داستان کوتاه درباره ظلم

داستان کوتاه درباره ظلم

همه‌مون تو زندگی یا خودمون طعم ظلمو چشیدیم یا از نزدیک دیدیم که یکی بی‌دلیل زیر بار بی‌عدالتی له شده. داستان کوتاه، یکی از بهترین راه‌هاست برای اینکه این درد و ناحقی رو بریزیم تو قالب یه روایت تاثیرگذار. تو این مقاله، می‌خوایم با هم بریم سراغ داستان‌های کوتاهی که صدای مظلوم شدن آدما رو به گوش می‌رسونن. قراره ببینیم چطوری نویسنده‌ها با چند خط ساده، دنیایی از درد و اعتراض رو نشون می‌دن و کاری می‌کنن که مخاطب، فقط نخونه… بلکه حس کنه!

شما میتونید در کنار داستان کوتاه درباره ظلم، مجموعه داستان کوتاه طوطی رو هم بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه درباره ظلم

در ادامه 5 داستان کوتاه درباره ظلم رو به شما ارائه میدیم.

داستان نسیه های بی حساب

تو دل یکی از محله‌های قدیمی تهران، ته یه کوچه باریک و خاک‌خورده، یه مغازه بقالی بود. اسمش “بقالی کریم‌آقا” بود ولی همه بهش می‌گفتن “کریم نسیه”. نه که آدم خوبی باشه یا دست مردم رو بگیره، نه. نسیه می‌داد، ولی نه از روی دلسوزی، از روی حساب. حسابی که فقط خودش می‌فهمید و آخرشم همیشه تهش زور می‌چربید.

داستان نسیه های بی حساب

مردم محل مجبورن بودن ازش بخرن. مغازه دیگه‌ای نبود، اونم از فرصت استفاده می‌کرد. جنس بی‌کیفیت می‌آورد، گرون‌تر از بازار می‌فروخت و تهش با یه لبخند تلخ می‌گفت:
“نداری؟ اشکال نداره، بنویسم به حساب؟”

مشتری‌ها لبخند می‌زدن، ولی دلشون خون بود. چون می‌دونستن اون نسیه آخرش چند برابر حساب می‌شه. انگار پولِ نداشتن‌ت رو هم باید سود بدی.

یه روز، پسربچه‌ای لاغر با موهای ژولیده، اومد دم مغازه. اسمش مهدی بود. پدرش چند وقت پیش تو کار ساختمون افتاده بود از داربست، دیگه نمی‌تونست کار کنه. مادرش هم سبزی پاک می‌کرد واسه مغازه‌های سطح شهر. روزی ده تومن، بیست تومن تهش درمی‌آورد.

مهدی آروم گفت:
“کریم‌آقا، مامان گفت یه کیسه برنج بدین، آخر ماه حساب می‌کنه.”

کریم با دقت نگاش کرد. با اون سبیل‌های تاب‌داده و چشم‌هایی که از پول برق می‌زد گفت:
“اسم مادرت چیه؟”

“زهرا خانم. همون که همیشه سبزی می‌فروشه سر کوچه.”

کریم رفت دفترشو آورد. یه دفتر چرمی سیاه، پُر از اسامی. اسم زهرا خانم رو پیدا کرد. یه حساب بلند بالا بود. نفسش رو داد بیرون و با لبخند کجی گفت:
“برنج که هیچ، نمک هم بهش نمی‌دم. اول اون پنجصدهزاری رو صاف کنین، بعد بیا!”

مهدی چشم‌هاش پر اشک شد. هیچی نگفت. فقط برگشت و رفت. دل کریم نه لرزید، نه خم به ابروش اومد. حتی وقتی زن همسایه فریاد زد:
“کاش یه روز خودت محتاج نسیه شی، ببینی چه دردی داره!”

چند روز بعد، خبر رسید زهرا خانم سکته کرده. فشار زندگی و شرمندگی جلوی بچه‌ها، آخرش کار دستش داد. مهدی و خواهر کوچیکش مونده بودن با یه پدر مریض و سفره‌ای که فقط بوی غم می‌داد.

همه محله از شنیدن خبر داغون شدن. ولی کریم؟ سرشو بالا گرفت و گفت:
“الهی بیامرزدش، ولی این پنجصدهزاری هنوز سر جاشه.”

مردم شروع کردن پچ‌پچ کردن. کم‌کم دیگه کسی از کریم خرید نمی‌کرد. حتی اگه لازم داشتن، می‌رفتن محله بعد. “کریم نسیه” مونده بود با مغازه‌ای پُر از جنس و صندوقی خالی.

یه شب، وقتی مغازه رو بست، نشست پشت دخل، دفترشو باز کرد. از بین اسامی، رسید به اسم زهرا. چند لحظه نگاش کرد. بعد، بی‌هوا دفتر رو بست و با صدایی که فقط خودش شنید گفت:
“شاید حق با مردم بود… شاید زیادی فشار دادم…”

اون شب برای اولین بار، کریم خواب دید. دید زهرا خانم رو، که لب پله‌های بهشت نشسته و داره سبزی پاک می‌کنه، ولی این‌بار دستاش زخمی نیست. لبخند می‌زنه، ولی نمی‌خواد باهاش حرف بزنه. مهدی هم کنارش نشسته، بی‌لباس مدرسه، ولی آرومه.

کریم از خواب پرید، عرق کرده بود. رفت تا صبح تو کوچه راه رفت. فرداش، در مغازه‌اش یه کاغذ چسبوند که با دستخط خودش نوشته بود:

“از امروز نسیه، فقط به دل.”

داستان سنگ صبور

محله‌ای بود توی حاشیه‌ی شهر، با خونه‌هایی که سقفاش بیشتر از دل ساکنینش درز داشت. یه خونه‌ بود ته کوچه خاکی، همیشه صدای در و دیوارش می‌اومد ولی نه از باد یا بارون، از آه. آهِ یه زن. زنی که تو محل به اسم “نازگل” می‌شناختنش. زنی آروم، صبور و ساکت که کمتر کسی صداشو شنیده بود، ولی همه می‌دونستن دلش پره.

داستان سنگ صبور

نازگل زن جوونی بود، سی و پنج‌ساله شاید. سه تا بچه قد و نیم‌قد داشت. شوهرش، کمال، راننده وانت بود. یا دست‌کم بود. از وقتی کارشو از دست داده بود، بیشتر وقتا یا پای قهوه‌خونه بود یا تو خونه، دنبال بهونه واسه داد زدن. هر روز یه چیزی کم بود تو سفره‌شون، ولی چیزی که زیاد بود، صدای فریاد و گریه‌ی بچه‌ها بود.

کمال مرد بدی نبود. اینو همه می‌گفتن. ولی وقتی بیکار شد، انگار دنیارو باخت. سر هر چیزی داد می‌زد، حتی اگه نازگل لب باز نمی‌کرد.

یه بار نازگل گفت:
کمال، پول نون نداریم، بچه‌ها گرسنه‌ن.
کمال خندید. یه خنده تلخ که تهش زهر داشت:
مگه تقصیر منه؟ برو از بابات بگیر اگه بلدی!

و بعد، درو محکم کوبید و رفت.

نازگل نه پولی داشت، نه کسی رو. پدر و مادرش سال‌ها پیش فوت کرده بودن. خواهر و برادراش هرکدوم گرفتار زندگی خودشون بودن. نه که نخوان کمک کنن، نمی‌تونستن. ولی یه همسایه بود، یه پیرمرد تنها، اسمش آقا جلیل بود. همه بهش می‌گفتن “سنگ صبور”. چون تنها کسی بود که گوش می‌داد بدون اینکه قضاوت کنه.

نازگل بعضی شب‌ها، بچه‌ها که می‌خوابیدن، می‌رفت دم در آقا جلیل و بی‌صدا چند دقیقه‌ای می‌نشست. گاهی فقط سکوت، گاهی چند کلمه درد. آقا جلیل هیچ‌وقت نمی‌پرسید چی شده. فقط یه فنجون چای داغ می‌ذاشت جلوش و می‌گفت:

دنیا بی‌رحمه نازگل جان، ولی دلِ آدم اگه بشکنه، صدای شکستن‌شو خدا خوب می‌شنوه.

روزی رسید که کمال برای همیشه رفت. بی‌صدا، بی‌خداحافظی. شنیدن رفته بندر، دنبال کار. ولی دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکرد. نازگل موند با سه تا بچه، یه دیگ خالی، و یه کوچه پر از نگاه.

زنای محله زمزمه می‌کردن:
طفلیا… با یه مادر بی‌پول چطور بزرگ شن؟
یکی می‌گفت: خدا بهش صبر بده.
اون یکی می‌گفت: صبر که نون نمی‌شه!

ولی نازگل یه کاری کرد که هیچ‌کس فکرشو نمی‌کرد. از فردای رفتنِ کمال، شروع کرد نون پختن تو خونه. اول واسه همسایه، بعد واسه مغازه محل. با دستای ترک‌خورده‌ش، شب و روز نون می‌پخت. آرد قرض می‌کرد، نسیه می‌گرفت، ولی نونش یه طعم خاص داشت، طعم غیرت.

یه روز، آقا جلیل بهش گفت:
نازگل، تو ظلم دیدی، ولی نذاشتی ظلمه تو رو تعریف کنه. تو خودتو از دل خاک کشیدی بیرون.

و اون شب، نازگل بعد از مدت‌ها، جلوی آینه ایستاد. خودش رو نگاه کرد. خط‌های چهره‌ش، خستگی چشم‌هاش، اما یه برق ریز هم ته اون چشما بود. یه نوری که از جنس زور نبود، از جنس زندگی بود.

سال بعد، نازگل یه مغازه کوچیک گرفت. نونوایی خودش رو زد. اسمش رو گذاشت: “نون صبر”. همه محله ازش نون می‌خریدن. بچه‌هاش رفتن مدرسه. حالا مردم وقتی از جلوی نونوایی رد می‌شدن، می‌گفتن:

“اون نون، بوی درد نمی‌ده، بوی ایستادگی میده.”

داستان کفشای وصله دار

ته بازار قدیم، کنار یه دالون باریک، مغازه کفاشی کوچیکی بود که هر کی یه بار کفش پاش در رفته بود، حتما گذرش به اونجا افتاده بود. اسم مغازه، به اسم صاحبش بود: حاج رضا کفاش. یه پیرمرد اخمو، کم‌حرف و دقیق. نه از اون پیرمردای بامرام. بیشتر شبیه کسی بود که دنیا رو با خط‌کش اندازه می‌گرفت.
برای حاج رضا، پول از همه‌چی مهم‌تر بود. مهربونی تو کارش نبود. هر کی می‌اومد، اول قیمت رو می‌گفت، بعد می‌پرسید چی کار داری. حتی اگه یکی کفشش پاره بود و جیبش خالی، حاج رضا دست به کار نمی‌شد تا پول رو ببینه.

داستان کفشای وصله دار

یه روز پاییزی، پسربچه‌ای با شلوار خاکی و کفش‌های پاره از دم مغازه رد شد. چند بار وایساد و به کفشای توی ویترین زل زد. حاج رضا که دیدش، صدا زد:
بیا ببینم پسر، دنبال چی می‌گردی؟
پسر سرشو پایین انداخت. گفت:
کفشام سوراخ شده، مامانم گفت بیارم نشون بدم، اگه می‌شه درستش کنین، پول نداریم، ولی تا آخر هفته می‌دیم.

حاج رضا پوزخند زد. گفت:
اگه قرار بود با قول و قرار زندگی بچرخه، نونوایی نسیه می‌داد، نه من. برو پسرجون، وقتی پول داشتی بیا.

پسر چیزی نگفت، فقط برگشت و رفت. توی اون برگشتن، یه جور دردی بود که تا ته مغازه پخش شد، ولی حاج رضا نشنید. یا بهتره بگیم، نمی‌خواست بشنوه.

روزها گذشت. هوا سردتر شد، کفش پسر سوراخ‌تر، و دل مردم محل، سنگین‌تر. هر روز پسره از جلوی مغازه رد می‌شد و به اون کفش‌های نو نگاه می‌کرد، ولی دیگه چیزی نمی‌گفت.
یه روز که بارون می‌اومد و کوچه پر از گل شده بود، همون پسر با پای برهنه از جلوی مغازه رد شد. دیگه کفش نداشت. از شدت سرما، انگشتاش قرمز شده بود.

اون روز، پیرزنی که بساط سبزی داشت، اومد پیش حاج رضا و گفت:
رضاجون، اون پسره بچه‌ی زهراست. شوهرش چند ساله مرده. خودشم مریضه. یه جفت کفش براش درست کن، ثواب داره.

حاج رضا اخم کرد. گفت:
من مسجد نیستم که کفش صلواتی بدم. اینجا مغازه‌ست، نه خیریه.

چند روز بعد، یه صدای بلند از تو بازار پیچید. یه موتور زده بود به بچه‌ای. جمعیت دورش جمع شده بودن. حاج رضا هم از مغازه زد بیرون. قلبش لرزید. همون پسر بود، خون از پاش می‌رفت، پاهاش لای گل و سنگ، بی‌کفش، بی‌هیچ حفاظی.

آمبولانس اومد، بردش. اما اون تصویر، دیگه از ذهن حاج رضا پاک نشد. شب تا صبح خواب اون پسر رو می‌دید. خواب پاهای زخمی‌ش، خواب اون نگاهِ پر از خواهش اما بی‌صدا. صبح زود، پاشد، صندوقچه قدیمیشو آورد، دفتر قدیمی‌شو باز کرد. همه حساب‌های قبلی رو ورق زد. اسم زهرا، مادر بچه، هم توش بود. دو سال پیش، ازش کفش گرفته بود، هنوز بدهکار بود.

حاج رضا تا عصر صبر کرد. بعد، یه جفت کفش کوچیک دوخت. با دقت، با دل. مثل اون قدیما که هنوز دلش نرم بود. کفش‌ها رو توی پاکت گذاشت، رفت در خونه زهرا. درو که زد، خود پسره باز کرد. هنوز لنگ می‌زد، ولی لبخند داشت. حاج رضا بدون حرف، پاکتو داد دستش. فقط یه جمله گفت:

ببخش که دیر فهمیدم، درد همیشه توی جیبا نیست، بعضی وقتا ته کفشای پاره‌ست.

داستان آبرو

توی یکی از کوچه‌های پایین‌شهر، خونه‌ای بود که همیشه پرده‌هاش کشیده بود. نه صدای خنده‌ای از توش می‌اومد، نه بوی غذا. یه خونه ساکت، سرد، شبیه دل ساکنینش. اونجا “رقیه خانم” زندگی می‌کرد، با دوتا دخترش. شوهرش، محمود، چند سالی بود که زندونه. نه به جرم قتل، نه دزدی. یه چک برگشتی، یه اشتباه کوچیک، و بعدش هیچی… انگار زندگی هم باهاش قهر کرده بود.

داستان آبرو

رقیه خانم یه زن ساده و بی‌سروصدا بود. کسی ازش بدی ندیده بود. ولی روزگار بهش بدی کم نکرده بود. هر روز صبح، زن‌های محله با چادر گل‌دار و کفشای صدادار می‌رفتن بازار، ولی رقیه یه مانتوی کهنه می‌پوشید و یه روسری نازک که لبه‌هاش نخ‌نما شده بود. چشم تو چشم کسی نمی‌شد. فقط می‌رفت نونوایی، یه قرص نون، برمی‌گشت خونه.

زنای محل پشت سرش پچ‌پچ می‌کردن.
“محمود که دزده، حتما خودش هم یه چیزی بارشه.”
“می‌گن بچه‌هاش ناهار ندارن، ولی گوشی دستشونه.”
“اینا همش فیلمه، می‌خوان ترحم بخرن.”

ولی رقیه هیچ‌وقت به اینا توجه نکرد. یه جمله همیشه می‌گفت:
“ما نون خشک می‌خوریم، ولی گدا نیستیم.”

اون‌قدری کار می‌کرد تا آبروی دخترهاش نریزه. خیاطی می‌کرد، تو خونه سبزی پاک می‌کرد، حتی گاهی شب‌ها خونه مردم ظرف می‌شست. فقط یه دغدغه داشت: نذاره کسی با تحقیر به بچه‌هاش نگاه کنه.

یه روز، مدیر مدرسه دختر کوچیکه‌ش، نسرین، زنگ زد. گفت:
“رقیه خانم، نسرین چند روزه کفش پاش نیست، دم در مدرسه می‌پوشه، تو کلاس در میاره. امروز دیدم پاش زخمی شده.”

رقیه سکوت کرد. دلش آتیش گرفت. ولی بازم چیزی نگفت. فقط گفت:
“خودم درستش می‌کنم خانم، شرمنده‌م.”

همون شب، کفش کهنه رو آورد، یه تیکه پارچه دوخت به تهش، یه تیکه پلاستیکم چسبوند. شد یه کفش جدید، برای نسرینی که فرداش، با لبخند رفت مدرسه.

اما قصه اینجاش دردناک‌تره. یکی از زن‌های محل که از بالا به بقیه نگاه می‌کرد، یه روز جلوی همه تو صف نونوایی، بلند گفت:
“ما که نمی‌فهمیم بعضیا با پول کجا می‌رن، ولی ادای بی‌چیزا رو درمیارن. رقیه خانم، نون بخری یا گوشی قسطی بدی بچه‌هات؟”

همه برگشتن. نگاه‌ها تیز شد. رقیه وایساد، خجالت نکشید، فقط آروم گفت:
“من تنم زیر بار نرفت، ولی دلم چرا. شما دل مردم رو درد میارین، بعد اسم خودتونو می‌ذارین متشخص.”

و از صف بیرون زد. اون روز، اولین باری بود که رقیه، صدای خودشو بالا برد. نه برای دفاع از خودش، برای گرفتن حق همه اونایی که آبرو دارن، ولی دستشون خالیه.

مدتی گذشت. محمود از زندون آزاد شد. نه مثل قبل، ولی دلش صاف شده بود. رقیه باهاش قهر نکرده بود، فقط گفته بود:
“اگه اومدی بمونی، باید رو همون دل شکسته‌مون دوباره خونه بسازیم.”

محمود رفت تو کار دست‌فروشی، شب تا صبح تو میدون کار می‌کرد. رقیه هنوز سبزی پاک می‌کرد. ولی دیگه چشماش برق داشت. نسرینم با همون کفش وصله‌دار، شاگرد اول مدرسه شد.

بعضی وقتا ظلم فقط فریاد و کتک نیست.
گاهی، یه نگاه سنگینه
یه جمله بی‌رحمانه
یه قضاوت زود
و یه دردی که نه داد داره، نه درمان

ولی رقیه یاد داد: آدم اگه بخواد، می‌تونه روی زخم زندگی، گل بکاره.

داستان صندوقچه ی بی کلید

ته یه کوچه تنگ تو یکی از محله‌های قدیمی تبریز، خونه‌ای آجری بود که همیشه بوی نم می‌داد. انگار سال‌ها کسی توش نخندیده بود. صاحب خونه، پیرزنی بود به اسم “ننه‌قدرت”. همه محله با احترام ازش یاد می‌کردن، ولی کمتر کسی می‌دونست چه گذشته‌ای پشت اون چشم‌های همیشه خیره‌اش خوابیده.

داستان صندوقچه ی بی کلید

ننه‌قدرت یه عمر کار کرده بود. از وقتی شوهرش، عباس، تو جوانی تصادف کرده بود و از دنیا رفته بود، مونده بود با دوتا پسر کوچیک، بی‌هیچ پشت و پناهی. اون‌موقع‌ها نه بیمه‌ای بود، نه حمایتی. زن اگه مردش می‌مرد، خودش باید مثل کوه می‌ایستاد. ننه‌قدرت هم ایستاد. ظرف‌شویی کرد، تو خونه مردم کارگری کرد، قالی بافت. فقط یه جمله می‌گفت:

“نذار بچه‌هات زیر سایه آدمای دیگه قد بکشن.”

پسرها بزرگ شدن. یکی‌شون، سهراب، خیلی زود کشید کنار مادر. اهل کار بود، بی‌ادعا. ولی اون یکی، جلیل، از همون اول سازش کوک نبود. دنبال راه میان‌بُر بود، زود پولدار شدن، بی‌زحمت، بی‌عذاب وجدان.

وقتی سهراب رفت سربازی، جلیل تازه دیپلم گرفته بود. یه روز گفت:
“ننه، پول بده یه کاسبی راه بندازم.”
ننه‌قدرت با زحمت، صندوقچه کوچیکی که ته اتاق قایم کرده بود رو آورد.
گفت:
“اینا همون پولاست که با عرق جبین جمع کردم. برا روز مباداست، ولی حالا که تو مرد شدی، اینم مال تو.”

پول رو گرفت، اما نرفت دنبال کاسبی. یکی دو ماه بعد، خبر اومد که با رفیقاش تو کار قمار و معامله‌های ناجور افتاده. ننه‌قدرت هم شنید، ولی چیزی نگفت. فقط اون شب، برای اولین بار تا صبح گریه کرد.

چند سال گذشت. سهراب برگشت، مردونه اومد و دوشیفته کار کرد تا کمک خرج مادرش باشه. خونه رو ساخت، دیوارا رو نو کرد، سقف نمور رو عوض کرد. اما جلیل؟ چندبار اومد، پول گرفت، بعد گم و گور شد. هر بار که می‌اومد، با ماشین کرایه‌ای و گوشی گرون، اما دست خالی.

ننه‌قدرت هنوز همون زن ساکت بود. اما یه شب، وقتی جلیل اومد در زد، ننه‌قدرت درو باز نکرد. پشت در گفت:
“مادر، صندوقچه‌مو دادی رفت. من دیگه نه پول دارم، نه دل. فقط آبرو برام مونده، اونم نسیه نده.”

چند ماه بعد، یه صبح سرد زمستونی، در خونه‌اش زده شد. همسایه‌ها اومدن گفتن:
“پسر کوچیکت تو بیمارستانه. اوردوز کرده، وضعش خرابه.”

ننه‌قدرت بی‌هیچ حرفی، چادرشو سر کرد و رفت. وقتی رسید، دکتر گفت دیر شده. جلیل رفته بود، همون‌طور بی‌صدا که همیشه می‌رفت. ولی این بار برای همیشه.

بعد از اون، دیگه ننه‌قدرت با کسی حرف نزد. فقط شب‌ها، صندوقچه خالیشو از زیر تخت درمی‌آورد، باز می‌کرد، دست می‌کشید روی دیواره خالی‌ش و زیر لب می‌گفت:
“تو خالی شدی، دل منم با تو خالی شد.”

مردم می‌گفتن جلیل به خودش ظلم کرد، به مادرش، به زندگی. ولی حقیقت این بود که ننه‌قدرت، زیر بار بی‌مهری اون پسر، سال‌ها له شده بود. ظلم فقط سیلی نیست، گاهی یه قول عمل‌نشده‌ست، یه نگاه طلبکارانه به مادری که همه‌چیزش رو داده.

سهراب، حالا خودش پدر بود. یه روز پسر کوچیکش ازش پرسید:
“بابا، چرا ننه‌قدرت همیشه غمگینه؟”
سهراب لبخند تلخی زد و گفت:
“چون یه مادربزرگ، وقتی دلش از دست بچه‌ش می‌شکنه، دیگه هیچ‌وقت ترمیم نمی‌شه.”

دیدگاهتان را بنویسید