داستان کوتاه درباره بادکنک
تا حالا به یه بادکنک ساده نگاه کردی و غرق فکر شدی؟ شاید برات فقط یه وسیلهی بازی یا یه نماد شادی بوده، ولی پشت همین ظاهر ساده، کلی حرف و داستان قایم شده. توی دنیای داستانهای کوتاه، بادکنک میتونه نماد رویاها، آزادی، کودکی یا حتی رهایی باشه. این مقاله قراره ببردت یه دوری توی دنیای داستان کوتاههایی که با یه بادکنک شروع میشن یا به یه بادکنک ختم میشن! اگه دنبال الهام گرفتن، ایدهپردازی یا فقط خوندن یه متن قشنگ و متفاوتی، این مقاله همونه که دنبالش بودی.
شما می تونید داستان کوتاه درباره صلح و آشتی رو هم از مقاله مربوطه بخونید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان کوتاه درباره بادکنک بسیار جذاب و خواندنی
در ادامه به 5 داستان کوتاه درباره بادکنک بسیار جذاب و خواندنی می پردازیم.
داستان بادکنک قرمز محله ما
محله ما یه حال و هوای خاصی داشت. نه به خاطر خیابونای خاکیش یا دیوارای آجری خونهها، بلکه به خاطر بچههایی که با دل خوش تو کوچه پسکوچهها بازی میکردن و صدای خندههاشون تا دم غروب میپیچید تو گوش آسمون. وسط اون شلوغیها، یه پسر کوچولوی آروم بود به اسم مانی، که با همه فرق داشت. نه اهل دویدن بود، نه اهل سروصدا. همیشه یه گوشه مینشست و به بازی بچهها نگاه میکرد. ولی یه چیز داشت که دل همه رو میبرد: یه بادکنک قرمز که همیشه دستش بود.

این بادکنک فقط یه تیکه باد توی پلاستیک نبود، انگار مانی باهاش حرف میزد، باهاش راه میرفت، باهاش میخندید، و حتی شبها باهاش میخوابید. کسی نمیدونست قصه این بادکنک چیه، ولی یه چیزی تو نگاه مانی بود که نمیذاشت کسی بهش نزدیک شه.
یه روز جمعه، مثل همیشه بچهها داشتن وسط کوچه گل کوچیک بازی میکردن. صدای داد و بیداد و شادی هوا رو برداشته بود. مانی هم طبق معمول یه گوشه نشسته بود، بادکنکشو سفت چسبیده بود، ولی نگاش یه جور دیگه بود. عمیقتر. غمزدهتر. انگار دلش پر بود اما نمیتونست بریزه بیرون.
صبا، دختر شلوغ و زبل محله، رفت طرفش و گفت:
ــ مانی، چرا باهامون بازی نمیکنی؟
مانی فقط سرشو پایین انداخت. صبا نشست کنارش و گفت:
ــ این بادکنک چیه که انقد دوسش داری؟ اسم داره؟
مانی واسه اولین بار لبخند زد و گفت:
ــ آره… اسمش “باباست”.
صبا خندید، ولی یه چیزی توی صدا و صورت مانی بود که باعث شد نخندهاش خشک شه.
ــ یعنی چی باباست؟
مانی گفت:
ــ بابام رفت… وقتی من خیلی کوچیک بودم. مامانم گفت رفته آسمون. منم این بادکنکو از اون روز همیشه با خودم دارم. از یه مغازه گرفتم که میگفت بادکنکاشو میفرسته آسمون، پیش کسایی که دلتنگشونیم. منم گفتم میخوام یه بادکنک واسه بابام. همینه. این باباست.
دل صبا ریخت. یه دختر بازیگوش که همیشه دنبال دردسر و شلوغی بود، حالا ساکت مونده بود.
اون روز، دیگه کسی مانی رو مسخره نکرد. حتی فرداش که بادکنک از دستش در رفت و رفت بالا، همه بچهها ایستاده بودن و نگاش میکردن. مانی فقط لبخند زد و گفت:
ــ خودش رفت پیش بابام.
اون روز، انگار یه چیزی تو محله ما عوض شد. بچهها دیگه فقط دنبال گل کوچیک نبودن. صبا برای اولین بار یه دفتر خاطرات درست کرد و اسمش رو گذاشت “قصه بادکنکها”. هر بچهای که یه دلتنگی داشت، تو اون دفتر واسه کسی که نبود، یه یادداشت نوشت و بعد همگی با هم رفتن سر همون مغازه بادکنکفروش ته کوچه.
پیرمردی که بادکنک میفروخت، یه سبیل سفید کلفت داشت و همیشه با لهجهی شیرین قجری حرف میزد. وقتی فهمید قصه مانی چیه، گفت:
ــ بچهها، هر کی یه دلتنگی داره، یه بادکنک بخره، روش بنویسه و ولش کنه تو آسمون. شاید اون بالا یکی باشه که بخونه.
از اون روز، هر جمعه تو محله ما جشن بادکنک داشتیم. یکی واسه باباش، یکی واسه مادرجونش، یکی واسه دوست قدیمیش که رفته بود مهاجرت. کوچه پر میشد از رنگ، از خنده، از بغض، ولی یه جور قشنگش.
مانی دیگه اون بچهی گوشهگیر نبود. حالا خودش قصهگو شده بود. واسه بچههای کوچیکتر تعریف میکرد که چطور یه بادکنک قرمز میتونه یه دلتنگی بزرگ رو بغل کنه و ببره تا آسمون.
اون سال، محله ما پر از قصه شد. قصههایی که تو دل بادکنکها نوشته میشدن، میرفتن بالا، گم میشدن تو ابرها… ولی هیچوقت فراموش نمیشدن. چون ما یاد گرفتیم بعضی چیزا رو نمیشه گفت، فقط باید با دل نوشت و سپردش به باد.
داستان بادکنک آبی توی دست مادرجون
ظهرای تابستون، محلهی ما زیر آفتاب داغ، بوی نون سنگک و صدای کولرهای آبی رو با هم قاطی میکرد. بچهها با صورتای سرخشده از گرما، توپ پلاستیکی رو میزدن به در و دیوار، و مامانها با یه دست پارو تو قابلمه میزدن و با دست دیگه پنکه رو میچرخوندن سمت بچهها.

وسط این شلوغیها، یه پیرزن مهربون توی محله بود، که بهش میگفتیم مادرجون. صورتش پر از چینوچروک بود ولی خندهش همیشه گرم. مادرجون تنها زندگی میکرد. شوهرش چند سال پیش فوت کرده بود و بچههاش، هر کدوم یه گوشهی دنیا. اما یه چیز تو زندگیش همیشه ثابت بود: بادکنک آبیای که هر پنجشنبه میخرید.
بادکنک رو با یه نخ سفید میبست به صندلی جلو خونهش و مینشست زیر سایه، چای میخورد و به رفتوآمد مردم نگاه میکرد. خیلیا نمیفهمیدن چرا هر هفته یه بادکنک آبی میخره. بعضیا میگفتن یاد بچههاشه، بعضیا میگفتن عادت کرده. اما هیچکس نمیدونست قصهی اصلی چیه.
یه روز که گرما مثل پتک میکوبید تو سرمون، من و مهدی، پسر همسایهمون، تصمیم گرفتیم از خودش بپرسیم. رفتیم جلو، سلام کردیم و نشستیم کنار پاش. اون روز، بادکنک آبی مثل همیشه کنار صندلیش تاب میخورد.
مهدی گفت:
ــ مادرجون، این بادکنک آبیه رو چرا هر هفته میخری؟ نه میترکی، نه ولش میکنی، فقط میذاریش همینجا. قصهای داره؟
مادرجون یه کم خندید. یه خنده آروم و پر از خاطره. بعد آهی کشید و گفت:
ــ این بادکنک، یادآور آخرین روزیه که ناصر رفت.
ما مات موندیم. ناصر؟ کیه ناصر؟
گفت:
ــ پسر کوچیکم بود. وقتی ده سالش بود، هر هفته پنجشنبه با هم میرفتیم پارک. اون همیشه یه بادکنک آبی میخواست. میگفت آبی شبیه آسمونه، و وقتی بادکنک دستشه، حس میکنه آسمونو گرفته. یه بار که داشت با بادکنک میدوید، افتاد، سرش خورد زمین… دیگه هیچوقت چشماشو باز نکرد.
ما هیچ نگفتیم. باد از لای برگای درخت رد میشد و انگار همه محله ساکت شده بود.
ادامه داد:
ــ از اون روز، هر پنجشنبه یه بادکنک آبی میخرم، میذارم جلو در، تا اگه ناصر از آسمون نگام کرد، بدونه هنوز به یادشم.
من و مهدی هیچی نگفتیم. فقط نگاه کردیم به بادکنک. انگار حالا دیگه یه بادکنک ساده نبود. یه تکه از دل مادرجون بود، که با نخ نازکی به زمین وصل شده بود و هر لحظه ممکن بود پر بکشه.
اون روز یه چیزی تو دلمون جابهجا شد. فهمیدیم بعضی خاطرهها رو نمیشه گفت، فقط میشه با یه نماد کوچیک نگهش داشت. بعد از اون، هر وقت از کنار خونه مادرجون رد میشدیم، دیگه فقط یه پیرزن تنها نمیدیدیم، یه مادر دلتنگ میدیدیم که با تمام قلبش منتظر یه نگاه از آسمونه.
چند هفته بعد، مادرجون دیگه نبود. اما همون روز، همه بچههای محله با هم رفتن از مغازهی حاج رضا، کلی بادکنک آبی خریدن. نوشتن روش: “برای ناصر، برای مادرجون، برای تمام دلتنگیهای قشنگ.”
محلهمون اون روز پر شد از بادکنکای آبی. آسمون، همرنگ دلهامون شد. و ما فهمیدیم که گاهی یه بادکنک میتونه تمام یه عمر خاطره رو تو خودش جا بده.
داستان بادکنک سفید توی بازارچه
توی یکی از همین کوچهپسکوچههای قدیمی تهران، که هنوز مغازههاش کرکره آهنی دارن و نون خشکی سر نبش کوچه داد میزنه، یه بازارچه کوچیک بود که همه همو میشناختن. از سبزیفروش بگیر تا پیرمردی که همیشه یه سینی نبات جلو مغازهش میذاشت واسه رهگذرها. توی همین بازارچه، پسربچهای زندگی میکرد به اسم آرش. موهای ژولیده، صورت خاکی، ولی چشمهایی که برق میزد، درست مثل بادکنک سفید کوچیکی که همیشه باهاش بود.

آرش دستفروش کوچیکی بود. گوشه بازارچه کنار بساط میوهفروشیها مینشست و چیزای ریز میفروخت. بادکنکش رو با یه نخ پلاستیکی به مچ دستش بسته بود. هرکی میدیدش، فکر میکرد داره واسه جلب توجه از اون بادکنک استفاده میکنه. ولی قصه آرش و بادکنکش، قصهای بود که فقط خودش و خدا میدونستن.
یه روز عصر، نزدیکای عید، بازارچه شلوغتر از همیشه بود. صدای چونهزدن، بوی ماهی قرمز، ترشی، سیر تازه، همه قاطی شده بودن. آرش هم کنار بساطش نشسته بود و با یه لحن کودکانه داد میزد:
ــ گیره مو، بادکنک، فرفره، فقط هزار تومن…
همه میگذشتن و گاهی یه چیزی میخریدن. ولی یه خانوم میانسال، با چادر گلدار و نگاه مهربون، وایساد و به بادکنک آرش خیره شد. گفت:
ــ پسرم، این بادکنک سفیدو چند میدی؟
آرش یه لحظه ساکت شد. بعد لبخند زد و گفت:
ــ فروشی نیست خانوم. این یکی با بقیه فرق داره.
زن کنجکاو شد. نشست کنار آرش و پرسید:
ــ چرا؟ مگه چی داره این؟
آرش یه نگاه به بادکنک انداخت و گفت:
ــ اینو مامانم برام خرید، یه روز قبل اینکه بره بیمارستان… گفت وقتی برگشت با هم میریم پارک. ولی دیگه برنگشت.
زن خشکش زد. آرش با همون لحن آروم ادامه داد:
ــ من هر روز میام اینجا میشینم، چون مامانم همیشه از همین راه میرفت بیمارستان. فکر میکنم اگه یه روز برگرده، منو با بادکنک ببینه، یادش میاد قولشو داده. نمیخوام اگه برگشت، منو بدون بادکنک ببینه.
زن چیزی نگفت. فقط دستی به سر آرش کشید و بلند شد. اون روز غروب، بازارچه با همه شلوغیاش، یه سکوت غریبی داشت.
از اون روز به بعد، مردم دیگه آرش رو فقط به چشم یه دستفروش نمیدیدن. هرکی از کنارش رد میشد، یه چیزی ازش میخرید. بعضیا بیبهونه براش غذا یا لباس میآوردن. ولی مهمتر از همه، هر هفته یه نفر واسش یه بادکنک سفید میآورد. چون همون روز بعد از اون گفتوگو، بادکنک قدیمیش تو باد گم شد.
اما آرش دیگه ناراحت نشد. گفت:
ــ شاید مامانم خودش خواست بگیرتش، که بدونه هنوز منتظرم.
بادکنک سفید شد نماد امید توی اون بازارچه. هرکی دلتنگ بود، با دیدنش یه چیزی تو دلش آروم میشد. حتی پیرمرد نباتفروش یه بار گفت:
ــ کاش همهمون یه بادکنک سفید داشتیم، که باهاش به یکی که رفته بگیم هنوز دوستش داریم.
حالا سالها گذشته، ولی هنوز توی همون بازارچه، مجسمه کوچیکی هست از یه پسر با یه بادکنک سفید توی دستش. پایین مجسمه نوشته شده: “برای تمام منتظرها، که با یه دل ساده و یه بادکنک سفید، دنیا رو قشنگتر کردن.
داستان بادکنک زرد نازی
توی خیابون حافظ، نزدیک میدون فردوسی، یه پیرمرد نقاش بود که همیشه کنار دیوار یه مغازه بسته بساط میکرد. اسمش مشقاسم بود، ولی همه بچههای محل بهش میگفتن “باباجون بادکنکی”. نه واسه اینکه نقاشیش معروف بود، نه واسه اینکه قصهگو بود، بلکه واسه یه عادت عجیب: هر روز کنار نقاشیاش یه بادکنک زرد میذاشت.

اون بادکنک نه فروش میرفت، نه به کسی داده میشد، فقط کنار یه سهپایه میلرزید تو باد، و یه نخ سفید که تا به مشقاسم بسته شده بود. کسی نمیدونست چرا. فقط میدیدنش که میشینه، با دقت نقاشی میکشه و گاهی با لبخند به بادکنک نگاه میکنه. بعضیا میگفتن دیوونهست. ولی بچهها میگفتن: باباجون قصه داره، اونم از جنس قدیمیها.
یه روز عصر که آفتاب افتاده بود پشت ساختمونای بلند و بوی بلال تو هوا میپیچید، من با سهیل و امیر نشستیم کنارش. سهیل گفت:
ــ باباجون، این بادکنکه چرا اینقد برات مهمه؟ چرا نمیذاری بپره بره؟
مشقاسم لبخند زد. یه لبخند از اونایی که انگار ته دل آدمو میلرزونه.
گفت:
ــ چون این، صدای دخترمه.
من و بچهها هاج و واج موندیم. گفتیم:
ــ یعنی چی؟
گفت:
ــ سالها پیش، نازی دختر کوچولوم، هر روز با من میاومد اینجا. یه بار که پنج سالش بود، یه بادکنک زرد گرفت دستش و تا شب ولش نکرد. هی میدوید، هی میخندید، انگار دنیا فقط اون بادکنک بود و لبخند نازی. شب که شد، بادکنک از دستش در رفت و رفت بالا. نازی زد زیر گریه، ولی بعد آروم گفت:
“بابا، این رفت پیش خدا. صدامو براش ببره.”
از اون روز به بعد، هر وقت ناراحت بود، یه بادکنک زرد میگرفت، آروم توش حرف میزد، میدادش بره.
مشقاسم سکوت کرد. صدای ماشینا از خیابون میاومد، ولی ما ساکت نشسته بودیم. بعد با صدای خفهای ادامه داد:
ــ نازی، وقتی هفت سالش بود، مریض شد. اونقد یهویی و بیصدا که نفهمیدم چی شد. آخرین بادکنکی که داد بالا، همین رنگی بود. زرد. از اون به بعد، هر روز یه بادکنک زرد کنارم میذارم. چون حس میکنم هنوزم داره حرف میزنه. هنوزم صداش توی باده، توی هوا، توی نقاشیهامه.
اون روز، من و سهیل و امیر دیگه هیچی نگفتیم. فقط نگاه کردیم به بادکنک زردی که یه کم میلرزید. انگار یه حرف توی دلش داشت، درست مثل بغض تو گلوی ما.
از اون روز به بعد، هر روز که از اون مسیر رد میشدیم، اول بادکنک رو میدیدیم، بعد نقاشیا رو. نقاشیاش هم عوض شد. دیگه فقط طبیعت نبود. دختر کوچولویی با لباس زرد توی بیشتر نقاشیاش بود. گاهی با بادکنک، گاهی با لبخند، گاهی زیر بارون.
زمستون که اومد، یه روز دیدیم جای همیشگی مشقاسم خالیه. فقط یه بادکنک زرد بود که نخش به میخ سهپایه بسته شده بود. زیرش یه کاغذ کوچیک بود:
“رفتم پیش نازی. نگران نباشین، بالاخره رسیدم بهش.”
اون روز، توی شلوغی تهران، ما سه تا پسر جوون، بیصدا وایسادیم، یه عالمه بغض قورت دادیم، و نگاهمون رفت به آسمون. همونجا قول دادیم هرسال یه بادکنک زرد هوا کنیم. واسه نازی. واسه مشقاسم. واسه همه دلتنگایی که با بادکنک حرف میزنن.
داستان بادکنک صورتی توی کوچه نسترن
کوچه نسترن همون کوچهای بود که بچهها تا دم غروب توش بازی میکردن و صدای خندهشون قاطی بوی نون بربری و آبپاشی مادرا، محله رو زنده نگه میداشت. خونهها نزدیک هم، دلها نزدیکتر. از اون کوچههایی که هنوز صدای نوار کاست، بوی لوبیاپلو و دعوای سر جوجهکباب، جاریه.

تو همین کوچه، یه دختر کوچیک بود به اسم لیلا. نه خیلی شلوغ، نه خیلی ساکت. موهاش تا سر شونه، چتریاش همیشه کج، و صورتش همیشه یه جور خاصی میخندید. اما چیزی که لیلا رو از بقیه جدا میکرد، یه بادکنک صورتی بود که هر روز با خودش میآورد کوچه.
این بادکنک نه ترکیده بود، نه بادش خوابیده بود، نه نخش پوسیده بود. همه تعجب میکردن که چطور یه بادکنک این همه روز زنده مونده. لیلا همیشه با وسواس خاصی بادکنک رو توی دستاش میگرفت، باهاش حرف میزد، حتی گاهی دعواش میکرد. یه بار یکی از بچهها پرسید:
ــ لیلا، مگه این بادکنک چیه که انقد دوسش داری؟
لیلا گفت:
ــ این یادگاریه از داداشمه.
همه ساکت شدن.
ــ شب عید پارسال، بابا برام یه بسته بادکنک خرید. همون موقع داداشم تازه رفته سربازی. گفت: این صورتیه رو نگه دار، اگه یه روز دلت برام تنگ شد، اینو نگاه کن. از اون موقع، دیگه نه اون برگشت، نه من اینو ول کردم.
صدای لیلا نرم بود، ولی یه چیزی توش سنگینی میکرد. بعضی حرفا نه داد میزنن، نه گریه میشن، فقط آروم روی دل آدم راه میرن.
یه شب جمعه، بعد افطار، بچهها دوره هم جمع شده بودن وسط کوچه. هر کسی یه بادکنک آورده بود، یکی قرمز، یکی زرد، یکی آبی. قرار شد هر کی یه آرزو کنه و بادکنکش رو بده به آسمون.
لیلا بادکنکشو محکم بغل کرده بود. نگاهش به بقیه بود، ولی دلش یه جای دیگه. سهیل گفت:
ــ لیلا، تو چرا ول نمیکنی؟ نکنه آرزو نداری؟
لیلا یه لبخند زد، همون لبخند نصفه همیشگی. گفت:
ــ چرا دارم. فقط میترسم اگه ولش کنم، دیگه صدام به داداشم نرسه.
بچهها یه لحظه مکث کردن. بعد سهیل، که همیشه شیطونتر از همه بود، گفت:
ــ پس بنویس روش، آرزوتو بنویس، بده بره. شاید اینجوری زودتر برسه.
لیلا اولش دو دل بود، ولی بعد از کیف کوچیکش یه خودکار درآورد. چیزی نوشت روی بادکنک، نفس عمیقی کشید و با دوتا دست، نخ رو ول کرد. بادکنک صورتی با یه حرکت سبک رفت بالا، بالا، اونقد که کوچیک شد، گم شد بین ستارهها.
اون شب، لیلا ساکت بود. ولی لبخندش فرق میکرد. انگار یه چیزی رو تو دلش خالی کرده بود. بچهها دیگه از اون به بعد فقط با توپ بازی نکردن. گاهی جمع میشدن، بادکنک هوا میکردن. واسه مامان مریضشون، واسه بابای کارگرشون، یا حتی واسه آرزوهای خودشون که نمیدونستن با کی باید گفت.
یه ماه بعد، درست یه روز قبل از تولد لیلا، پدرش با یه بسته بادکنک جدید اومد خونه. گفت:
ــ خبر اومده داداشت برگشته، فردا میرسه. خودش گفته برات یه سوغاتی داره.
لیلا خندید، این بار با همه صورتش. شب تولدش، توی کوچه نسترن، همه جمع شدن. داداشش اومد، تو دستش یه بادکنک صورتی نو بود، دقیقاً همون شکلی.
اون شب، کوچه نسترن پر شد از بادکنک، ولی فقط یکیشون قصه داشت. بادکنکی که هم صدا بود، هم آرزو، هم صبر.
دیدگاهتان را بنویسید