نمایشنامه کوتاه برای مدرسه راهنمایی
نمایشنامه یکی از جذابترین و آموزندهترین قالبهای ادبی است که به دانشآموزان کمک میکند توانایی بیان، خلاقیت و همکاری گروهی خود را تقویت کنند. اجرای نمایش در مدرسه نهتنها فرصتی برای بروز استعدادهای هنری دانشآموزان فراهم میکند، بلکه به آنها میآموزد چگونه احساسات و اندیشههای خود را در قالب گفتگو و حرکت به دیگران منتقل کنند.
همچنین شما می توانید مجموعه متن نمایشنامه کوتاه طنز 5 نفره برای مدرسه را از مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
مجموعه متن نمایشنامه کوتاه برای مدرسه راهنمایی
در ادامه به ارائه مجموعه نمایشنامه کوتاه برای مدرسه راهنمایی می پردازیم.
نمایشنامه اول: دوستی، انتخاب درست و مسئولیت
متن نمایشنامه:
محیط: داخل حیاط مدرسه راهنمایی. گروهی از دانشآموزان دور هم جمعاند. صدای زنگ تفریح شنیده میشود.
راوی (با لبخند):
امروز دوباره تفریح است و بچهها از کلاسها به سمت حیاط میآیند. اما داستان ما فقط دربارهی تفریح یا بازی نیست؛ بلکه دربارهی دوستی، انتخاب درست، و مسئولیتهایی است که شاید خیلی بهشان فکر نکرده باشیم.
همچنین میخواهیم یاد بگیریم که وقتی با دوستانمان هستیم، چطور میتوانیم تصمیم بگیریم که هم به خودمان احترام بگذاریم و هم به دیگران.
پس بریم سراغ نمایش ما.
صحنه اول
(فضای حیاط مدرسه. «سارا» و «محمد» کنار سکو نشستهاند. «رضا» و «نگار» نزدیکشان میآیند.)
سارا:
محمد، میخوای فردا بعد از مدرسه بریم باشگاه و با هم تمرین کنیم؟
محمد:
آره، عالیه… فقط ببینم تکالیفم رو تموم کنم.
رضا (با دست تکان دادن):
هی، سارا! نگار اومده! نگار، سلام!
نگار (با لبخند):
سلام! چه خبر؟
سارا:
نه خیلی… فقط داریم دربارهی تمرین صحبت میکردیم.
رضا:
آقا محمد، فردا با ما بیا، یه بازی جمعشده داریم—چند نفر قراره باشن.
محمد (اندکی تردید):
ممنون، حتما فکر میکنم. فقط… تکالیفم زیادن.
نگار:
خب، ما کمکت میکنیم. میتونی اول تکالیفت رو بکشی و بعد بیا.
(همه موافقت میکنند و صحنه تغییر میکند.)
صحنه دوم
(داخل کلاس درس بعد از زنگ تفریح. معلم وارد میشود.)
معلم:
بچهها، امروز میخوام دربارهی مسئولیتپذیری و انتخابهای خوب صحبت کنیم. مثالی دارم: فرض کنید شما بین دو دوست هستید؛ یکی کاری پیشنهاد میکند که ممکن است مشکلی ایجاد کند، دیگری کاری که درست و مفید است. شما چه میکنید؟
رضا (بلند میشود):
مثلاً… اگر دوستی بگه «بریم بیرون مدرسه بازی کنیم و بدون اجازه باشیم»؟
معلم:
خوبه. اون موقع شما باید تصمیم بگیرید: آیا ارزش دارد که بخاطر دوست، انتخاب اشتباهی بکنم؟ یا اینکه مسئولیتپذیر باشم و انتخاب درستتر انجام بدم؟
نگار:
ولی گاهی کار درست خیلی سختتر بهنظر میاد…
معلم (با مهربانی):
دقیقاً. ولی همونجایی که سختتر است، بزرگتر شدن شروع میشود. وقتی انتخاب درست میکنی، نهتنها به خودت کمک کردی، بلکه به دوستانت هم الگو شدی.
صحنه سوم
بازگشت به حیاط مدرسه. محمد بین دو گزینه است: ادامه تکالیف یا شرکت در بازی بدون اجازه.
محمد (درونی به خود):
اگه برم بازی کنم، کلی خوش میگذره… ولی اگر نرسم تکالیفم رو تموم کنم، فردا چی؟
سارا:
محمد، زود بیا، ما شروع کردیم!
نگار (نزدیک شده):
تکالیفت تموم شد؟
محمد (با آرامی):
نه… هنوز.
رضا (با اشاره):
اگه الان نیای، هیچی! همه شروع کردن بدون ما.
محمد (نگاهی به سارا و نگار):
من فعلاً نمیام… تکالیفم دارن صدام میکنن.
سارا:
آفرین محمد، انتخاب خوبی کردی. منم برم دنبال تکالیفم.
نگار:
ما منتظرت میمونیم فردا!
رضا (کمی ناامید ولی لبخند):
باشه… شما کارتون رو بکنید، ما یه بازی دیگه پیدا میکنیم.
صحنه چهار
(روز بعد، کلاس. معلم وارد میشود.)
معلم:
خوب، شما دو روز پیش درباره انتخاب مسئولانه تصمیم گرفتید. امروز میخوام بشنوم هرکدومتون، یک کاری که انجام دادید یا تصمیمی که گرفتید رو بگید. محمد شروع کن.
محمد (بلند):
من… دیروز رفتم باشگاه با سارا و نگار، اما قبلش تکالیفم رو تموم کردم.
معلم:
عالیه! و بقیه؟
سارا:
من نظم بیشتری گذاشتم و بعد از مدرسه با محمد تمرین کردم.
نگار:
من هم کمک کردم به دوستام تا وقتشون رو مدیریت کنن.
رضا:
من اول یه کم ناراحت شدم که دوستهام بازی کردن بدون من، ولی بعد فهمیدم ممکنه انتخابم متفاوت باشه و هنوز دوست بمونیم.
معلم:
دختران و پسران خوشفکری هستید. شما با تصمیماتتون نشان دادید که دوستی یعنی احترام به خود و دیگران. انتخاب درست یعنی مسئولیتپذیری. اینها مهارتهایی هستند که فراتر از درساند.
صحنه پایانی
بچهها یکجا جمعاند، با حال خوب.
راوی:
ما دیدیم که وقتی پای دوستی و انتخابهایمان وسط میآید، راه ساده ممکن است همیشه راه درست نباشد. بعضی وقتها باید بایستیم، فکر کنیم، و بعد تصمیم بگیریم.
وقتی مسئولیتپذیر باشیم، هم به خودمان کمک کردیم و هم به کسانی که دوستشان داریم.
پس هر وقت دوستتان گفت کاری بکنید که مطمئن نیستید درست است، یادتان باشد: شما قدرت انتخاب دارید، و انتخاب درست شما نهتنها به شما بلکه به گروهتان هم سود میرساند.
امیدوارم نمایش ما هم برایتان الهامبخش باشد و در زندگی واقعیتان هم انتخابهای خوبی بکنید.
نمایشنامه دوم: راز یک انتخاب اشتباه
در این نمایشنامه، گروهی از دانش-آموزان متوسطه اول با موقعیتی روبهرو میشوند که یکی از آنها دعوت میشود به کار یا تصمیمی نادرست ـ مثلاً وظیفهای را که برای تیم دارد انجام ندهد یا قولی بدهد که نمیتواند به آن پایبند بماند. با پیشروی داستان، آنها میفهمند که هر انتخابی نهتنها روی خودشان تأثیر دارد، بلکه روی دوستان، گروه و حتی محیط مدرسه نیز بازتاب میگذارد. در پایان، پیام آموزنده این است که اندیشیدن پیش از عمل و مسئولیتپذیری اجتماعی پایههای دوستی سالماند.
متن نمایشنامه
(صحنه در حیاط مدرسهای متوسطه اول. دانش-آموزان در حال استراحتاند، زنگ تفریح تازه به صدا درآمده.)
راوی (به آرامی، با لبخند):
امروز داستان ما دربارهٔ انتخابی است که شاید خیلیها بهش فکر نکنند، ولی همین انتخابهای کوچک هستن که تصویر بزرگتر زندگی ما رو میسازن.
چند تا دوست داریم: علی، ترانه، امیر و ناهید. … قرار بود بعد از مدرسه با هم تمرین تیم ورزشی بدن. اما یه اتفاق افتاد؛ انتخابی که همه رو به چالش کشید.
حالا بذارین وارد داستان بشیم.
صحنه اول
(علی، ترانه، امیر و ناهید کنار سکو نشستن. تلفن همراه امیر زنگ میخوره.)
علی:
خب، بچهها، آمادهایم برای تمرین؟
ترانه:
آره، دقیقا ساعتش رو تنظیم کردیم، مربی گفته ۴ باشیم.
امیر (با تلفن):
سلام… آره… همین الان… باشه. (تلفنش رو قطع می کنه) ببینید چی شد.
ناهید:
چی؟ چه خبر؟
امیر (کمی خجالتزده):
یه دوست قدیمی تماس گرفت، میگه میخواد بریم یه بازی کوچیک بیرون مدرسه؛ قبل از اینکه تمرین شروع بشه.
علی (با جدیت):
امیر، ما قول دادیم بعد از مدرسه با هم تمرین کنیم، مربی حساب کرده روی حضورِ ما.
ترانه:
درسته. اگه بریم اون بازی، ممکنه دیر برسیم، تمرین خراب بشه، گروه ناراحت.
امیر (سر به زیر):
آره میدونم… ولی این هم فرصتیه که دیر پیش نمیاد. شاید فقط دهدقیقه باشه.
ناهید:
امیر، ما دوستیم ولی دوست یعنی اینکه به هم احترام بذاریم. اگر این تصمیم باعث بشه یکی از ما تأخیر کنه یا…
(امیر خودش رو جمع میکنه، چند لحظه سکوت.)
صحنه دوم
داخل کلاس، درس در حال برگزاری است. معلم وارد میشود.
معلم:
بچهها، امروز میخوام یک سؤال بپرسم: «وقتی قولی میدهید یا با گروهی هماهنگ میشوید، آیا تنها مسئول نتیجه خودتون هستید یا مسئول گروه هم هستید؟»
ناهید (بلند میشود):
ما در گروه تمرین ورزشی هستیم، وقتی یکی دیر بیاد، کل گروه عقب میافته.
معلم:
دقیقاً. انتخابهای فردی، اغلب انتخابهای گروهی هم هستن. تصمیم شما روی بقیه اثر میذاره.
ترانه:
پس یعنی اگر دوست ما یک کاری کنه که من قبلاً قبول کردم، من هم بخشی از اون انتخابم؟
معلم (با لبخند):
دقیقاً. شما با انتخابتون نشان میدید که کار شما فقط برای خودتون نیست، برای گروه هم هست.
پس، وقتی تصمیم میگیریم، به کسایی که به ما اعتماد کردن هم باید فکر کنیم.
صحنه سوم
بازگشت به حیاط پس از زنگ تفریح. امیر کنار علی، ترانه و ناهید ایستاده.
امیر:
بچهها… من تصمیمم رو گرفتم. نذاشتم اون بازی بیرون تأخیر بیاره تمرینمون. میخوام برم سر تمرین باهاتون.
علی (خوشحال):
خیلی خوبه امیر، خیلی خوشحالم که این تصمیم رو گرفتی.
ترانه:
این یعنی احترام به دوست، احترام به تیم.
ناهید:
و این یعنی اینکه ما با هم بزرگ میشیم، با هم یاد میگیریم.
امیر (با لبخند):
راستش اول یه ذره وسوسه شدم که برم بیرون، این حسِ انتخاب آزادتر. ولی وقتی یادم افتاد که ما یه تیمیم، یادم افتاد که تأثیر انتخابم فقط خودم نیستم.
علی:
و این یعنی شخصیت، یعنی اعتماد.
ترانه:
و این یعنی دوستی واقعی: وقتی به قولت پایبندی، وقتی برای بقیه هم اهمیت قائلی.
نـاهید:
خب، حالا بریم سر تمرین، که تیممون منتظرِ ماست!
صحنه پایانی
(مربی تیم وارد میشود. همه با انرژی آمادهاند.)
مربی:
خیلی خوبه که همه اومدید به موقع. تیم خوب یعنی همین.
امیر (رو به گروه):
ممنون که منتظرم موندید، ممنون که انتخاب درست رو شدم.
مربی:
بهتون تبریک میگم. شما امروز فقط تمرین نکردید؛ شما یه قدم بزرگ به سمت بلوغ برداشتید.
ناحید:
و ما فهمیدیم که انتخاب درست نهتنها کاریه که برای خودم میکنم، کاریه که برای بقیه هم می-کنم.
علی:
اگه هرکدوممون وقتی سخت بود، بگیم «منتظر من باشید، من هم هستم» اونوقت تیم میمونه، دوستی پابرجا میمونه.
ترانه:
و وقتی تیم و دوستیمون قوی باشن، مدرسه هم قویتر میشه، فضای مدرسه مثبتتر میشه.
مربی (با لبخند):
پس بهتون تبریک میگم. اجرا تمام شد، اما درس امروز شروع شده—درسِ انتخاب، مسئولیت و دوستی.
(همه با تشویق صحنه را ترک میکنند.)
راوی (صحنه خاموش شده)
وقتی نمایشی به پایان میرسد، تماشاچیان برای تشویق میایستند، ولی مهمتر از تشویق، تأثیریه که در ذهن میمونه. شما با انتخابهاتون، قصه خودتون رو مینویسید.
به یاد داشته باشید: هر انتخاب کوچک میتونه بزرگتر از چیزی باشه که به نظر میاد.
پس انتخابهایی بکنید که بعداً با افتخار بشینید بگید: «من اون روز تصمیم درستی گرفتم».
پایان.
نمایشنامه سوم: دنیای بدون گوشی
نمایش دربارهی گروهی از دانشآموزان است که وقتی گوشیهایشان برای چند روز از کار میافتد، تازه متوجه میشوند زندگی واقعی چقدر لذتبخشتر، خلاقتر و پر از دوستی است. این نمایش با زبان طنز و فضای مدرسهای نوشته شده تا مخاطب نوجوان را هم سرگرم کند و هم پیامی جدی منتقل کند: زندگی واقعی از پشت صفحه شروع نمیشود.
شخصیتها:
- سارا – همیشه با گوشیاش سرگرم است، عاشق شبکههای اجتماعی
- نیما – شوخطبع و کمی تنبل، اما قلب مهربانی دارد
- رها – منظم و درسخوان، گاهی از بقیه شاکی میشود
- آراد – باهوش، اهل تجربه و پیشنهادهای خلاقانه
- خانم نادری – معلم مدرسه، جدی اما مهربان
- راوی – ناظر داستان
صحنه اول – زنگ تفریح در حیاط مدرسه
(دانشآموزان دور هم جمعاند، اما همه سرشان توی گوشی است. هیچکس با دیگری حرف نمیزند.)
راوی:
یه زمانی بود که بچهها توی زنگ تفریح با هم فوتبال بازی میکردن، میخندیدن، دعوا میکردن و دوباره آشتی میکردن.
اما حالا؟ انگار گوشیها شدن بهترین دوست آدما. هیچکس حتی سرش رو بلند نمیکنه تا یه سلام خشک و خالی بده!
سارا (با هیجان):
بچههااااا! پست جدید گذاشتم توی پیجم! برید لایک کنید سریع، قبل از اینکه ویوها بیاد پایین!
نیما:
من الان تو بازیام، نمیتونم. وایسا تا تموم بشه.
رها (با اخم):
واقعا خسته شدم از این وضعیت. یه دقیقه بدون گوشی نمیتونید زنده بمونید؟
آراد (با لبخند):
خب رها جان، ما دیجیتالی شدیم دیگه. نسل وایفای!
رها:
نسل وایفای یا نسل بیتفاوتی؟ حتی دیگه کسی با هم حرف نمیزنه!
(در همین لحظه صدای زنگ میاد و همه با گوشی وارد کلاس میشن.)
صحنه دوم – داخل کلاس
خانم نادری:
خب بچهها، امروز یه آزمایش ساده داریم. لطفاً گوشیهاتون رو بذارید روی میزتون.
(همه گوشیها رو با اکراه روی میز میذارن.)
خانم نادری:
حالا همهشون رو جمع میکنم. یه روز بدون گوشی! ببینیم میتونید؟
سارا (با تعجب):
خانم! یعنی چی؟ من بدون گوشی حتی نمیدونم باید نفس بکشم یا نه!
نیما (نیمه شوخی):
خانم، من قول میدم آدم خوبی بشم فقط لطفاً وایفای رو ازم نگیرید!
خانم نادری:
(با لبخند) نه وایفای، نه گوشی! فقط شما، مغزتون، و تخیلتون! تا آخر روز گوشیهاتون پیش من میمونه.
آراد:
خانم، میتونیم یه چالش بگذاریم؟ ببینیم کی میتونه بیشتر از بقیه دوام بیاره!
خانم نادری:
دقیقاً! اسمش رو میذاریم “چالش بدون گوشی”. برنده، یه امتیاز ویژه میگیره.
(بچهها با تعجب به هم نگاه میکنن، اما چالش رو قبول میکنن.)
صحنه سوم – زنگ ناهار، بدون گوشی
(بچهها روی نیمکت نشستن. سکوت سنگینی حاکمه.)
نیما:
خب… الان باید چیکار کنیم؟ بدون گوشی یعنی بدون زندگی.
سارا:
من حتی نمیدونم ساعت چنده، چون ساعت هم توی گوشیمه!
آراد (با خنده):
یعنی الان فهمیدم چقدر به یه تیکه آهن وابستهایم!
رها:
بیاین یه کاری کنیم. مثلاً مثل قدیما بازی کنیم! “اسم فامیل”، یا “جرئت و حقیقت”!
نیما:
فقط اگه من شروعکننده باشم، چون همیشه سوالام خفنه!
(بچهها شروع میکنن به خندیدن. بازی میکنن، شوخی میکنن، و کمکم از حالت بیحوصلگی درمیآن.)
سارا:
وای، من سالها بود اینطوری نخندیده بودم…
آراد:
دیدی؟ بدون گوشی هم میشه خوش گذروند.
رها:
گاهی فقط باید سرمون رو از صفحه بالا بگیریم تا دنیای واقعی رو ببینیم.
صحنه چهارم – عصر، بعد از کلاس
(خانم نادری گوشیها رو روی میز گذاشته.)
خانم نادری:
خب، گوشیها آمادهان. حالا بگید، سخت بود؟
سارا:
راستش اولش سخت بود، ولی بعد حس کردم یه آرامش عجیبی داره. انگار مغزم نفس کشید.
نیما:
من تازه فهمیدم چقدر چیزای ساده رو از دست دادم. شوخی، خنده، حتی یه گفتوگوی واقعی.
رها:
منم حس کردم وقتی گوشی نباشه، آدم بیشتر حواسش به بقیهست.
آراد:
خانم، یه پیشنهاد دارم. هفتهای یه روز، بدون گوشی باشیم. یه جور “روز واقعی”!
خانم نادری (با لبخند):
پیشنهاد عالیه. شاید یه روز مدرسهمون رو با همین روش متفاوت کنیم.
(همه بچهها دست میزنن.)
صحنه پنجم – روز بعد، دوباره در حیاط مدرسه
(این بار، بچهها گوشیهاشون توی کیفه. باهم فوتبال بازی میکنن و میخندن.)
راوی:
اون روز، مدرسهی کوچیکی پر از خنده شد. بچههایی که همیشه سرشون تو گوشی بود، حالا با هم حرف میزدن، میدویدن، و دوباره «دوست» شده بودن.
و شاید از اون روز به بعد فهمیدن که اینترنت خیلی چیزا میتونه بده، اما “احساس واقعی” رو هیچوقت نمیتونه بسازه.
سارا:
میدونی چیه؟ گوشی خوبه، اما زندگی واقعی بهتره!
نیما:
آره، مخصوصاً وقتی یه گل بزنی به آراد و اونم لجش بگیره!
آراد (با خنده):
بیا ببینم کی گل میزنه، آقای بدون وایفای!
(همه میخندن. صدای شادی و توپ در فضا پخش میشه.)
راوی:
و اینطوری، یه روز ساده تبدیل شد به درسی بزرگ:
گاهی لازمه گوشیهامون رو خاموش کنیم تا دلمون روشنتر بشه.
پایان
نمایشنامه چهارم: دروغ کوچیک، دردسر بزرگ
گاهی یه دروغ کوچیک که فکر میکنیم کسی نمیفهمه، میتونه زنجیرهای از اتفاقات درست کنه که کنترلش از دستمون در بره. اما شجاعتِ گفتن حقیقت همیشه بهترین راهه.
صحنه اول – حیاط مدرسه، صبح زنگ اول
(بچهها در حیاط منتظر زنگ هستن. رضا با عجله وارد میشه.)
رضا:
اوه اوه، بچههااا، فاجعه شد! دفتر تکلیف علوممو جا گذاشتم خونه!
نیلو:
یعنی باز هم؟ هفتهی پیش هم نگفتی گربهت دفترتو خورده بود؟!
رضا (با خنده):
اون راست بود خب! الانم… یه چیزی باید بگم دیگه، وگرنه خانم کریمی نمرهمو صفر میکنه.
سامان:
رضا جان، یه بار راستش رو بگو، باور کن دنیا تموم نمیشه!
رضا (با خنده شیطنتآمیز):
نه، نه، نه… من یه نقشه دارم! میگم دیشب برق رفته بود و نتونستم بنویسم! باور کن، خودِ خانم کریمی هم نمیتونه با برق بره دعوا کنه!
(همه میخندن. زنگ میخوره و وارد کلاس میشن.)
صحنه دوم – داخل کلاس علوم
خانم کریمی:
خب بچهها، امروز قراره تکالیف هفتهی قبل رو بررسی کنیم. رضا، تو شروع کن.
رضا (با اعتمادبهنفس):
راستش خانم… من دیشب تا نشستم بنویسم، برق رفت. تاریک تاریک بود، نتونستم چیزی بنویسم.
خانم کریمی (با نگاهی شکاک):
برق رفت؟! فقط برای خونهی شما یا کل محله؟
رضا (هول میکنه):
آاااا… فکر کنم… محلهی ما… و چند تا کوچه اونطرفترم.
مهسا (زیر لب به نیلو):
آره حتماً تا قطب شمالم برق نداشت!
خانم کریمی:
خیلی خب، پس اگه برق رفته بود، احتمالاً بقیهی بچهها هم نتونستن انجام بدن. کسی دیگه برقش رفته بود؟
(همه دستها پایین، سکوت مطلق)
خانم کریمی:
خب پس فقط برای خونهی آقای رضا این اتفاق افتاده؟! خیلی عجیب نیست؟
رضا (با لبخند زورکی):
آره خانم، خیلی عجیب بود، حتی تلویزیون هم خاموش شد!
خانم کریمی:
باشه رضا، فردا بیار ببینم. اما امیدوارم واقعاً برق رفته بوده باشه.
صحنه سوم – بعد از زنگ، در راهرو مدرسه
نیلو:
رضا، چرا الکی دروغ گفتی؟ میتونستی خیلی راحت بگی فراموش کردم.
رضا:
آخه نمیخواستم نمرهام کم بشه. یه دروغ کوچیک که چیز خاصی نیست.
سامان:
مشکل همینه! دروغ کوچیک خودش یه برفکورهست، قل بخوره، میشه بهمن!
مهسا:
فقط دعا کن فردا برق واقعی نره، وگرنه خانم کریمی میفهمه!
رضا:
بابا نگران نباشید. همه چی مرتبه.
(اما در همین لحظه، ناظم مدرسه از بلندگو اعلام میکنه:)
صدای ناظم:
توجه توجه! فردا صبح ساعت هشت برق مدرسه قطع میشود برای تعمیر! لطفاً همه آماده باشید!
(بچهها با تعجب به رضا نگاه میکنن.)
مهسا (با شوک):
وای رضااا! انگار دعوات با برق جدی شد!
رضا:
چی؟ یعنی فردا برق واقعاً میره؟ وای خدای من، یعنی خانم کریمی فکر میکنه دروغ من راست بوده!
نیلو:
یا برعکس، ممکنه فکر کنه داری شوخی میکنی و دروغهات دنبالهدار شدن!
رضا:
آخ آخ، من که بدبخت شدم…
صحنه چهارم – روز بعد، کلاس تاریک
(برق واقعاً رفته، کلاس نیمهتاریکه. بچهها با خنده و شوخی منتظر معلم هستن.)
مهسا:
رضا، ببین! برق رفت، درست مثل حرفت! نکنه تو جادوگری؟
رضا (با نگرانی):
ای کاش نبودم! الان خانم کریمی بیاد فکر میکنه من از قبل میدونستم.
(خانم کریمی با چراغقوه وارد کلاس میشه.)
خانم کریمی:
خب بچهها، امروز برق رفته و نمیتونیم از تخته استفاده کنیم. ولی یه چیز جالبه… دیروز رضا گفت برق خونهشون رفته بود! عجب پیشبینی دقیقی!
بچهها (با خنده):
بله خانم! انگار رضا پیشگوئه!
خانم کریمی:
رضا، نمیخوای توضیح بدی چطور از قبل میدونستی؟
(رضا کاملاً رنگپریده است.)
رضا:
خانم راستش… راستش من… دروغ گفتم. برق نرفته بود. فقط دفترمو جا گذاشته بودم. شرمندهم…
(کلاس ساکت میشه. همه نگاهش میکنن.)
خانم کریمی (آرام و جدی):
رضا، ازت ناراحت نیستم که دفترت جا مونده. ناراحتم از اینکه به خودت اجازه دادی به خاطر یه نمره، راست و دروغ رو قاطی کنی.
ببین امروز برق واقعاً رفته، اما اگه راست گفته بودی، الان وجدانت اینقدر سنگین نبود.
رضا (با شرمندگی):
حق با شماست خانم. قول میدم از این به بعد هرچی باشه راستش رو بگم، حتی اگه نمرهم کم بشه.
نیلو:
خانم، ما هم قول میدیم از امروز هرجا دروغ شنیدیم، کمک کنیم تا راست گفته بشه.
مهسا:
آره چون بعضی وقتا راست گفتن شجاعت میخواد.
خانم کریمی (لبخند):
دقیقاً بچهها. راستگویی یعنی مسئولیتپذیری. و مسئولیتپذیری یعنی بلوغ.
صحنه پایانی – زنگ آخر مدرسه
(بچهها در حیاط جمع شدن. هوا روشنتر شده، برق برگشته.)
سامان:
دیدی رضا؟ یه دروغ کوچیک چقدر داستان درست کرد!
رضا (با خنده):
آره، از فردا هر کی ازم بپرسه برق رفت یا نه، میگم خودم رفتم تو تاریکی وجدانم!
مهسا:
اونم بدون چراغقوه!
(همه میخندن.)
نیلو:
راست گفتن شاید سخت باشه، ولی آرامش بعدش واقعاً قشنگه.
رضا:
آره، حس میکنم از یه بار سنگین خلاص شدم.
راوی (در پایان):
گاهی یه دروغ کوچیک مثل یه سنگ کوچیکه که توی آب میافته، اما موجش تا دوردستها میره.
راستی سادهترین راهه، حتی اگه سختترین انتخاب باشه.
و اینطوری، رضا و دوستاش یاد گرفتن که صداقت نه نمره کم میکنه، نه آدمو کوچیک — فقط دل رو سبک میکنه.
پایان
نمایشنامه پنجم: قهرمان واقعی کیه؟
قهرمان واقعی کسی نیست که همیشه قویتره یا بیشتر دیده میشه، بلکه کسیه که کار درست رو انجام میده حتی وقتی سخت یا بیاهمیته.
شخصیتها:
- آرین: پسر پرانرژی و عاشق جلب توجه، همیشه دنبال قهرمان شدن
- نیما: دوست صمیمی آرین، منطقی و آرام
- سحر: دانشآموز منظم و اهل کمک
- مینا: شوخطبع و پرحرف
- آقای حاتمی: معاون مدرسه، جدی اما باطن مهربان
- راوی: ناظر ماجرا
صحنه اول – صبح زنگ اول، حیاط مدرسه
(دانشآموزان در صف ایستادهاند. آرین با هیجان وارد میشود، کت خود را مثل شنل ابرقهرمانها پشت سرش میچرخاند.)
آرین (بلند و مغرور):
بچهها آمادهاید؟ امروز قراره من قهرمان مدرسه بشم!
نیما (با خنده):
دوباره چی تو سرت داری؟ مگه قراره بهت مدال بدن؟
آرین:
نه، ولی شنیدم آقای حاتمی دنبال یه “دانشآموز نمونه” برای معرفی توی جشنه. منم تصمیم گرفتم نشون بدم از همه بهترم.
سحر:
بهتر بودن یعنی چی؟ یعنی بلندتر داد بزنی یا بیشتر حرف بزنی؟
مینا (با خنده):
نه بابا، آرین فکر میکنه قهرمان یعنی کسی که همه نگاش کنن!
آرین:
دقیقاً! باید همه ببینن که من خاصم. امروز نشونش میدم.
(زنگ میخوره و بچهها وارد مدرسه میشن.)
صحنه دوم – داخل کلاس
(خانم معلم وارد میشود. بچهها مشغول حرف زدناند.)
خانم معلم:
خب بچهها، امروز میخوام دربارهی “کار گروهی و مسئولیت” صحبت کنیم. هرکدوم یه کار کوچیک به عهده میگیرید برای زیباسازی مدرسه.
مینا:
خانم من میخوام نقاشی روی دیوار راهرو بکشم!
سحر:
من مسئول گلهای حیاط میشم.
نیما:
من میتونم کتابخونهی کلاس رو مرتب کنم.
آرین (بلند و با ژست):
خانم من مسئول امنیت میشم! کسی بدون اجازه از کلاس بیرون رفت، من دستگیرش میکنم!
خانم معلم (با لبخند):
آرین، ما مأمور پلیس نمیخوایم، کسی رو میخوایم که واقعاً کمک کنه. مثلاً سطل زبالهها رو چک کنه که تمیز بمونه.
آرین (با ناراحتی):
من؟ مسئول زباله؟ نه خانم، من قهرمانم، نه نظافتچی!
خانم معلم:
قهرمان واقعی از کار کوچیک هم خجالت نمیکشه. ولی باشه، انتخاب با خودته.
(آرین با غرور شانه بالا میاندازد. همه مشغول کار خود میشوند.)
صحنه سوم – زنگ تفریح
(بچهها در حیاط هستند. چند نفر چیپس میخورند و آشغال روی زمین میریزند. سحر خم میشود تا جمع کند.)
آرین (با خنده):
سحر! چرا این کارا رو میکنی؟ مگه رفتگری؟ بذار سرایدار جمع کنه.
سحر (آرام):
نه، ما باید یاد بگیریم مدرسهمون خونهی دوممونه. اگه هرکی یه ذره کمک کنه، همهچیز تمیز میمونه.
نیما:
درسته، تازه وقتی محیط تمیزه، حس بهتری هم داری.
آرین (شانه بالا میاندازد):
من قهرمانم، نه جمعکنندهی زباله! قهرمان باید کار بزرگ بکنه!
(در همین لحظه، توپ بچهها به سمت پنجره کلاس میره و شیشه میشکنه.)
مینا:
وای! صدای شکستن اومد! کی زد؟
(همه به هم نگاه میکنند.)
نیما:
توپ رو آرین شوت کرد، نه؟
آرین (سریع):
چی؟ من نبودم! شاید توپ خودش پرید اونطرف!
مینا:
تو رو دیدم که شوت کردی، آرین.
آرین (با اضطراب):
نه بابا! اگه بگید کار من بوده، آقای حاتمی نمرهی انضباطم رو میبره پایین. من نمیتونم قهرمان بشم اونوقت!
صحنه چهارم – دفتر مدرسه
(آقای حاتمی پشت میز نشسته. بچهها وارد میشن.)
آقای حاتمی:
خب بچهها، کسی میدونه این شیشه چطور شکست؟
سحر (مکث):
آقای حاتمی، ما… دقیق ندیدیم…
(آرین نگاهش رو میدزده. نیما بهش چشمغره میره.)
نیما (آهسته):
آرین، بگو راستش رو.
آرین (زیر لب):
اگه بگم، همه میگن بیدقتی کردم.
آقای حاتمی:
میدونید، من دنبال مقصر نیستم. فقط میخوام بدونم کی مسئولیت کارش رو قبول میکنه.
(سکوت… سپس آرین بهآرامی دست بلند میکند.)
آرین (با صداقت):
آقای حاتمی، من بودم… توپ رو زیاد محکم زدم. تقصیر خودمه.
آقای حاتمی (با لبخند):
آفرین پسرم. شجاعت یعنی همین. گفتنِ حقیقت وقتی سختترینه.
مینا:
ولی آقای حاتمی، آرین همیشه فکر میکرد قهرمان یعنی کسی که کار بزرگ میکنه.
آقای حاتمی:
قهرمان واقعی کسیه که اشتباهش رو میپذیره و برای درست کردنش کاری میکنه.
آرین (با لبخند کمرنگ):
میتونم کمک کنم شیشه رو تمیز کنیم؟
آقای حاتمی:
حتماً، و از امروز هم تو مسئول تمیزی کلاس باشی، موافقی؟
آرین (با لبخند):
باشه… شاید قهرمانی از همینجا شروع بشه.
صحنه پنجم – بعدازظهر، دوباره در حیاط
(آرین با دستمال در حال پاک کردن شیشههای اطراف است. بچهها نگاهش میکنند.)
نیما:
قهرمان ما بالاخره کار بزرگ کرد، اونم با یه دستمال!
آرین (با خنده):
میدونی؟ اولش فکر میکردم قهرمان یعنی کسی که همه براش دست میزنن. ولی حالا فهمیدم قهرمان یعنی کسی که کار درست رو انجام میده حتی وقتی کسی نگاهش نمیکنه.
سحر:
بله، و همین کارای کوچیکه که مدرسه رو قشنگتر میکنه.
مینا (شوخ):
ولی اگه فردا برق رفت، نذار دوباره توپ بزنی!
(همه میخندن.)
راوی (در پایان):
آرین اون روز یه چیز مهم فهمید: قهرمان شدن از جلب توجه شروع نمیشه، از قبول مسئولیت شروع میشه.
قهرمان واقعی کسیه که اشتباهش رو میپذیره، کمک میکنه و باعث لبخند دیگران میشه.
و شاید هرکدوم از ما یه قهرمان خاموش باشیم، اگه فقط یه کار درست انجام بدیم.
پایان
نمایشنامه ششم: یک روز بدون قلدری
همهی ما میتونیم قهرمان باشیم، حتی بدون مشت و قدرت! گاهی قویترین آدم کسیه که از حق دیگران دفاع میکنه و احترام رو انتخاب میکنه.
شخصیتها:
- پرهام: پسر شوخطبع و باهوش اما گاهی شیطون و بیملاحظه
- نوید: دانشآموز خجالتی و درسخون
- سارا: دختر زرنگ، اهل منطق و اهل دوستی
- آرزو: خوشبرخورد، اما گاهی از قلدریهای پرهام میترسه
- خانم موسوی: معلم مدرسه، آرام ولی جدی
- راوی: ناظر و مفسر اتفاقات (میتونه خارج از صحنه صحبت کنه)
صحنه اول – حیاط مدرسه، زنگ تفریح
(دانشآموزها با هم صحبت میکنن. پرهام توپ به دستش داره شوخی میکنه. نوید گوشهای نشسته و مشغول مطالعهست.)
پرهام:
بچههاااا! ببینین نوید هنوزم تو زنگ تفریح داره درس میخونه! یه ذره بخند آقا دانشمند، مغزت خشک نشه!
نوید (با خجالت):
دارم تمرین ریاضی رو مرور میکنم. امتحان فرداست.
سارا:
پرهام، اذیتش نکن. هرکسی یه جور خوش میگذرونه.
پرهام (با خنده):
نه بابا! ما فقط شوخی میکنیم. تازه، یه کم خنده لازمه دیگه.
آرزو:
آره ولی وقتی شوخی باعث بشه یکی ناراحت بشه، دیگه خنده نداره.
پرهام:
ای بابا، شماها چرا اینقدر جدیاید؟ من که قصد بدی ندارم!
(زنگ کلاس میخوره. بچهها میرن داخل. نوید هنوز ناراحته.)
صحنه دوم – داخل کلاس
(خانم موسوی وارد میشه. همه ساکت میشن.)
خانم موسوی:
سلام بچهها. امروز یه موضوع جدی داریم: احترام به همکلاسیها.
کسی میتونه بگه احترام یعنی چی؟
سارا:
خانم یعنی اینکه با بقیه طوری رفتار کنیم که خودمون دوست داریم با ما رفتار کنن.
خانم موسوی:
آفرین سارا. احترام فقط گفتن “خانم” و “آقا” نیست، یعنی یاد بگیریم کسی رو تحقیر نکنیم، حتی شوخیطور.
(پرهام کمی سرش رو پایین میاندازه.)
خانم موسوی:
و حالا یه تمرین داریم. امروز هرکسی باید یه کار خوب برای یکی از همکلاسیهاش انجام بده. یه رفتار مهربون، بدون اینکه بخواد تشکر بگیره.
آرزو (با ذوق):
چه ایدهی قشنگی!
نوید (آهسته):
ولی بعضی وقتا مهربونی سخته، مخصوصاً اگه بقیه بهت بخندن…
(خانم موسوی نگاه معنیداری به پرهام میکنه.)
خانم موسوی:
درسته نوید. اما بدون که مهربون بودن نشونهی قدرت واقعیه، نه ضعف.
صحنه سوم – حیاط، ظهر
(نوید تنها نشسته، پرهام با توپ به سمتش میاد. برای لحظهای سکوت برقرار میشه.)
پرهام (با خنده مصنوعی):
سلام آقا نوید نابغه! هنوزم داری فرمول حفظ میکنی یا وقت استراحته؟
نوید (بیحوصله):
سلام… لطفاً بذار تنها باشم.
پرهام (کمی مکث میکنه):
هی… صبر کن، من امروز یه کار خوب باید بکنم، یادته خانم موسوی چی گفت؟
(با تردید) میخوای من کمکت کنم تمرینهات رو مرور کنی؟
نوید (متعجب):
کمک کنی؟ تو؟
پرهام:
آره دیگه، یه بارم من بشم یار مفید کلاس!
نوید (با لبخند):
باشه، ولی فقط اگه جدی باشی.
(پرهام کنار نوید میشینه. چند لحظه بعد سارا و آرزو نزدیک میشن.)
سارا:
چی شده؟ دنیا به آخر رسیده یا پرهام داره درس میخونه؟
پرهام:
نخیر خانم محترم، دارم قهرمان میشم. خانم موسوی گفت هرکسی یه کار خوب بکنه، منم دارم کارمو انجام میدم.
آرزو (با لبخند):
خب چه قهرمان نازنینی!
صحنه چهارم – زنگ آخر، راهرو مدرسه
(چند نفر از بچههای دیگر وارد میشن و یکی از آنها ناخواسته به نوید تنه میزنه و دفترش میافته. همه میخندن.)
دانشآموزی (با خنده):
ببخشید آقای دانشمند، زمینم مثل دفتر شما پر فرمول شد!
(نوید خم میشه تا دفترش رو برداره. پرهام سریع جلو میره.)
پرهام (با لحن جدی):
بس کنید دیگه. شوخیتون زیاد شد.
دانشآموز دیگر:
اوه! آقای قهرمان جدید اومد وسط!
پرهام:
آره، چون دیگه نمیخوام بیعدالتی رو تماشا کنم.
(سکوت. بقیه عقب میکشن. سارا و آرزو لبخند میزنن.)
نوید (با لبخند کوچک):
ممنون… فکر نمیکردم یه روز تو ازم دفاع کنی.
پرهام:
منم فکر نمیکردم این کار حس خوبی بده. ولی واقعاً حس میکنم درست بود.
صحنه پنجم – داخل کلاس، فردای آن روز
(خانم موسوی وارد کلاس میشه.)
خانم موسوی:
خب بچهها، تمرین دیروز چطور بود؟ کسی کار خوبی انجام داد؟
سارا:
خانم، پرهام دیروز قهرمان ما شد! از نوید دفاع کرد.
خانم موسوی (با لبخند):
جدی؟ پرهام، دوست داری خودت بگی؟
پرهام (با خجالت):
خانم… اولش فقط میخواستم یه کار خوب بکنم تا تکلیف تموم شه، ولی بعد فهمیدم وقتی از کسی دفاع میکنی که مظلومه، یه حس قشنگی داره. انگار یه چیزی توی دلت روشن میشه.
خانم موسوی:
این دقیقاً همون چیزیه که اسمش “انسانیت”ه.
نوید:
خانم، منم فهمیدم که گاهی باید خودت رو ببخشی و به بقیه فرصت بدی. چون شاید پشت شوخیهاشون یه نیت خوب پنهون باشه.
خانم موسوی:
آفرین به هردوتون.
بچهها، قهرمان واقعی کسیه که یاد بگیره دل کسی رو نشکنه، حتی اگه راحتتر باشه بخنده.
(همه دست میزنن. صدای تشویق بلند میشه.)
صحنه پایانی – حیاط مدرسه، زنگ آخر
(نوید، پرهام، سارا و آرزو با هم راه میرن.)
آرزو:
خب آقای قهرمان، حالا برنامهت چیه؟
پرهام:
میخوام یه گروه درست کنیم به اسم «دوستیابها»، هرکی احساس تنهایی یا ناراحتی کرد، بیاد پیش ما.
نوید:
عالیه! منم مسئول بخش مطالعهاش میشم.
سارا (با لبخند):
من مسئول خندههام!
آرزو:
و من مسئول خوشآمدگویی!
(همه با خنده راه میافتن. صدای زنگ مدرسه و خنده در فضا پخش میشه.)
راوی (در پایان):
گاهی قهرمان واقعی اونیه که قدرتش توی لبخندشه، نه مشتش.
و دنیای بدون قلدری، از یه مدرسه شروع میشه…
از یه «پرهام» که یاد گرفت احترام، قشنگتر از شوخیه.
پایان
نمایشنامه هفتم: قولی که یادم رفت
قول دادن فقط گفتنِ یه جمله نیست، یه مسئولیته. آدم وقتی قول میده، باید پای حرفش بایسته؛ چون اعتماد از بین بره، بهسختی برمیگرده.
شخصیتها:
- آوا: دختری صادق و منظم، کمی جدی
- آرمان: پسر شوخ و پرحرف، ولی مسئولیتپذیر نیست
- نیلو: باهوش و بااحساس، دوست نزدیک آوا
- کیوان: دانشآموز خلاق و اهل شوخی
- خانم احمدی: معلم ادبیات، باهوش، مهربان و دقیق
- راوی: ناظر ماجرا
صحنه اول – زنگ تفریح، حیاط مدرسه
(بچهها دور هم جمع شدن. آرمان با شور و هیجان داره حرف میزنه.)
آرمان:
بچههاااا! یه خبر مهم دارم! مسابقه تئاتر مدرسه اعلام شده، جایزهشم یه گردش علمی به تهرانه!
کیوان (با ذوق):
وااای جدی؟ ما حتما باید شرکت کنیم!
آوا (آرامتر):
ولی باید جدی کار کنیم. این مسابقهست، نه شوخی.
نیلو:
درسته. اگه قراره کاری کنیم، باید تمرین کنیم و وظیفههامونو جدی بگیریم.
آرمان (با اطمینان):
قول میدم مسئول دکور باشم. همه چی رو من میچینم. میخوام صحنهمون خاصترین باشه.
آوا:
قول میدی؟ چون مسابقه نزدیکه و وقت نداریم.
آرمان (با لبخند):
قول مردونه میدم!
(همه با خوشحالی میخندن. زنگ کلاس میخوره.)
صحنه دوم – داخل کلاس ادبیات
خانم احمدی:
بچهها، شنیدم قراره نمایش اجرا کنید، خیلی هم عالیه. فقط یادتون نره قولی که میدید، یعنی مسئولیت.
کیوان:
خانم، ما یه تیم قوی داریم. آرمان هم قول داده دکور رو بسازه.
خانم احمدی (با لبخند):
قول قشنگه، ولی انجام دادنش قشنگتره. آدم وقتی به قولش عمل میکنه، اعتماد میسازه.
(آرمان با خنده سری تکون میده و با بقیه حرف میزنه. صدای زنگ بلند میشه.)
صحنه سوم – چند روز بعد، بعد از مدرسه
(بچهها در کلاس جمع شدن تا تمرین کنن. اما دکوری در کار نیست!)
آوا (با تعجب):
آرمان! دکور کو؟ گفتی تا امروز آمادهست!
آرمان (با خونسردی):
آره ببین… راستش هنوز کامل نشده. یه ذره سرم شلوغ بود.
نیلو (با دلخوری):
یعنی چی؟ فقط یه هفته تا مسابقه مونده!
آرمان (با خنده):
بابا نگران نباشید. من همیشه دقیقهی نود گل میزنم!
آوا (با لحن ناراحت):
قول دادن شوخی نیست. ما بهت اعتماد کردیم.
کیوان:
بیخیال آوا، شاید هنوز فرصت داره.
آوا:
فرصت؟ مسابقه مدرسهس، نه بازی فوتبال!
(همه کمی سکوت میکنن. آرمان خجالت میکشه اما سعی میکنه موضوع رو عوض کنه.)
صحنه چهارم – حیاط مدرسه، روز بعد
(خانم احمدی در حال عبور است، آوا جلو میرود.)
آوا:
خانم احمدی، یه سؤال دارم. اگه کسی قولی بده ولی انجامش نده، چی میشه؟
خانم احمدی:
قول مثل پلیه بین آدمها. اگه خرابش کنی، اعتماد از بین میره.
ولی همیشه وقت برای درست کردنش هست، اگه شجاعت داشته باشی که بگی: “اشتباه کردم.”
(آوا فکر میکنه و سری تکان میدهد. آرمان از دور گوش میدهد و چهرهاش جدی میشود.)
صحنه پنجم – عصر همان روز، کارگاه هنر
(آرمان با خودش در حال کار است. چوبها و مقوا روی میز پخشاند. نیلو وارد میشود.)
نیلو:
آرمان… هنوز توی مدرسهای؟
آرمان (با لبخند خجالتی):
آره… دارم دکور رو درست میکنم. دیشب تا صبح فکر کردم، دیدم بدقولی کردم. باید جبرانش کنم.
نیلو (با لبخند):
خیلی خوبه که داری جبران میکنی. ما همه منتظرتیم.
(نور آرام میشود. راوی جلو میآید.)
راوی:
بعضی وقتا اشتباه میکنیم، اما آدمایی قویان که اشتباهشونو قبول میکنن و عمل میکنن. آرمان فهمید قول یعنی تعهد، نه حرف.
صحنه ششم – روز مسابقه
(کلاس پر از انرژی است. دکور آماده شده و زیباست. بچهها آماده اجرا هستند.)
کیوان (با هیجان):
آرمان! دکور فوقالعادهست! باورم نمیشه این همه زحمت کشیدی!
آوا (با لبخند):
قولت رو عمل کردی، حالا تیممون کامله.
آرمان (با افتخار):
فهمیدم وقتی یه کاری رو جدی میگیری، حس خیلی خوبی داره. حتی از برنده شدنم قشنگتره.
(خانم احمدی وارد میشود.)
خانم احمدی:
آفرین به همتون. من میدونستم شماها موفق میشید، چون با هم متحدید. آرمان، خوشحالم که به حرف قلبت گوش کردی.
(آرمان لبخند میزند و بقیه با هیجان آماده اجرا میشوند.)
صحنه پایانی – بعد از اجرا، حیاط مدرسه
(بچهها با شادی بیرون میان. تماشاگران تشویقشون میکنن.)
نیلو:
ما برنده شدیم!
کیوان:
نه فقط توی مسابقه، توی رفاقت و اعتماد هم برنده شدیم!
آوا:
و این بار، هممون به قولهامون عمل کردیم.
آرمان:
قول دادن آسونه، اما عمل کردنش حس قهرمانی میده.
از این به بعد هر وقت قول بدم، اول فکر میکنم بعد میگم.
خانم احمدی (با لبخند):
و این یعنی بزرگ شدن.
(همه میخندن، دست میزنن و نور صحنه آرام کم میشه.)
راوی:
آدمای بزرگ هم ممکنه اشتباه کنن، ولی فرقشون با بقیه اینه که یاد میگیرن از اشتباهشون پلی بسازن برای بهتر شدن.
قول فقط یه کلمه نیست، یه قول با خودته که درست زندگی کنی.
پایان
نمایشنامه هشتم: آخرین لایک
گاهی دنبال تأیید بقیه بودن باعث میشه خودِ واقعیمون رو فراموش کنیم. ارزش ما به تعداد لایکها نیست، به کارهاییست که توی دنیای واقعی انجام میدیم.
شخصیتها:
- مانی: پسر شوخ، عاشق فضای مجازی و دنبال فالوئر
- پری: دختری باهوش، منطقی و اهل مطالعه
- کیان: دوست مانی، مهربون ولی دنبالهرو
- نیلو: دختر بااعتمادبهنفس و رک
- خانم نادری: معلم مشاوره، دلسوز و صمیمی
- راوی: ناظر داستان
صحنه اول – زنگ تفریح در حیاط
(مانی گوشی به دست داره و با هیجان به بقیه نشون میده.)
مانی (با ذوق):
بچهها ببینین! پستم توی یه ساعت ۴۰۰ تا لایک گرفته! خودِ اینفلوئنسرم دیگه!
کیان:
ایول! چه باحال! مگه چی گذاشتی؟
مانی (با خنده):
یه ویدیو از وقتی توپ خورد به سر نگهبان مدرسه! همه خندیدن!
پری (با ناراحتی):
چی؟ مانی! اون ویدیو رو بدون اجازهش گذاشتی؟ این شوخی نیست، تمسخره!
مانی:
بابا ول کن، یه شوخی کوچیکه! همه دارن میخندن، کسی که ناراحت نشده.
نیلو:
تو مطمئنی؟ شاید جلوی بقیه چیزی نگفته، ولی ممکنه ناراحت شده باشه.
مانی:
ای بابا… چرا همیشه شماها جدی میگیرین؟ لایک یعنی موفقیت!
پری:
نه مانی، لایک یعنی بقیه خوششون اومده، نه اینکه کار درست بوده.
مانی (با خنده):
خب من خوشحالم! همین کافیه!
(زنگ کلاس میخوره. همه وارد میشن، اما پری نگاهی نگران به مانی میکنه.)
صحنه دوم – داخل کلاس مشاوره
(خانم نادری روی صندلی نشسته. دانشآموزها دورش حلقه زدن.)
خانم نادری:
بچهها امروز میخوام دربارهی «شهرت و مسئولیت» حرف بزنیم.
فرض کنید یه نفر با یه ویدیو معروف بشه، ولی باعث ناراحتی بقیه بشه. فکر میکنید درسته؟
نیلو:
نه خانم، چون اون موقع دیگه معروف بودن به قیمت آزار دیگرانه.
خانم نادری:
دقیقاً. بعضی وقتا دنبال دیده شدنیم، ولی فراموش میکنیم هر کاری یه اثر داره.
(مانی با بیتفاوتی گوشیاش را نگاه میکند. خانم نادری متوجه میشود.)
خانم نادری:
مانی، تو چی فکر میکنی؟
مانی:
من فکر میکنم اگه باعث شادی مردم بشه، اشکالی نداره.
خانم نادری:
حتی اگه اون شادی از ناراحت کردن یه نفر بیاد؟
(مانی سکوت میکند. بقیه به او نگاه میکنند.)
خانم نادری:
شادی واقعی یعنی اینکه هم خودت خوشحال باشی، هم بقیه. یادت باشه لایک واقعی از دل آدمها میاد، نه از صفحهی گوشی.
صحنه سوم – عصر، جلوی مدرسه
(مانی با گوشیاش در حال فیلم گرفتن از خودش است.)
مانی (جلوی دوربین):
سلام بچهها! امروز قراره یه چالش جدید راه بندازیم: شوخی با معلمها! هرکی جرأت داره ویدیو بفرسته!
(در همین لحظه، پری از راه میرسد و صدایش را میشنود.)
پری:
مانی! داری چی کار میکنی؟
مانی:
دارم یه چالش خفن راه میندازم، قراره ترند بشه!
پری:
داری تشویق میکنی بقیه از معلمها فیلم بگیرن بدون اجازه؟ این دیگه شوخی نیست، بیاحترامیه!
مانی:
تو زیادی سخت میگیری. ما فقط داریم حال میکنیم.
پری (با ناراحتی):
مانی… اگه یه روز کسی از خودت یه ویدیوی خجالتآور بذاره چی؟ باز هم میگی شوخی بود؟
(مانی کمی مکث میکند اما چیزی نمیگوید. پری میرود. مانی به فکر فرو میرود.)
صحنه چهارم – روز بعد، در کلاس
(مانی وارد کلاس میشود. همه نگاهش میکنند و پچپچ میکنند.)
کیان:
مانی… خبر داری؟ یکی از بچهها یه ویدیو از خودت گذاشته که دیشب زمین خوردی. همه دارن میبینن!
مانی (جا میخورد):
چی؟ شوخی میکنی؟
(نیلو گوشیاش را نشان میدهد. مانی با ناباوری نگاه میکند.)
مانی (با عصبانیت):
وای! چرا همچین کاری کرده؟ آبروم رفت!
پری (آرام):
حالا میفهمی حس اون نگهبان چی بود؟ همون احساسی که تو بهش دادی.
(مانی سرش را پایین میاندازد. سکوت کوتاهی برقرار میشود.)
مانی (آهسته):
حق با توئه پری. من اشتباه کردم. فکر میکردم خنده یعنی موفقیت، ولی حالا حس میکنم کوچیک شدم.
صحنه پنجم – دفتر مدرسه
(مانی وارد دفتر میشود. نگهبان مدرسه آنجاست، مردی میانسال و مهربان. مانی با خجالت جلو میرود.)
مانی:
آقا مجید… من اومدم عذرخواهی کنم. ویدیوی اون روز رو من گذاشتم. اشتباه کردم.
آقا مجید (با لبخند):
میدونستم خودت میای. ناراحت شدم، ولی بخشیدمت. فقط بدون، هر کاری یه اثر داره.
مانی:
قول میدم از این به بعد هرچی میذارم، باعث خندهی کسی نشه که ناراحته.
آقا مجید:
آفرین پسر. همین یعنی بزرگ شدن.
(مانی لبخند میزند و از دفتر خارج میشود.)
صحنه ششم – در کلاس، چند روز بعد
(بچهها جمع شدن. مانی گوشی در دست دارد اما لبخندش فرق کرده.)
مانی:
بچهها یه پست جدید گذاشتم، ولی این بار یه کار واقعیه. یه پویش راه انداختم به اسم «یه لبخند بدون تمسخر»! هرکسی باید یه کار خوب کنه و ازش عکس بگیره.
نیلو (با ذوق):
وای! چه عالی!
پری:
این یعنی از اشتباهت درس گرفتی.
کیان:
منم شرکت میکنم.
مانی:
باید یاد بگیریم وقتی کسی رو میخندونیم، اونم بخنده، نه اینکه ناراحت بشه.
(خانم نادری وارد میشود.)
خانم نادری:
مانی، دربارهی پویش شنیدم. آفرین پسرم. این همون لایکیه که گفتم: لایک دل مردم.
مانی (با لبخند):
بله خانم. این بار دنبال لایک مجازی نیستم، دنبال لایک واقعیم.
صحنه پایانی – حیاط مدرسه
(بچهها با هم میخندن و عکس گروهی میگیرن. روی تخته مدرسه نوشته: «لبخند بدون تمسخر».)
راوی:
گاهی برای رشد کردن، باید اشتباه کنیم و بعد جبرانش کنیم.
مانی یاد گرفت قهرمان مجازی بودن مهم نیست، قهرمان واقعی بودن مهمه.
لایک واقعی، از صفحهی دل شروع میشه، نه گوشی.
پایان
دیدگاهتان را بنویسید