قصه باب اسفنجی
اگه اهل کارتون و دنیای رنگارنگ و خندهدارش باشی، مطمئناً اسم باب اسفنجی شلوار مکعبی به گوشت خورده! همون اسفنج زرد بامزهای که توی شهر زیر دریا یعنی بیکینی باتم زندگی میکنه و همیشه با دوستاش پاتریک، آقای خرچنگ و بقیه یه ماجرای عجیب و خندهدار درست میکنن. قصههای باب اسفنجی پر از شوخی، خلاقیته و در عین حال یه عالمه نکتههای جالب درباره دوستی، تلاش و مثبت بودن داره.
شما می تونید همچنین داستان کوتاه از شاهنامه برای کودکان رو از مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
مجموعه قصه باب اسفنجی و پاتریک
در ادامه می توانید مجموعه قصه باب اسفنجی و پاتریک رو بخونید.
قصه باب اسفنجی و مسابقه بزرگ بیکینی باتم
اون روز صبح، بیکینی باتم حالوهوای خاصی داشت. از هر گوشه صدای خنده و هیجان میاومد. دلیلش هم یه مسابقه بزرگ بود که قراره برگزار بشه، مسابقهای به اسم «دو بزرگ در اعماق دریا». همه منتظر بودن ببینن کی قراره قهرمان بشه. باب اسفنجی هم طبق معمول، با شور و ذوق خاص خودش از خواب پرید، یه کش و قوس به بدنش داد و گفت: «وقتشه یه ماجراجویی تازه شروع کنم!»
همونطور که داشت از پلهها پایین میرفت، گَری (حلزون خونگیاش) با یه نگاه خسته بهش زُل زد، انگار میخواست بگه «باز قراره دردسر درست کنی؟» ولی باب اسفنجی فقط خندید و گفت: «نگران نباش، این بار قراره برنده بشم!» بعد با عجله شلوار مکعبی معروفش رو پوشید، پیشبند کارش رو انداخت گردنش و با انرژی رفت سمت خونه پاتریک.
پاتریک طبق معمول خواب بود. باب اسفنجی با صدای بلند گفت: «پاتریک! بیدار شو، مسابقهس!» پاتریک که هنوز گیج بود، گفت: «مسابقه چی؟ مسابقه غذا خوردن؟» باب زد زیر خنده و گفت: «نه احمق، مسابقه دو! قراره همه شرکت کنن، حتی آقای خرچنگ!» همین یه جمله کافی بود تا پاتریک با هیجان از جا بپره و فریاد بزنه: «منم میام!»
وقتی رسیدن به محل مسابقه، همه اونجا بودن. از اختاپوس گرفته تا پلانکتون، حتی خانم پاف هم اومده بود. آقای خرچنگ با اون چهره جدی و لحن مخصوصش گفت: «هر کی برنده بشه، یه سبد طلایی از برگرهای مخصوص کراستی کرَب میگیره!» همین باعث شد جمعیت از ذوق فریاد بکشن.
باب اسفنجی در دلش گفت: «نه فقط به خاطر جایزه، بلکه باید نشون بدم یه اسفنج هم میتونه قهرمان بشه.» صدای سوت داور بلند شد و همه با تمام قدرت شروع کردن به دویدن. باب اسفنجی اول مسیر رو خوب پیش رفت، اما پاتریک همش حواسش پرت غذاهایی بود که کنار مسیر چیده بودن. اختاپوس غرغرکنان گفت: «ای کاش به جای مسابقه، یه کنسرت پیانو برگزار میکردیم!»
در وسط مسیر، ناگهان پلانکتون نقشهای کشید تا بقیه رو از مسیر منحرف کنه و خودش برنده بشه. یه دستگاه کوچیک درست کرده بود که حبابهای رنگی درست میکرد، اما داخلش یه ماده چسبناک ریخته بود. حبابها به اطراف پخش شدن و چند تا از شرکتکنندهها توی اون گیر کردن. باب اسفنجی که متوجه این حقه شد، بیدرنگ برگشت تا به بقیه کمک کنه.
پاتریک داد زد: «باب! برگرد، مسابقه رو از دست میدی!» اما باب گفت: «برنده شدن بدون کمک کردن، معنی نداره.» با تلاش زیاد، حبابها رو ترکوند و دوستاش رو آزاد کرد. اون لحظه صدای تشویق تماشاگرها بلند شد. حتی آقای خرچنگ هم از بالای سکو فریاد زد: «آفرین پسر، اینه روح رقابت واقعی!»
وقتی باب دوباره وارد مسیر شد، تقریباً از همه عقب افتاده بود. اما لبخندش هنوز روی صورتش بود. با خودش گفت: «گاهی مسیر مهمتر از رسیدنه.» و با تمام توان شروع کرد به دویدن. توی مسیر، از کنار پاتریک گذشت، که با دهن پر از شیرینی گفت: «برو باب، نشونشون بده!»
نفسهای باب تند شده بود، ولی ناگهان صدای مردم رو شنید که فریاد میزدن: «باب! باب!» اون لحظه یه حس قشنگی توی دلش پیچید، یه جور انگیزه از جنس دوستی. درست چند متر مونده به خط پایان، پلانکتون که جلوتر از همه بود، لغزید و افتاد توی تله خودش. باب اسفنجی بهش نگاه کرد و یه لحظه ایستاد، بعد خم شد، دستش رو دراز کرد و گفت: «بلند شو، هنوز تموم نشده!»
پلانکتون با تعجب دستش رو گرفت و با کمک باب از تله بیرون اومد. هر دو با هم دویدن و تقریباً همزمان از خط پایان گذشتن. تماشاگرها با شور و هیجان کف میزدن. آقای خرچنگ اومد جلو و گفت: «هر دو تون برندهاید! چون رقابت واقعی، یعنی کمک کردن، نه تنها بودن.»
اون شب، وقتی همه در بیکینی باتم دور هم جمع شدن، باب و پاتریک کنار ساحل نشسته بودن و به موجها نگاه میکردن. پاتریک گفت: «میدونی باب، تو همیشه یه قهرمانی، حتی وقتی آخر میرسی. باب لبخند زد و گفت: نه پاتریک، ما با هم قهرمانیم.

قصه راز گمشده صدف طلایی باب اسفنجی و پاتریک
یه روز معمولی توی بیکینی باتم بود، اما مثل همیشه وقتی باب اسفنجی و پاتریک با هم بودن، هیچ روزی معمولی نمیموند. خورشید از پشت موجها بالا اومده بود، صداهای ماهیها از دور میاومد و همه مشغول کار خودشون بودن. باب اسفنجی طبق عادت، از خواب پرید و گفت: امروز قراره یه اتفاق خاص بیفته، حسش میکنم.
بعد از یه صبحانه مفصل با گَری، کفشهاشو پوشید و به سمت خونه پاتریک رفت. مثل همیشه، پاتریک زیر سنگش خواب بود و با صدای بلند خُروپُف میکرد. باب با خنده گفت: اگه قرار بود خوابیدن شغل باشه، پاتریک رئیسش میشد. در نهایت با هزار زحمت پاتریک رو بیدار کرد. پاتریک که هنوز گیج بود گفت: صبح بخیر باب، امروز چه نقشهای داری؟ باب با ذوق جواب داد: امروز قراره یه گنج واقعی پیدا کنیم.
پاتریک با تعجب پرسید: گنج؟ یعنی از اونایی که تو قصههاست؟ باب جواب داد: دقیقاً، شنیدم یه صدف طلایی تو اعماق بیکینی باتم گم شده، و هر کی پیداش کنه، یه آرزو ازش برآورده میشه. پاتریک گفت: اگه من پیداش کنم، آرزو میکنم هیچوقت خوابم تموم نشه. باب زد زیر خنده و گفت: تو هم همیشه دنبال استراحتی!
دوستای ما وسایلشونو جمع کردن، یه نقشه قدیمی پیدا کردن که میگفت صدف طلایی توی غار صداها پنهونه؛ جایی که هر صدایی چند برابر میپیچه و پیدا کردن مسیر واقعاً سخته. مسیرشون از کنار مزرعه عروسهای دریایی میگذشت. اونجا پر از نور و رنگ بود، اما عروسهای دریایی شوخیبردار نبودن. باب گفت: باید آروم حرکت کنیم تا نیش نخوریم. پاتریک گفت: باشه، ولی یه نیش کوچیک که اشکال نداره، نه؟ و قبل از اینکه باب جواب بده، یه عروس دریایی با عصبانیت تعقیبش کرد.
بعد از کلی دویدن، خنده و فرار، بالاخره به دهانه غار صداها رسیدن. باب گفت: یه کم ترسناکه، نه؟ پاتریک جواب داد: من که فقط وقتی شکمم خالیه میترسم. وارد غار شدن، صداشون از دیوارها برمیگشت و هر چی میگفتن چند برابر میشد. باب با هیجان گفت: سلام! و از چهار طرف صداش برگشت: سلام، سلام، سلام! پاتریک که جا خورده بود گفت: وای، فکر کنم غارم باهام حرف زد!
هر چی جلوتر رفتن، مسیر تاریکتر و پیچیدهتر شد. یه جا رسیدن که دو راهی بود. روی یه تخته سنگ نوشته بود: فقط یکی از این مسیرها به صدف طلایی میرسه. باب گفت: باید باهوش باشیم. پاتریک با جدیت جواب داد: من همیشه باهوشم، فقط بعضی وقتا مغزم خاموش میشه تا استراحت کنه. باب خندید و گفت: باشه، تو مسیر سمت راست رو انتخاب کن، من میرم چپ.
بعد از چند دقیقه، پاتریک با داد و فریاد برگشت: اون مسیر پر از خرچنگای کوچیک بود که همهچیو میخواستن بخورن! باب گفت: خب، پس مسیر من درسته. رفتن جلوتر تا اینکه یه نور طلایی از ته غار دیدن. قلبشون تند تند میزد. جلوتر که رفتن، یه صدف بزرگ طلایی روی یه سنگ وسط آب بود.
باب آروم جلو رفت، اما یه صدای بم از توی غار پیچید: چه کسی دنبال آرزو اومده؟ پاتریک ترسیده بود و گفت: من که نیستم، من فقط دنبال یه میانوعدهام. باب با شجاعت گفت: ما دنبال صدف طلایی اومدیم تا یه آرزو کنیم. صدا گفت: فقط کسی که قلب پاک داشته باشه، میتونه صدف رو لمس کنه.
باب جلو رفت و دستشو روی صدف گذاشت. یه نور قشنگ اطرافش پخش شد. صدف باز شد و داخلش یه مروارید درخشان بود. صدا دوباره گفت: آرزوت چیه؟ باب چند لحظه فکر کرد و گفت: آرزوم اینه همهی دوستام همیشه شاد باشن. پاتریک با لبخند گفت: منم همینو میخواستم، البته اگه توش یه پیتزا هم باشه.
نور غار بیشتر شد و بعد همهچیز آروم خاموش شد. وقتی چشمهاشونو باز کردن، خودشونو بیرون غار دیدن. باب گفت: فکر کنم آرزومون برآورده شد. از اون روز به بعد، بیکینی باتم شادتر از همیشه بود، حتی اختاپوس هم بعضی وقتا لبخند میزد.
اون شب، باب و پاتریک روی صخره کنار دریا نشسته بودن. پاتریک گفت: باب، تو همیشه دنبال چیزای قشنگی، ولی من دنبال خوابم. باب خندید و گفت: خب، شاید همین باعث میشه ما یه تیم عالی باشیم، چون تو آروم میکنی و من رویا میسازم.
آب دریا آرام موج میزد و ستارهها روی سطحش میدرخشیدن. دو دوست به آسمون نگاه میکردن و باب زیر لب گفت: بعضی گنجها طلا نیستن، دوستی واقعی خودش یه گنجه.
داستان باب اسفنجی و پاتریک در جزیره فراموش شده
اون روز از همون روزایی بود که بیکینی باتم بوی ماجراجویی میداد. آفتاب از بین موجها تابیده بود، صدای خنده ماهیها از دور میاومد و باب اسفنجی مثل همیشه پرانرژی از خواب پرید. با خودش گفت: امروز قراره یه روز فوقالعاده بشه، حسش میکنم. بعد از اینکه صبحانهاش رو با گَری خورد، به سمت خونه پاتریک رفت.
پاتریک طبق معمول زیر سنگش خواب بود، با یه بالش صدفی بغلش. باب با خنده گفت: اگه خوابیدن ورزش بود، تو تا حالا قهرمان المپیک شده بودی. پاتریک چشمهاشو مالید و گفت: سلام باب، امروز چه کار دیوونهبازیای تو فکرت داری؟ باب گفت: امروز میخوایم یه جای جدید کشف کنیم، یه جزیره که توی نقشه نیست.
پاتریک گفت: یه جزیره؟ یعنی اونجا بستنی هم داره؟ باب زد زیر خنده و گفت: اگه پیدا کردیمش، اولین کاری که میکنیم بستنی میخوریم. این دوتا دوست وسایلشونو جمع کردن، یه قایق کوچیک کرایه کردن و راه افتادن. دریا آروم بود، نسیم ملایمی میوزید و صدای موجها مثل لالایی تو گوششون میپیچید.
چند ساعت گذشت تا اینکه یه مه غلیظ جلوشون رو گرفت. پاتریک ترسیده گفت: باب، نکنه گم شدیم؟ باب با اطمینان گفت: ما گم نمیشیم، فقط یه مسیر جدید پیدا کردیم. ناگهان از دل مه، سایه یه جزیره ظاهر شد. جزیرهای با درختهای مرجانی بلند و سنگهایی که شکل حیوانات دریایی بودن.
وقتی پیاده شدن، حس عجیبی داشتن. هوا پر از بوی نمک و صدف بود، اما هیچ موجود زندهای دیده نمیشد. پاتریک گفت: باب، اینجا یه کم ترسناکه. باب جواب داد: شاید، ولی من حس میکنم یه چیز خاص منتظر ماست. همین موقع از پشت یه صخره صدایی اومد، صدایی که گفت: خوش اومدین به جزیره فراموششده.
باب و پاتریک با تعجب به اطراف نگاه کردن، اما کسی دیده نمیشد. ناگهان شنها تکون خوردن و از دل زمین یه خرچنگ پیر بیرون اومد. ریش سفید، پوسته ترکخورده، اما نگاهی مهربون داشت. گفت: من نگهبان این جزیرهام. سالها پیش، اینجا پر از زندگی بود، اما حالا همه رفتن. فقط یه چیز باقی مونده که باید مراقبش باشم.
باب پرسید: چی باقی مونده؟ خرچنگ گفت: یه صدف آبی، که انرژی زندگی جزیره رو نگه میداره. اگه اون گم بشه، جزیره برای همیشه نابود میشه. ولی چند روزه صدف ناپدید شده و من تنها نمیتونم پیداش کنم.
باب با هیجان گفت: ما کمکت میکنیم! پاتریک که همیشه با تأخیر هیجانزده میشد گفت: آره، ما قهرمانیم! خب، البته اگه ناهار هم وسطش باشه. خرچنگ لبخند زد و گفت: مسیرش آسون نیست، باید از جنگل مرجانی بگذرید و از رود عروسهای دریایی عبور کنید.
دوستای ما راه افتادن. جنگل مرجانی پر از شاخههای درهم و نورهای عجیب بود. هر قدمشون با صدای خشخش شنها همراه بود. پاتریک با هر صدایی میپرید و میگفت: باب، اینجا صداها زندهان! باب خندید و گفت: نترس، اگه با ترس روبهرو نشی، هیچوقت نمیفهمی چقدر شجاعی.
وقتی به رود عروسهای دریایی رسیدن، برقهای آبی از سطح آب میدرخشیدن. باب گفت: باید خیلی آروم رد بشیم، چون اونا خوششون نمیاد کسی نزدیکشون بشه. پاتریک گفت: باشه، من آرومم. اما هنوز جمله تموم نشده بود که پاش لیز خورد و افتاد تو آب! عروسهای دریایی شروع کردن به نورافشانی و صحنهای درست شد که بیشتر شبیه جشن بود تا خطر. باب با خنده پاتریک رو بیرون کشید و گفت: تو حتی تو خطر هم جشن درست میکنی.
بعد از کلی دردسر، بالاخره به مرکز جزیره رسیدن. اونجا یه تپه بزرگ بود با یه درخت مرجانی وسطش، و صدف آبی روی شاخهاش میدرخشید. اما درست همون لحظه یه اختاپوس سیاه از زیر زمین بیرون اومد. با صدایی خشن گفت: صدف مال منه، هیچکس نمیتونه از جزیره بیرونش ببره.
باب گفت: ما نمیخوایم چیزی رو بدزدیم، فقط میخوایم کمک کنیم جزیره دوباره زنده بشه. اختاپوس خندید و گفت: هیچکس نمیتونه جزیرهای رو که فراموش شده نجات بده. اما پاتریک جلو رفت و گفت: شاید تو فراموش شدی، ولی ما یادمون نمیره که هر جا دوستی باشه، امید هم هست.
اون جمله ساده، انگار روی دل اختاپوس تأثیر گذاشت. لحظهای سکوت کرد، بعد سرشو پایین انداخت و گفت: من فقط نمیخواستم تنها بمونم. باب جلو رفت و گفت: هیچکس توی دریا تنها نیست.
اختاپوس صدف رو بهشون داد، و وقتی باب اون رو به خرچنگ پیر برگردوند، جزیره شروع کرد به درخشیدن. درختها زنده شدن، موجها نرمتر شدن و صداهای خنده دوباره پیچید. خرچنگ گفت: شما باعث شدین جزیره دوباره نفس بکشه.
وقتی برگشتن، خورشید داشت غروب میکرد. پاتریک گفت: باب، فکر میکنی دفعه بعد کجا بریم؟ باب لبخند زد و گفت: هر جا که دوستیمون ببره.
و اینطوری، یه ماجراجویی دیگه تموم شد، اما توی دل دریا، قصه باب اسفنجی و پاتریک هنوز ادامه داشت؛ قصه دو دوستی که هیچ موجی نمیتونه از هم جداشون کنه.
قصه باب اسفنجی و پاتریک در مأموریت شبانه
شب بود و سکوت خاصی توی بیکینی باتم پخش شده بود. مغازهها بسته بودن، نور فانوسهای دریایی از دور معلوم بود و صدای موجها مثل لالایی آرامی در پسزمینه میپیچید. اما توی خونه باب اسفنجی خبری از خواب نبود. اون با ذوق و هیجان وسط اتاقش نشسته بود و یه نقشه بزرگ روی زمین پهن کرده بود. با خودش گفت: امشب باید راز بزرگ بیکینی باتم رو کشف کنم، همون چیزی که هیچکس ازش خبر نداره.
در همین لحظه، صدای کوبیدن به در اومد. پاتریک با موهای ژولیده و چشمای خوابآلود دم در بود. گفت: باب، نصف شبه، مگه نمیخوای بخوابی؟ باب با لبخند جواب داد: نه پاتریک، امشب ما یه مأموریت ویژه داریم! پاتریک گیج گفت: مأموریت؟ یعنی قراره غذا بخوریم؟ باب زد زیر خنده و گفت: نه، قراره بریم دنبال صدای عجیبی که هر شب از سمت گودال تاریک میاد.
پاتریک تا اسم گودال رو شنید، جا خورد و گفت: نه باب، اونجا پر از هیولاست! ولی باب گفت: هیولا وجود نداره، فقط چیزهایی هستن که ما نمیفهمیم. حالا بیا وسایلتو بردار، بریم. پاتریک زیر لب گفت: هر بار که اینو میگی، دردسر شروع میشه.
چند دقیقه بعد، دو دوست با چراغ قوه، کلاه ایمنی و یه بسته ساندویچ، راهی تاریکی شدن. مسیرشون از کنار رستوران کراستی کرَب میگذشت. باب گفت: فردا که برگشتیم، به آقای خرچنگ میگم یه ساندویچ مخصوص شبانه درست کنه. پاتریک گفت: من همین الانم میتونم بخورم، ولی خب فعلاً مأموریت مهمتره.
وقتی به گودال تاریک رسیدن، سکوت سنگینی اونجا رو گرفته بود. هوا سرد شده بود و نور چراغها به سختی جلوی پاشونو روشن میکرد. پاتریک گفت: باب، اگه یه چیز عجیب دیدیم، تو جلو برو، من از پشت تشویقت میکنم. باب لبخند زد و گفت: تو همیشه پشتیبان خوبی هستی.
قدم به قدم پایین رفتن تا به ته گودال رسیدن. اونجا یه نوری ضعیف از دل شنها بیرون میاومد. باب گفت: نگاه کن پاتریک، اینجا یه چیزی دفن شده! با هم شروع کردن به کندن شنها تا اینکه یه جعبه قدیمی بیرون اومد. روی جعبه نوشته شده بود: باز نکن مگر اینکه شجاع باشی.
پاتریک با ترس گفت: خب، من که نیستم، تو بازش کن! باب گفت: با هم بازش میکنیم. وقتی در جعبه رو باز کردن، یه حلزون کوچیک آبی ازش بیرون پرید. پاتریک فریاد زد: هیولاااا! و فرار کرد. باب خندید و گفت: صبر کن، این فقط یه حلزونه! حلزونه نگاهی کرد و گفت: متشکرم که نجاتم دادین.
پاتریک برگشت و با تعجب گفت: حلزون حرف زد؟ حلزون گفت: من نگهبان قدیمی بیکینی باتم هستم، سالها پیش توی این گودال گرفتار شدم. یه جادوگر دریایی منو به این شکل درآورد چون نمیذاشتم مردم به رازهای دریا نزدیک بشن. باب گفت: چه رازی؟ حلزون گفت: در اعماق دریا یه چشمه هست که باعث میشه هر موجودی که ازش بنوشه، همیشه شاد و مهربون بمونه.
پاتریک با هیجان گفت: یعنی اگه از اون آب بخوریم، دیگه هیچوقت ناراحت نمیشیم؟ حلزون سرش رو تکون داد و گفت: بله، ولی راه رسیدن به اون آسون نیست.
دو دوست تصمیم گرفتن حلزون رو همراه خودشون ببرن و دنبال چشمه بگردن. از صخرههای بلند گذشتن، از زیر غارهای تاریک رد شدن و با ماهیهای عجیب روبهرو شدن. هر جا میرفتن، باب با شجاعت جلو میرفت و پاتریک پشت سرش غر میزد اما تسلیم نمیشد.
در راه، به یه دریاچه نقرهای رسیدن که نور ماه از سطحش بازتاب میکرد. حلزون گفت: اونطرف دریاچه چشمه شادیه. ولی مراقب باشین، نگهبانش یه مارماهی بزرگه. هنوز حرفش تموم نشده بود که از دل آب یه مارماهی عظیمالجثه بیرون اومد. چشمهاش مثل آتش میدرخشید. فریاد زد: چه کسی مزاحم آرامش چشمه شده؟
باب گفت: ما قصد بدی نداریم، فقط میخوایم کمک کنیم شادی به بیکینی باتم برگرده. مارماهی با خشم گفت: شادی رو نمیدین، میسازین. اگه واقعاً دلتون پاکه، از این موج عبور کنین. بعد موج بلندی به سمتشون اومد. باب دست پاتریک رو گرفت و گفت: نترس، با هم رد میشیم.
هر دو از موج عبور کردن. وقتی به اونطرف رسیدن، نور شدیدی اطرافشون پخش شد. چشمه شادی جلوی چشماشون بود، آبی درخشان و زلال. باب یه مشت از آب برداشت و گفت: این برای همهی بیکینی باتمه. پاتریک گفت: یه کمش هم برای من باشه، برای مواقع ناراحتی!
وقتی برگشتن، حلزون با لبخند گفت: شما دو تا ثابت کردین که دوستی، قویتر از ترسه. حالا وقتشه منم آزاد بشم. و با نوری زیبا ناپدید شد.
صبح روز بعد، بیکینی باتم پر از خنده و شور شده بود. انگار همهی شهر از اون چشمه نوشیده بودن. پاتریک گفت: باب، ما دیشب قهرمان شدیم. باب خندید و گفت: نه پاتریک، ما فقط یاد گرفتیم شاد بودن همیشه توی خودمونه، فقط باید پیداش کنیم.
و اون شب، دوباره سکوت به شهر برگشت، اما اینبار سکوتی پر از آرامش. قصه باب اسفنجی و پاتریک تموم شد، ولی ماجراجوییهای اونا هنوز ادامه داشت؛ چون هر شب، یکی از زیر دریا صدای خندهشون شنیده میشد.

داستان باب اسفنجی و پاتریک در ماجرای درِ اسرارآمیز
صبح یه روز معمولی بود توی بیکینی باتم، ولی مثل همیشه وقتی باب اسفنجی از خواب بیدار میشد، هیچ چیز معمولی پیش نمیرفت. آفتاب از بین موجها میتابید، و باب با انرژی از تخت پرید پایین. گفت: امروز یه روز فوقالعادهس، حسش میکنم! هنوز جملهاش تموم نشده بود که صدای گَری از گوشه اتاق اومد، یه صدای بلند و خوابآلود که انگار میگفت: آرومتر، مرد!
باب خندید و گفت: گَری، امروز قراره یه ماجراجویی جدید شروع کنیم. بعد از صبحانه، شلوار مکعبی معروفش رو پوشید، کلاهش رو گذاشت سرش و راه افتاد سمت خونه پاتریک. طبق معمول، پاتریک زیر سنگش خواب بود، با دهن باز و یه تیکه مرجان چسبیده به لپش. باب با صدای بلند گفت: پاتریک، بیدار شو، وقت ماجراجوییه!
پاتریک با چشمای نیمهباز گفت: ماجراجویی؟ یعنی قراره غذا بخوریم؟ باب خندید و گفت: نه اینبار فرق میکنه، یه چیز عجیبو دیشب دیدم.
پاتریک با تعجب گفت: چی دیدی؟ باب گفت: دیشب نزدیک ساحل یه در بزرگ وسط شنها دیدم، نه کسی اونجا بود نه ساختمونی، فقط یه در، وسط دریا!
پاتریک که هنوز درست بیدار نشده بود، گفت: شاید درِ فریزر بوده. باب خندید و گفت: نه پاتریک، جدی میگم. امروز باید بریم ببینیم اون پشت چی هست.
دو تا دوست وسایلشون رو جمع کردن. پاتریک یه سطل بستنی با خودش برداشت و گفت: اگه اون در خطرناک بود، با بستنی آرومش میکنیم!
راه افتادن سمت ساحل. نسیم ملایمی میوزید و موجها با صدای خفیفی به صخرهها میخوردن. وقتی رسیدن، باب گفت: اونجاست، همون در! درِ چوبی بزرگی که وسط ماسهها بود، بدون دیوار، بدون قاب، فقط یه در ایستاده وسط دریا.
پاتریک گفت: من نمیرم جلو، ممکنه یه هیولا اون پشت باشه. باب گفت: اگه هیولا هم باشه، شاید فقط دنبال یه دوست باشه. پاتریک نفس عمیقی کشید و گفت: خب، اگه قرار باشه خورده بشم، حداقل با دوستم باشم.
باب دستگیره در رو گرفت. سرد و خیس بود. با احتیاط بازش کرد. ناگهان نوری قوی از پشت در بیرون زد و هر دوشون به داخل کشیده شدن. وقتی چشمهاشونو باز کردن، خودشونو تو یه دنیای دیگه دیدن.
همهجا پر از مرجانهای درخشان بود، ماهیهای طلایی از بالای سرشون میگذشتن، و از دور صدای موزیکی شنیده میشد. پاتریک با ذوق گفت: باب، فکر کنم به بهشت رسیدیم. باب گفت: شاید، ولی یه چیز اینجا عجیبه، انگار زمان وایساده.
در همون لحظه یه ماهی پیر با ریش سفید از پشت یه صخره بیرون اومد. گفت: خوش اومدین به دنیای درهای گمشده. باب با تعجب گفت: دنیای درهای گمشده؟ پیرمرد گفت: آره، هر دری که توی دریا فراموش میشه، اینجا تموم میشه. اما فقط یه در راه برگشته، و اون در هر صد سال یه بار باز میشه.
پاتریک وحشتزده گفت: یعنی ما تا صد سال دیگه اینجاییم؟ پیرمرد گفت: نه اگه بتونین راز در اصلی رو حل کنین.
باب گفت: چه رازی؟ پیرمرد گفت: باید چیزی رو پیدا کنین که از طلا باارزشتره ولی هیچکس نمیتونه اونو بخره.
پاتریک گفت: بستنی؟ پیرمرد خندید و گفت: نه، چیزی بزرگتر از اون. بعد ناپدید شد.
باب و پاتریک شروع کردن به جستوجو. از درهای مختلف گذشتن. یکی به یه شهر برعکس میرسید، یکی به یه باغ مرجانی که صداها رو میبلعید، یکی هم به دنیایی که همه چیز برعکس حرف میزد. هر دری یه رمز داشت، ولی هیچکدوم به جواب نزدیک نبود.
خسته و ناامید روی شنها نشستن. پاتریک گفت: شاید باید تسلیم شیم. باب گفت: نه، ما همیشه یه راه پیدا میکنیم. بعد به اطراف نگاه کرد و گفت: صبر کن، شاید جواب روبهروی ماست.
پاتریک پرسید: منظورت چیه؟ باب گفت: اون چیز باارزشتر از طلا، شاید همون چیزیه که همیشه باهامونه. دوستی.
در همون لحظه نوری از بالای سرشون تابید. درِ طلایی بزرگی از دل زمین بیرون اومد و صدایی گفت: تو راز رو فهمیدی. در باز شد و نسیمی گرم ازش بیرون اومد.
باب و پاتریک با هم وارد شدن و دوباره خودشونو تو ساحل بیکینی باتم دیدن. پاتریک گفت: ما برگشتیم؟ باب گفت: آره، و حالا فهمیدیم که بزرگترین گنج دنیا، خود دوستی ماست.
پاتریک لبخند زد و گفت: درسته، ولی حالا که از یه دنیای جادویی برگشتیم، میتونیم بریم شام بخوریم؟ باب زد زیر خنده و گفت: تو هیچوقت تغییر نمیکنی.
شب، هر دو روی صخره نشستن و به دریا نگاه کردن. پاتریک گفت: باب، فکر میکنی اون پیرمرده واقعی بود؟ باب گفت: شاید، یا شاید فقط یه یادآوری بود که بعضی درها فقط با دل باز میشن، نه با کلید.
و اون شب، درِ اسرارآمیز بین موجها ناپدید شد، اما ماجرای باب اسفنجی و پاتریک، هنوز تموم نشده بود.
قصه باب اسفنجی و پاتریک در مسابقه زمان
یه صبح معمولی در بیکینی باتم بود، اما مثل همیشه، وقتی باب اسفنجی از خواب بیدار میشد، اتفاقای غیرعادی شروع میشدن. صدای گَری از گوشه اتاق اومد و باب با ذوق گفت: گَری، حس میکنم امروز قراره یه ماجراجویی عجیب داشته باشیم. گَری هم طبق معمول فقط یه صدا کشید که معلوم نبود موافقه یا خسته.
باب بعد از خوردن صبحانه، با انرژی از خونه بیرون رفت. هوا صاف بود، موجها آروم حرکت میکردن و بوی نمک دریا همه جا پخش بود. مستقیم رفت سراغ خونه پاتریک، چون هیچ ماجراجویی بدون اون کامل نبود. طبق معمول، پاتریک هنوز خواب بود. باب گفت: پاتریک، بیدار شو! امروز روز مهمیه.
پاتریک با چشمهای نیمهباز گفت: روز مهم؟ یعنی قراره تعطیل باشه؟ باب خندید و گفت: نه، امروز قراره یه مسابقه بزرگ برگزار بشه، مسابقه زمان! آقای خرچنگ یه مسابقه ترتیب داده تا ببینه کی سریعتر از همه میتونه کارهاش رو انجام بده.
پاتریک با هیجان گفت: یعنی هر کی زودتر بخوره، برندس؟ باب زد زیر خنده و گفت: نه پاتریک، مسابقه کار و سرعت. هر کسی تو یه روز باید بیشترین کار مفید رو بکنه. پاتریک گفت: من که همیشه مفیدم، دیروز چهار ساعت خوابیدم و هیچکسو ناراحت نکردم!
دو دوست راه افتادن سمت کراستی کرَب، جایی که مسابقه قراره برگزار بشه. وقتی رسیدن، جمعیت زیادی اونجا جمع شده بود. آقای خرچنگ با صدای بلند گفت: امروز روز بزرگیه! هر کی بتونه تا شب بیشترین کار مفید رو انجام بده، یه سبد طلایی از برگرهای مخصوص برنده میشه.
اختاپوس با حالت خستهای گفت: یعنی باید بیشتر از یه روز معمولی کار کنیم؟ آقای خرچنگ گفت: دقیقاً، و اونم بدون استراحت! پاتریک آهی کشید و گفت: فکر کنم من از همین الان خستهام.
باب با انرژی جلو اومد و گفت: من آمادهام! مسابقه با صدای سوت آقای خرچنگ شروع شد. هر کسی رفت دنبال کار خودش. اختاپوس رفت سراغ نقاشی، پلانکتون دنبال دزدیدن فرمول افتاد، و باب شروع کرد به درست کردن برگر با سرعتی باور نکردنی.
پاتریک اما هنوز نفهمیده بود باید چی کار کنه. با خودش گفت: خب، شاید مفیدترین کار این باشه که ببینم بقیه دارن چیکار میکنن. شروع کرد به گشت زدن اطراف.
باب با تمرکز کامل کار میکرد. آقای خرچنگ ازش خوشحال بود و گفت: آفرین پسر، همینجوری ادامه بده! ولی پاتریک از دور صدا زد: باب، یه سوال! اگه کسی بخواد استراحت کنه، اونم مفیده؟ باب گفت: فقط اگه موقع استراحت به یه ایده خوب فکر کنه. پاتریک لبخند زد و گفت: عالیه، پس من خیلی مفیدم!
ساعتها گذشت. همه خسته شدن. آفتاب داشت کمکم غروب میکرد. آقای خرچنگ جمعشون کرد تا نتیجه رو اعلام کنه. گفت: خب، بیاین ببینیم کی برندهست. باب بیشتر از همه کار کرده بود، اما پاتریک که تقریباً هیچ کاری نکرده بود، یه لبخند پهن روی لبش داشت.
آقای خرچنگ گفت: خب، تا الان باب با بیش از صد تا برگر در صدره. اما مسابقه تموم نشده. هنوز یه ساعت وقت دارین، و قراره یه مرحله جدید انجام بدین: کمک به بقیه!
پاتریک سرشو خاروند و گفت: یعنی الان وقت مفید بودن منه. باب که داشت وسایلش رو جمع میکرد، دید اختاپوس یه نقاشی بزرگ کشیده ولی باد دریا داشت نقاشیشو میبرد. دوید تا کمکش کنه. در همون لحظه، پاتریک هم رفت سراغ پلانکتون که گیر کرده بود بین دندونههای یه صدف غولپیکر!
باب و پاتریک باهم پلانکتون رو نجات دادن و نقاشی اختاپوس رو هم برگردوندن. وقتی برگشتن، آقای خرچنگ با تعجب گفت: شما دو تا وسط مسابقه به بقیه کمک کردین؟ باب گفت: خب، مسابقه زمان فقط درباره سرعت نیست، درباره استفاده درست از وقته.
پاتریک با افتخار گفت: و من فهمیدم مفید بودن یعنی کاری کنی بقیه لبخند بزنن. آقای خرچنگ چند لحظه ساکت موند، بعد گفت: حق با شماست. برنده واقعی امروز باب اسفنجی و پاتریکن!
جمعیت شروع کرد به تشویق. اختاپوس زیر لب گفت: حداقل این دوتا یه بار کار درست کردن. پلانکتون هم غر زد ولی در دلش خوشحال بود.
شب که شد، باب و پاتریک روی صخره کنار دریا نشستن. پاتریک گفت: باب، امروز فهمیدم که زمان مثل بستنیه، اگه ازش استفاده نکنی، زود آب میشه. باب خندید و گفت: درسته، پس باید هر روز یه طعم جدیدشو امتحان کنیم.
ستارهها توی آسمون میدرخشیدن و صدای موجها توی گوششون میپیچید. باب گفت: پاتریک، فکر میکنی فردا چه ماجرایی در انتظارمونه؟ پاتریک گفت: هرچی باشه، فقط امیدوارم شامل خواب نباشه، چون هنوز خستهام.

قصه باب اسفنجی و پاتریک در کارخانه رؤیاها
صبحی آرام در بیکینی باتم شروع شده بود. موجها آروم به صخرهها میخوردن، و نسیم ملایمی از سمت مرجانها میوزید. باب اسفنجی با صدای زنگ ساعت از خواب پرید و گفت: امروز یه روز خاصه، یه چیزی توی هواست! گَری با بیمیلی بهش نگاه کرد، انگار میخواست بگه: باز قراره دردسر درست کنی؟
باب خندید و گفت: دردسر؟ نه، امروز قراره یه ماجراجویی واقعی داشته باشیم! سریع شلوار مکعبیشو پوشید و به سمت خونه پاتریک رفت. طبق معمول، پاتریک وسط خواب، یه صدف بغل کرده بود و خروپُفش کل محله رو برداشته بود. باب با خنده گفت: اگه خوابیدن جایزه داشت، پاتریک تا الان قهرمان دنیا شده بود.
یه تکه مرجان برداشت و آروم زد به سنگ. پاتریک با ترس بیرون اومد و گفت: باب، آخرالزمان شده؟ باب گفت: نه، آخرالزمان نیست، فقط منم! بیدار شو، امروز یه کار بزرگ داریم.
پاتریک که هنوز گیج بود گفت: کار بزرگ؟ یعنی قراره غذا بخوریم؟ باب گفت: نه پاتریک، یه چیز بهتر از غذا. دیشب خواب دیدم یه کارخانه وسط دریا هست که هر آرزویی رو به واقعیت تبدیل میکنه. شاید فقط یه رؤیا بوده، اما من حس میکنم واقعیه.
پاتریک گفت: یعنی میتونم آرزو کنم همیشه تعطیلات باشه؟ باب گفت: فقط اگه اونجا رو پیدا کنیم.
دو تا دوست وسایلشون رو جمع کردن. پاتریک یه چتر و یه سبد پر از ساندویچ برداشت، و باب نقشهای که خودش کشیده بود رو تو دستش گرفت. روی نقشه با خط کج نوشته بود: مسیر به سوی کارخانه رؤیاها.
راه افتادن. مسیرشون از کنار رستوران کراستی کرَب میگذشت. آقای خرچنگ تا اونا رو دید گفت: باب، امروز شیفت داری! باب گفت: فقط امروز نیستم آقای خرچنگ، قول میدم فردا با انرژی دو برابر برگردم. آقای خرچنگ زیر لب گفت: امیدوارم حداقل برگر رؤیایی هم بیاری.
بعد از مدتی به جایی رسیدن که آبها رنگشون عوض میشد، انگار مرجانها برق میزدن. پاتریک گفت: اینجا یه کم ترسناکه. باب گفت: ترس بخشی از ماجراجوییه، ولی شجاعت یعنی با لبخند بری جلو.
وسط راه یه طوفان حبابی شروع شد. بادهای زیر دریا چنان قوی شدن که نقشه از دست باب پرید. پاتریک داد زد: نقشه رفت! باب گفت: اشکال نداره، ما هنوز دلمون رو داریم.
وقتی طوفان تموم شد، خودشونو وسط یه منطقه ناشناخته دیدن. درختهای مرجانی شکل عجیب داشتن، و صداهایی از عمق دریا میاومد. ناگهان یه صدف غولپیکر باز شد و از داخلش یه ماهی پیر بیرون اومد. گفت: دنبال چی میگردین، بچهها؟
باب گفت: دنبال کارخانه رؤیاها. پیرمرده گفت: اونجا واقعیه، اما فقط کسایی میتونن پیداش کنن که بدونن آرزو واقعاً یعنی چی. پاتریک گفت: یعنی مثلاً آرزو کنی هر روز ناهار بخوری؟ پیرمرد لبخند زد و گفت: نه، آرزو چیزییه که قلبت رو پر کنه، نه فقط شکمتو.
پیرمرد مسیر رو بهشون نشون داد، اما گفت: وقتی به دروازه رسیدین، باید از یه سؤال عبور کنین، سؤالی که جوابش فقط بین دوستاست.
راه ادامه پیدا کرد. بعد از ساعتها شنا، یه ساختمان بزرگ با درخشش نور از دور نمایان شد. باب گفت: اونجاست پاتریک، پیدا کردیمش!
وقتی نزدیک شدن، دیدن در بزرگی جلوی ورودی قرار داره، و روی اون نوشته شده بود: «فقط کسانی که جواب درست رو بدن، وارد میشن.» صدایی از در اومد: چی چیزی از طلا باارزشتره و از زمان سریعتر؟
پاتریک سرشو خاروند و گفت: بستنی؟ باب لبخند زد و گفت: نه پاتریک، دوستی.
در با صدای بلندی باز شد. داخل کارخانه پر از دستگاههای درخشان و لولههای شیشهای بود که توش نور حرکت میکرد. یه ماهی رباتی نزدیکشون اومد و گفت: خوش اومدین به کارخانه رؤیاها. هر آرزویی دارین، اینجا ساخته میشه.
باب کمی فکر کرد و گفت: آرزوم اینه که همه توی بیکینی باتم شاد باشن. ربات گفت: آرزوی بزرگیه، ولی شدنیه. پاتریک گفت: منم آرزو میکنم یه پیتزای بینهایت داشته باشم. باب خندید و گفت: حتی تو هم با پیتزا دنیا رو خوشحال میکنی.
نور شدیدی کل کارخانه رو پر کرد. بعد از چند لحظه، همه چیز ناپدید شد و اونا خودشونو دوباره وسط بیکینی باتم دیدن. اما یه تغییر بزرگ کرده بود: همه لبخند میزدن، اختاپوس از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و حتی پلانکتون برای یه لحظه بدجنس نبود.
پاتریک گفت: یعنی آرزومون واقعاً برآورده شد؟ باب گفت: آره، چون وقتی آرزوی خوب برای بقیه میکنی، دریا خودش کمکت میکنه.
اون شب روی صخره کنار دریا نشستن. ستارهها توی آب میدرخشیدن. پاتریک گفت: باب، فکر میکنی دفعه بعد چه آرزویی بکنیم؟ باب گفت: هیچ آرزویی از این بهتر نیست که بدونی دوتایی همه چیزو داری.
قصه باب اسفنجی و پاتریک در جزیره صداهای گمشده
صبحی آرام در بیکینی باتم بود، ولی همیشه وقتی باب اسفنجی بیدار میشد، قرار نبود روزش آرام بگذره. اون با لبخند از خواب پرید و گفت: یه روز تازه، یه ماجرای تازه! گَری با نالهای خسته جواب داد که معنیاش فقط یه چیز بود: لطفاً آرومتر! اما باب طبق معمول پر از انرژی بود و برای شروع روزش لحظهشماری میکرد.
بعد از خوردن صبحانه و تمرین لبخند جلوی آینه، راهی خونه پاتریک شد. طبق روال همیشگی، پاتریک زیر سنگش خواب بود و صدای خروپُفش مثل موسیقی غولهای دریا میپیچید. باب با خنده گفت: پاتریک! بلند شو! اگه خوابیدن شغل بود، تو تا حالا رئیس کل اقیانوس شده بودی.
پاتریک با چشمهای نیمهباز گفت: باب، هنوز صبحه! بذار دنیا یه کم بیشتر بخوابه. باب با ذوق گفت: نه نه نه، امروز یه ماجرای بزرگ منتظرمونه! دیشب شنیدم صدایی از سمت مرجانهای سیاه میاومد، یه صدای غریب که میگفت “برگرد… برگرد…”.
پاتریک ترسیده گفت: شاید روح بوده! باب گفت: روح؟ نه، احتمالاً یه راز پنهونه. هر چی هست باید کشفش کنیم.
پاتریک که همیشه بین کنجکاوی و ترس گیر میکرد گفت: خب، اگه وسطش هیولا دیدیم چی؟ باب گفت: اون وقت با لبخند ازش فرار میکنیم!
هر دو وسایلشون رو جمع کردن. پاتریک یه سبد پر از خوراکی برداشت و باب یه قطبنما و دفترچه نقاشی. مسیرشون از دل جنگل مرجانی میگذشت، جایی که نور آفتاب از بین آب و مرجانها رد میشد و دنیا رو شبیه رویا میکرد.
پاتریک گفت: اینجا قشنگه ولی یه کم میترسم. باب گفت: هر چیزی که میترسوندمون، یه چیزی برای یاد دادن داره. اگه فرار کنیم، هیچوقت یاد نمیگیریم.
بعد از چند ساعت شنا و خنده، به جایی رسیدن که آب سردتر شد و صخرهها شکل عجیبی داشتن. ناگهان سکوت مطلق حاکم شد. حتی صدای موجها هم شنیده نمیشد. باب گفت: انگار صداها اینجا گم شدن. پاتریک گفت: یعنی اگه چیزی بگیم، صدایی نداره؟ باب گفت: امتحان کنیم.
باب فریاد زد: سلام! اما هیچ صدایی برنگشت. پاتریک دهانش رو باز کرد و گفت: من گرسنهام! ولی حتی صدای خودش رو هم نشنید. ترسیده گفت: باب، اینجا چه خبره؟
در همین لحظه، از بین مه یه نور آبی ظاهر شد. شکل یه مارماهی بزرگ بود که صدا ازش بیرون نمیاومد. باب قدمی جلو رفت و گفت: سلام، ما گم شدیم. مارماهی نگاهی بهشون کرد و با حرکات دست به یه غار اشاره کرد.
با احتیاط وارد غار شدن. دیوارهها پر از کریستالهای نورانی بود که هر کدوم تصویر یه صدا رو نشون میدادن: خنده، گریه، آواز و حتی سکوت. پاتریک با حیرت گفت: یعنی صداها اینجا زندگی میکنن؟ باب گفت: شاید، یا شاید اینجا جاییه که صداهای فراموششده جمع میشن.
در مرکز غار، یه حباب بزرگ میدرخشید و داخلش موجی از نور حرکت میکرد. روی سنگی کنارش نوشته بود: “فقط کسانی که صدای واقعی قلبشون رو بشناسن، میتونن صداها رو آزاد کنن.”
باب گفت: یعنی چی؟ پاتریک گفت: یعنی باید آواز بخونیم؟ باب گفت: نه، شاید باید چیزی بگیم که از ته دلمون باشه.
باب جلو رفت، دستشو روی حباب گذاشت و گفت: من میخوام همه دوباره بخندن، چون خنده قشنگترین صداست. حباب شروع کرد به لرزیدن. پاتریک با لبخند گفت: منم میخوام همیشه کنار دوستم باشم، چون صدای دوستی از هر موسیقی قشنگتره.
ناگهان نوری شدید غار رو پر کرد. باد شدیدی وزید و صداها یکییکی آزاد شدن. صدای دریا برگشت، صدای خنده، آواز، حتی صدای نفس کشیدن آبها. غار لرزید و مارماهی دوباره ظاهر شد، این بار لبخند به لب داشت. با صدای آرامی گفت: شما صداها رو برگردوندین. حالا دریا دوباره زندهست.
باب گفت: ما فقط خواستیم دوستی و شادی برگرده. مارماهی گفت: و همین یعنی صدای واقعی دریا.
وقتی بیرون اومدن، همهجا پر از صدا بود. موجها آواز میخوندن، مرجانها خشخش میکردن و حتی پاتریک هم یه آهنگ ساخت که ریتمش شبیه صدای قاشق خوردن بستنی بود. باب با خنده گفت: ببین پاتریک، حتی صداهای خندهدار هم حالا معنی دارن.
وقتی به بیکینی باتم برگشتن، همه متوجه تغییر شدن. اختاپوس گفت: نمیدونم چی شده ولی پیانو زدنم بهتر شده. آقای خرچنگ گفت: صدای پولهام دوباره قشنگ شده! و پلانکتون گفت: حتی صدای غر زدنم قشنگتر شده!
اون شب، باب و پاتریک روی صخره نشستن. صدای موجها مثل لالایی ملایمی پخش میشد. پاتریک گفت: باب، امروز یاد گرفتم سکوت هم میتونه قشنگ باشه، ولی فقط وقتی بعدش خنده بیاد. باب گفت: آره پاتریک، چون هر صدایی توی دنیا وقتی با دوستی همراه باشه، شنیدنیتر میشه.
ماه از پشت آبها بالا اومد و نورش روی صورتشون افتاد. دریا آرام و زنده بود. و اون دو دوست، ساکت ولی با دلی پر از صدا، به آسمون نگاه میکردن و لبخند میزدن؛ چون میدونستن دوستیشون، بلندترین صدای دنیا شده.

داستان باب اسفنجی و پاتریک در نقشه گمشدهی ستارهها
یه شب آروم و پرنور بود توی بیکینی باتم. آسمون دریا برق میزد و ستارههای دریایی مثل چراغهای کوچیکی میدرخشیدن. باب اسفنجی روی صخره نشسته بود و به آسمون نگاه میکرد. گفت: چه شب قشنگیه! پاتریک هم کنار دستش خوابآلود گفت: قشنگه، ولی اگه یه بستنی هم بود، قشنگتر میشد.
باب خندید و گفت: پاتریک، هیچوقت به ستارهها دقت کردی؟ پاتریک جواب داد: آره، یکیشون شبیه من بود، ولی اون همیشه بالاست و من همیشه پایینم! باب با ذوق گفت: شاید یه رابطه بین ما و ستارهها وجود داره! شاید هر کدوممون یه ستاره مخصوص خودمون داریم!
همون موقع یه نور عجیب از آسمون رد شد و توی دوردست افتاد. باب گفت: دیدی؟ یه ستاره افتاد! پاتریک با دهان باز گفت: شاید اومده پیش من! باید بریم دنبالش!
فردا صبح، دو تا دوست وسایلشون رو جمع کردن. پاتریک یه تور ماهیگیری آورد و باب دفترچه مخصوص ماجراجوییشو برداشت. گفت: طبق نقشه ذهنی من، ستاره دقیقاً باید اونطرف، پشت کوههای شنی افتاده باشه. پاتریک گفت: نقشه ذهنی؟ یعنی نقشهای که فقط تو مغزته؟ باب جواب داد: دقیقاً! پس نباید گمش کنیم!
مسیرشون از کنار جنگل مرجانی میگذشت. اونجا عروسهای دریایی پرواز میکردن و صداهای عجیبی از بین صخرهها میاومد. پاتریک با ترس گفت: باب، من حس میکنم اینجا یه چیزایی داره نگاهمون میکنه! باب با خنده گفت: شاید فقط باد باشه که بازی میکنه. پاتریک گفت: یا شاید یه عروس دریایی خیلی گرسنه!
چند ساعت راه رفتن تا اینکه به تپهای رسیدن که از بالاش نور کمجونی دیده میشد. باب با هیجان گفت: اونجاست! ستاره افتاده اونجاست! اما وقتی رسیدن، به جای ستاره، یه صدف بزرگ پیدا کردن که وسطش یه نقشه قدیمی بود.
پاتریک گفت: من فکر میکردم ستاره پیدا میکنیم، نه نقشه! باب گفت: شاید نقشه ما رو به ستاره برسونه. نقشه پر از نشونههای عجیب بود، اما وسطش یه جمله نوشته شده بود: «فقط کسانی که قلبشون ساده و شاد باشه، میتونن راه رو پیدا کنن.»
پاتریک گفت: یعنی ما باید شاد باشیم؟ خب اینکه کار راحتیه! شروع کرد به خندیدن با صدای بلند. باب گفت: پاتریک، یه کم آرومتر، شاید لازم نباشه گوش بقیه رو هم کر کنیم!
راهشون رو ادامه دادن. از یه دره تاریک گذشتن که صدای آب ازش میاومد. اونجا روی یه تختهسنگ نوشته شده بود: «به صدا گوش بده تا راه رو پیدا کنی.» باب گفت: یعنی چی؟ پاتریک گفت: یعنی آواز بخونیم؟ و قبل از اینکه باب چیزی بگه، شروع کرد به آواز خوندن با صدای افتضاحش. در کمال تعجب، دیوارهها شروع کردن به درخشش و مسیر جلوشون باز شد.
باب با خنده گفت: باورم نمیشه صدای تو مفید باشه! پاتریک گفت: دیدی گفتم؟ صدام طلاییه!
بعد از چند ساعت پیادهروی، به جایی رسیدن که سنگهای درخشان از زمین بیرون زده بودن. وسطش یه گوی نورانی میدرخشید. باب گفت: این باید همون ستارهای باشه که دیشب دیدیم! نزدیکش شدن اما ناگهان زمین لرزید و از دل خاک یه خرچنگ غولپیکر بیرون اومد. گفت: چه کسی جرأت کرده وارد قلمرو من بشه؟
پاتریک با ترس گفت: ما فقط دنبال ستارهمونیم، آقای خرچنگ غولپیکر! خرچنگ گفت: این ستاره مال من بوده، تا وقتی کسی ثابت نکنه لیاقتشه، بهش نمیدم. باب گفت: چطوری باید ثابت کنیم؟ خرچنگ گفت: با قلبتون. باید نشون بدین چرا این ستاره رو میخواین.
باب گفت: من نمیخوام برای خودم باشه، میخوام نوری که ازش میاد، توی بیکینی باتم پخش بشه تا شبها همه روشنایی داشته باشن. پاتریک گفت: منم فقط میخوام بتونم هر شب بهش نگاه کنم و بخندم.
خرچنگ یه لحظه سکوت کرد. بعد از چند ثانیه، آروم سرشو پایین آورد و گفت: شما دوتا با بقیه فرق دارین. ستاره مال شماست، چون نیتتون پاکه. بعد گوی نورانی رو بهشون داد و ناپدید شد.
وقتی برگشتن به بیکینی باتم، گوی رو وسط شهر گذاشتن. نورش کل دریا رو روشن کرد. اختاپوس غر زد ولی لبخند کوچیکی زد، آقای خرچنگ گفت: این نور مشتری جذب میکنه! و پلانکتون هم گفت: شاید اینیکی نقشهی منو بسوزونه!
اون شب، باب و پاتریک روی صخره کنار دریا نشستن. باب گفت: پاتریک، فکر میکنی واقعاً یه ستاره پیدا کردیم یا فقط یه نور بود؟ پاتریک گفت: فرقی نمیکنه باب، مهم اینه که با هم پیداش کردیم.
باب لبخند زد و گفت: آره، چون بعضی ستارهها تو آسمون نیستن، تو دل آدمها هستن. پاتریک گفت: مخصوصاً تو دل من، کنار پیتزای امشبم!
صدای خندهشون با موجها قاطی شد. دریا آرومتر از همیشه بود و نور ستاره تازهشون روی آب میدرخشید. و بیکینی باتم، برای اولین بار، شبی رو تجربه کرد که حتی تاریکی هم توش لبخند میزد.
دیدگاهتان را بنویسید