متن استنداپ کمدی تک نفره و دو نفره
استنداپ کمدی میتواند به صورت تکنفره اجرا شود، جایی که یک کمدین به تنهایی روایتگر داستانها و شوخیهاست، یا به شکل دونفره، که در آن دو اجراکننده با دیالوگها، تعاملات و شوخیهای متقابل، فضایی زندهتر و پویاتر خلق میکنند. در اجرای تکنفره، مهارت داستانسرایی، بداههپردازی و تسلط بر صحنه نقش مهمی دارد، در حالی که در اجرای دونفره، هماهنگی، تایمینگ و تعامل دو نفر با یکدیگر و با مخاطب اهمیت دوچندانی پیدا میکند. همچنین می توانید از متن استنداپ کمدی برای نوجوانان، موضوعات جذابی را نیز برای اجرا پیدا کنید.
در ادامه به ارائه 6 متن استنداپ کمدی تک نفره و دو نفره می پردازیم.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
6 متن استنداپ کمدی تک نفره و دو نفره جذاب
در ادامه به ارائه 6 متن استنداپ کمدی تک نفره و دو نفره جذاب و خنده دار می پردازیم.
موضوع: رفتار پدر و مادرهای ایرانی وقتی مریض میشی (اجرای تک نفره)
سلام عرض میکنم خدمت همهی دوستان عزیز، دشمنان گرامی، اقوام دور، نزدیک، و مخصوصاً اونایی که اومدن فقط بخندن و آخر سر میگن: «با اینکه خیلی خندیدیم، ولی اون پارسالم بهتر بود.»
دوستان! امشب میخوام راجع به یه موضوع حرف بزنم که هر ایرانی واقعی حداقل یه بار تجربهش کرده. اونم اینه که اگه تو ایران مریض شی، دکترا به دردت نمیخورن! باید بری پیش مامانت!
یعنی تو صبح با تب ۴۰ بلند میشی، بدندرد، چشمات داره از حدقه میزنه بیرون… اولین کاری که میکنی چیه؟ میری دکتر؟ نه بابا! میری پیش مامانت ببینی چی میگه! چون فقط مادر ایرانی میتونه با یه دونه چای نبات و دعوا کردنت تو رو از تخت مرگ بیاره بیرون!

مثلاً میری پیش مامانت میگی:
«مامان حالم خیلی بده، فکر کنم کرونا گرفتم.»
مامان: «تو دیشب رو گوشی بودی! از همونه!»
انگار کرونا با وایفای پخش میشه! بعد میگه:
«من از اولشم میدونستم تو این بچهشو نیستی، اینقد لوس نبودی، یه کم سردیت شده!»
اصلاً تو هر مرضی بگیری، مامانای ایرانی تهش میرسن به “یه چیزی خوردی!”
سر درد؟ چیزی خوردی.
پا درد؟ چیزی خوردی.
بدهکاری؟ باز چیزی خوردی!
بعد تو مریضی، ولی بازم مامانت ازت شاکیه. میگه:
«این بچه منو کشت! فقط مریض میشه! یه بار نشد ما عید راحت بریم خونهی خالهت!»
باباتم از اون ور میاد:
«الان وقت مریض شدنه؟ قبض برق اومده!»
آره دیگه! این بیماری ما تقویمی و اقتصادیه! هر موقع قبض میاد، ما نباید تب کنیم!
بابای ایرانی اصلاً باور نداره بچهش مریض شه. بابای من اگه منو تو تابوت ببینه میگه:
«بلند شو، ادا درنیار، بچههای مردم میرن سر کار، تو لولو شدی تو خونه!»
یه بار من واقعاً مریض شدم، مامانم گفت:
«من برات یه سوپ درست میکنم که همه ویروسها با دیدنش خودکشی کنن!»
بابا یه چیزی بهم داد که مزهش بین تینر و خیارشور بود. گفت:
«این همون نسخهی مامانبزرگهته که باهاش مالاریا رو شکست داد!»
منم خوردم، نه تنها خوب نشدم، حس کردم قراره مالاریا هم بگیرم!
حالا اگه بگی میخوای بری دکتر، میگن:
«دکتر چی کارهس؟ پول میگیره هیچی نمیگه. من خودم برات یه چیزی میگیرم از عطاری.»
عطاری تو ایران یه چیزیه بین بیمارستان و دارالفنون!
میری اونجا، طرف یه چیزی میده که روش نوشته: «برای تقویت معده، کلیه، حافظه، اراده، و جلوگیری از افسردگی سیاسی!»
یه داروئه یا معجون هری پاتره؟
حالا اینا به کنار…
وقتی مامانت میفهمه خوب شدی، به جای خوشحالی، ازت انتقام میگیره!
میگه:
«حالا که حالت بهتره، بیا اون کابینت بالا رو تمیز کن. از خدا خواسته بودم بلند شی!»
یعنی مامانا مریضی بچه رو فرصت بازسازی خونه میبینن.
حالا اینا رو بزار کنار، موقع خواب چی؟
تو فقط یه عطسه میکنی، مامانت با پتو، شال، روسری، پالتو، لحاف کرسی میاد سرت!
تو عرق کردی، داری میپزی، ولی مامانت میگه:
«بذار خوب عرق کنی، ویروس بیاد بیرون!»
مگه ویروسه یا خلافکاره؟ اینو میخوای با سونا خنثی کنی؟
خلاصه دوستان، مریض شدن تو خونهی ایرانی یه جنگ روانیه!
تو میخوای زنده بمونی، خانواده میخوان بفهمن چرا مریض شدی و کی مقصره!
آخرشم همیشه نتیجه اینه:
“مقصر خودتی!”
چرا؟
چون یخ از فریزر درآوردی، تو لیوان ریختی، خوردی، بدون اینکه نذری بوده باشه!
و آخرش چی؟ خوب میشی. بدون دارو، بدون دکتر. فقط با تهدید مامان، بخورهای ناشناخته، و سوالهای فلسفی بابا مثل:
«تو اصلاً میدونی پول دکتر از کجا میاد؟»
موضوع: دعواهای دو دوست صمیمی سر سفر رفتن (اجرای دو نفره)
کاراکترها:
- علی: آدم برنامهریز، همهچیو با گوگل مپ چک میکنه، به برنامهی سفر اعتقاد مذهبی داره.
- مهران: بیخیال، ولنگ و باز، میگه “بریم دیگه، حالا ببینیم چی میشه!”
(شروع اجرا، دو نفر با کولهپشتی روی صحنه میان)
علی:
سلام عرض میکنیم به همه، ما دوتا اومدیم راجع به یه چیز خیلی حیاتی حرف بزنیم… سفر رفتن با دوست بیمسئولیت!
مهران:
اوووففففف… آقاااا… اگه آدمو تو بیابون ول کنن راحتتره تا اینکه با علی سفر بری!
علی:
بله، چون من آدم با برنامهایام! قبل از سفر میرم چک میکنم آب و هوا چیه، جاده کجاست، بنزین گرونه یا ارزون، اصن میپرسم خونهی خدا بازه یا تعطیله!

مهران:
منم فقط یه چیزو چک میکنم:
“پول تو جیبی دارم؟ دارم. بریم!”
همین! خدا بزرگه!
علی:
آره دیگه! خدا بزرگه، ولی کی ساعت ۶ صبح تو جاده دنبال لاستیک پنچره بود؟ خدا یا تو؟
مهران:
اون یه بار بود. بعدشم تو گفتی این لاستیک تازهس. تازه بود دیگه! فقط باد نداشت!
علی:
اصن شما نگید… این آدم با شلوارک اومده سفر شمال! بدون لباس گرم!
گفتم “داداش سرد میشه ها”
گفت: “اوه علی نگران نباش، من بدنم گرمه!”
بعد نصف شب تو ویلا با پتو مثل سوشی خوابیده بود وسط اتاق!
مهران:
چون ویلا کولر داشت! اون ویلا نبود، یخچال ساید بای ساید بود!
تو هم کل شب داشتی با اون برنامههات ور میرفتی:
“ساعت ۷ بیدار میشیم، ۸ میریم جنگل، ۹ صبحونه، ۱۰ عکس، ۱۰:۱۵ برمیگردیم!”
داداش این تور نیست، کنکور کنترله!
علی:
آخه اگه نریزم برنامهرو، تو ۳ روز کل سفر میری فقط دنبال نونماست!
مهران:
خب چی کار کنم، تو سفر اشتها باز میشه دیگه… اصلاً تو خودتو دیدی؟
تو مسیریاب رو بیشتر از من دوس داری. یه بار گفتم “علی منظره رو ببین!”
گفت: “صبر کن، داره روت رو محاسبه میکنه!”
علی:
خب چون اگه من نباشم، تو میری چپ تو جادهی خاکی فکر میکنی رسیدیم مقصد!
یادته اون بار رفتیم دریا، رفتی با ماشین تو ماسه، گیر کردیم، اونم شب؟
تو برگشتی گفتی:
“اینا همهش بخشی از تجربست!”
تجربهس یا خریت؟!
مهران:
خب من سفر میرم واسه هیجان! واسه اینکه خاطره بسازیم!
نه اینکه وایسیم تو صف موزه، ۲ ساعت فقط تابلو نگاه کنیم، تهشم تو بگی:
“ببین چطور ترکیب رنگو زده!”
من میخوام بپرم تو دریا، برم ماهی بگیرم!
علی:
تو ماهی نگرفتی، قلابتو انداختی تو قایق مردم! نزدیک بود دعوا شه!
مهران:
خب اون قایق سفید بود، من فکر کردم ماهی سفید گرفتم دیگه!
علی:
آخرشم که برگشتیم، مامانت زنگ زد گفت:
“پسرم با علی بود، حتماً امن بوده!”
منم شدم مربی مهدکودک! انگار با پنگوئن سفر رفتم!
مهران:
ولی یه چیزی بگم، تو با همهی این حرص دادنا، سفر بدون تو حال نمیده…
یعنی آدم یه نفر باید باشه که یادش باشه شارژر کجاست، بنزین چنده، و قفل در رو زده یا نه!
علی:
و یکی هم باید باشه که وسط کوه داد بزنه:
“یااااااااااااا علیییییییییییییییییییییییییییییییی!”
تا من یادم بیاد چرا سفر اومدم!
مهران:
راستش ما دوتا همو کامل نمیکنیم، نه! ما فقط باعث میشیم سفر از یه چیز ساده تبدیل شه به یه فیلم اکشن، مستند، کمدی، با تهمایهی وحشت!
علی:
آره دیگه… تو بنزین بزنی من پولشو میدم، تو گم شی من پیدات میکنم، تو خواب بمونی، من بیدارت میکنم… ولی بازم سفر با تو مزه میده!
مهران:
ای جان! چقد لطیف شدی علی!
ولی بچهها راست میگه… هر کی یه رفیق مثل علی داشته باشه، دیگه چیزی واسه گم شدن نداره…
البته اگه علی حوصلهش سر نره و بزنه بزنه از ماشین پرتت کنه بیرون!
علی:
آره، که خیلی هم بهش فکر کردم! ولی حیف اون موقع بنزین پر بود، حیف شد!
مهران:
خلاصه بچهها، اگه با رفیقتون سفر میرید، یادتون باشه… یکی باید عاقل باشه، یکی باید خل!
اگه جفتتون عاقل باشید، حوصلتون سر میره…
اگه جفتتون خل باشید… پلیس میگیرتتون!
هر دو باهم:
مرسی که بودید! سفرتون پر از خنده و کمربند ایمنی باشه!
موضوع: تجربه های عجیب و غریب ما ایرانیها با خرید آنلاین (اجرای تک نفره)
سلام به همهی عزیزان، خانوادهی محترم، کاربران دیجیکالا، زرینپال، ترب، و اونایی که هنوز دنبال قیمت ارز تو دیوار میگردن!
ببینید… امشب میخوام درباره یه چیزی حرف بزنم که دیگه تو خون ما ایرانیها رفته…
خرید آنلاین!
همون چیزی که توش یه ساعت دنبال یه بند کفش میگردی، تهش از استرس میری کفشفروشی محلتون یکی حضوری میخری!
ببین، ما ایرانیها قبل اینکه یه چیزی بخریم، اونقد تحقیق میکنیم، خود فروشنده از خودش شک میکنه!
یارو میخواد یه شارژر موبایل بخره، میره ۲ هفته نقد و بررسی میخونه، بعد میگه:
«ولی نمیدونم اون مدل تایپسی بهتر بود یا این؟!»
داداش یه چیزی بخر گوشیت روشن شه! الآن گوشی مرده، تو داری براش تحقیقات پس از مرگ انجام میدی!

از اون بدتر… وقتی چیزی میخری، نمیتونی صبر کنی برسه.
لحظهای که سفارشو ثبت میکنی، مغزت دیگه تو ایران نیست. تو دیگه آدم نیستی. تو یه راداری!
هر ده دقیقه چک میکنی:
«هنوز آمادهی تحویله؟ پس کی تحویل پست شد؟ چرا تغییر نمیکنه؟!»
انگار داری موشک هدایت میکنی به مقصد!
بدترین بخششم اینه که بالاخره سفارشت میرسه، ولی…
چیزی که میخواستی نیست!
مثلاً یه بار من کفش اسپرت سفارش دادم، یه جفت دمپایی اومد که روش نوشته بود: “Just Do Eat”
نه نایکی بود، نه قابل پوشیدن، فقط برای شوخی با روح و روان من بود!
یه بار دیگه گوشی سفارش دادم… با کابل و آداپتور و یه چیز عجیب که نمیدونم چی بود… مامور پست آورد گفت:
«بفرما، فقط یه امضا بزن اینجاش، اونورم بزن، بگو من بودم، خودم تحویل گرفتم، با رضایت کامل، چون ما فیلم میگیریم!»
تو تحویل میگیری یا منو عقد میکنی؟!
بعدشم، اگه یه وقت جنس مشکل داشته باشه و بخوای مرجوع کنی… خدا قوت!
تو با پشتیبانی وارد یه دنیای عرفانی میشی… یه جوری صحبت میکنن که انگار با بودا چت میکنی:
«کاربر گرامی، مرسولهی شما در وضعیت بررسی کارشناسی قرار دارد، لطفاً در آرامش صبر کنید.»
آقا من گوشی خریدم دکمه نداره، چیو بررسی کنم؟!
البته یه چیز جالب هست… تو خرید آنلاین، ما ایرانیها میریم سراغ نظر بقیه!
یه جنس پیدا میکنی، میری بخش نظرات…
یکی نوشته: «خیلی خوب بود، فقط رنگش با عکس فرق داشت.»
یکی دیگه نوشته: «من ۲ تا خریدم، یکیش برادرم برداشت، دیگه نمیبینمش.»
یکی نوشته: «بوی عجیب میده، ولی خب کار راهاندازه!»
بابا من دستگاه تست قند خریدم، چرا باید بو بده؟!
حالا برسیم به وسواس موقع سفارش دادن…
من یه دوست دارم واسه خرید یه قاب گوشی، از پنجتا سایت قیمت گرفت، رفت تو یوتیوب مقایسه دید، تهشم گفت:
«نمیدونم، شاید نخوام گوشیو نگه دارم اصلاً!»
داداش تو قاب بخر یا نخر، گوشی از دستت میافته، اون یه قانونه!
حالا خرید که کردی، منتظر میمونی…
یه لحظه در خونه زنگ میخوره، میپری از رو مبل، مثل صحنهی اکشن!
میدوی میری، مامور پست ایستاده با یه اخم که انگار تو بدهکاریشو خوردی!
میگه:
«آقا یا خانوم؟»
میگی: «منم!»
میگه: «امضا بزن!»
بعد میریزی امضا بزنی میگه:
«ببخشید خودکار دارین؟»
داداش تو مامور پستی یا پیک پیتزایی؟ خودکار تو جیبته یا چاقو آشپزخونه؟
آخرشم یه جعبه میگیری، بازش میکنی، یه چیزی توشه که… تو زندگیت ندیدی!
یه بار من کابل HDMI گرفتم، تو جعبهاش یه مداد بود با برچسب Made in China
یعنی چین دیگه داره حال میکنه با ما!
ولی با همهی اینا، باز ما خرید آنلاین میکنیم…
چرا؟ چون یه حس عجیبی داره!
اون لحظهای که مامور زنگ خونه رو میزنه، یه حس خوشحالی تو دلت میپیچه، یه چیزی بین تولد و یارانه گرفتن!
خلاصه بچهها، خرید آنلاین مثل عشق مجازیه…
هیجانزده میشی، روش کلی وقت میذاری، تهش یا فیک درمیاد، یا باید پسش بدی!
ممنون که گوش دادید، مراقب خریداتون باشید…
اگه دیدید چیزی که خریدید با چیزی که رسید فرق داشت…
خب… شما ایرانید دیگه!
موضوع: دو تا رفیق که تصمیم گرفتن رژیم بگیرن (اجرای دو نفره)
شخصیتها:
- پدرام: آدم مصمم، کتاب رژیم میخونه، کالری میشمره، ورزش میکنه.
- مانی: بزنبخور، همیشه دنبال دلیل واسه خوردنه، رژیم فقط روی زبونه.
(ورود با لباس ورزشی، پدرام یه بطری آب دستشه، مانی با پاکت چیپس)
پدرام:
سلام عرض میکنم به همهی فیتبازا، کالریشمارا، و اونایی که از فردا رژیم دارن!
من پدرامم، ۴۵ روزه تو رژیمم، و دقیقاً ۴۵ روزه دلم قورمهسبزی میخواد.
مانی:
منم مانیام… ۴۵ روزه با پدرامم تو رژیمم! البته خودم نفهمیدم کی اومدم توش!
هر بار گفت “بیا با هم رژیم بگیریم، انگیزهمون بیشتره!”
الآن بیشتره، ولی انگیزه نه… حجمم بیشتره!

پدرام:
داداش تو رژیم نمیگیری، تو فقط کنار من غذا نمیخوری، تا برگردی خونه!
مانی:
آره خب، چون اونجا امنیت غذایی هست! مامانم غذا میده بدون سوال! نه مثل تو که رو یه برش نون تُست مینویسی:
«۲۳ گرم کربوهیدرات، ۹۵ کالری، گناه اول!»
من گناه نکردم، فقط گشنهم بود!
پدرام:
داداش، رژیم یه تعهده. یه سبک زندگیه. باید براش برنامه داشته باشی!
مانی:
برنامه دارم! دیشب تا ۳ صبح داشتم برنامه میریختم که چی بخورم بهش نگن «غذا»!
مثلاً چیپس سبزیجات… بهش میگن سالم، ولی چیپسه!
یا مثلاً گفتن مغزها مفیدن… منم یه بسته بادومزمینی خوردم. فقط بستهاش ۱۲۰۰ کالری بود!
پدرام:
اصلاً تو فرق “میانوعده” و “جشن عروسی” رو نمیفهمی!
میگم بیا سالاد بخور، میگی روش سس بریزم؟ میریزی رو کل سالاد، سالاد میره زیر سس گم میشه!
مانی:
خب سالاد بدون سس مثه مهمونی بدون آهنگه… خُشکه داداش، خُشک!
بعدشم تو هی میگی کالری، کالری… ولی من یه سوال دارم!
اگه کالری بده، چرا انقد خوشمزس؟ اینم کار صهیونیستهاست؟!
پدرام:
نه، کار معدهی توئه که توش خفاشم بندازی میگه:
«سس داره؟»
بعد آخه چرا تو باشگاه، به جای تمرکز، دنبال نوشابهخوری هستی؟
یارو داره اسکات میزنه، این داره میپرسه “کافه پروتئین چی داره جز پروتئین؟”
مانی:
داداش تو با دستگاه ورزش میکنی، منم با دل و جون!
تو داری کالری میسوزونی، منم دارم مغز میسوزونم که توجیه پیدا کنم واسه این پیراشکی که خوردم!
پدرام:
همون پیراشکی که گفتی فقط یه گاز میزنی، بعد دیدم کاغذشم خوردی؟
مانی:
آقا من اشتباه کردم!
ولی واقعاً چرا آدم وقتی میره رژیم، فک و فامیل فعال میشن؟
مامان بزرگم تا فهمید رژیم گرفتم، فرداش خورشت فسنجون درست کرد، میگه:
“تو فقط چش بچش، به نیت سلامتی!”
منم واسه نیتش خوردم… سه بار!
پدرام:
بعد میگه چرا وزن کم نمیکنم؟ آخه با این رفتار تو حتی ترازو هم قهر میکنه!
مانی:
ولی یه بار رفتم وزنم کردم، دیدم کم شده!
فهمیدم چرا… چون جورابامو درآورده بودم!
اون روز به خودم افتخار کردم.
و بعدش رفتم بستنی خوردم به افتخار پیروزی!
پدرام:
تو خودتو با هر چیزی قانع میکنی!
یه بار دیدمت داشتی برگر میخوردی، گفتم رژیم چی شد؟ گفتی:
«نانش سبوسدار بود!»
داداش اون برگر اندازهی بالش بود، سبوسش به چه دردت خورد؟
مانی:
ببین… من به رژیم نگاه تفننی دارم.
یعنی هر وقت حسش باشه، رعایت میکنم…
مثل نماز قضا!
پدرام:
رژیم گرفتن با تو مثل بازی کردنه با دستهی خراب!
هی داری میجنگی، هی این وسط میپره وسط و میگه:
“داداش تو بخور، منم بعدش میخورم، جفتمون شروع کنیم از شنبه!”
مانی:
خب پس بریم با هم یه پیتزا بگیریم، روشم سبزی بزنیم، به نیت رژیم گیاهی!
آخه تا کی باید دلتنگی واسه خورشت بادمجونو تو نگاهمون مخفی کنیم؟
پدرام:
باشه… فقط اگه کسی پرسید گفتیم این یه وعدهی فریبکاری روانیه برای شکست مغز چاق!
هر دو باهم:
مرسی که گوش دادید…
کالری کم، دلی پر، و یه رژیم موفق واسه همتون!
فقط از فردا… حتماً از فردا!
موضوع: دردسرهای زندگی در خونه با دیوار نازک (اجرای تک نفره)
سلام به همه!
شما رو به خدا فقط یه سوال دارم:
کی گفته دیوار باید نازک باشه؟
یعنی چی آخه؟ خونهست یا چادر مسافرتی؟
من الان تو یه خونهای زندگی میکنم که دیواراش از نظر ضخامت با نون لواش در رقابته.
نه شوخی میکنم… نون لواش حداقل یه لایه خمیر داره، دیوار خونهی ما کلاً از هوا ساخته شده!
یه بار داشتم با خودم تو اتاق حرف میزدم،
از اون ور دیوار صدای همسایه اومد:
«آره، حرفت درسته! ولی بیشتر فکر کن!»
داداش! این دیالوگ من بود! چرا باهام بحث میکنی؟!
از صبح که بیدار میشی، زندگی تو دست خودت نیست.
نه به خدا! تو از خواب پا میشی، ولی بیداریتو همسایهت مدیریت میکنه.
طرف ساعت ۷ صبح، تمرین آواز میکنه…
نه حالا یه چیزی که قشنگ باشه، نه!
یه صدایی درمیاره که انگار داره گوسفند قربونی رو از توی حلق خودش درمیاره!
هی میگه: “آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ”
بابا خفه شو، من هنوز آروم نشدهم از کابوس دیشبم!
بعد جالبه… هر صدایی که تولید میشه، انگار تو اتاق خودته!
یعنی واقعاً یه بار داشتم دنبال سوییچم میگشتم، دیدم صدا از اونور دیواره.
رفتم از همسایه خواستم اگه سوییچم اونجاست، بده بیاد!
اصلاً بین من و همسایهم یه رابطهی صوتی خاصی شکل گرفته…
من عطسه میکنم، اون میگه:
«عافیت باشه!»
من میگم:
«ممنون! شام شما بوی قورمهسبزی میداد؟!»
میگه:
«آره! میل داری بیای؟»
نه جدی… این آپارتمانه یا چتروم صوتی؟!
بدترین قسمتش هم شباس.
شبا که آدم میخواد یه کم سکوت داشته باشه، تازه مهمونی تو خونهی بغلی شروع میشه!
حالا شما تصور کن یه نفر مهمونی میگیره، باهاش کل ساختمون دعوت میشن، چون صداش بدون دعوتنامه میاد تو خونهی همه!
دیجی هم یا خودشونه یا بچهشون که داره با تبلت موزیک میزنه.
یهو تو سکوت شب میشنوی:
“دِ دِ دِ دِ… آهای گل! بیا تو باغچه!”
حالا من کی خوابم ببره؟
وقتی کل سقف داره میلرزه، قاشق خودم تو لیوان چایی خودم میرقصه!
حالا بگیم شب گذشت، صبح هم هست!
اونور یه همسایهی عزیز داریم که از ساعت ۶ صبح با جاروبرقی بیدار میشه!
جاروبرقی نه… تانک برقی!
صدای موتورش یهجوریه که احساس میکنی داره خونه رو قورت میده!
یه بار رفتم در زدم، گفتم:
«ببخشید، شما با این دستگاه دارین گرد و خاک جمع میکنین یا یه کهکشان جدید کشف میکنین؟!»
طرف گفت:
«ما حساسیم! هر روز باید ضدعفونی شه!»
گفتم:
«خب باشه، ولی چرا با آرپیجی؟!»
یه قسمت باحال دیگهاش اینه که همه تو خونهی همه هستن!
یعنی یه بار من با گوشی داشتم حرف میزدم،
از اونور دیوار همسایه گفت:
«حق با مامانت بود، زیاد خرج میکنی!»
گفتم:
«عه! تو دیگه کی هستی؟!»
گفت:
«همسایهت. ولی خب حرفا جالبه، گوش میدم!»
بابا این نتفلیکس نیست که اشتراک بخری، منم آدمم، یه پرایوسیای، یه حریمی، یه چیزی!
دیوار نازک فقط این نیست که صدا میاد…
زندگی خصوصیات هم رفته رو حالت “پخش زنده!”
یعنی کتری بخاری، همسایه میفهمه.
با یکی دعوا میکنی، همسایه رأی میده!
یه بار با دوستم پشت تلفن بحثم شد، فرداش پیرزن طبقه بالا اومد گفت:
«من رأی میدم حق با دوستت بود، تو زیادی لجبازی!»
گفتم:
«شما چطور شنیدین؟!»
گفت:
«صدات با صدای رادیوی ملی قاطی شده بود، داشتیم چای میخوردیم شنیدیم!»
خلاصه بچهها… زندگی تو خونه با دیوار نازک، مثل زندگی تو استودیوی زندهست!
فقط فرقش اینه که تهیهکننده نداره که قطع کنه!
زندگی میچرخه، با هم، کنار هم، تو هم!
ولی خب یه خوبی داره…
اگه یه روز مردی تو خونه،
مطمئن باش کسی هست که همون لحظه بگه:
«عه صدای افتادنش اومد! بدجوری خورد زمین!»
و زنگ بزنه اورژانس…
البته اگه گوشی نذاره رو اسپیکر که بقیه هم بشنون!
مرسی که گوش دادین،
حالا اگه یه وقت عطسه کردم، خواهشاً از اونور دیوار “عافیت باشه” یادتون نره!
موضوع: رفتن دوتا رفیق به مراسم خواستگاری (اجرای دو نفره)
شخصیتها:
- سروش: پسر خجالتی، مودب، هدفمند، دنبال ازدواج درستوحسابی.
- کیوان: رفیقش، خیلی شوخ، بیادب ولی بامزه، فقط اومده ببینه تو خواستگاری چی میگذره!
(سروش و کیوان وارد صحنه میشن، سروش رسمی لباس پوشیده، کیوان راحت و بیخیال)
سروش:
سلام به همه عزیزان!
ما اومدیم از یه شب خاص براتون بگیم…
شب خواستگاری من!

کیوان:
و البته شب گند زدن من!
چون من رفتم باهاش، و اگه الآن سروش مجرد نشسته اینجا، نیمیش تقصیر خودشه که منو برد، نیمیشم تقصیر من که رفتم!
سروش:
آخه تو رفیقمی! خواستم یکی کنارم باشه دلگرم شم…
فکر نمیکردم توی دلگرمی، بخوای سماور مردمو آتیش بزنی!
کیوان:
اون سماور خودش داغ بود، من فقط سیمشو زدم تو برق!
گفتی کمک کن رسمی برخورد کنیم…
منم رفتم گفتم:
«سلام، اومدیم ببینیم دخترتون شرایطش به شرایط ما میخوره یا نه!»
چی گفتم مگه؟ خیلی دیپلماتیک بود!
سروش:
دیپلماتیک؟! تو دیپلماسی رو با بازجویی قاطی کردی!
بعدم نشستی کنار بابای دختره، پرسیدی:
«شما چند ساله بازنشست شدین؟ وضع حقوق چطوره؟!»
باباش هنوز شاغله! فقط کمموئه!
کیوان:
خب آخه تیپش شبیه رئیس بازنشستهها بود!
منم فقط خواستم صمیمی شه فضا…
سروش:
صمیمی شد!
وقتی رفتی از تو جیب کتت ساندویچ درآوردی گفتی:
«من وقتی استرس میگیرم، باید یه چیزی بجوم!»
تو رو خدا! کی وسط خواستگاری از تو جیبش فلافل درمیاره؟!
کیوان:
فلافل نبود، کوکوسبزی بود… و اتفاقاً مامان دختره گفت: «چه خوشمزهس!»
منم گفتم:
«مامانم پخته، اگه وصلت جور شه، هفتگی براتون میفرسته!»
سروش:
آره بابا! دیگه چیزی نمونده بود منو بدن، مامانتو بگیرن!
از اون ور نشستی وسط مجلس، از خالهی دختره پرسیدی:
«شما مجردی؟ نه که واسه خودم، واسه یه دوست…»
یعنی چی آخه؟ من اومدم ازدواج کنم، تو اومدی تور بندازی؟!
کیوان:
نه بابا! فضای جلسه خشک بود، گفتم جوّو گرم شه…
حتی دیدی وقتی پرسیدن “هدفتون از ازدواج چیه؟” من گفتم:
«مهاجرت!»
فقط یه شوخی بود!
سروش:
شوخی؟!
بعدش که گفتن “با چه مشکلاتی در زندگی مشترک میخواین مقابله کنین؟”
تو گفتی:
«مشکل اصلی خوابیدن رو زمین با بالش کوتاهه!»
اصن چی میگی تو؟!
کیوان:
خب من دیدم حرفای تکراریه، گفتم یه خورده نوآوری بیارم!
بعدم تو که خودت سوتی دادی!
سروش:
من؟ کِی؟!
کیوان:
وقتی گفتن “اهل کمک کردن تو کار خونه هستین؟”
تو گفتی:
«بستگی داره غذا چی باشه!»
بابا این جوابه یا درخواست منو؟!
سروش:
خب یه کم استرس داشتم… بعدشم اصلاً چرا زودتر نگفتی جورابمو با دمپایی اومدم؟
تو گفتی “خیلی شیک شدی”، منم با اون ترکیب راه افتادم!
کیوان:
آخه من فکر کردم مد جدیده! گفتم شاید داری سبک جدید خواستگاری میری!
سروش:
همهچی رو خراب کردی… آخرش هم اومدی وسط صحبت من و دختره گفتی:
«ببخشید سروش، سوال مهمتری دارم… شما چجوری با این همه ناز و ادا کنار میای؟!»
همه زدن زیر خنده!
کیوان:
خب بخندن دیگه… خنده داره مگه نه؟
آقا من فقط خواستم جلسه خشک نباشه. ولی انصافاً اون کیک آخر خیلی خوشمزه بود!
سروش:
کیک مال خواستگاری برادر دختره بود که هفتهی قبل اومده بودن! تو چرا یه نصفه رو با خودت آوردی خونه؟!
کیوان:
بابا گفتن هر کی چیزی پسندید میتونه ببره، منم کیک پسندیدم!
سروش:
خلاصه بچهها… اگه یه روز تصمیم گرفتید برید خواستگاری،
رفیق پایه ببرید، ولی نه مثل کیوان!
رفیقی ببرین که لااقل اسم دختره رو با اسم خالهش قاطی نکنه!
کیوان:
خب بابا شبیه بودن! هر دوتاشون اسمشون با “ف” شروع میشد!
هر دو باهم:
مرسی که گوش دادید…
امیدواریم شما تو خواستگاری نه گند بزنید، نه گند بخورید!
دیدگاهتان را بنویسید