جزوه، تبلیغ لواشک، قرعهکشی سفر به مریخ… خلاصه یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید!
تازه این گروههای واتساپ یه قانون عجیب دارن؛ هرچقدر کمتر صحبت کنی، محبوبتری! یه بار یکی از بچهها فقط یه اموجی فرستاده بود، مدیر گروه بهش تبریک گفت بابت فعالیت زیادش. بعد من بدبخت اون روز سوال پرسیدم، یهو پنجاه نفر اومدن پیام دادن که: «بابا خسته شدیم، اینقد چت نکن!» انگار من بودم که کل اینترنت رو گرفتم!
یه شخصیت ثابت توی گروههای واتساپی هست به اسم «مدیر گروه». این آدم یه قدرتی داره که انگار مدیر کل سازمان ملل شده. صبح که بیدار میشی میبینی زده «فقط من حق دارم پیام بدم!» یه جوری هم مینویسه انگار دستور رئیسجمهوره! هر روز هم تهدید میکنه: «حذف میکنمها!» داداش حذفت کجا بود، خودت امتحان ریاضی رو بیفتی اخراجی!
یه سری هم هستن هرچی پیام میاد میگن «چشم». اصلاً نمیفهمه چی نوشته شده، فقط میگه «چشم»! طرف زده «امتحان فردا لغوه»، این رفیقمون نوشته «چشم!» دقیقاً چشمت به چی؟ به لغوش؟ به امتحانش؟ به چی داری چشم میگی آخه برادر من؟!
یه عده هم هستن فقط وُیس میدن؛ وُیسهای پنج دقیقهای! بعد آخرش میگه «ببخشید بچهها حواسم نبود طولانی شد.» داداش تو حواست هست، داری کل تاریخ بشریت رو تعریف میکنی توی گروه!
حالا یه شخصیت جالب دیگه هم داریم تو گروه، اسمش رو گذاشتم «دلسوز کلاس». این موجود همیشه نگران درس نخوندن ماست. هر شب ساعت ده میاد مینویسه: «بچهها فردا امتحان داریم، بسه دیگه چت نکنید برید درس بخونید!» یعنی تا این پیامش رو نمیبینی اصلاً استرس امتحان نمیاد سراغت! یه جوری استرس میده انگار فردا قراره جنگ جهانی بشه!
حالا هیچی مثل اون لحظهای نیست که یه دفعهای میبینی ۵۰۰ تا پیام اومده. میری میبینی نصفش استیکره، نصفش هم «چخبره؟»، «چخبره؟»، «چخبره؟»! یعنی یه لحظه از گوشی غافل میشی، انگار دنیا ترکیده. تازه وسط همین شلوغی یه نفر میاد میپرسه: «بچهها موضوع انشا چی بود؟» بابا ما هنوز درگیر فهمیدنِ اینیم که چه خبره اصلاً!
خلاصه که این گروه واتساپی خودش یه ماجراییه. از بیرون که نگاه کنی یه چیز سادهس ولی از داخل که نگاه کنی قشنگ مثل میدون جنگه. یه عده میخوان درس بخونن، یه عده میخوان شوخی کنن، یه عده هم میخوان مخ مدیر رو بزنن، بلکه امتحانا لغو بشه!
ولی خداییش بدون این گروهها مدرسه اصلاً حال نمیده. پس بیاید یه دست برای این گروههای عجیب و غریب و البته دوستداشتنی بزنیم.
مرسی از همتون که حوصله کردین و گوش دادین، همیشه دمتون گرم باشه!
استندآپ کمدی شماره سه: زنگ ورزش تو مدرسه
سلام به همه دوستای گل و دانشآموزای عزیز که از درس فراری هستین ولی نمیدونم چرا هر روز میاید مدرسه! موضوع استندآپ کمدی امروز من درباره یه چیزیه که همهمون باهاش مشکل داریم ولی مجبوریم هر روز تحملش کنیم: «زنگ ورزش تو مدرسه!»
آقا این زنگ ورزش یه چیز عجیبیه. اصلاً یه پدیده خاصه. فقط اسمش ورزشه، ولی عملاً شبیه زنگ استراحته! معلم ورزشمون رو دیدین؟ همیشه یه سوت دستشه، کلاً کارش همینه که وایسته گوشه حیاط، هی سوت بزنه و بگه: «بدو، زود باش، سریعتر!» خودش ولی از جاش تکون نمیخوره، انگار به زمین چسبیده. میترسه یه قدم برداره کالری بسوزونه، هیکلش خراب شه!
حالا لباس ورزشیها رو دیدین؟ یه دست لباس ورزشی رو میخرن، سه سال باید تحملش کنی. سال اول که اندازه نیست، سال دوم تازه اندازه میشه، سال سومم باز اندازه نیست! آخه بابا چجوری این لباس اندازه همه میشه؟ استاندارد جهانیش چیه؟!
زنگ ورزش یه مدل آدم خاصی داره. یه عده فقط میان تو زمین فوتبال میایستن که توپ بخوره بهشون بره تو گل. یعنی کلاً تخصصشون همینه؛ وایسه وسط زمین یه جا تکون نخوره، بعد میگه: «من زدم تو گل!» داداش تو که گل نزدی، توپ بهت خورد رفت تو دروازه! اگه تو تکون میخوردی اصلاً گل نمیشد!
بعد یه سری هم هستن که کلاً زنگ ورزش رو تبدیل میکنن به زنگ خوردن! قشنگ زنگ که میخوره، کیفش رو باز میکنه، لقمه نون پنیر و خیارش رو درمیاره، میشینه کنار زمین شروع میکنه به خوردن. هرکی هم بهش میگه «پاشو ورزش کن»، میگه: «من دارم انرژی میگیرم برای ورزش کردن!» داداش انرژی که گرفتی، زنگ تموم شد!
یا یه گروه دیگهای هستن که همیشه مریضن. اینا یه مهارتی دارن که قبل از هر زنگ ورزش یهو تب و لرز میگیرن! ولی عجیبترین چیز اینه که دقیقاً بعد از زنگ ورزش، معجزه میشه و سالم میشن! یعنی انگار ورزشگاه مدرسه موج منفی داره، زنگ که بخوره بیماری خوب میشه، انگار آب مقدس پاشیدی روش!
معلم ورزش همیشه آخر زنگ میگه: «جمع بشید!» ولی هیچکس جمع نمیشه! تا وقتی معلم داد نزنه «هر کی دیر بیاد، دفعه بعد فوتبال تعطیل!» کسی توجه نمیکنه. تازه همه که جمع میشن، معلم میگه «خوب ورزش کردین؟» همه میگن «بله!» یکی نمیگه ما کلاً کاری نکردیم استاد، فقط دویدیم دنبال توپ که از مدرسه بیرون نره!
حالا آخرش جالبتره؛ معلم ورزش میاد میگه «هفته بعد امتحان دو داریم!» بابا این دیگه چه امتحانیه؟ از چی امتحان میگیری؟ دویدن دیگه امتحان نداره که! بعد اون روز امتحان میشه، یهو میبینی همه مثل اسب مسابقهای دارن میدون. یکی این وسط پاش پیچ میخوره، اون یکی نفسش میگیره، آخرشم اونی که اول میشه میگه: «من هیچی تمرین نکرده بودما!» بابا مگه دویدن تمرین داره؟ تو که صبح تا شب تو مدرسه داری میدویی!
خلاصه زنگ ورزش مثل سریال طنزه. هر هفته یه قسمت داره، هر قسمتش یه مدل آدم عجیب و غریب داره که هیچجای دنیا نمونهاش پیدا نمیشه. ولی واقعاً با همه این مسخرهبازیهاش خیلی کیف میده. حداقل یه زنگیه که میشه راحت بخندیم و خوش بگذرونیم!
مرسی که گوش دادین، همیشه شاد و ورزشکار باشید! دمتون گرم!

استندآپ کمدی شماره چهار: دردسرهای زنگ تفریح
سلام به همه دوستای باحال و دانشآموزای همیشه حاضر و غایب! موضوع امروز استندآپ کمدی من یه چیزیه که همهمون هر روز درگیرشیم و خلاص هم نمیشیم: «دردسرهای زنگ تفریح!»
ببینید بچهها، زنگ تفریح یه پدیدهی عجیبه که از بیرون نگاهش کنی فکر میکنی قراره ده دقیقه آرامش و استراحت باشه، ولی از داخلش که نگاه کنی بیشتر شبیه جنگ جهانیه! زنگ که میخوره، در کلاس باز میشه، قشنگ انگار در قفس حیوانات رو باز کردن، یه عده میرن بیرون، یه عده میان تو، یه عده هم گیر میکنن وسط در! یه وضعیتی میشه که فقط خدا میدونه چه خبره!
تازه تو همین ده دقیقه همه چیز اتفاق میفته؛ عشق، جدایی، آشتی، دعوا، معامله اقتصادی سر لقمه نون و پنیر! اصلاً یه اقتصاد بزرگیه پشت این لقمهها. طرف از خونه لقمه نون و پنیر آورده مدرسه، بعد اینو تو زنگ تفریح با آیفون 13 عوض میکنه! بابا این چه لقمهایه که انقدر ارزش داره؟ توش اورانیومه؟!
بعد دیدین اونایی که همیشه زنگ تفریح دنبال توپ میدون؟ یه جوری دنبال توپ میدون انگار این توپ تا حالا زندونی بوده و حالا باید نجاتش بدن! یه عده هم هستن کلاً با توپ مشکل دارن، توی کلاس وایسادن که توپ بخوره بهشون برن خونه، تعطیل شن! یعنی طرف نشسته دعا میکنه توپ بخوره تو صورتش، بعد میگه «وای آخ معلم من دارم میمیرم باید برم خونه!»
یه سری هم داریم متخصص خریدن از بوفه مدرسه هستن. هنوز زنگ نخورده، اینا تو صف بوفه هستن. یعنی ساعت نه صبح داره پفک و چیپس میخوره! داداش تو این همه انرژی از کجا میاری آخه؟ میخوای زنگ بعدی بری جنگ مگه؟!
حالا تازه اون بچههایی که تو زنگ تفریح میرن تو حیاط رو دیدین؟ هرجا سایه هست، پنجاه نفر جمع میشن اونجا! یعنی حیاط مدرسه داره از وسط منفجر میشه ولی همه فقط زیر اون یه تیکه سایه وایسادن. بقیه مدرسه آفتابش سمّیه؟!
تازه یه مدل آدم هم داریم که کلاً زنگ تفریح رو تبدیل میکنه به «زنگ درد و دل». قشنگ زنگ که میخوره، میاد میشینه کنارت، شروع میکنه: «ببین داداش، زندگی خیلی سخته!» تو هنوز داری فکر میکنی که امتحان بعدی چیه، اون داره فلسفه زندگی میبافه! داداش من، بذار یه نفس تازه کنیم بعد شروع کن، آخه هنوز یه دقیقه از زنگ تفریح نگذشته!
زنگ تفریح یه شخصیت خاص دیگه هم داره که بهش میگم «رئیس باند». این یه نفر هرجای مدرسه وایسه، سی نفر دورش جمع میشن. قشنگ انگار داره سخنرانی انتخاباتی میکنه. میگه: «امروز بعد مدرسه بریم پارک؟» بعد همه یهصدا میگن: «آره!» ولی در نهایت هیچکی نمیاد، فقط خودش و سایهش میرن پارک!
خلاصه که زنگ تفریح اینجوریه، به ظاهر یه زمان کوتاه ده دقیقهایه ولی توش کلی اتفاق عجیب و غریب میفته. بدون این ده دقیقه هم زندگی تو مدرسه اصلاً مزه نداره.
دم همتون گرم که گوش دادین، امیدوارم زنگ تفریحهاتون همیشه طولانیتر بشه و هیچوقت توپ نخوره تو صورتتون! مرسی از توجهتون!
استندآپ کمدی شماره پنج: بدبختیای صبح زود بیدار شدن برای مدرسه
سلام به همه بچههای خوب و دوستای همیشه بیدار و همیشه خواب مدرسه! امروز میخوام درباره یه موضوع مهم حرف بزنم که همه ما هر روز باهاش سر و کله میزنیم: «ماجراهای صبح زود بیدار شدن برای مدرسه!»
آقا، واقعاً کسی تا حالا فهمیده این «صبح زود» چه مشکلی با ما داره؟ اصلاً انگار ساعت هفت صبح طراحی شده برای عذاب بشر! صبح که آلارم گوشی زنگ میخوره، آدم قشنگ باورش نمیشه که دنیا اینقدر بیرحمه. همیشه اولش یه چُرت ده دقیقهایه که تبدیل میشه به دو ساعت! من نمیدونم این ده دقیقه چه جادویی داره که به چشم برهم زدنی صبحانه رو از دست میدی، مدرسه هم دیر میرسی، تازه دم در مدرسه هم گیر ناظم میفتی!
حالا تازه بیدار شدنش یه طرف، اون خوابآلودگی سر کلاس یه طرف دیگه! دیدین صبح اول وقت که میری سر کلاس، معلم یه سوال ساده میپرسه: «دو به علاوه دو چند میشه؟» ولی تو مغزت هنوز لود نشده، یهو میگی «سه؟» بعد کل کلاس بهت میخندن و تو اون لحظه آرزو میکنی کاش از کره زمین حذف بشی!
تازه یه مدل دیگهای از آدمها هستن که اصلاً انگار ساعت بدنشون تنظیم نیست. سر کلاس صبح اول وقت، معلم داره درس میده، یهو صدای خُرخُر از ته کلاس میاد. نگاه میکنی، میبینی دوستت خوابه! معلم داد میزنه «علی، بیدار شو!» علی بیدار میشه و میگه: «استاد من گوش میدادم!» استاد هم میپرسه: «خب چی گفتم؟» علی هم با اعتماد به نفس جواب میده: «همون که خودتون گفتین دیگه استاد!» قشنگ معلومه مغزش هنوز تو رختخوابه!
حالا از اینا گذشته، دیده بودین بعضیها صبح که میان مدرسه قیافهشون یه جوریه که انگار همین الان از توی لباسشویی اومدن بیرون؟ مو یه طرف، لباس یه طرف، چشم پف کرده، قیافه یهطوری که معلم میگه: «آقا تو مگه جنگ بودی؟!» اینم با ناراحتی جواب میده: «نه استاد، جنگ نبودم ولی صبح مامانم بیدارم کرده!»
تازه یه عده دیگه هم هستن، صبح که وارد مدرسه میشن، هنوز صبحانهشون رو دستشونه! طرف لقمه دستشه داره میدوه توی حیاط مدرسه، میگه «آقا تورو خدا وایسا من یه گاز دیگه بزنم!» انگار داری مسابقه دو با ناظم میدی، که اگه بهش برسی اون لقمه رو ازت نمیگیره!
تازه صبح زود معلمها رو دیدین؟ یه جوری انرژی دارن انگار خودشون رو با پاوربانک زدن به شارژ. ساعت هفت صبح معلم ریاضی میاد با انرژی داد میزنه: «خوب بچهها، امروز روز قشنگیه برای انتگرال!» قشنگ دلت میخواد بپرسی استاد، واقعاً انتگرال اینقدر خوشحالت میکنه یا فقط داری ما رو عذاب میدی؟!
ولی جدی، همین صبح زود بیدار شدنه باعث میشه هر روز یه داستان تازه داشته باشیم و هر روز صبح کلی بخندیم. البته بعدش که بیدار شدیم، نه موقعی که آلارم داره مغزمون رو منفجر میکنه!
دمتون گرم که گوش دادین، امیدوارم یه روزی بالاخره بشه مدرسهها رو ساعت دوازده ظهر شروع کنن، تا همهمون خوشحال و راضی باشیم! مرسی از توجهتون، همیشه خندون باشید!

استندآپ کمدی شماره شش: عذاب های تکلیف خونه
سلام به همه بچههای مدرسه، اونایی که درس میخونن و اونایی که فقط میان مدرسه که نمره انضباط نگیرن! موضوع استندآپ امروز من خیلی مهمه و مطمئنم همهمون تجربشو داشتیم: «دردسرهای تکلیف خونه!»
آقا تکلیف خونه یه پدیده عجیبه، یعنی معلمها یه تصوری دارن که انگار خونه ما یه آزمایشگاه علمی مجهزه. معلم زیستشناسی میگه برید خونه DNA استخراج کنید، انگار تو خونه همهمون لوازم آزمایشگاه ژنتیک داریم! بعد تو میری خونه به مامانت میگی، مامانت میگه DNA چیه؟! برو به معلمت بگو نداریم تموم شده!
تازه یه چیزی جالبه، معلمها همیشه میگن تکلیف کم دادم بهتون که اذیت نشید. بعد میری خونه کتاب رو باز میکنی میبینی شصت صفحه سوال داده که قشنگ تا صبح عید نوروز سال بعد طول میکشه تمومش کنی! یه جوری میگه «کمه» که آدم شک میکنه شاید معلممون ریاضی رو توی ناسا خونده!
حالا دیدین بعضی از بچهها رو که هیچوقت تکلیف نمیارن؟ هر روز یه داستان تازه دارن. یکی میگه: «آقا دیشب کتابم افتاد تو آب!» یکی دیگه میگه: «تکلیف رو نوشته بودم ولی سگمون خوردش!» داداش، شما چرا تکلیفت همیشه خوراک حیووناست؟ چرا یه بار تکلیفت تو خونه سالم نمیمونه؟!
از اون طرف یه سری بچهها هم هستن که همیشه تکلیفشون آمادهست. اینا همونایی هستن که زنگ تفریح تکلیف رو میذارن جلوت و میگن: «داداش سریع بنویس!» تو هم داری مثل کپیرایت ماشین، مینویسی و آخرش که تموم میشه میبینی اسم اونم کپی کردی، یه جوری که معلم تکلیفت رو ببینه میگه: «علی، تو که رضا نیستی!»
یا اونایی رو دیدین که سر تکلیف حل کردن خانوادههاشون هم قاطی میشن؟! قشنگ کل خانواده جمع میشن دور میز آشپزخونه که مسئله ریاضی پنجم دبستان رو حل کنن. بابا یه جو میگیره انگار مسابقه هوش بینالمللیه، مامان میگه جوابش پنجاهه، بابا میگه نه جوابش هفتاده! آخرشم با هم دعواشون میشه و تو فردا میری مدرسه به معلمت میگی: «استاد ببخشید تکلیف رو حل نکردم، چون خانوادهمون سر جوابش به توافق نرسیدن!»
بعد یه سری تکلیف هم هستن که اصلاً معلوم نیست چرا معلم داده! مثلاً میگه برید خونه یه نقاشی بکشید از زندگی آیندهتون. تو میری خونه میشینی جلوی کاغذ، یهو میبینی یه خونه کشیدی با یه آدمک که حتی دستاش هم به بدنش وصل نیست. این آیندهی من نیست استاد، این آیندهی زامبیه!
حالا از همه عجیبتر اینه که معلمها فکر میکنن ما تکلیفها رو با عشق و علاقه انجام میدیم. معلم میگه: «بچهها تکلیفهاتون رو با علاقه حل کنید!» داداش من، اگه علاقهای داشتم که اسمش تکلیف نبود! اسمش میشد سرگرمی، تفریح، خوشبختی!
ولی خداییش تکلیف خونه هم با همهی این داستانا و مشکلاتش یه چیزی داره که همیشه باعث خاطره میشه. بدون تکلیف خونه شاید هیچوقت این همه داستان خندهدار نداشتیم تعریف کنیم.
مرسی که گوش دادین، امیدوارم هیچوقت سگ خونگیتون تکلیفهاتونو نخوره! دمتون گرم!
استندآپ کمدی شماره هفت: ارائه دادن درس جلوی کلاس
سلام به همه دانشآموزای عزیز، چه اونایی که همیشه آمادهان، چه اونایی که صبحا با هزار زور و زحمت میرسن مدرسه! موضوع امروز استندآپ من یکی از اون چیزاییه که هم خندهداره، هم ترسناکه، هم پر از هیجانه: «ارائه دادن جلوی کلاس!»
آقا واقعاً چرا ارائه دادن اینقدر استرس داره؟ یعنی تا معلم میگه: «فردا هرکی موضوعش آماده بود، میاد ارائه میده»، از همون لحظه بدن آدم شروع میکنه به لرزیدن. قلب آدم میاد تو دهنش، زبون خشک میشه، حتی اونایی هم که همیشه حرف میزنن، اون روز ساکت میشن!
یه شب قبلش شروع میکنی اسلاید درست کردن. اسلایدها؟ قشنگ پرزنتیشنت از پروژههای ناسا هم رسمیتره! فونت درشت، رنگبندی، عکس، نمودار… ولی تهش که میری جلوی کلاس، اولین اسلایدو نشون میدی، معلم میگه: «خوبه، ولی متنش زیاده!» خب استاد، مگه قرار بود چی باشه؟ پانتومیم اجرا کنم؟!
حالا نوبتت میشه بری جلوی کلاس… واااااااااای اون لحظه! همه نگاهت میکنن، تو هم یه لبخند زورکی میزنی، بعد میگی: «سلام… من… من… موضوعم درباره…» بعد مغزت یهو ریست میشه. قشنگ مثل کامپیوتر موقعی که هنگ میکنه، فقط یه تصویر از لبخند زورکی رو صورتت باقی میمونه!
یه عده هستن که وسط ارائهشون، همه چیزو از حفظ بلدن. اصلاً انگار گوگل نصب شده توی مغزشون! یه نفس حرف میزنن، یه جوری که حتی معلمم سر تکون میده. ولی تو وقتی میری، یهو میگی: «در واقع… میشه گفت… در کل…» یعنی با سه تا جمله کل ده دقیقه رو پر میکنی!
حالا خندهدارترش وقتی یه نفر میره ارائه بده که صدای خیلی آرومی داره. معلم میگه: «بلندتر!» بچه داد میزنه: «صداش بلنده دیگه!» معلم میگه: «نه، بلندتر!» بعد بچه بیچاره یه جوری داد میزنه که یههو گچ از دست معلم میفته، همه میترسن!
یه دسته دیگه هم هستن که کل ارائهشون رو دادن ولی آخرش میگن: «امیدوارم خوشتون اومده باشه… ببخشید بد بود!» خب عزیز من، اگه خودت قبول نداری، چرا ارائه دادی؟ اون لحظه معلم هم نگاهش یه جوریه که انگار میخواد بگه: «بله، راست میگی!»
بعد یادتونه اونایی که نوبتشون نشده، میان میگن: «آقا اجازه، میشه هفته دیگه بیام؟» انگار دارن وقت دکتر میگیرن! معلمم میگه: «باشه، ولی هفته دیگه نمره کم میشه!» و اونجا دقیقاً میفهمی که هیچچیز از مرگ بدتر نیست جز ارائه دادن!
ولی از شوخی گذشته، ارائه دادن اون چیزیه که هممون باهاش درگیر بودیم و خواهیم بود. پر از خنده، اشتباه، صداهای لرزون و البته خاطرههایی که بعداً کلی باهاش میخندیم.
مرسی که گوش دادین، امیدوارم هیچوقت وسط ارائه هنگ نکنید! و اگه کردید… فقط لبخند بزنید، شاید کسی نفهمه!
استندآپ کمدی شماره هشت: ناظم مدرسه
سلام به همهی رفقای پایهدار، اونایی که هر روز صبح با زنگ اول جون میکنن بیان مدرسه، و اونایی که با زنگ آخر انگار از زندان آزاد شدن!
امروز میخوام دربارهی یه موجود افسانهای صحبت کنم… یه شخصیتی که نصف ترس ما تو مدرسه از اونه… بله درست حدس زدین: «ناظم مدرسه»!
ناظم مدرسه یه جوری میاد تو حیاط راه میره انگار مأمور مخفیه. همش در حال رصد کردنه! یعنی اگه یه تار مو بیرون بلند باشه، از فاصله ۵۰ متری با دقت تیراندازهای المپیکی تشخیصش میده. یهو از پشت درخت صداش درمیاد:
«پسرم، اون یقه رو بده بالا!»
میگی: «استاد چجوری دیدی؟»
میگه: «من همیشه میبینم!»
اصلاً انگار با دوربین حرارتی کار میکنه!
حالا اونایی که دم در دیر میان مدرسه رو دیدین؟ ناظم وایساده، دست به سینه، با همون لبخند نصفه که از لبش بالاتر نمیاد. ساعتو نگاه میکنه، بعد بهت نگاه میکنه، بعد با همون لحن همیشگی میگه:
«خوش اومدی… قشنگ ساعت چند اومدی؟!»
تو هم با لبخند زورکی میگی: «استاد، ترافیک بود!»
میگه: «آره، همیشه همین موقع ترافیک میشه!»
بعد اون دفتر انضباط رو درمیاره، اسم تو مینویسه، ولی تو حس میکنی داره روحتم رو خط میزنه!
یه چیز جالب اینه که ناظمها همیشه یه جوری راه میرن که کفششون صدا میده، مخصوصاً توی راهرو. این صدا دقیقاً حکم آژیر خطره! بچهها با شنیدن صدای کفش ناظم توی پنج ثانیه: یقهها بالا، موبایلها غیب، حرفزدنا قطع، قیافهها جدی! اصلاً انگار همه با هم رفتن تو حالت دفاعی!
از صبح تا ظهر ناظم سه تا جمله بیشتر نمیگه، ولی هر سهتاش قدرت تسلیحات نظامی داره:
- «کی بود صدا درآورد؟!»
- «همین الان بزن به صف!»
- «بیا دفتر ببینم!»
اون جملهی آخر، یعنی بیا دفتر، قشنگ آدمو تا مرز سکته میبره. یه بار ناظم بهم گفت بیا دفتر، من تا رسیدم گفتم: «قسم میخورم کار من نبود!» گفت: «من فقط خواستم ازت بپرسم جزوه داری یا نه!» گفتم: «خب زودتر بگو، قند خونم افتاد!»
ناظمهای مدرسه یه توانایی خاص دارن تو کشف موبایل قاچاق! یه بار یکی از بچهها موبایلشو لای کتاب ریاضی قایم کرده بود، ناظم کتابو باز کرد، موبایل افتاد! گفت: «ببین، من کتاب ریاضی نمیخونم، ولی این مدل ریاضی جدید رو خیلی خوب میشناسم!»
ولی خداییش، با همه این سختگیریها، ته ته دل ناظمها از طلاست. خیلی وقتا پشت اون جدیتشون یه آدم بامحبته. مثلاً یهو میبینی زنگ آخر، یواشکی میگه:
«بدو برو، امروز نمره انضباط نمیزنم، ولی فردا دوباره دیر بیای، به لیست سیاه اضافه میشی!»

استندآپ کمدی شماره نه: روز اول مدرسه
سلام به همه دانشآموزای گل، چه اونایی که تابستونو با تفریح گذروندن، چه اونایی که تو کل تعطیلات فقط دنبال جواب این سوال بودن که «مدرسه کی شروع میشه؟!»
موضوع امروزمون یه چیز ترسناک، خندهدار و خستهکنندهست… دقیقاً همهی اینا با هم!
بله، جلسه اول مدرسه!
آقا واقعاً چرا جلسه اول مدرسه اینقدر خاصه؟ یه انرژی عجیبی تو فضا هست. همه بچهها یه جورین… یکی با کیف نو، اون یکی با سرمشقای پارسال!
یه عده هم که هنوز تو حالوهوای خواب تابستونن، قشنگ معلومه دیروز تا ۳ شب پای گوشی بودن، امروز اومدن مدرسه ولی مغزشون هنوز تو اینستاگرامه!
اون لحظهای که معلم وارد کلاس میشه…
یه سکوت ترسناک شکل میگیره! معلم با یه لبخند مرموز میگه: «خب بچهها، سال تحصیلی جدیدو با هم شروع میکنیم…»
و ما دقیقاً همون لحظه متوجه میشیم: بازی تموم شد!
اولین کاری که معلمها میکنن، تقسیم صندلیه. یهو میگه:
«پاشید جاتونو عوض کنید!»
انگار صندلیا آلودهان! من تازه بعد سه سال با نیمکتم احساس نزدیکی کرده بودم، یه رابطه عاطفی داشت بینمون شکل میگرفت!
بعد یه فرم آشنایی میدن پر کنیم. آقا این فرمها انگار برگه ورودی ناساست!
اسم: بلدم
کلاس: یادم میاد
علایق: زنگ تفریح، خواب، تعطیلی
نقطه قوت: وانمود کردن به گوش دادن
نقطه ضعف: ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست، عربی، ادبیات، مطالعات، زنگ اول
معرفی خودمون؟
آقا این دیگه سختترین بخششه! یکی میره میگه: «سلام، من محمدم، عاشق درس خوندنم…»
همه نگاش میکنن که داداش، شوخی نکن!
یکی دیگه هم با استرس بلند میشه میگه: «سلام… من… نمیدونم کیام…»
معلم: «بنشین عزیزم، معلومه هنوز بیدار نشدی!»
حالا بگذریم از اونجایی که معلم میگه:
«بچهها، برنامه سال مشخص نشده هنوز، فعلاً همه کتابا رو بیارین!»
خب استاد عزیز، یعنی من الان قراره ده کیلو کتاب رو هر روز کول کنم تا شما بفهمین زنگ پنجم دینیه یا ریاضی؟!
نکته خندهدار اینجاست که جلسه اول هیچکس درس نمیده. همه میگن: «امروز فقط آشناییه.»
ولی بچهها از فردا دیگه آشنایی تمومه! معلم ریاضی با گچ میاد تو کلاس، هنوز جا نیفتادی، میگه:
«خب از فلان صفحه بنویس!»
چی شد؟ آشنایی کجا رفت؟ اصلاً ما هنوز اسم بچههای کلاس رو بلد نیستیم!
و اون لحظه تلخ آخر روز، وقتی زنگ میخوره و باید بری خونه، یادت میاد که تعطیلات تموم شده…
تابستون رفت… دیگه باید دوباره هر روز صبح زود بیدار شی، هر روز با دفتر انضباط بجنگی، هر روز منتظر جمعه بشی!
ولی خداییش، جلسه اول مدرسه هم یه حال خاصی داره. همون حس شروع دوباره، دیدن رفیقا، خندیدن به خاطرههای پارسال، و البته آماده شدن برای داستانای عجیب امسال!
مرسی که گوش دادین! امیدوارم امسال، جلسه اولتون پر از خنده، رفاقت و کمترین تکلیف ممکن باشه!
اگه نمره خوب نگرفتیدم، بندازین گردن جلسه اول!
استندآپ کمدی شماره ده: اردوهای مدرسه
سلام به همه دانشآموزای باحال، چه اونایی که نمرهشون همیشه لب مرزه، چه اونایی که فقط برای اردو و زنگ تفریح میان مدرسه!
موضوع استندآپ امروز من یه چیزیه که همیشه همه منتظرشن، ولی آخرش یه چیزی میشه که اصلاً فکرش رو نمیکردی…
بله، موضوع امروزمون اردوهای مدرسهست!
آقا اصلاً اردو یه حال خاصی داره… یعنی تا مدیر میاد بگه «بچهها شاید بریم اردو»، همه کلاس میپره بالا!
یهو بچههایی که تا دیروز افسرده بودن، رنگ روشون برگشته! طرف زنگ قبل گفته بود: «من خستهم، نمیخوام درس بخونم…»
زنگ بعد: «آقا کِی بریم اردو؟ کی؟ کیییییی؟!»
ولی این جمله معروفتره:
«اردو رفتارا باید در شأن مدرسه باشه!»
این یعنی؟ یعنی قراره اردو بریم، ولی نه بخندیم، نه بازی کنیم، نه غذا بخوریم، نه حرف بزنیم… فقط با وقار به درختا نگاه کنیم!
انگار با یه هیئت علمی داریم میریم کویر نوردی، نه با بچههای پایه نهم!
حالا فرم رضایتنامه دادن خودش یه ماجراست…
آقا یه برگه میدن بهت، یهو ده تا امضا میخواد!
بابات امضا میکنه، مامانت میگه: «نمیدونم اعتماد کنم یا نه!»
بابات میگه: «خودم باهاش برم؟»
آخرش هم اگه قبول کنن، یهو مدیر میگه:
«بچهها چون پنج نفر رضایتنامه نیاوردن، اردو لغو شد!»
اون لحظه نصف کلاس میخوان گریه کنن، نصف دیگه دنبال اون پنج نفرن که ببینن کی بودن تا حذفشون کنن از گروه!
حالا اگه اردو برگزار بشه، دیگه یه فاز دیگهست.
ساعت شیش صبح باید مدرسه باشی.
آقا ساعت شیش؟! من تازه اون موقع خوابم عمیق میشه!
ولی واسه اردو، همه ساعت پنج از خواب میپرن، صبحونه نخوردن، دوش نگرفتن، ولی کوله پشتیشون سنگینتر از بار سفر حجّه!
تو اتوبوس؟ وای خداااا!
اون لحظهای که سوار میشی، همه دنبال صندلی کنار پنجرهان.
یه عده هم که هدفون گذاشتن، آهنگ میذارن و فیلم بازی میکنن.
یهو یکی آهنگ غمگین گذاشته، داره به درختا نگاه میکنه، میخوای بگی: «داداش ما داریم اردو میریم، شکست عشقی نخوردیم که!»
وسط راه یکی میگه: «بچهها شعر گروهی بخونیم!»
بعد شروع میکنن:
«آهای قافلهسالار… یالا حرکت کن…»
راننده هم داره خودش رو کنترل میکنه که فرمون رو نپیچه سمت بیابون!
حالا میرسیم مقصد.
معلمها میگن: «نظم و ترتیب داشته باشید. فقط جاهایی برید که ما میگیم.»
ما هم میگیم: «چشم استاد!»
و دقیقاً دو دقیقه بعد، نصف بچهها گم شدن تو کوه، نصف دیگه افتادن تو رودخونه، یکی داره با بز محلی دعوا میکنه!
بعد ناهار میرسه.
بچهها یه لقمه آوردن که از دیشب مونده، با طعم هوای داخل کیف!
یکی دیگه ظرفش رو باز میکنه، یه بوی خاصی میاد که حتی مورچهها هم فرار میکنن!
وای به وقتی که برمیگردیم مدرسه…
همه خسته، له، بیجون، کفش خاکی، صورت سوخته!
ولی همه خوشحال، میگن: «سال بعد هم بریم اردو دیگه؟»
خلاصه اردوهای مدرسه همونقدر که خندهداره، همونقدر هم پر از خاطرهست.
اگه بپرسی مدرسه بدون اردو میچسبه؟ میگم: نه!
مدرسه بدون اردو یعنی کیک بدون شکلات، تعطیلات بدون خواب، امتحان بدون تقلب!
مرسی که گوش دادین، امیدوارم همیشه اردوهاتون برقرار باشه، اتوبوسا کولر داشته باشن و ناهارتون بو نگیره!
استندآپ کمدی شماره یازدهم: بوفه مدرسه
سلام به همهی دانشآموزای باحال، چه اونایی که درسشون خوبه، چه اونایی که فقط امیدشون به لقمهی بوفهست!
موضوع امروزمون یه جای مرموز، یه نقطه استراتژیک تو کل مدرسهست، جایی که بیشتر اتفاقای مهم مدرسه اونجا شکل میگیره:
بوفه مدرسه!
آقا واقعاً بوفه مدرسه یه دنیای خاصه، یه کهکشان متحرک با قانونهای عجیب خودش.
اصلاً اولین سوالی که پیش میاد اینه که بوفه رو کی طراحی کرده؟!
چرا همیشه یه پنجره کوچیک داره که فقط یه نفر اون پشت معلومه، اونم هیچوقت نمیخنده؟
طرف یه لقمه دستشه، یه نگاه سردی داره که انگار تو بدهکاری بهش، نه اون به تو غذا!
حالا اون صف بوفه…
صف؟ نه بابا، اون جنگه!
یعنی زنگ تفریح که میخوره، صدای «زنگ بوفه» تو مغز همه فعال میشه.
یه لحظه حیاط مدرسه تبدیل میشه به مسابقهی دوی صد متر.
بچهها از همه طرف میدون سمت بوفه، یه عده حتی از دیوار راست میرن بالا!
صف بوفه هیچ وقت منظم نیست. همیشه یهسری هستن که زرنگن، یهو میان از بغل، از پشت، از رو، از زیر، خودشونو میندازن جلو!
تو هم که نیم ساعت تو صف وایسادی، فقط با حسرت نگاشون میکنی.
آخرش که نوبتت میشه، یارو از پشتت داد میزنه: «آقا دوتا پنیر و یه شیر موز!»
بعد فروشنده با اون صدای مخصوصش میگه: «تموم شد!»
و تو اون لحظه قشنگ معنی شکست رو میفهمی!
اما مهمترین بخش ماجرای بوفه: خوراکیها.
آقا این خوراکیها یه مدل خاصن!
لقمهها؟ یه نون لواش، یه تیکه پنیر که قشنگ با ذرهبین باید پیداش کنی، خیارم که یه تیکه کوچولو وسطشه، ولی اون لقمه انقدر سفت بسته شده که میتونه جای آجُر استفاده بشه!
شیرموز؟ نصفش یخه، نصف دیگهش کف داره، تهش هم شبیه حلّال صنعتی شده!
وای از روزی که بوفه تخفیف بزنه!
یه بار بوفه نوشته بود «کیک تخفیفدار».
ما هم ذوق کردیم، خریدیم، گاز زدیم، دیدیم کیکه تاریخ مصرف نداره، تقویم داره!
روی بسته نوشته بود: «تولید: یهزمانی در سالهای دور…»
بعد یه سری بچهها هستن که همیشه پول ندارن ولی بوفه میرن!
میره جلوی بوفه، میگه: «آقا میشه من نگاه کنم؟»
بعد یه ساعت زُل میزنه به ساندویچها، انگار تو موزهی لووره!
آخرشم میگه: «مرسی، فقط میخواستم ببینم چی دارین!»
یه بخش بامزهی دیگه هم اینه که بعضی بچهها تو بوفه تجارت میکنن!
طرف یه کیک خریده، دو دقیقه بعد همونو میفروشه دو برابر!
یه جور رفتار میکنن انگار بورس کالای خوراکی راه انداختن وسط مدرسه!
وای به اون روزایی که ناظم دم بوفه وایساده…
میگه: «به ترتیب! یکی یکی!»
و تو اون لحظه، صف به شکل معجزهآسا منظم میشه.
ولی به محض اینکه ناظم بره، صف دوباره میشه شبیه در ورودی کنسرت!
در کل، بوفه مدرسه فقط یه جای غذا خوردن نیست…
یه جور مرکز فرهنگیه! جایی که سیاست، اقتصاد، رفاقت، خیانت، و حتی عشقهای مدرسهای از اونجا رد میشن!
مرسی که گوش دادین، امیدوارم همیشه تو صف بوفه اول باشین، لقمههاتون پنیر واقعی داشته باشه و شیر موزتون مزه نده!
دمتون گرم!
دیدگاهتان را بنویسید