آموزش نوشتن داستان از روی عکس – معرفی تمرین
تصاویر تنها مجموعهای از رنگها و شکلها نیستند؛ هر عکس، دنیایی از احساس، ماجرا و راز را در خود پنهان کرده است. ذهن انسان به گونهای ساخته شده که به محض دیدن یک تصویر، شروع به ساختن روایت میکند. همین ویژگی، یکی از قدرتمندترین ابزارها برای تقویت مهارت نویسندگی است. نوشتن داستان از روی عکس، تمرینی جذاب و کاربردی برای بالا بردن خلاقیت، قدرت توصیف و روایتپردازی است. برای نوشتن داستان از روی عکس دانستن راه های تمرین در نویسندگی می تواند بسیار تاثیر مثبت داشته باشد.
در این مقاله، قرار است گامبهگام وارد دنیای داستاننویسی تصویری شویم. با هم یاد میگیریم چطور از یک تصویر ساده، یک داستان تاثیرگذار خلق کنیم.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
آموزش نوشتن داستان از روی عکس
در ادامه به بررسی تکنیک های آموزش نوشتن داستان از روی عکس می پردازیم.

مشاهده دقیق تصویر
مشاهده تصویر اولین و مهمترین گام در فرایند داستاننویسی است. کودکان معمولاً تمایل دارند به بخشهای مرکزی عکس توجه کنند و از جزئیات کناری غافل شوند. آموزش مشاهده دقیق در داستان نویسی با تصویر یعنی آموزش مهارت «دیدن فراتر از نگاه کردن». باید به کودک یاد داد که به تمام بخشهای عکس، حتی کوچکترین عناصر توجه کند: حالت چهره شخصیتها، اشیای دورافتاده، رنگها، نور، حالت بدنها، نحوه قرارگیری اشیا و غیره. این مشاهده دقیق، خوراک اصلی تخیل و شکلگیری داستان است.
تمرین:
یک عکس از پارک شلوغ به کودک نشان دهید. سپس بپرسید:
- چند نفر توی عکس هستند؟
- کسی در حال راه رفتن است یا نشسته؟
- چیزی روی زمین افتاده؟
- هوا چطور بهنظر میرسد؟ ابری است یا آفتابی؟
- کسی در حال لبخند زدن یا ناراحت بودن است؟
از کودک بخواهید همه چیزهایی را که میبیند بنویسد، حتی اگر فکر میکند «مهم نیستند». این تمرین مهارت دقت و توجه به جزئیات را تقویت میکند.
نامگذاری شخصیتها یا عناصر مهم تصویر
یکی از بهترین راهها برای شروع داستان برای داستان نویسی با تصویر، دادن نام و هویت به شخصیتها یا حتی اشیای داخل عکس است. نامگذاری به کودک کمک میکند تا ارتباط عاطفی با تصویر برقرار کرده و دنیای ذهنیاش را سازماندهی کند. این نامگذاری میتواند تخیلی، خندهدار، معمولی یا حتی برگرفته از شکل ظاهری شخصیت باشد. پس از نامگذاری، ویژگیهای شخصیتی نیز به آن اضافه میشود که مقدمهای بر شخصیتپردازی کودکانه است.
تمرین:
عکسی از یک سگ و یک دختر در پارک به کودک بدهید و بپرسید:
- دوست داری اسم این دختر چی باشه؟ چرا؟
- به نظرت اون سگ مهربونه یا بازیگوشه؟ اسم مناسبش چیه؟
- اگر سگ بتونه حرف بزنه، چی میگه؟
از کودک بخواهید نامها را بنویسد و یک جمله درباره هر شخصیت بنویسد، مثل:
اسم دختر نازنین است. او عاشق شکلات است. سگش را پشمالو صدا میزند چون خیلی مو دارد.
پاسخ به پرسشهای کلیدی درباره تصویر
یکی از مهمترین ابزارهای فعالسازی خلاقیت در کودکان برای داستان نویسی با تصویر، طرح سوالات هدفمند است. سوالات باز درباره تصویر ذهن کودک را وادار میکند که فرضیهسازی کند، داستان بسازد و جزئیات را پرورش دهد. این روش باعث میشود کودک فقط توصیفگر نباشد، بلکه تبدیل به داستانسرا شود. پرسشهای کلیدی بر پایه پنج عنصر داستانی کلاسیک طراحی میشوند: چه کسی، کجا، کی، چه کاری انجام میدهد، چرا.
تمرین:
به کودک تصویری از یک پسر کنار دریا بدهید و سوالات زیر را مطرح کنید:
- اسم این پسر چیه؟
- اینجا کجاست؟ دریاچهست یا دریاست؟
- چرا تنهاست؟ کسی رو گم کرده یا منتظر کسیه؟
- چه چیزی تو دستشه؟ چرا گرفته؟
- الان چه ساعتی از روزه؟ صبحه یا عصر؟
از کودک بخواهید پاسخها را بنویسد و سپس با کمک آنها، یک بند داستانی کوتاه بنویسد.
تعیین زمان و مکان داستان بر اساس تصویر
زمان و مکان از اجزای مهم هر داستان هستند. در داستاننویسی از روی عکس، نویسنده باید از نشانههای تصویری برای تشخیص فضا (مثل خانه، جنگل، مدرسه) و زمان (روز، شب، زمستان، گذشته یا حال) استفاده کند. این مرحله کمک میکند تا فضای داستان واقعیتر و باورپذیرتر شود. درک درست زمان و مکان، به کودک امکان میدهد توصیفهای دقیقتری در متن به کار ببرد و حالوهوای مناسبی بسازد.
تمرین:
تصویری از یک خیابان بارانی با چراغهای روشن را به کودک نشان دهید.
- به نظر تو الان چه ساعتیه؟ چرا فکر میکنی شب شده؟
- اینجا کجاست؟ شهره یا روستا؟
- فصل چیه؟ از چی فهمیدی؟
سپس از کودک بخواهید یک جمله بنویسد که هم زمان و هم مکان را مشخص کند:
در یک خیابان خلوت در شب بارانی پاییز، آرمان آرام قدم میزد.
ایجاد یک اتفاق یا مشکل در دل تصویر
هیچ داستانی بدون یک اتفاق، مشکل یا چالش جذاب نیست. برای کودک نیز باید این اصل را آموزش داد که فقط تعریف کردن یک تصویر کافی نیست؛ باید در دل آن یک «اتفاق» یا «گره داستانی» ساخته شود. این اتفاق میتواند ساده باشد (مثل گم شدن، جا ماندن، نرسیدن، دیدن چیزی عجیب، ترسیدن یا کشف یک راز). این تکنیک باعث پویایی داستان میشود و ذهن کودک را وارد مرحله خیالپردازی فعال میکند.
تمرین:
تصویری از یک پسر بچه در حال نگاه کردن به یک درِ نیمهباز را به کودک بدهید. سپس بپرسید:
- پشت این در چه چیزی هست؟
- چه اتفاقی قراره بیفته؟
- چرا در باز شده؟
- پسر ترسیده یا کنجکاوه؟
از کودک بخواهید یک داستان ۳ جملهای بنویسد که در آن یک اتفاق رخ دهد:
علی با تعجب به درِ باز انبار نگاه کرد. صدای آهستهای از داخل میآمد. با قدمهایی آهسته جلو رفت تا ببیند چه کسی آنجاست…
تخیل درباره قبل و بعد از لحظه تصویر
یکی از موثرترین روشهای گسترش داستان، تصور کردن اتفاقهایی است که پیش از لحظه ثبت تصویر یا پس از آن ممکن است رخ داده باشند. این مهارت به کودک کمک میکند که داستان را محدود به آنچه در عکس دیده میشود نکند، بلکه ذهن خود را فراتر ببرد. با این تکنیک، کودک یاد میگیرد که تصویر فقط یک «لحظه» است و داستان میتواند در زمان گستردهتری اتفاق بیفتد.
ایجاد بخش قبل از عکس میتواند به معرفی شخصیت، احساسات و دلایل اتفاق کمک کند. بخش “بعد از عکس” هم داستان را به نتیجه یا ماجراهای جدید میرساند.
تمرین:
تصویری از یک دختر در حال گریه کردن روی نیمکت پارک به کودک نشان دهید. سپس از او بخواهید به دو سؤال پاسخ دهد:
- چه چیزی باعث شد این دختر به اینجا بیاید و گریه کند؟ (قبل از عکس)
- قرار است بعد از این چه کسی به او نزدیک شود یا چه اتفاقی بیفتد؟ (بعد از عکس)
سپس از کودک بخواهید دو بند کوتاه بنویسد:
- یک بند درباره ماجرای قبل از عکس
- یک بند درباره ماجرای بعد از عکس
شروع خلاقانه و جذاب برای داستان
شروع یک داستان نقش بسیار مهمی در جلب توجه خواننده دارد. کودکان باید یاد بگیرند بهجای شروعهای تکراری مانند روزی روزگاری، با جملات جذاب، پرسشبرانگیز، یا پر از احساس داستان خود را آغاز کنند. شروع قوی به داستان شخصیت میدهد، خواننده را درگیر میکند و ذهن کودک را به سمت خلاقیت بیشتر میبرد.
انواع شروعهایی که به کودک میتوان آموزش داد:
- با یک جمله احساسی
- با یک سوال
- با یک جمله عجیب یا غیرمنتظره
- با گفتوگوی شخصیتها
تمرین:
تصویر یک پسر بچه در کنار پنجره در حال نگاه کردن به بیرون (بارانی) را نشان دهید. از کودک بخواهید داستان خود را با یکی از روشهای زیر شروع کند:
-
یک جمله احساسی:
دلش مثل آسمان آن روز، پر از ابر بود. -
یک سوال:
آیا کسی برمیگردد وقتی قولش را شکسته باشد؟ -
یک جمله غیرمنتظره:
هیچکس نمیدانست چرا آن پنجره همیشه نیمهباز بود.
کودک یکی را انتخاب کند و یک پاراگراف با همان شروع بنویسد.
پایانبندی روشن و منطقی
هر داستان باید پایانی داشته باشد که یا نتیجهای روشن به خواننده بدهد یا حسی مشخص منتقل کند. کودکان گاهی داستان را بدون پایان رها میکنند یا پایانی بسیار ناگهانی و ناتمام مینویسند. آموزش پایانبندی یعنی یاد دادن مهارت «جمعبندی داستان» به شکلی که حس خوبی برای خواننده ایجاد شود. پایانها میتوانند شاد، غمگین، سوالبرانگیز یا آموزنده باشند، اما باید با مسیر داستان هماهنگ باشند.
تمرین:
تصویر یک کودک در حال برداشتن نامهای از روی پله را به کودک نشان دهید. از او بخواهید:
-
یک داستان بنویسد که در آن نامه نقش مهمی دارد
-
سپس با یکی از انواع پایانهای زیر آن را تمام کند:
-
پایان خوش: نامه از دوست قدیمیاش بود. حالا دیگر لبخند از لبهایش جدا نمیشد.
-
پایان غافلگیرکننده: اما وقتی نامه را باز کرد، فقط یک برگ سفید داخلش بود.
-
پایان آموزنده: او یاد گرفت که گاهی، سکوت هم میتواند حرفی برای گفتن داشته باشد.
-
استفاده از گفتوگوی ساده میان شخصیتها (دیالوگ)
گفتوگو یا دیالوگ یکی از عناصر جذاب در داستان نویسی با تصویر است. دیالوگ باعث زندهشدن شخصیتها، بیان احساسات و پیشرفت داستان میشود. آموزش دیالوگ به کودکان یعنی یاد دادن اینکه هر شخصیت میتواند صدای خودش را داشته باشد. البته باید ساده و متناسب با سن نوشته شود.
دیالوگها باید:
- کوتاه باشند
- نشاندهنده احساس یا فکر شخصیت باشند
- در خط جداگانه نوشته شوند
- با علامت نقلقول (” “) مشخص شوند
تمرین:
عکس دو کودک در حال نگاه کردن به نقشه گنج را به کودک نشان دهید. از او بخواهید گفتوگوی زیر را ادامه دهد:
فکر میکنی این علامت یعنی گنج اینجاست؟ علی پرسید.
نه، به نظرم باید از رودخانه رد بشیم! نرگس گفت.
حالا کودک ۳ جمله دیگر بنویسد که گفتوگوی شخصیتها را ادامه دهد. سپس از او بخواهید از همین دیالوگها برای نوشتن یک بند از داستان استفاده کند.
خوانش و بازنویسی داستان پس از نگارش اولیه
یاد دادن به کودک که اولین نوشته همیشه بهترین نیست، یکی از مهارتهای اصلی نویسندگی است. بازنویسی یعنی کودک داستانش را با صدای بلند بخواند، اشتباهات را ببیند، جاهایی را که گیجکننده یا تکراری هستند اصلاح کند و جملهها را بهتر بسازد. این کار نهتنها نوشتار او را تقویت میکند بلکه به او حس مالکیت و اعتماد بهنفس میدهد.
مراحل ساده برای بازنویسی:
- داستان را با صدای بلند برای خود یا دیگران بخواند
- بپرسد: کدام جمله سخت بود؟ کدام قسمت را دوست داشتم؟
- بعضی جملهها را حذف یا سادهتر کند
- کلمات بهتری برای توصیفها انتخاب کند
- بررسی کند که آیا پایان، خوب تمام شده یا نه
تمرین:
از کودک بخواهید داستان کوتاهی را از روی یک عکس بنویسد. سپس با استفاده از چکلیست زیر، متن خود را بازنویسی کند:
- آیا همه چیزهایی که در عکس هست، در داستان هم آمدهاند؟
- آیا شروع جالبی دارد؟
- آیا شخصیتها گفتوگو دارند؟
- آیا پایان خوبی دارد؟
- آیا میتوانم یکی از جملهها را بهتر بنویسم؟
سپس داستان اصلاحشده را دوباره بنویسد یا برای دیگران بخواند.
5 نمونه داستان نویسی با تصویر
در ادامه به ارائه 5 نمونه داستان نویسی با تصویر می پردازیم. ابتدا تصویر را ارائه می دهیم. سپس بر اساس تصویر و موضوع داستان را شرح می دهیم.
داستان اول: راز پنجرهای که همیشه باز میماند

شرح داستان:
شبها که همه توی خونه خواب بودن، سامیار توی اتاقش بیدار میموند و به پنجره نگاه میکرد. یه پنجره قدیمی که همیشه باز بود… حتی وقتی مامان میاومد و میبستش، دوباره صبح باز بود. نه باد بود، نه کسی توی خونه میاومد سراغش، ولی انگار خودش دلش نمیخواست بسته بمونه!
سامیار هر شب، آروم میاومد کنار پنجره و به آسمون آبی تیره زل میزد. انگار یه صدایی از بیرون صداش میکرد. نه ترس داشت، نه خوابش میاومد. فقط کنجکاو بود.
یه شب، بالاخره جرأت کرد. دمپاییهاشو پوشید، پتو رو انداخت کنار و آروم خم شد بیرون رو نگاه کرد. حیاط خونه ساکت بود، اما درست روبهروی پنجره، یه نور کوچیک روی دیوار میدرخشید. شبیه یه پروانه نورانی بود… ولی نه پروانه بود، نه چراغ!
سامیار آروم گفت:
– تو کیای؟
یه صدای نازک جواب داد:
– من نگهبان پنجرههام… هر پنجرهای که نباید بسته بشه، دست منه!
سامیار تعجب کرد.
– چرا پنجره من نباید بسته بشه؟
صدای نازک با خنده گفت:
– چون تو رؤیاهای قشنگ داری. تا وقتی که این پنجره باز بمونه، رؤیاهات پرواز میکنن سمت آسمون و با رؤیای بقیه بچهها دوست میشن.
از اون شب به بعد، سامیار دیگه نذاشت کسی پنجره رو ببنده. هر شب میاومد کنارش، چشمهاشو میبست و رؤیاهاش رو میفرستاد به آسمون…
و هنوز هم، اون پنجره همیشه بازه.
داستان دوم: کفشهایی که شبها راه میرفتند

شرح داستان:
ارشان هیچوقت کفشهای قهوهای قدیمیشو دوست نداشت. به نظرش زشت بودن، سنگین بودن، حتی یهکم بوی عجیبی هم میدادن! ولی مامان همیشه میگفت:
– اینا کفشهای بابات بودن، وقتی همسن تو بود.
یک شب، وقتی همه خواب بودن، یه صدای تق… تق… تق… از اتاق کناری اومد. ارشان از خواب پرید. با چشمهای خوابآلود درو آروم باز کرد و یواشکی نگاه انداخت…
چشات روز بد نبینه!
کفشهای قهوهای وسط اتاق وایساده بودن، بندهاشون تکون میخورد، بعدم… شروع کردن به راه رفتن! نه کسی توشون بود، نه طنابی پشتشون. خودِ کفشها راه میرفتن، خیلی هم مرتب!
ارشان خشکش زد. زیر لب گفت:
– یا خدا! کفش بابا زندهست؟
کفشها آروم دور اتاق چرخیدن، جلو پنجره رفتن، یه لحظه وایسادن، بعد برگشتن سر جاشون و صاف وایسادن مثل اول.
صبح، ارشان همهچی رو برای مامان تعریف کرد. مامان فقط لبخند زد و گفت:
– بابات همیشه شبها با همین کفشا بیرون میرفت ستارهها رو تماشا کنه. شاید خاطرهش هنوز توی اونا مونده.
از اون روز به بعد، ارشان دیگه از کفشها بدش نمیاومد. حتی یه بار خودش اونارو پوشید، رفت زیر نور ماه و یواشکی گفت:
– بابا، اگه تو اونجایی… بیا بریم ستاره ببینیم.
داستان سوم: نامهای که از آسمان افتاد

شرح داستان:
امیرحسین مثل هر روز، کیفشو انداخته بود رو دوشش و داشت از کوچه رد میشد که یهو یه چیزی توی آسمون نظرشو جلب کرد. یه چیزی شبیه یه پر… ولی پر نبود! برق میزد، آروم میاومد پایین، انگار که خودش میدونست باید بیاد سمت امیرحسین.
چشماش گرد شد، وایساد وسط کوچه و با تعجب گفت:
– اینا چیه دیگه؟ برف که نیست، بادکنکم نیست…
اون چیز بالاخره آرومآروم اومد پایین و جلوی دستش وایساد. یه نامه بود! با پاکت کرمرنگ و یه مهر قرمز که روش نوشته شده بود: فقط برای تو
امیرحسین دوروبرشو نگاه کرد، کسی نبود. با شک گفت:
– یعنی واقعاً برای منه؟!
پاکتو باز کرد. داخلش یه کاغذ خوشخط بود که نوشته بود:
سلام قهرمان!
تو انتخاب شدی تا مراقب رؤیاهای بچهها باشی. هر شب قبل خواب، یه آرزو بنویس و بذار زیر بالشت. ما بقیهشو انجام میدیم!
فقط یادت نره، این نامه باید راز بمونه!
امیرحسین لبخند زد. با خودش گفت:
– وااای… من الان یه نگهبان آرزوام؟! چقدر باحال!
از اون شب به بعد، هر شب قبل از خواب، یه آرزوی کوچیک مینوشت و میذاشت زیر بالش. یه شب خواست برای بابابزرگش دعا کنه، یه شب خواست یه دوچرخه قرمز بیاد، یه شبم خواست که دوستش آرین دیگه غمگین نباشه.
صبحا که بیدار میشد، حس خوبی داشت. شاید چون میدونست داره به یه مأموریت مخفی و مهم ادامه میده.
و نامه؟ هنوزم توی جعبه مداداشه. فقط خودش میدونه کجاست…
داستان چهارم: دوستی درون قاب عکس شکسته

شرح داستان:
روزی روزگاری، دختربچهای به اسم نیکی توی اتاق کوچیکش نشسته بود. یه قاب عکس شکسته جلوش بود… توی عکس، یه پسر بچه با چشمهای قهوهای و لبخند مهربون دیده میشد.
نیکی با صدای آرومی گفت:
– کاش هنوزم پیشم بودی، آریا…
آریا بهترین دوست نیکی بود. با هم توی پارک بازی میکردن، با لگو قلعه میساختن، حتی یهبار با هم یه کرم خاکی پیدا کرده بودن و اسمشو گذاشته بودن «رامین»! اما چند ماه پیش، آریا با خانوادش به یه شهر دیگه رفت…
از اون روز، نیکی هر شب به قاب عکس نگاه میکرد و باهاش حرف میزد. یه شب که حواسش نبود، قاب از روی میز افتاد و شکست. نیکی خیلی ناراحت شد، زانو زد، تکههای قاب رو جمع کرد، اشک تو چشماش جمع شد.
ولی یه چیز عجیب شد… وقتی به عکس نگاه کرد، انگار لبخند آریا بزرگتر شده بود!
نیکی آروم خندید و گفت:
– خودتی دیگه… حتی از توی قاب شکستهم باهام مهربونی میکنی.
اون شب، نیکی یه نامه نوشت. توش نوشت:
سلام آریا جان، هنوزم بهترین دوستم هستی. حتی اگه قاب عکس بشکنه، دوستی ما نمیشکنه.
بعدشم اون نامه رو گذاشت کنار عکس. دلش سبک شد.
و از اون روز، هروقت دلش برای آریا تنگ میشد، میرفت سراغ همون قاب… چون میدونست بعضی دوستیها از شیشه هم محکمترن.
داستان پنجم: چراغی که فقط وقتی گریه میکردی روشن میشد

شرح داستان:
هلیا کوچولو شبها از تاریکی میترسید. همیشه به مامان میگفت:
– مامان میشه چراغو روشن بذاری؟ تاریکی ترسناکه!
مامان اما میگفت:
– هلیا جون، تو دیگه دختر بزرگی شدی، خودت از پسِ تاریکی برمیای.
یه شب، مامان چراغ خواب رو خاموش کرد و از اتاق رفت. هلیا تو تختش دراز کشید، پتو رو تا زیر دماغش کشید بالا. اما یه صدای کوچولو از پشت پنجره اومد، بعد یه سایه حرکت کرد رو دیوار… قلبش تند تند زد.
اشکاش یواشکی اومدن پایین. هلیا آرومگریه کرد. همون لحظه، چراغ کوچیکی که روی میز کنار تخت بود، یههو روشن شد! بدون اینکه کسی دست بهش بزنه!
هلیا جا خورد. چشمهاشو پاک کرد. چراغ نرم میتابید، یه نوری گرم و قشنگ که انگار میگفت:
– نترس… من اینجام.
هلیا با تعجب گفت:
– تو… فقط وقتی گریه میکنم روشن میشی؟
انگار چراغ با نورش جواب داد: آره!
از اون شب به بعد، هلیا اسم اون چراغو گذاشت: چراغ همدلی.
هر وقت دلش میگرفت، غصهدار میشد، یا میترسید، میدونست یکی هست که با نور آرومش بهش میگه:
«حواسم بهت هست.»
و کمکم… دیگه کمتر گریه میکرد. چون یاد گرفته بود بعضی وقتا فقط کافیه توی دل آدم یه چراغ روشن بشه، حتی اگه بقیه خاموش باشن.
دیدگاهتان را بنویسید