داستان ترسناک پرستار بچه

داستان ترسناک پرستار بچه با عکس

تا حالا شده شب‌هایی که همه خوابیدن، یه حس عجیبی بیاد سراغت؟ داستان ترسناک پرستار بچه همیشه این حس رو بیشتر می‌کنه. داستانی که پر از رمز و راز، اتفاق‌های ناگفته و ترس‌هایی هستن که حتی فکرشون هم خواب رو از چشم می‌گیرن. تو این مقاله قراره با هم ترسناک‌ترین داستان پرستار بچه آشنا بشیم که شاید حتی یه لحظه هم دل‌تون رو رها نکنن!

همینطور در کنار مطالعه این داستان ترسناک پرستار بچه، 9 داستان غمگین کوتاه و آموزنده رو هم میتونید از مقاله مربوط به همین مجموعه داستانی مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

داستان ترسناک واقعی پرستار بچه

یه شب سرد پاییزی بود. شهر خوابیده بود و فقط صدای باد بود که از لای درخت‌ها می‌پیچید. سارا، یه دختر جوون که تازه کار پرستاری بچه رو گرفته بود، تو یه خونه بزرگ تو یه محله خلوت مشغول نگهداری از یه بچه ۳ ساله بود. خانواده بچه به یه سفر کاری رفته بودن و بهش گفته بودن حتما تا صبح باید پیش بچه بمونه.

سارا از همون اول حس عجیبی داشت. وقتی وارد خونه شد، یه بوی نم و خاک گرفته پیچیده بود تو هوا. همه چیز ظاهرا مرتب بود ولی یه جای کار میلرزید، انگار یه چیزی تو اون خونه درست نبود. بچه کوچولو تو اتاقش خوابیده بود و سارا نشست تو سالن، چراغ‌ها رو کم نور کرد و سعی کرد یه ذره آروم بشه.

داستان ترسناک واقعی پرستار بچه

اما ساعت که به ۱۲ شب رسید، اتفاق‌های عجیب شروع شدن. اولش یه صدای نرم و ناله‌وار از طبقه بالا اومد. سارا اول فکر کرد شاید باد باشه، اما وقتی اون صدا دقیق‌تر شد، فهمید یه نفر داره صدایی شبیه به گریه از اتاق بچه درمیاره. اما بچه داشت خواب بود، پس این صدا از کجا می‌اومد؟

سارا با دل لرزون رفت به سمت اتاق بچه و دید در اتاق به آرامی باز و بسته می‌شه، انگار یه کسی داره بازیگوشی می‌کنه. ولی تو اون اتاق فقط خودش و بچه بودن. یه حسی تو وجودش گفت که برگرده، ولی کنجکاوی‌اش بیشتر بود.

وقتی برگشت به سالن، چشمش به یه سایه افتاد که خیلی سریع پشت مبل قایم شد. قلبش داشت از سینه بیرون می‌زد، ولی جرأت نکرد صدا بزنه. تصمیم گرفت بره و نور رو زیاد کنه، اما لامپ‌ها یکی یکی خاموش شدن.

اونجا بود که صدای قدم‌های سبک ولی پشت سر هم از طبقه بالا اومد. سارا می‌خواست فرار کنه، اما پاهاش مثل سیمان شده بود و نمی‌تونست حرکت کنه. ناگهان از اتاق بچه صدای خنده‌ای عجیب و ترسناک شنید که توی وجودش لرزه انداخت.

درست وقتی داشت عزمش رو جزم می‌کرد که فرار کنه، یه دست سرد و ناگهانی از پشت به شونه‌اش خورد و صدایی خش‌دار گفت: “بازی شروع شده…”

سارا مثل کسی که از خواب عمیق بیدار شده باشه، به خودش اومد و برگشت سریع سمت صدا. اما پشت سرش کسی نبود. فقط تاریکی و سکوت سنگینی که حالا سنگین‌تر از قبل بود. قلبش تند می‌زد و دست‌هاش عرق کرده بودن. اون دست سرد، فقط یه کابوس نبود، واقعیت داشت.

سعی کرد نفس عمیق بکشه و به خودش بگه همه‌چیز از تخیلاتشه، ولی چشماش به اون در اتاق بچه افتاد که همچنان آرام آرام باز و بسته می‌شد. با هزار زور خودشو جمع کرد و رفت سمت در. وقتی در رو باز کرد، اتاق تاریک و ساکت بود. بچه همچنان خواب بود، اما یه چیزی عجیب‌تر بود؛ اسباب‌بازی‌ها روی زمین به شکلی نامنظم پخش شده بودن، انگار یه نفر تازه اومده باشه و باهاشون بازی کرده باشه.

سارا دستش رو گذاشت روی دکمه چراغ، اما نور به زور روشن شد و سایه‌هایی روی دیوار می‌رقصیدن. همین که چراغ کامل روشن شد، دید روی دیوار اتاق، یه نقاشی عجیب کشیده شده بود که قبلاً نبود. یه نقاشی از یه پرستار با چشم‌های سیاه و دهان باز که انگار فریاد می‌زد.

تازه داشت می‌خواست عقب بکشه که صدای آرامی از گوشه اتاق شنید: “کی اینجاست؟” صدا از بچه نبود، خیلی زمخت‌تر و عجیب‌تر بود. سارا خشکش زد، نگاهش به گوشه اتاق افتاد، جایی که سایه تاریکی جمع شده بود. سایه کم‌کم شکل یه دختر بچه کوچیک رو به خودش گرفت، اما چشم‌هاش مثل دو تا چاله سیاه برق می‌زد.

سارا خواست فرار کنه، ولی پای چپش ناگهان گیر کرد به چیزی. خم شد و دید یه دفترچه قدیمی و چرک افتاده زمین. دفترچه رو برداشت و صفحه اول رو باز کرد. نوشته بود: “پرستار بچه… مراقب باش، اینجا همه چیز مثل ظاهرش نیست.”

سارا با دست لرزون شروع کرد صفحه‌ها رو ورق زدن. هر صفحه پر بود از نوشته‌های عجیب، تاریخ‌هایی که مربوط به سال‌ها قبل بودن و قصه‌هایی از پرستارهای قبلی که یکی یکی ناپدید شدن یا دیوانه شدن.

همین که داشت می‌خوند، صدای گریه بچه از اتاق پایین پیچید. ولی وقتی سریع برگشت نگاه کنه، اتاق خالی بود و بچه نبود. حس کرد هوا سنگین شده و نفسش بند اومده. ناگهان یه صدای زمزمه که انگار از داخل دیوارها میومد گفت: “اگه خواستی زنده بمونی، به حرف‌های دفترچه گوش کن…”

سارا با قلبی که تندتر از همیشه می‌زد، دفترچه رو بست و دنبال بچه گشت. اما بچه نبود، انگار از زمین محو شده بود. صدای گریه داشت بلندتر می‌شد، اما هیچ اثری از بچه دیده نمی‌شد. دلش می‌خواست جیغ بزنه، ولی صدا از گلوش نمی‌آمد.

یه دفعه احساس کرد یه چیزی به مچ دستش چسبید. برگشت و دید یه دست کوچیک اما سرد و بی‌جان داره محکم نگهش می‌داره. چهره بچه‌ای که باید ازش مراقبت می‌کرد، اما چشماش سیاه و بی‌روح بودن.

سارا تلاش کرد دستش رو آزاد کنه ولی نمی‌تونست. صدای خنده‌ای خشک و وحشتناک تو گوشش پیچید: “دیگه دیر شده… تو هم باید بمونی.”

با تمام قدرت فریاد زد: “کمک! کمک!” اما هیچ جوابی نشنید. ناگهان سایه‌های تاریک اتاق دورش جمع شدن و هر کدوم مثل یه زنجیر نامرئی دست و پای سارا رو بستن.

سارا که به شدت ترسیده بود، چشم‌هاش رو بست و با خودش گفت: “باید یه راه فرار پیدا کنم… باید از این کابوس بیدار شم.”

وقتی دوباره چشم‌هاش رو باز کرد، خودش رو توی اتاق بچه دید. همه چیز به حالت عادی برگشته بود، بچه هم توی تختش خوابیده بود. ولی حس می‌کرد چیزی تغییر کرده، یه چیزی تو هوا بود که نمی‌شد دید ولی حسش کرد.

داستان ترسناک واقعی پرستار بچه بسیار جذاب

همین که خواست نفس راحتی بکشه، صدای همون خنده خشک دوباره تو اتاق پیچید و سایه‌ای که کنار در ایستاده بود به آرومی گفت: “تو دیگه اینجا نیستی، سارا…”

سارا که هنوز نفسش به شماره افتاده بود، تلاش کرد از جا بلند بشه، اما حس می‌کرد یه نیروی نامرئی داره روی زمین نگهش می‌داره. سایه کنار در کم‌کم داشت نزدیک‌تر می‌شد، مثل یه موجود نامرئی که فقط تاریکی و ترس رو با خودش می‌آورد.

صدای خش‌دار اون موجود گفت: «تو باید اینجا بمونی، مثل بقیه پرستارهایی که قبلاً بودن…»

سارا چشم‌هاش رو بست و با خودش گفت «نه، من اینجا نمیمونم، من زنده‌ام و باید بچه رو نجات بدم.»

یه جرقه امید تو وجودش روشن شد و ناگهان فشار روی بدنش کم شد. تونست خودش رو بلند کنه و فرار کنه سمت در اتاق. اما در قفل بود. سارا با تمام زور و تلاش دستگیره رو چرخوند ولی باز نشد.

سایه‌ها دورش می‌چرخیدن و صدای خنده‌های وحشتناک‌شون مثل صدای ارواح تو گوشش می‌پیچید. اون لحظه بود که فهمید این خونه یه زندان جادویی شده، جایی که پرستارها گیر می‌افتادن و هیچ‌وقت آزاد نمی‌شدن.

با عجله دفترچه رو از جیبش درآورد و صفحاتش رو ورق زد دنبال یه چیزی که بتونه کمکش کنه. رسید به صفحه‌ای که نوشته بود: «برای فرار باید راز این خونه رو کشف کنی، باید بفهمی چه چیزی اینجا رو نفرین کرده.»

سارا با تردید ادامه داد: «باید به اتاق زیرشیروانی بری، جایی که همه چیز شروع شد.»

با تمام شجاعت، رفت سمت پله‌های زیرشیروانی که همیشه بسته بودن. در بسته بود، اما وقتی دستش رو گذاشت روی در، در ناگهان باز شد و یه هوای سرد و تاریک به صورتش خورد.

داخل زیرشیروانی پر بود از گرد و خاک، اسباب قدیمی و تابلوهای شکسته. اما وسط اتاق یه جعبه چوبی بود که روش یه علامت عجیب حک شده بود. سارا جعبه رو باز کرد و داخلش یه نامه پیدا کرد، نوشته شده با خطی کج و نامنظم:

«این خونه توسط یه نفر که دلش پر از حسادت و نفرت بود نفرین شده. کسی که پرستار بچه رو به یک روح گرفتار تبدیل کرد و همه‌ی اون‌هایی که بعدش اومدن، اسیر شدن. تنها راه نجات، بازگرداندن آرامش به روح کوچولویی است که هنوز اینجا اسیره.»

همین که داشت نامه رو می‌خوند، صدای پاهای سبک ولی پیوسته از پشت سرش اومد…

سارا با ترس برگشت سمت صدا، ولی کسی نبود. فقط یه نسیم سرد تو زیرشیروانی پیچید و شمع کوچیکی که تو دستش بود لرزید. دلش می‌خواست فرار کنه، اما می‌دونست این آخرین فرصتشه.

نامه رو محکم تو دستش گرفت و شروع کرد به زمزمه کردن جملاتی که تو نامه نوشته بود. ناگهان نور ملایمی از گوشه زیرشیروانی بلند شد و یه سایه کوچک از بچه‌ای که دیده بود، ظاهر شد.

بچه با چشمای سیاه اما غمگین به سارا نگاه کرد و گفت: «من اینجا گیر کردم. یه نفر که نباید، من رو از خانواده‌م جدا کرد.»

سارا فهمید این روح کوچولو داره ازش کمک می‌خواد و تنها راه اینه که به آرامش برسه. گفت: «نگران نباش، من کمکت می‌کنم.»

با راهنمایی بچه، سارا رفت سراغ اتاقی که بچه همیشه توش بازی می‌کرد. اونجا یه عروسک قدیمی و خاک گرفته بود که انگار مرکز تمام اتفاقات بود.

سارا عروسک رو برداشت و با صدای بلند گفت: «تو باید آزاد بشی، دیگه نباید کسی اینجا اسیر بمونه.»

همین که حرفش تموم شد، یه نور سفید و گرم همه جا رو پر کرد و سایه‌های تاریک یکی یکی محو شدن. بچه لبخند زد و آرام‌آرام به سمت نور رفت، آرامش پیدا کرد و بالاخره تونست بره پیش خانواده‌اش.

خونه دوباره روشن و آرام شد، و سارا احساس کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده. وقتی از خونه بیرون رفت، دیگه اون حس ترس و سنگینی رو نداشت. می‌دونست که یه نفر رو نجات داده و تونسته طلسم نفرین رو بشکنه.

اما هنوز وقتی شب می‌رسید و همه چیز ساکت می‌شد، گاهی صدای خنده نرم و دور از گوشه‌ای از خونه شنیده می‌شد؛ یه یادآوری که بعضی رازها حتی وقتی پایان پیدا می‌کنن، هنوز توی تاریکی زنده هستن.

دیدگاهتان را بنویسید