متن استنداپ کمدی برای نوجوانان
دوران نوجوانی یکی از پُرتحرکترین، پرچالشترین و البته بامزهترین مراحل زندگی است. ترکیبی از هیجان، کنجکاوی، دغدغههای مدرسه، روابط دوستانه، تفاوتهای نسلی با والدین و کشف دنیای بزرگسالان، باعث میشود نوجوانان تجربههایی خاص و گاه طنزآلود از زندگی داشته باشند. همین ویژگیها، این دوره را به منبعی غنی برای خلق موقعیتهای خندهدار و داستانهای استندآپ کمدی تبدیل کرده است.
استندآپ کمدی، با بهرهگیری از روایتهای روزمره، زبان صمیمی و نگاهی طنزآمیز به اتفاقات زندگی، میتواند ابزاری مؤثر برای ایجاد شادی، تقویت ارتباط اجتماعی و حتی بیان غیرمستقیم مسائل تربیتی و فرهنگی برای نوجوانان باشد. برای پیدا کردن موضوعات بهتر نیز، آموزش پیدا کردن موضوع برای داستان نویسی می تواند در نوشتن متن استنداپ کمدی برای نوجوانان به شما کمک کند.
در ادامه، ۱۱ متن استندآپ کمدی با محوریت زندگی نوجوانانه ارائه میشود که با زبانی روان، فضای صمیمی و نگاهی هوشمندانه به دنیای نوجوانی نگاشته شدهاند.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
11 متن استنداپ کمدی بسیار خنده دار برای نوجوانان
در ادامه به ارائه یازده تا از بهترین متن های استنداپ کمدی برای نوجوانان می پردازیم. همچنین می توانید تعدادی از متن های استندآپ کمدی در مورد فوتبال را نیز این لینک مطالعه کنید.

استندآپ کمدی شماره یک: زندگی یه نوجوان تو دنیای امروز
سلام به همگی!
دست بزنید برای خودتون! آفرین!
آخه واقعاً اگه کسی تو این زمونه نوجوونه و هنوز زندهست، باید بهش مدال بدن!
امشب میخوام درباره یه چیزی حرف بزنم که همهتون باهاش درگیرین: زندگی یه نوجوان تو دنیای امروز!
ببین داداش… خواهر…
ما نوجوان نیستیم، ما بازماندهایم! بازماندههایی از حملات نوتیفیکیشن، امتحان، پدر و مادر، فیلترینگ، و مهمتر از همه: اینترنت لاکپشتی!
سگدو زدن تو دنیای مجازی
یعنی الان دیگه نوجوان بودن یعنی تو واتساپ با مامانت بحث میکنی، تو اینستا مخ میزنی، تو تلگرام کانال تقویتی عضوی، و در عین حال داری تو گوگل سرچ میکنی “چطوری مامان رو قانع کنیم که بیرون رفتن باعث افت تحصیلی نمیشه؟”
یعنی یه موقع من داشتم همزمان با ۴ نفر چت میکردم، یکیش مامانم بود، یکیش معلم ریاضی، یکیش دوست دختر دوستم، یکیش خودم با اکانت فیک خودم!
آخرش قاطی کردم، برای مامانم نوشتم: “عزیزم دلم برات تنگ شده”… برای معلمم نوشتم: “بیا بیرون صحبت کنیم”
نتیجه؟ گوشی ضبط، درس تجدید، آبرو رفته!
مدرسه رفتن؟ یا فرودگاه امام؟
مدرسه هم که اصلاً یه فاز دیگهست…
ببین، یه نوجوان اگه بتونه ساعت ۷ صبح بلند شه، بازم سر کلاس هوشیار باشه، تازه مشقشم نوشته باشه، باید فرستادش ناسا!
یه بار بابام گفت: “چرا صبونتو نمیخوری؟”
گفتم: “بابا الان ساعت ۶:۳۰ صبحه، معده من هنوز داره رویا میبینه!”
تازه، تو مدرسه هم که انگار داریم میریم مسافرت…
پشت صندلی نشستن؟ نه! اونجا یه چمدونه! کتاب، جزوه، تغذیه، بطری آب، استرس، حسرت، و یه ذره امید به تعطیلی پنجشنبه!
درس و مشق و معجزهای به اسم “شب امتحان”
اصلاً شب امتحان چیز عجیبیه…
تا شب امتحان نرسه، کتاب اصلاً وجود نداره.
ولی همون شب، کتاب باز میکنی، یهو ۷۰۰ صفحه با فونت ۱۰، عکسهای سیاه و سفید، فرمولهایی که انگار زبان مریخیه…
تو اون لحظه فقط یه سوال تو ذهنته: “آیا میشه یه شبه دکترای فیزیک گرفت؟”
و جالبتر از همه ماماناست.
تو شب امتحان، وقتی فقط ۱ ساعت مونده، یهو در اتاقو باز میکنه میگه: “پاشو بیا یه کم میوه بخور، مغزت باز شه!”
آره مامان، اگه سیب مغز باز میکرد الان نیوتن جای انیشتین مینشست!
بازی کامپیوتری؟ یا تمرین برای عملیات ویژه؟
الان دیگه بازی کردن یه شغل شده!
بابام فکر میکنه من دارم وقت تلف میکنم، نمیدونه دارم استراتژی جنگی یاد میگیرم!
یه بار اومد گفت: “بازی چیه باز؟ پاشو یه کاری بکن!”
گفتم: “بابا الان دارم قبیلهمو از دست گابلینا نجات میدم، یه لحظه صبر کن!”
بعدم… وقتی تو بازی آنلاین میبری، حس میکنی ناپلئونی، وقتی میبازی، حس میکنی اینترنتت مقصره!
شق نوجوانی = فاجعه بینالمللی
بذار از عشق بگم…
عشق تو دوران نوجوونی، مثل گربهایه که سوار دوچرخهست، هم خودت تعجب میکنی چطوری شروع شده، هم تهش میخوری زمین!
یه بار یه دختره تو کلاس گفت: “میتونم دفترتو قرض بگیرم؟”
منم زدم تو دیوار! فکر کردم بهم ابراز علاقه کرده!
بعد ۳ روز با یه پسره دیدمش، گفت: “اینا با هم درس میخونن”… آره درسِ خیانت!
خانواده: تیم باستانشناسی احساسات
نوجوانی یعنی خانوادهت فکر میکنن تو یا معتادی، یا عاشق شدی، یا هر دو!
یه بار یه آهنگ غمگین گوش میدادم، بابام اومد گفت: “چی شده؟ شکست عشقی خوردی؟”
گفتم: “نه بابا، فقط نتم تموم شده…” گفت: “آهان، پس واقعاً فاجعهست!”
غذا، خواب، حال نداشتن = سبک زندگی نوجوونی
ما نوجوونا تو یه چرخه افتادیم…
شکم گرسنه، حال ورزش نداریم، خوابمون میاد، باز گوشیمونو نگاه میکنیم، باز خسته میشیم، باز میخوریم…
مامانم همیشه میگه: “اینقد گوشیو نگاه نکن، چشات ضعیف میشه!”
گفتم: “مامان، چشمم ضعیف شه مهم نیست، ولی اگه نت ضعیف شه، اون وقته که دنیا تیره میشه!”
(پایان)
خلاصه بچهها…
نوجوان بودن تو این دوران، یه جور ترکیب خطرناکه از فیلم اکشن، مستند آموزشی، سریال ترکی و امتحان نهایی!
ولی تهش چی؟
ماها از توی همین همه چالش، هم میخندیم، هم یاد میگیریم، هم بزرگ میشیم…
فقط اگه نزارن اول ناهارمونو بخوریم، بعد بزرگ بشیم!
دمتون گرم!
اگر خندیدین، یعنی هنوز امیدی هست به این نسل!
اگر نخندیدین… شاید هنوز امتحان دارین!
استندآپ کمدی شماره دو: جنگ جهانی با والدین
سلام به همه!
دمتون گرم که اومدین، یعنی وسط این همه دعوا و استرس و نوتیفیکیشن و تکلیف و فیلترشکن، وقت گذاشتین بیاین بخندین!
موضوع امشب ما یه چیز خیلی مهمه… “رابطه بین نوجوانا و والدین”
یا بهتر بگم: جنگ جهانی سوم، نسخه خونگی!
مامانها و تکنولوژی: دشمن خونی وایفای
نمیدونم چرا مامانای ما با وایفای یه مشکل شخصی دارن…
یعنی وایفای که قطع میشه، حس میکنی برق خونه رفته، قلبت وایمیسته… مامانت اما میاد میگه:
“الحمدلله قطع شد، بشین یه کم درس بخون!”
یعنی مامان جان، نت مثل اکسیژنه، قطع شه، درس هم نمیفهمیم!
و وای به روزی که بخوای یه چیزی از اینترنت یاد بگیری…
مثلاً داشتم ویدئو آموزش ریاضی میدیدم، مامانم گفت:
“باز بازی میکنی؟ وایسا ببینم کی میخنده اونجا؟!”
گفتم: “مامان، اون معلمهس که سعی میکنه ریاضی رو شیرین توضیح بده!”
گفت: “همین شیرینزبونیها باعث شد تجدید شی!”
باباها: افسران اطلاعات و امنیت خونگی!
باباها معمولاً کمتر حرف میزنن، ولی وقتی حرف میزنن، در حد اعترافگیریه!
ساعت ۹ شب میاد تو اتاق میگه:
“با کی حرف میزدی؟ چرا میخندیدی؟ این کیه که تو اینستا کامنت گذاشته؟ این پسره کیه؟”
بابا من فقط یه میم دیدم، خندیدم…
اون کامنت رو هم خودم گذاشتم!
یه بار بابام گفت: “این گوشی برای درسه یا برای چَت و پَت؟”
گفتم: “هرچی شما بگین!”
گفت: “پس بده ببینم، الان وقت درسه!”
تا گوشی رو گرفت، همون لحظه مامانم گفت: “بیا نون بخر!”
و اینطوری من شدم پیک خونگی، بدون گوشی، بدون نون!
حرف زدن با والدین: مثل مینروب رفتن رو اعصابه!
دیالوگای ما با والدین همیشه یه جوریه…
تو فقط میخوای یه چیزی بگی، ولی یهو مامانت حمله روانی میکنه!
مثلاً میگی:
- مامان میتونم فردا برم خونه دوستم؟
- کدوم دوست؟ کیه؟ خونش کجاست؟ چند تا خواهر داره؟ معدلش چند شده؟ نمره دیکتهشو بگو ببینم!
یا یه بار گفتم: “مامان اجازه هست لپتاپتو بگیرم؟”
گفت: “تو درس بخون، من برات زندگی میخرم!”
والدین و تلهپاتی با کنترل تلویزیون!
یعنی ما یه لحظه کنترل دستمون باشه، انگار تلویزیون پلاسما رو دزدیدیم!
یه بار فقط داشتم صدای تلویزیون رو کم میکردم، بابام گفت:
“دیگه داری زیادهروی میکنی!”
چی؟ صدای تلویزیونو کم کردم، یا زدم خونه رو فروختم؟!
وقتی میخوای بخوابی، ولی والدین تازه بیدار میشن!
ساعت ۲ نصف شبه، بالاخره میخوای بخوابی… یهو در اتاق با شدت باز میشه:
“پاشو! چرا چراغ روشنه؟ چرا پتوت نصفهس؟ چرا درس نخوندی؟ چرا زندگی نمیکنی؟”
گفتم: “مامان فقط میخواستم بخوابم”
گفت: “با این وضعیت آیندهت خوابه نه تو!”
غذا خوردن = بازجویی + مشاوره + نصیحت گروهی
ما فقط میخوایم بخوریم، ولی مامان بابا فکر میکنن این یه موقعیت برای گفتوگوهای استراتژیکه!
سر سفره:
- چی شد درس خوندی؟
- چرا گوشیت هی دستته؟
- نمرهت چند شد؟
- این دختره که زنگ زد کی بود؟
- چرا مثل آدم نمیشینی؟
- چرا آب نمیخوری؟
- چرا همهش آب میخوری؟
- چرا چیزی نمیگی؟
- چرا اینقد حرف میزنی؟!
آخرش میپرن وسط لقمهت، بدون اطلاع قبلی!
خرید رفتن با مامان = نسخه واقعی مسابقه بقای ذهنی
رفتن خرید با مامان یعنی ۴ ساعت راه رفتن تو یه پاساژ، بعد برگشتن به همون مغازه اول!
میگه: “اون اولی بهتر بود… بریم ببینیم هنوز داره یا نه…”
وقتی برمیگردیم، میگه: “نه دیگه نخریم، پاهام درد گرفت!”
(پایان)
خلاصه بچهها…
رابطه ما با مامان بابا یه رابطه پیچیدهست؛
نه میشه ازش فرار کرد، نه میشه کامل درکش کرد…
ولی ته تهش…
با همه حرصاشون، سختگیریاشون، باز تنها کساییان که تا نصف شب نگران مایشن، حتی وقتی گوشیمونو ضبط کردن!
دمتون گرم، سعی کنید با والدینتون نجنگید… فقط زرنگ باشید، که زنده بمونید!
استندآپ کمدی شماره سه: مدرسه آنلاین و مصیبتهای زندگی پشت لپتاپ

سلام بچهها!
دم همتون گرم که هنوز لپتاپ دارین و از عصبانیت ننداختینش از پنجره بیرون!
امشب میخوام درباره یه فاجعهی قرن ۲۱ حرف بزنم…
یه چیزی که هیچکس براش آماده نبود ولی همهمون تجربهش کردیم:
مدرسه آنلاین!
آره همون! اون چیزی که اسمش کلاس بود، ولی شبیه شکنجههای روانی تو زندانه!
وقتی کلاس آنلاین شد، همهچی آفلاین شد!
ببین اصلاً مدرسه آنلاین یه شوخیه…
یعنی یه جوری معلم حرف میزد، انگار داره با موجودات فضایی ارتباط میگیره!
میگفت: “بچهها… اگه صدامو داری… یه چیزی بنویس… مثلاً عدد ۱”
همه تایپ میکردن: ۱ ۱ ۱ ۱ ۱
یهو معلم میگفت: “من که صداتونو ندارم، پس کلاسو ضبط میکنم!”
یعنی کلاسا بیشتر شبیه فیلمای مستند درباره فاجعههای طبیعی بود!
دوربین روشن کردن = کابوس ملی
معلم میگفت: “بچهها لطفاً دوربینهاتونو روشن کنین”
ما هم تو دلمون: “آره جون خودت!”
یه بار دوربینم روشن شد، همه دیدن من با زیرپیراهنی و بالش بغل دارم کلاس شرکت میکنم…
دوستم تو چت خصوصی نوشت: “آجی اون عروسکه پشت سرت چرا نگات میکنه؟”
از اون روز دیگه من فقط با عکس پروفایل حاضر میشدم؛ اونم یه عکس از درخت بود، چون حداقل درخت نمره نمیخواد!
کلاس آنلاین: بهترین فرصت برای خواب عمیق!
کلاس آنلاین یعنی شما نشستی سر کلاس، لپتاپ جلوته، معلم داره درباره معادله درجه دوم توضیح میده…
و تو؟
تو رفتی تو حالت بودا… یه چشم باز، یه چشم بسته…
خودت نمیدونی داری به معادله فکر میکنی یا خواب میبینی که تو امتحان ریاضی، گوشیتو دادیا و ناظم بردتش!
مامانم میاومد میگفت: “پاشو! کلاس داری!”
میگفتم: “دارم با معلمم مدیتیشن میکنم!”
تقلب آنلاین؟ یا پروژه نفوذ اطلاعاتی؟
تقلب تو مدرسه آنلاین یه سبک زندگی بود…
یه گوشی اینور، یه لپتاپ اونور، یه برگه تو کمد، یه خواهر کوچیک پشت پرده!
ما یه بار برای امتحان ریاضی، ۳ نفر تو عملیات شرکت کرده بودن، آخرش ناظم گفت:
“جواب سوال ۴ رو همه اشتباه زدن، چون خودم عمداً غلط نوشتم ببینم کپی میکنین یا نه!”
اون روز فهمیدم ناظم از سازمان امنیت اومده بوده!
میکروفون خاموش، ولی دردسر روشن!
یه روز وسط کلاس، یکی یادش رفت میکروفونشو ببنده…
داشت با مامانش دعوا میکرد که چرا نون تست سوخته!
معلم گفت: “این دیالوگ الان ربطی به ژنتیک داشت؟ یا اشتباهی وارد یه سریال ترکی شدیم؟”
تکلیف فرستادن: انگار میخوای پرونده پلیسی بدی!
ارسال تکلیف؟
نه عزیز دلم، این یه مرحله از بازی کال آو دیوتی بود!
باید عکس بگیری، کیفیتش خوب باشه، سایز زیر ۲ مگ باشه، PDF بشه، تو فلان سایت آپلود بشه، بعد لینک رو بذاری تو فایل ورد، بعد بفرستی تو کانال دبیر…
و اگر فقط یه قدم اشتباه بری، معلم میگه: “تکلیفتو نیاوردی!”
نه تنها نیاوردم، له شد، گم شد، تو کهکشان گم شد!
صندلی آشپزخونه = صندلی رسمی آموزش مجازی!
ما همهش پشت میز ناهارخوری کلاس داشتیم…
مامانم ظرف میشست، بابام هندونه قاچ میکرد، برادرم تو اتاق جیغ میزد…
من وسط این وضعیت داشتم آزمون علوم میدادم و سعی میکردم تظاهر کنم محیط آرومه!
یه بار معلم گفت: “صدای پشتت زیاده، برو جای دیگه”
گفتم: “اگه جای دیگه بود، مدرسه میرفتم، نه آشپزخونه!”
حس آخر سال: انگار یه فصل سریال وحشتناک تموم شد!
وقتی سال تحصیلی آنلاین تموم شد، یه حس خاص داشت…
نه دلم برای درسا تنگ شد، نه برای معلمها، فقط برای اون لحظههایی که لپتاپو میبستم و میرفتم یواشکی چیپس بخورم!
(پایان)
خلاصه بچهها…
مدرسه آنلاین یه جوری بود که هم درس خوندیم، هم خندیدیم، هم خواب دیدیم، هم حرص خوردیم!
الانم اگه کسی بگه “کلاس مجازی”، فقط کافیه یه نگاه کنیم بهش…
اون خودش متوجه میشه که ما دیگه از اون دوران برگشتنی نیستیم!
دمتون گرم!
استندآپ کمدی شماره چهارم: نوجوانا و معضل لباس پوشیدن
سلام سلام!
خوش اومدین به جایی که همه دردای نوجوانی یه جوری میشن خندهدار!
امشب میخوام درباره یکی از بزرگترین بحرانهای نوجوانها حرف بزنم…
یه چیزی که از امتحان ریاضی هم استرسزاتر شده…
یه چیزی که اگه درست انجامش ندی، یا سوژه خندهای، یا گیر خونوادهای…
بله، موضوع امشبمون هست: «لباس پوشیدن برای بیرون رفتن!»
(یا همون جنگ بین سلیقه من و سلیقه مامانم!)
انتخاب لباس؟ یا عبور از مینگذاری فرهنگی؟
ببین… من فقط میخوام یه شلوار ساده بپوشم، یه تیشرت خفن، برم بیرون…
مامانم میاد میگه:
“این چه وضعیه؟ چرا اینقد پارهست؟ تو پول نداری لباس سالم بخری؟!”
آخه مامان جان!
این پاره بودنش دلیله خاص بودنشه!
مامان: “باشه، خاص باش ولی خاصِ توی خونه!”
اون لباسو بذار برای مهمونی! – مهمونی هیچوقت نمیاد
یه لباس داری که خیلی دوسش داری، قشنگه، میشینه تنت، انگار باهات ساخته شده…
مامان میگه: “نه نه! اینو نپوش. اینو بذار برای یه جای خاص!”
اون “جای خاص” کی میاد؟ هیچوقت!
تا بیاد، لباس تنگ میشه یا یقهش از مد میفته یا مامانت داده به پسرعمهت!
یه بار گفتم: “مامان اجازه هست این تیشرتو بپوشم؟”
گفت: “نه عزیزم، اینو گذاشتم برای وقتی عکساتو میخوای توی فامیل پخش کنی!”
گفتم: “مامان من نرفتم کنسرت بیتیاس، میخوام برم سوپری!”
شلوار لی = خط قرمز مادرها
یعنی شلوار لی، بهخصوص اگه جذب باشه یا پاره باشه، باعث سکتهی خونوادگیه!
یه بار شلوار جذب پوشیده بودم، بابام گفت:
“پاهات چرا چسبیده به هم؟ نفس میکشن؟ مشکلی نداری پسرم؟”
مامانمم پشت سرش گفت: “فقط یه سوال دارم، با این میتونی بشینی؟”
بله مامان، میتونم بشینم… ولی هر دفعهش مثل امتحان ورزشه!
کاپشن؟ یا زره جنگی؟
زمستونه، فقط یه باد اومده، مامانت فوری میگه:
“کاپشنت کو؟ چرا نمیپوشی؟ سرما میخوری، ویروس میریزه تو ریهت!”
یه بار هوا ۲۰ درجه بود، مامانم منو مجبور کرد کاپشن پشمی بپوشم…
رفتم مدرسه، همه فکر کردن من دارم قاچاقی از قطب جنوب اومدم!
کلاه؟ شال گردن؟ دستکش؟ مامان، من جوونم نه آدمبرفی!
تو میخوای با یه استایل خفن بری بیرون، یهو مامانت میاد با یه شال گردن گنده…
میگه: “اینم بنداز دور گردنت، یه کم گرمت شه”
بندازم؟! این اگه درست ببندم، میشه آویز پرده!
یه بار کلاه بافتنی گذاشت سرم، از در که رفتم بیرون، گربه محله پرید روم فکر کرد این یه طعمهست!
وقتی میخوای خودت خوشتیپ باشی، ولی مامان نمیذاره
تو ده دقیقه وایسادی جلو آینه، تیشرت رنگی، ساعت، اسپری، موها ژلخورده…
مامانت میاد میگه:
“اینو بپوش، از اون شلوارت بدم میاد!”
گفتم: “ولی این الان با ست من هماهنگه!”
گفت: “ست چیه؟ آخه اون لباس اصلاً پسرونه نیست!”
گفتم: “خب مامان، الان اصلاً جنسیت لباس مهم نیست!”
گفت: “آره ولی ناظم مدرسهتون مهمه!”
استایل نهایی؟ مثل نینجاهای مدرن
تهش چی میشه؟
یه شلوار ساده، یه تیشرت قدیمی، یه هودی که یقهش کجه، و یه کفش که بند نداره چون حوصله نداری ببندیش…
بعدم عینک آفتابی میزنی، ماسک میزنی، میری بیرون انگار داری میری دزدی نه نونوایی!
(پایان)
خلاصه بچهها…
ما فقط میخوایم خوشتیپ باشیم، خاص باشیم، استایل خودمونو داشته باشیم…
ولی هر بار که میخوایم یه چیز متفاوت بپوشیم، انگار داریم قوانین خانوادگیو نقض میکنیم!
ولی یه چیزو یادتون نره…
اونی که لباس خوشگل رو میپوشه که تیپش باحال بشه یه چیزه…
ولی اونی که با دمپایی لاانگشتی هم میره بیرون و همچنان اعتماد به نفس داره؟
اون دیگه تهشه!
دمتون گرم!
اگه لباساتون مورد تأیید خونواده نیست، بدونین تنها نیستین…
همهمون یه بار با جملهی معروف مامانمون مواجه شدیم:
“نپوش… آبرومونو بردی!”
استندآپ کمدی شماره پنجم: نوجوانا و موبایل؛ رابطه عاشقانه پر از خیانت
سلام سلام!
دمتون گرم که بازم اومدین بخندین، چون بخندیم بهتره تا گریه کنیم به حال نِتمون!
امشب میخوام درباره یه عشق واقعی حرف بزنم…
نه نه! نه عشق به همکلاسی، نه کراش مدرسه!
در مورد تنها موجودیه که همیشه توی جیبمونه، همیشه باهاش حرف میزنیم، ولی یهبار هم جواب درست حسابی نمیده!
بله… موبایل!
موبایل گرفتن؟ یا ورود به بزرگسالی؟
یادمه اولین بار که موبایل گرفتم، حس میکردم وارده یه دورهی مقدس شدم.
انگار مراسم بزرگسالیه!
همه فامیل اومده بودن ببینن چه گوشیای گرفتم.
مامانم گفت: “فعلاً سیمکارت نمیذاریم تا فقط بازی کنی.”
بابام گفت: “این خطو فقط واسه تماس ضروریه، نه بازی و پیام!”
منم با گوشی رفتم تو دستشویی تا بهش بگم: عزیزم، تو برای بازی ساخته شدی نه تماس اضطراری!
باتری گوشی و عمر آدم
اصلاً گوشی یه مدل خاصی باتری داره…
یعنی تا صد درصده، کاری نداری…
ولی همین که بری بیرون، تا میای ازش استفاده کنی، یهو میشه ۷٪!
اون موقع همون گوشی که موقع شارژ، آهنگ گوش میداد، ویدئو ادیت میکرد، حالا با یه پیام ساده، خاموش میشه!
موبایلم بهم میگه:
“جان تو دیگه خستم… بذار بمیرم!”
میگم: “نه وایسا! تازه میخواستم استوری بذارم!”
وایفای = تنها چیزی که هنوز برامون مهمتر از اکسیژنه!
یعنی الان یکی بیاد بگه “اکسیژن قطعه”، میگیم “یه بطری آبو میخورم، حل میشه…”
ولی بگه “وایفای قطع شده”، همون لحظه یخ میزنیم!
یهو همه میرن سمت مودم، مثلاً دنبال قاتلن!
داداش کوچیکم میگه: “مامان! کسی دست به مودم زد؟”
مامانم میگه: “من فقط جاشو گردگیری کردم!”
گردگیری؟! خب گردگیری کردی، روح مودمو کشتی!
دوربین گوشی: عکس از خودت با فیلتر یا عکس از تکلیف با لرزش؟
یعنی یه پدیده هست به نام دوربین جلوی گوشی که فقط موقع عکس گرفتن از خودت خوبه…
ولی وقتی میخوای از تکلیف مدرسه عکس بگیری، یهو دوربین تبدیل میشه به دوربین مادربزرگا؛ تار، لرزون، کج!
یه بار معلم گفت: “عکس واضح بفرست!”
گفتم: “خانم این واضحترین عکسیه که تونستم تو حالت اضطراب بگیرم!”
واقعاً هم بود… وسط لرزش دست، جیغ خواهرم، و صدای جاروبرقی مامانم!
هدفون: گوش دادن به موزیک یا نجات از حرف زدن با خانواده؟
هدفون یه چیز عجیبه…
بعضی وقتا حتی موزیک گوش نمیدی، فقط گذاشتی تو گوشت که کسی باهات حرف نزنه!
مامانم میگه: “چرا همیشه هدفون تو گوشتِ؟”
گفتم: “واسه اینه که دنیا رو کمتر بشنوم، خودمو بیشتر حس کنم!”
گفت: “پس صدای منو هم حس نکن، برو ظرفارو بشور!”
موبایل و بازی؛ فقط یه مرحله دیگه… فقط یه مرحله دیگه…
بازی موبایلی یعنی یه دنیای موازی!
میگی فقط ده دقیقه بازی میکنم…
چشم باز میکنی میبینی مامانت با جارو وایستاده بالا سرت، میگه:
“ده دقیقهت تموم نشد؟!”
میگی: “نه، الان مرحلهی باس فایت نهاییه!”
میگه: “باشه، پس بعدش بیا باسِ ظرفارو بشور!”
ضبط گوشی: تکنولوژی در اختیار پدر و مادر!
یعنی گوشی تا وقتی دست خودته، مال توئه…
ولی وقتی مامانت میگه “گوشیتو بده ببینم”، اون لحظه گوشی تبدیل میشه به بمب ساعتی!
انگار همه چتا، استوریها، سرچها، تو همون لحظه بیدار میشن!
مامانم یه بار گوشیمو گرفت، گفت: “این برنامه چیه؟ اینستاگرام؟ یعنی چی اصلاً؟”
گفتم: “یه نرمافزاره واسه ارتباط با دنیا…”
گفت: “یعنی تو با دنیا ارتباط داری ولی با من نداری؟”
رمز گوشی؟ امنیت یا بروز بحران خانوادگی؟
رمز گوشی داشته باشی، میشی متهم به جرایم سایبری!
نداشته باشی، میشی بچه بیخیالِ بیدفاع!
یه بار بابام گفت: “رمزتو بده ببینم”
گفتم: “خصوصیه”
گفت: “پس پول گوشیم خصوصیه، بده خودم استفاده کنم!”
(پایان)
خلاصه بچهها…
موبایل برای ما فقط یه وسیله نیست، یه رفیقه…
گاهی عشق، گاهی قاتل وقتمونه!
ولی هر چی هست، بدون اون دیگه نمیدونیم با کی غر بزنیم، با کی لایو بریم، یا از کی جواب استوری بگیریم!
دمتون گرم که گوش دادین…
حالا اگه گوشیتون هنوز شارژ داره، برو یه استوری بزار بنویس:
“عشق فقط اونیه که وایفای وصل باشه و باتری ۸۰٪ باشه!”
استندآپ کمدی شماره ششم: مهمون اومده خونه، باید آدم حسابی باشیم

سلام به همه!
دمتون گرم که وسط این همه استرس، امتحان و نوتیفیکیشن، هنوز حال خندیدن دارین.
امشب میخوام دربارهی یه اتفاق حرف بزنم که تو هر خونهای، یه بار افتاده…
یه لحظهای که انگار دنیا متوقف میشه، زمین میلرزه، مامان صداش سه برابر میشه و تو باید یه شبه از بچه شر به بچه مودب تبدیل شی!
موضوع امشب ما: “وقتی مهمون میاد خونه و ما باید آدم باشیم!”
اعلام وضعیت قرمز: مهمون در راه است!
ببین… تا وقتی مهمون نیومده، همه چی عادیه…
تو یه جوری نشستی وسط پذیرایی که انگار پادشاهی داری حکومت میکنی!
یه پات رو مبل، یه پات تو یخچال، صدای گوشی تا ته، با زیرپوش نشستی داری چیپس میخوری.
یهو مامانت میاد با اون لحن معروف میگه:
“پاشو پاشو… زود باش… داریم مهمون داریم!”
بعد انگار دکمه ارتش زده شد… عملیات نجات آبروی خانوادگی آغاز میشه!
خونهتکونی اضطراری: مامان در نقش ژنرال پاکی!
تو یه لحظه میبینی مامانت از خاک دیوار هم ایراد میگیره.
میگه: “این گوشهی اتاق چرا خاک داره؟”
میگی: “مامان اونجا اصلاً آدم نمیره!”
میگه: “مهمونا شاید بخوان برن اونجا ببینن خونه چقدر تمیزه!”
یه بار مهمون داشتیم، مامانم کاری کرد کل خونه برق میزد، در حدی که وقتی نشستم رو مبل، سر خوردم رفتم سمت در خروجی!
لباس رسمی خانوادگی: پیژامه ممنوع!
تو تازه نشستی یه کم حال کنی، یهو مامانت میگه:
“این چه تیپیه؟ برو یه چیزی بپوش درست و حسابی، الان زشته جلوی مهمونا!”
حالا اون “چیز درست و حسابی” دقیقاً همون لباسیه که اصلاً نمیخوای بپوشیش!
یه پیراهن یقهدار که احساس میکنی باهاش باید درس اخلاق بدی، نه میوه تعارف کنی!
نقشآفرینی حرفهای: مودب شو، مهربون باش، باهوش جلوه بده!
تو واقعاً نمیخوای حرف بزنی، نمیخوای لبخند بزنی، نمیخوای اصلاً دیده شی…
ولی مامانت پشت سرته و با نگاهش میگه:
“اگه حرف نزنی، اگه بخندی، اگه اون ظرفو ندی، بعد مهمونا بری ببین چیکار میکنم!”
تو هم مجبوری یه لبخند مصنوعی بزنی، بگی:
“سلام عمهجان، خوش اومدین! نوشیدنی میل دارین یا بخورونمتون؟!”
(همه خندیدن، مامانت با نگاهت گفت: “همین الان خفه شو!”)
تعارف کردن: مأموریت غیرممکن!
آخه چرا ما باید تعارف کنیم؟!
چرا مهمون خودش دستشو نمیبره سمت ظرف؟
باید ما تعارف کنیم با یه لبخند مصنوعی که به زور چسبوندیم به صورتمون!
میری سمت مهمون، سینی هندونه دستته، میگی:
“بفرمایید… نوش جان…”
طرف میگه: “نه نه، ممنون!”
تو میخوای برگردی، مامانت از پشت زمزمه میکنه:
“یه بار دیگه بگو، قشنگ نگفتی!”
برمیگردی، ایندفعه با ترس و لرز میگی:
“بـبـفــرماییــــد!”
مهمونم از خجالت برمیداره یه تیکه، تو هم مثل قهرمانا برمیگردی سمت مامانت!
بچه مهمونا = ترسناکترین موجودات روی زمین
یه چیز دیگه… بچه مهمونا!
اونا یه جور خاصی میان که انگار واسه تخریب کامل خونه تربیت شدن!
تو نشستی با گوشی، یهو بچهشون میاد با انگشت چربش میزنه روی صفحهت…
میگه: “میتونم بازی کنم؟”
تو هم تو دلت: “نه! ولی میدونم مامانم میگه آره!”
مامانت میگه: “بده عزیزم بازی کنه!”
تو: گوشیتو بده مامان، منم میخوام بازی کنم!
مهمونا رفتن؟ نه عزیزم، حالا نوبت عکسه!
وقتی مهمونا رفتن، فکر نکن راحت شدی…
مامانت میگه: “بیا، بیا یه عکس بگیریم، این لباس قشنگه!”
تو: “مامان خستهم!”
مامان: “اون لبخندی که جلوی مهمونا داشتی کو؟ الانم بخند!”
لبخند میزنی، ولی تو عکس مثل گروگانا درمیای!
(پایان)
خلاصه بچهها…
وقتی مهمون میاد، ما دیگه خودمون نیستیم…
ما یه بازیگر حرفهایایم که توی خونهمون نقش آدم حسابی رو بازی میکنیم!
دمتون گرم که گوش دادین…
فقط حواستون باشه دفعه بعد که مامانت گفت: “مهمون داریم”،
سریع فرار کنین تو انباری، تا نقش جدیتری بهت نداده!
استندآپ کمدی شماره هفتم: نوجوانا و بیدار شدن صبح
سلام به همگی!
اگه الان ساعت خوابتونه و اینو دارین میخونین، بدونین قهرمانین!
چون قراره راجع به یه پدیدهی عجیب حرف بزنم… یه جنگ واقعی، یه درگیری روزانه…
“بیدار شدن صبح!”
آره! همین چیز ساده، ولی مرگبار!
صدای زنگ = جیغ مرگ
ببین… اون لحظهای که گوشی زنگ میخوره برای بیدار شدن، دقیقاً شبیه لحظهی انفجار بمبه!
یعنی چشمهات هنوز تو مرحلهی رویاست، یهو یه صدای شیطانی میگه:
“بیدار شو که بمیری!”
زنگ اول که اصلاً نمیشنوی…
زنگ دوم رو خاموش میکنی با چشمای بسته…
زنگ سوم رو هم رد میکنی چون فکر میکنی تو خوابی…
زنگ چهارم که بخواد بزنه، یهو مامانت با یه قابلمه میاد تو اتاق:
“پاشو که دیر شد، پاشو که زندگیت داره تباه میشه!”
بابا… فقط ده دقیقه خواب بودم، چطوری از ده دقیقه رسیدیم به تباهی زندگی؟!
خواب صبح = مقدسترین خواب جهان
خوابِ صبح یه چیز دیگهست…
تو با خودت میگی: فقط ۵ دقیقه دیگه بخوابم…
۵ دقیقهت که تموم میشه، یهو میبینی ساعت شده ۸:۴۵
معلم تو واتساپ نوشته: کسی هنوز نیومده؟ کلاس تشکیل نمیشه؟
تو هم هنوز زیر پتو داری دنبال جوراب میگردی، ولی با چشم بسته!
یهجوری لباس میپوشی که اگه کسی ببینه، فکر میکنه داری برای چالش “لباس در تاریکی” شرکت میکنی!
صبحونه؟ نه، هنوز سیستم بالا نیومده!
مامانت میگه:
“بیا صبحونه بخور، با شکم خالی نرو بیرون!”
تو با یه حال مردهطور میگی:
“الان معدهم داره لود میشه، هنوز روشن نشده!”
اصلاً صبحونه خوردن ساعت ۶:۳۰ صبح، با نور کم، چشمای نیمهباز، همونقد طبیعیه که بخوای وسط خواب راه بری تو خیابون!
یه بار نشسته بودم سر سفره، قاشق گذاشتم تو لیوان چای، به جای قند!
خود چای تعجب کرده بود: “من کی بودم برات؟”
دوش صبحگاهی؟ یا شکنجه در دمای منفی ۲۰؟
بعضیها میگن صبح دوش بگیر تازه میشی…
تازه میشی؟!
من صبح دوش گرفتم، پوستم ازم قهر کرد، دمای آب طوری بود که فکر کردم دارم در قطب جنوب تیم نجات بازی میکنم!
از حموم که دراومدم، مامانم گفت:
“حالا تازه بیدار شدی نه؟”
گفتم: “نه… تازه یخ زدم!”
رفتن به مدرسه: میدونی کجایی؟!
تا میرسی دم در، تازه مغزت شروع میکنه لود شدن…
یهو یادت میاد که مشق ننوشتی، کتاب نیاوردی، امروز هم زنگ اول امتحانه!
همین لحظهست که مغز میگه:
“شما دیر رسیدید، لطفاً دوباره تلاش کنید!”
تو توی سرویس نشستی، یه لنگه کفش گِلی، کیف باز، ماسک آویزون، چشات مثل گوسفند قربونی، و یه سوال تو ذهنت:
“چرا من؟!”
تعطیلی جمعه، تنها امید زندگی!
وای از اون صبح جمعه!
اون صبحی که آلارم نداری، مامانت نمیگه پاشو، مدرسه نداری…
ولی دقیقاً همون روز، ساعت ۷ صبح خودت بیدار میشی، با چشم باز!
مغزت میگه:
“بیدار شو عزیزم، وقت خوابه!”
(پایان)
خلاصه بچهها…
بیدار شدن صبح تو دوران نوجوونی، شبیه همون داستانیه که توش باید با زامبی، امتحان، و مامان همزمان بجنگی!
اگه بتونی صبحا بیدار شی، دیگه از هیچی نمیترسی…
فقط خواهشاً… اگه دیدین یه نوجوان ساعت ۶ صبح بیداره، شک نکنید یا گوشی جدید گرفته، یا دیشب اصلاً نخوابیده!
دمتون گرم که تا تهش اومدین!
بزن قدش!
و یادت باشه: اگه بیدار شدی و تونستی راه بری، یعنی هنوز شانسی برای نجات هست!
استندآپ کمدی شماره هشتم: مشق نوشتن دقیقه نودی
سلام به همه رفقای نوجوونِ خسته از مشق و تمرین و “زنگ آخر”!
امشب میخوام راجع به یه چیز مهم صحبت کنم…
یه فاجعه که هر هفته چند بار تو خونهها اتفاق میافته…
یه ترس پنهان، یه بحران جهانی، یه استرس شبانه!
مشقِ نانوشته! اونم دقیقه نودی!
شنبه تعطیله، ولی مشقا کار خودشونو میکنن!
ببین… معلم روز چهارشنبه بهمون میگه:
“بچهها این مشق تا شنبه نوشته شه، چون پنجشنبه و جمعه تعطیله!”
آره خانم! دقیقاً به خاطر همونه که نمینویسیم!
ما پنجشنبه رو میذاریم واسه خوشگذرونی،
جمعه رو میذاریم واسه استراحت بعد از خوشگذرونی،
شنبه صبح رو میذاریم واسه حسرت اینکه چرا ننوشتیم!
تکنیکهای خاص مدیریت مشق دقیقه نودی
تو ذهن ما همیشه یه برنامه هست:
- ساعت ۱۰ شب: مینویسم
- ساعت ۱۱ شب: خب دیگه وقتشه
- ساعت ۱۲ شب: فقط دو صفحهست، زود تموم میشه
- ساعت ۱۲:۳۰: این معلم چرا اینقد مینویسه؟!
- ساعت ۱:۰۰: بسه دیگه! همینقد بسه، انشاءالله خودش نمیفهمه!
دفتر قرضی: نجاتبخشِ نیمهشب
وقتی مشق ننوشته باشی، تنها امیدت میشه دفتر دوستت…
اون دوستی که همیشه مرتب مینویسه، رنگی رنگی، با خط نستعلیق، انگار قراره دفترشو بدن جایزهی خوشخطی جهانی!
تو هم شب جمعه ساعت ۹ پیام میدی:
“سلام، ببخشید عزیز دلم، میشه از رو دفتربات عکس بفرستی؟ تا درس ۶ فقط… شاید!”
اونم جواب میده:
“فعلاً خونه نیستم… ولی اگه تونستم میفرستم.”
و تو از همون لحظه تا ساعت ۱ شب، مثل سرباز منتظر فرمان آتیش میمونی!
عکس مشق = جنگ با تاری، زاویه، خط خوردگی
یه بار دوستم عکس فرستاد از دفترش، انگار از فضا عکس گرفته بود!
زاویه کج، نور کم، خطا محو، یه چی تو مایههای فیلمای علمیتخیلی!
بهش گفتم:
“داداش این عکس مشقه یا مأموریت مریخ؟!”
گفت: “همینی که هست، خودت درستش کن!”
وقتی مشق ننوشتی ولی داری تظاهر میکنی نوشتیش
صبح شنبه میری مدرسه، دستتو گذاشتی رو کیف، عرق کردی، خودتو زدی به بیخیالی…
یکی میگه: “مشق آوردی؟”
تو: “آره… ولی زیاد نبود، نه؟”
میگه: “من ۷ صفحه نوشتم!”
اون لحظه انگار زمان وایمیسته، صدای باد میاد، بعد معلم میگه:
“دفتراتونو باز کنید، نشون بدید ببینم…”
تو با ترس و لرز دفترتو باز میکنی، یه صفحهست، تازه اونم نصفش خالیه…
میگی:
خانم اینا نکاتیه که خیلی برام مهم بود، خلاصهاش کردم برای درک بهتر!
توجیهات خفن برای ننوشتن مشق
وقتی گیر میافتی، مغزت تو ثانیه، ۵۰ دلیل جور میکنه:
- “دفترمو دادم به دوستم که بنویسه، هنوز برنگشته!”
- “برق رفت! همه چی پرید!”
- “خودکارم تموم شد، خودکار دیگه هم نداشتیم!”
- “دستم پیچ خورد تو خواب، نتونستم بنویسم!”
- “اصلاً شما نگفته بودین که مشق بدیم!”
(اون لحظه، حتی دوستت هم نمیدونه کمک کنه یا فرار کنه!)
پایان: نذار مشقات بشن کابوس شب جمعه!
بچهها…
مشق نوشتن دقیقه نودی، یه جور هیجان خاص داره…
ولی تهش یا خستهای، یا دعوات میکنن، یا ناظم صدات میکنه!
یه روز باید یه سریال بسازن به اسم “فرار از مشق”،
قسمت اول: “خودکار خشکشده، دفتر گمشده، و مادر خشمگین!”
ولی خب…
فعلاً، تا اطلاع ثانوی، زندگی ما همینجوریه…
پس اگه دیدی مشقات مونده، نترس… فقط زودتر بنویس،
یا حداقل یکیو پیدا کن که با خط خوش، عکس واضح بفرسته!
دمتون گرم!
و یادتون باشه: نوجوان واقعی کسیه که با یه عکس تار هم نمره بگیره!
استندآپ کمدی شماره نهم: نوجوانا و خرید رفتن با خانواده

سلام بچهها!
دمتون گرم که هنوز وسط این همه خستگی، مشق، استرس و نوتیفیکیشن، وقت گذاشتین بیاین بخندین.
امشب میخوام دربارهی یه تجربهی مشترک حرف بزنم. یه چیزی که همهمون حداقل یه بار تو زندگیمون تجربهاش کردیم…
و اون چیزی نیست جز:
“خرید رفتن با خانواده!”
اگه فکر میکنی رفتن به فروشگاه یعنی شادی و تفریح، بدون هنوز با مادرت تو سوپرمارکت راه نرفتی!
شروع ماجرا: قرار بود فقط نون بخریم!
بابام میگه:
“یه سر میریم بیرون فقط یه نون بخریم، زود برمیگردیم.”
اون لحظه مغز من:
خب فقط یه نونه، حوصله لباس پوشیدن ندارم، با دمپایی و شلوارک میرم دیگه!
ولی بعدش یهو میبینی وسط پاساژ وایسادی، یه کیسه گوشت دستته، یه بسته پودر ماشین لباسشویی تو بغلته و مامانت داره با فروشنده درباره جنس حوله صحبت میکنه!
من: ما نون میخواستیم، چرا الان داریم تشک تست میکنیم؟
لباس خریدن: جنگ روانیِ اتاق پرو
هیچی به اندازه خرید لباس با خانواده آدمو نمیشکنه…
مامانت یه لباس میده میگه:
“بپوش، این خیلی قشنگه!”
تو یه نگاه میندازی، حس میکنی طراحی لباس مال سریال دهه پنجاهه!
میگی: “مامان این شبیه پردهست!”
میگه: “دقیقاً! چون الان مُده که لباسا شبیه پرده باشه!”
بعدش میری تو اتاق پرو، لباس تنته ولی درو که باز میکنی، مامانت یه جمله میگه که روانت فرو میپاشه:
“عه! چقد تپل شدی تو این لباس!”
مامان جان، من همونیم که شما برنج دو بشقاب ریختی جلوش با تهدیگ و کوفته و نوشابه… الان چرا تعجب میکنی تپل شدم؟!
تخفیف؟ یا توهم اقتصادی مادران!
مامانم یه بار یه مانتو برداشت، گفت:
“اینو ببین، ۷۰ درصد تخفیف خورده، حتماً یه چیزی شده که اینقد ارزونه!”
بابام گفت: “خب اگه یه چیزی شده، چرا میخری؟”
مامان گفت: “دقیقاً چون یه چیزی شده که اینقد ارزونه، باید زود بخریم که تموم نشه!”
من: منطق اقتصادی مامانا فقط با کوانتوم فیزیک قابل توضیحه!
تست صبر: منتظر موندن بیرون مغازهها
وقتی مامان و خاله و عمه با هم میرن خرید، تو یه چیزی بین مترسک و محافظ مغازهای!
یه جا میایستی، کیفها دستته، کسی هم تحویلت نمیگیره، فقط گاهی یه بچه کوچیک میاد نگات میکنه و فرار میکنه!
یه بار سه ساعت وایسادم جلوی یه بوتیک، انقدر طول کشید که با فروشنده رفیق شدم، آخرش خودش گفت:
“داداش برو خونه، من کیفها رو نگه میدارم!”
مغز نوجوان در برابر قیمت اجناس
تو میری یه تیشرت ببینی، قیمتو که نگاه میکنی مغزت قفل میکنه…
یه تیشرت معمولی، روش نوشته “Gamer”، قیمت: یک میلیون و دویست هزار!
میگی: “داداش این قشنگتر بود، ولی من باهاش قسطی برم مدرسه؟”
آخرشم یه لباس میخری که نه دوسش داری، نه اندازته، فقط چون مامانت گفت:
“همینه که هست، از این گرونتر دیگه نمیخرم!”
خرید مواد غذایی: دنیای گمشدهها
سوپرمارکت با مامان؟ یعنی چهار ساعت گردش در سرزمین ماکارونیها!
میری بگی “مامان من خستهم”، یهو میگه:
“خستهای؟ بشین رو کیسه برنج!”
(آره خب، واقعاً بهترین انتخاب برای نشستن همون کیسهایه که سه ثانیه پیش برش داشتی!)
(پایان)
خلاصه بچهها…
خرید رفتن با خانواده یه تجربهست که هر بار با وعدهی “زود برمیگردیم” شروع میشه
و با “کیفها رو خودت ببر، من پاهام دیگه جون نداره” تموم میشه!
اگه تونستی با خانواده بری خرید و سالم برگردی، بدون تو دیگه آمادگی داری برای مدیریت جلسات سازمان ملل!
دمتون گرم که تا آخرش خوندین،
حالا اگه یه روز گفتن “بیا فقط یه لحظه بریم بیرون”، بدون ماجرا تازه شروع شده!
استندآپ کمدی شماره دهم: نوجوانها و جلسه اول کلاس زبان
سلام سلام!
دم همتون گرم که تو این دنیای پر از نوتیفیکیشن و بیحوصلگی و صدای زنگ مدرسه، وقت گذاشتین بیاین یه دل سیر بخندین!
امشب میخوام درباره یه صحنه حرف بزنم که همهمونو یهبار تو زندگیمون لَرزونده…
یه جایی که واردش میشی، قیافت خونسرده ولی درونت داد میزنه:
“چی میخواد بگه؟ من هیچی نمیفهمم!”
آره…
جلسه اول کلاس زبان!
ورود به کلاس: حس مهاجرت غیرقانونی به یه کشور بیگانه!
ببین، تو وارد میشی، همه نشستن، یه چند نفر دارن انگلیسی حرف میزنن…
تو هم با خودت میگی: “نکنه کلاسو اشتباهی اومدم؟ اینا چرا از الان با لهجه حرف میزنن؟!”
بعد سریع میری ته کلاس، جایی میشینی که نه خیلی تو دید باشی، نه خیلی پنهون…
مثلاً میخوای دیده نشی ولی اگه معلم گفت: “کی تازه اومده؟” بتونی بگی:
“Me… خُب… I… اومدم فقط…”
معلم زبان: فرشته یا شکنجهگر لبخند به لب؟
معلم وارد میشه، با لبخند، خیلی دوستانه…
میگه: “Hello everyone!”
همه با انرژی میگن: “Hello teacher!”
تو هم با صدای خفه میگی: “هیلو تیشتر…”
بعد با خودت میگی: چرا نمیتونم مثل اونا طبیعی باشم؟ من که تو خونه دیالوگ فیلمای خارجی رو حفظ بودم!
بعد میپرسه: “What’s your name?”
تو تو دلت: “خب این آسونه… اینو بلدم…”
ولی اون لحظه که نوبتت میرسه، مغزت رفرش میکنه، یه لحظه اسم خودتم یادت میره!
کتاب زبان: یه چیزی بین کتاب درسی و معمای جنایی
اولین بار که کتابو باز میکنی، همه چی قشنگ و رنگیه…
ولی یهو میرسی به صفحهای که نوشته: Fill in the blanks, choose the correct form, present perfect continuous tense…
تو هم با خودت: “بابا خب همون بنویس: جاهای خالیو پر کن! چرا با روانم بازی میکنی؟!”
تمرین شنیداری: شکنجهی رسمی با لهجه بریتیش
اونجایی که معلم میگه: “Now listen and repeat…”
یهو سیدی رو میذاره، یه بنده خدایی با لهجه بریتیش میگه:
“Would you like a cup of tea?”
تو میشنوی:
“ووژی لاکِ کوپوف تَک؟”
میگی: “ببخشید چی گفت؟”
دوستت میگه: “چای میخواست!”
تو: “آخه این صداش چرا شبیه رادیوی خراب بود؟!”
نقش بازی کردن: فاجعهای با لهجه دراماتیک
یه جایی از کلاس معلم میگه:
“خب حالا این دیالوگ رو دونفره اجرا کنین!”
تو با یه بچه دیگه باید نقش یه مشتری و فروشنده رو بازی کنین…
اون میگه: “Can I help you?”
تو میخوای بگی “Yes, please” ولی یهو میگی:
“Yesh… plisss…”
معلم لبخند میزنه… ولی نگاهش میگه: “چرا اینطوری کردی بچه؟!”
تکلیف زبان: یه برگه، یه عمر دردسر
تکلیف زبان یعنی یه صفحه جملهی نصفه پر کنی. ولی نه ساده!
یه بار نوشتم:
“I goed to the park.”
معلم دورشو قرمز کرد نوشت:
“GO WENT GONE! نه GOED!”
گفتم: “والا معلم عزیز، من فقط رفتم پارک، شما چرا رفتین تو قلبم؟!”
واژگان عجیب و غریب: کلمههایی که تو عمرت استفاده نمیکنی!
معلم یه کلمه درس میده:
“Ceiling” یعنی سقف!
خب ما که تو خونه سقفو با دست نشون میدیم، چرا باید براش کلمه بلد باشیم؟!
یا “Refrigerator”…
بابا بگو یخچال! تو خونه فقط میگیم:
“مامان اون تو، تو اون سفیده، بالاسریه، کنار نوشابهست!”
(پایان)
خلاصه بچهها…
کلاس زبان یه ماجراجوییه…
از اون ماجراجویا که نمیدونی قراره آخرش انگلیسی یاد بگیری یا با یه لهجه عجیب و غریب زندگیتو ادامه بدی!
ولی تهش چی؟
اگه دو بار اشتباه گفتی “My name is cat”، بازم مهم نیست…
مهم اینه که تو تلاش کردی، با خجالت جنگیدی، و از ته دل گفتی:
“Teacher, excuse me… I don’t know!”
استندآپ کمدی شماره یازدهم: پنهان کردن نمره و عملیات مخفی کارنامه
سلام به همه رفقایی که یه بار دستشون روی دکمهی “حذف پیام” در واتساپ لرزیده چون داشت کارنامه میرفت واسه مامانشون!
امشب میخوام دربارهی یه ماموریت حساس حرف بزنم…
یه عملیات مخفی، یه جنگ روانی، یه هنر نمایی تمامعیار…
“پنهان کردن نمره!”
آره! وقتی نمرهات اون چیزی نیست که باید باشه، ولی مامانت فکر میکنه تو قراره آیندهی مملکتو نجات بدی!
وقتی معلم میگه: “بچهها نمرهها اومد بالا”
هیچ چیز تو دنیا به اندازهی این جملهی معلم آدمو نمیلرزونه:
“بچهها نمرهها وارد سایت شد!”
تو اون لحظه همه گوشیها در میان، همه رفتن تو اپلیکیشن…
یکی جیغ میزنه: “ایول ۱۹ شدم!”
یکی میگه: “عه! من ۲۰؟!”
تو؟ تو یه لحظه نگاه میکنی به عدد روبروت…
۵/۷۵
نه پنج و هفتاد و پنج صدم… پنج از بیست!
همونجا دلت میخواد موبایلو بندازی زمین و بگی:
“این سیستم اشتباه داره. من حس میکردم خوب زدم…”
شروع عملیات: مامان نباید بفهمه!
اولین کاری که میکنی؟
میری اپلیکیشنو پاک میکنی!
بعد میری واتساپ، چت مامانو باز میکنی، پیام معلمو که گفته “کارنامه بارگذاری شد” میخونی و سریع جواب میدی:
“مامان من نمرهمو هنوز نمیدونم، احتمالا فردا اعلام میشه!”
همزمان به دعا و توکل روی میاری، شاید معلم اشتباهی زده باشه، یا اصلاً یادش بیفته تجدید نظر کنه!
نقشههای فرار از اعتراف
مامانت که شک میکنه، میپرسه:
“نمرهتو دیدی؟”
تو یه نگاه عمیق میکنی و میگی:
“والا اینترنت قطع بود… هنوز بالا نیاورده!”
بعد میری سیم مودمو یواشکی میکشی که باورپذیرتر شه!
باباتم از دور میپرسه:
“چند شدی؟”
تو میگی:
“آخ آخ… نمره که مهم نیست! مهم یادگیریه دیگه، نه؟”
لحظه اعتراف: روبهرو شدن با واقعیت تلخ!
بالاخره لحظهی لعنتی میرسه…
مامانت با موبایل میاد و میگه:
“بده خودم چک کنم، پسوردتو بده!”
اون لحظه یه نوار استرس از بالای سرت رد میشه، چشمات تار میشه، عرق سرد میزنه به پیشونیت، میخوای بگی:
“مادر جان! این نمرهها ما نیستیم… اینا سیستم آموزشیه!”
ولی اون در حال وارد کردنه، و تو فقط منتظری…
و بعد… نمره رو میبینه!
نگات میکنه، یه لحظه سکوت میکنه، بعد با صدایی آروم میگه:
“آفرین… فقط بگو دقیقاً کدوم قسمت از کتابو نخوندی که رسیدی به این عدد عجیب!”
مرحله آخر: خالیبندی حرفهای برای نجات
تو اون لحظه دیگه فانتزی میزنی. میگی:
“مامان اصلاً یه اشتباه سیستمیه، خود معلمم گفت نمره واقعی نیست!”
یا
“همه بچهها همین شدن، حتی اون بچه رتبهاولا هم ۸ شد!”
مامانت:
“تو همیشه با بدترینا مقایسه میکنی!”
تو:
“خب با اونایی که ۲۰ میشن مقایسهام نکن، استرس میگیرم!”
نتیجه نهایی: ممنوعیت گوشی + نطق تاریخی
مامانت یه نطق تاریخی شروع میکنه که از “تو بچه که بودم…” شروع میشه و به “تو دیگه بزرگ شدی…” ختم میشه!
باباتم از پشت روزنامه میگه:
“گفتم که گوشی زیاد دست نگیره، این میشه!”
تو میخوای بگی:
“بابا با گوشی ریاضی خراب نمیشه، با نداشتن معلم درست خراب میشه!”
ولی فقط تو دلت میگی، چون جونتو دوست داری!
(پایان)
خلاصه رفقا…
نمره گرفتن برای ما یه کار ساده نیست، یه ماجراجویی کامله!
ما فقط امتحان نمیدیم، ما داستان میسازیم، روایت میکنیم، هیجان تولید میکنیم!
پس اگه یه روز دیدی نمرهت پایینه، نترس…
فقط یاد بگیر چجوری خونسرد باشی، چون نمره میره، ولی نطق مامان جاودانهست!
دمتون گرم!
و یادتون نره:
نمره واقعی اون چیزیه که تو قلبت داری، نه تو سایت مدرسه!
دیدگاهتان را بنویسید