داستان برای امام زمان

7 داستان بچگانه و جذاب برای امام زمان

هممون یه جورایی با اسم امام زمان (عج) آشناییم؛ اون منجی‌ای که قراره دنیا رو از ظلم و تاریکی نجات بده. اما واقعیت اینه که وقتی پای قصه و داستان وسط میاد، خیلی بیشتر می‌تونیم باهاش ارتباط بگیریم. داستان‌ها کمک می‌کنن تصویر واضح‌تری از انتظار، امید، و حضور امام توی زندگی‌مون داشته باشیم. توی این مقاله، قراره بریم سراغ دنیای داستان‌هایی که با محوریت امام زمان نوشته شدن؛ هم برای بچه‌ها، هم برای بزرگترا. قراره ببینیم چطور یه قصه می‌تونه دل آدمو گرم کنه، منتظر نگهش داره و ایمانش رو قوی‌تر کنه.

شما می تونید مجموعه داستان کوتاه درباره خلیج فارس رو هم از مقاله مخصوص به خودش بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

7 داستان بچگانه و جذاب برای امام زمان

در ادامه شما می تونید 7 داستان بچگانه و جذاب برای امام زمان رو بخونید.

داستان یه قرار ناتموم تو حیاط خونه مادربزرگه

خورشید تازه غروب کرده بود. آسمون سرخ شده بود، مثل یه فرش پرنقش‌ونگار که خدا پهن کرده بود جلوی چشم آدم‌ها. بوی نون داغ و نعنا از خونه مادربزرگ بلند بود. ما هر پنجشنبه عصر، دور هم جمع می‌شدیم تو حیاط قدیمی و صفای یه دورهمی ساده رو می‌چشیدیم. اما اون شب، یه چیزی فرق داشت. یه چیزی تو دل همه قلقلک می‌داد، یه حس عجیب که نمی‌ذاشت آروم بمونیم.

داستان یه قرار ناتموم تو حیاط خونه مادربزرگه

مادربزرگ که همیشه دلش پر بود از حرفای قشنگ و قصه‌های قدیمی، اون شب یه کاسه آش جلوش گذاشت، زیر لب یه دعا خوند و گفت: “بچه‌ها، امشب قراره یه مهمون خاص بیاد… یه قرار ناتموم داریم با کسی که سال‌هاست دلم براش تنگه.”

ما همدیگه رو نگاه کردیم. یه‌کم خندیدیم، یه‌کم تعجب کردیم. مادر بزرگ ادامه داد: “قرارمون با امام زمانه. هرکی دلش پاک باشه، هرکی یه دل سیر بهش فکر کنه، شاید اونم امشب بیاد سر قرار.”

از همون لحظه، حال‌وهوای خونه عوض شد. صدای پرنده‌ها قطع شد، نسیم ملایمی می‌وزید و انگار همه‌چیز توی اون حیاط، بوی انتظار گرفته بود.

من، که اون موقع پونزده سالم بود، یه گوشه نشستم و به این فکر کردم که اصلاً اگه امام زمان بیاد، من چی باید بگم؟ بگم که دلم پره از درد مردم؟ یا بگم که دنیا پر شده از نامردی و بی‌انصافی؟ یا فقط بغض کنم و هیچی نگم؟

مادربزرگ همون‌طور که نگاهش به دور حیاط بود، شروع کرد قصه گفتن: “یه وقتی تو این خونه، پدربزرگت هر شب جمعه یه شمع روشن می‌کرد. می‌گفت اگه قراره اماممون بیاد، باید روشنایی جلو پاش بندازیم. می‌گفت باید دل‌مون تمیز باشه، نه فقط خونه‌مون. می‌گفت اگه یه بار بیاد و ببینه دلمون تاریکه، دیگه دلش نمی‌خواد بمونه.”

اون شب انگار همه‌چی رنگ دیگه‌ای داشت. حتی صدای سماور که قل‌قل می‌کرد، شبیه یه نوای قدیمی شده بود که دل رو می‌برد یه جای دور، شاید تا همونجا که آقامون زندگی می‌کنه.

یه‌دفعه برق رفت. همه‌چی تاریک شد. فقط نور ماه افتاده بود وسط حیاط. تو اون سکوت، همه‌مون بی‌حرکت بودیم. انگار منتظر بودیم صدای پایی بیاد، صدای کسی که از یه راه خیلی دور داره میاد، ولی دلاشناسه.

مادربزرگ آهی کشید و گفت: “ببینین بچه‌ها، ما سال‌هاست منتظریم. ولی انتظار فقط نشستن و غصه خوردن نیست. انتظار یعنی آماده بودن. یعنی خودتو هر روز تمیزتر کنی، مهربون‌تر باشی، بیشتر کمک کنی، کمتر قضاوت کنی… اینطوری شاید اونم دلش خواست بیاد پیشمون.”

اون شب، هرکدوم‌مون یه کاری کرد. یکی رفت ظرفا رو شست. یکی رفت دست یه پیرزن تنها رو گرفت آورد پیش ما. من رفتم یه دفتر برداشتم، نشستم نوشتم از دلتنگی‌هام، از دوست‌داشتن بی‌دلیلم برای کسی که هیچ‌وقت ندیدمش اما انگار همه‌چی‌مه.

اون شب، امام زمان نیومد. یا شاید اومد و ما نفهمیدیم. شاید بین ما نشسته بود، با لبخند نگامون می‌کرد. شاید هم گوشه حیاط، کنار اون درخت انار کهنسال، نشسته بود و دعا می‌کرد برامون.

ولی از اون شب به بعد، پنجشنبه‌شب‌ها فقط دورهمی نبود. یه قرار بود. یه عهد. هر هفته، دل‌مون رو آماده‌تر می‌کردیم. هر هفته یه‌کم بیشتر شبیه اون چیزی می‌شدیم که اگه آقا بیاد، دلش بخواد کنارمون بمونه.

حالا سال‌ها گذشته. خونه مادربزرگ دیگه اون‌جوری نیست. اما اون حیاط و اون شب، هنوز تو ذهنم زنده‌ست. هنوز صدای مادربزرگ تو گوشمه که می‌گفت: “یه روز میاد… وقتی که دلت واقعا منتظرشه، نه فقط لبت.”

و من هنوز منتظرم. نه با غصه، نه با نشستن… با کار، با امید، با دل پاک.

داستان مسافر جمعه ها

تو محل ما یه پیرمردی بود به اسم حاج رضا. قد بلند، چفیه انداخته بود رو دوشش، همیشه یه لبخند آروم رو لبش بود، یه جوری که وقتی نگاش می‌کردی، دلت می‌خواست سرتو بذاری رو دوشش و آروم بگیری. حاج رضا، یه قصه‌گو بود، از اونایی که پای حرفاش که می‌نشستی، زمان از دستت می‌رفت. اما مهم‌تر از همه اینا، یه چیزی بود که همه محل ازش می‌دونستن؛ حاج رضا هر جمعه، قبل اذون صبح، می‌رفت بالای کوه پشت محله. تنها. بی‌صدا. بی‌حرف. فقط یه کوله، یه سجاده، یه فلاکس چای.

داستان مسافر جمعه ها

هیچ‌کس نمی‌دونست اون بالا چیکار می‌کنه. بعضیا می‌گفتن نذر داره، بعضیا می‌گفتن دنبال آرامشه. ولی یه روز، خودم ازش پرسیدم. رو در رو، بی‌پرده. گفتم: حاجی، چرا هر جمعه می‌ری اون بالا؟ چرا تنهایی؟ چی می‌خوای از کوه؟

نگام کرد. یه لبخند زد که انگار کل درد دنیا توش بود، ولی یه جوری بود که دلتو گرم می‌کرد. گفت: دارم می‌رم سر قرارم… با مسافر جمعه‌ها.

گفتم: مسافر؟ کدوم مسافر؟

یه نگاه به آسمون انداخت، گفت: همون که قراره بیاد. همونی که وقتی بیاد، دل آدما دوباره آروم می‌شه. دلم می‌خواد اگه اومد، یه گوشه از دل شکسته منو ببینه، بدونه هنوز یکی هست که منتظرشه، نه با حرف، با عمل.

اون شب تا صبح خوابم نبرد. تو فکر اون قرار بودم. قرار با کسی که نمی‌دونیم کی میاد، از کجا میاد، یا اصلاً میاد یا نه. ولی یه حسی ته دلم گفت، این انتظار فرق داره. این انتظار، فقط صبوری نیست، یه جور بندگیه.

جمعه بعد، بی‌صدا دنبالش رفتم. از دور. کوه تاریک بود، ولی مهتاب افتاده بود رو نوک درختا، مثل نور امیدی که یواشکی می‌تابه. حاجی نشست، رو به قبله، و زیر لب یه چیزایی می‌گفت که نفهمیدم. ولی اون فضا… اون سکوت… انگار همه آدما و دردا و امیدا، جمع شده بودن تو اون نقطه.

بعد از نیم ساعت، بلند شد. نه آقایی اومد، نه صدایی، نه نشونه‌ای. ولی چشماش برق می‌زد. نه از دیدن کسی، از وفاداری به قراری که هنوز نرسیده.

چند هفته بعد، حاج رضا مریض شد. بدنش طاقت نیاورد. اما قبل رفتنش، گفت: هیچ‌وقت از قرار جمعه‌هات نزن. حتی اگه سال‌ها بگذره و کسی نیاد، تو باش. چون این انتظار، خودش یه نوع حضور آقاس.

از اون روز، من هر جمعه می‌رم همون بالا. با کوله، سجاده، چای. هنوز نیومده، ولی بعضی وقتا، حس می‌کنم خیلی نزدیکه. مثل نفس کشیدن کنار گوشم.

آره… مسافر جمعه‌ها شاید دیر بیاد، ولی قرارش با دل ماست. هر جمعه، یه صفحه سفید جلو روم باز می‌کنم، از حال دلم براش می‌نویسم. گاهی گریه می‌کنم، گاهی لبخند. ولی همیشه، همیشه منتظرم. نه از سر عادت، از سر عشق.

می‌دونی؟ گاهی فکر می‌کنم شاید خودش بینمونه. شاید یه روز، تو اتوبوس، یا تو بازار، یا لای صف نماز، از کنارمون رد شده. شاید اگه دلامون رو پاک‌تر کنیم، اون وقت بتونیم بشناسیمش.

این داستان من نبود، داستان یه قراره. یه عهد قدیمی. قراری که هربار جمعه می‌شه، با صدای اذون، دوباره زنده می‌شه.

مسافر جمعه‌ها، همیشه در راهه… فقط کافیه ما سر قرارمون بمونیم.

داستان چراغی پشت پنجره

تو کوچه ما یه خونه قدیمی بود. آجراش ترک خورده بودن، درش چوبی بود و همیشه صدای جیر جیر لولاهاش آدمو یاد خاطرات قدیمی می‌نداخت. اما خاص‌ترین چیز این خونه، چراغی بود که پشت پنجره‌اش روشن می‌موند. فرقی نمی‌کرد زمستونه یا تابستون، شب یلدا یا شب قدر، اون چراغ همیشه روشن بود. حتی وقتی برق می‌رفت، یه شمع جایگزینش می‌شد.

داستان چراغی پشت پنجره

صاحب خونه یه پیرزن آروم و مهربون بود به اسم “ننه حوا”. همیشه چادر گل‌گلی سرش بود و یه تسبیح سبز بین انگشتاش می‌چرخوند. بچه‌های محل بهش می‌گفتن: مادر بزرگ محله. اما همه خوب می‌دونستن که ننه حوا فقط یه زن مهربون معمولی نبود. یه چیزی تو دلش بود که از بقیه آدما جداش می‌کرد.

یه روز ازش پرسیدم: ننه جون، این چراغو واسه چی همیشه روشن نگه می‌داری؟ گفت: “واسه آقامه… اگه یه وقت از این کوچه رد شد، بدونِه این خونه منتظرشه، این دل، روشنه.”

من بچه بودم، حرفشو نفهمیدم. فکر می‌کردم منظورش شوهرشه که شاید سال‌ها پیش مرده. اما سال‌ها گذشت، من بزرگ شدم، ننه حوا پیرتر شد، ولی اون چراغ خاموش نشد.

تو هر مراسمی، ننه حوا یه دعای مخصوص داشت: “الهی اون روز رو ببینم که آقامون بیاد، از ته کوچه رد بشه، این چراغو ببینه، دلش گرم شه.”

گاهی وقتا از پشت پنجره نگاش می‌کردم که با بغض و لبخند با کسی که دیده نمی‌شه حرف می‌زنه. می‌گفت: “آقا جون، کوچه‌مون تنگه، ولی دلامون بازه. بیا، فقط یه بار بیا، که بدونیم هنوز امیدی هست.”

ما هم کم‌کم یاد گرفتیم منتظر بودن یعنی چی. یعنی هر شب یه چراغ روشن، هر روز یه لبخند به غریبه‌ها، هر هفته یه دعای ساده، هر جمعه یه سلام بی‌پاسخ.

سال آخر دبیرستان بودم که حال ننه حوا بد شد. نفس‌کشیدن براش سخت شده بود. بردیمش بیمارستان، ولی خودش می‌گفت: “من تو خونه‌م می‌میرم، زیر نور همون چراغ.”

دو روز بعد، برگشت. همون شب، آخرین شب عمرش، دورش جمع شدیم. گفت: “من عمرمو واسه دیدن آقام گذاشتم. اگه قسمت نشه ببینمش، شما نذارین چراغ خاموش شه.”

اون شب، ننه حوا رفت… با لبخند، با چشمای بسته، با تسبیحی که هنوز بین انگشتاش می‌چرخید.

فرداش، همه‌مون جمع شدیم. چراغ پشت پنجره، هنوز روشن بود. اما اون روز، یه چیز عجیبی شد. یکی از همسایه‌ها گفت: دیشب تو خواب دیدم یه مرد نورانی از کوچه رد شد، وایساد، نگاهم کرد، گفت: “به ننه حوا بگین دیدمت. صبرش بی‌جواب نموند.”

حالا سال‌ها از اون شب گذشته. من خودم یه خانواده دارم، ولی هر شب جمعه، بچه‌هامو می‌برم کوچه قدیمی. پشت همون پنجره، هنوز چراغ روشنه. نوه‌های ننه حوا، این سنت رو نگه داشتن.

منتظر بودن توی خونه ما یعنی چراغی که خاموش نمی‌شه، حتی اگه هیچ‌کس از کوچه رد نشه. چون ما باور داریم، اون روز می‌رسه. اون مسافر، یه روز از همین کوچه رد می‌شه، چشمش به چراغ می‌افته، و دلش گرم می‌شه.

و اگه ما نباشیم، بچه‌هامون هستن، و اگه اونا نباشن، چراغه هست. هنوز همون نوره… همون انتظار… همون عشق.

داستان کفشای گلی

صبح جمعه بود. هوا یه جوری تمیز و آروم بود که انگار زمینم منتظر یه اتفاقه. خورشید تازه از پشت کوه اومده بود بالا، صدای پرنده‌ها تو حیاط می‌پیچید و بوی نون تازه از نونوایی سر کوچه می‌اومد. من کنار مادرم نشسته بودم و داشتم پاشو با روغن بادوم ماساژ می‌دادم. پاش ورم کرده بود، دیگه نمی‌تونست مثل قبل راه بره. اما هنوز دلش جوون بود، پر از امید و دلتنگی.

داستان کفشای گلی

گفت: علی، امروز یه کاری برام می‌کنی؟ گفتم: هرچی بگی مامان. گفت: برو انباری، اون جعبه کفش چوبی رو بیار.

رفتم و بعد از یه عالمه خاک‌برداری، بالاخره جعبه رو پیدا کردم. سنگین نبود، ولی یه حس خاصی داشت. انگار یه تکه از خاطرات خونه توش جا مونده بود. آوردمش و گذاشتم جلوش. درشو که باز کرد، بوی چرم و خاطره پخش شد. یه جفت کفش کهنه، با بندای پاره و رویه‌ای گلی.

با تعجب گفتم: مامان، اینا دیگه چیه؟ گفت: اینا کفشای پدرته… ولی نه کفشای معمولی. اینا مخصوص جمعه‌هان. مخصوص قرار.

نشستم رو زمین، گفتم: چه قراری؟ گفت: بابات هر جمعه صبح، قبل از طلوع، این کفشارو می‌پوشید، می‌رفت بیابون اطراف شهر، یه گوشه خلوت، می‌نشست، دعا می‌خوند، زیر لب با امام زمان حرف می‌زد. می‌گفت شاید یه روز آقا بیاد، و من آماده نباشم، پس باید همیشه سر قرارم باشم.

باورم نمی‌شد. پدرم مرد آرومی بود، زیاد حرف نمی‌زد. هیچ‌وقت از این چیزا نگفته بود. مادرم لبخند زد، گفت: “منتظر واقعی اونه که آماده‌ست، نه فقط حرف می‌زنه.” بعد آه کشید و گفت: “هیچ‌وقت اون روز نیومد، ولی بابات تا آخرین جمعه عمرش، با همین کفشا رفت سر قرار.”

سکوت کردم. یه حس عجیبی توی دلم پیچید. یه بغض کهنه، یه دلتنگی که تا حالا اسم نداشت.

همون شب، خواب بابامو دیدم. با همون کفشا، رو خاکا نشسته بود، رو به آسمون. بهم گفت: علی، نذار جای من خالی بمونه.

صبح فرداش، خودم رو تو همون بیابون دیدم. با همون کفشا. پام بزرگ‌تر بود، بندا پاره بودن، ولی دلم گرم بود. نشستم. آسمونو نگاه کردم و گفتم: آقا، منم اومدم، شاید امروز بیای.

جمعه‌بعد، دوباره رفتم. بعدی‌ش هم. کم‌کم، یه عده دیگه هم اضافه شدن. پسر همسایه، شاگرد قصاب محل، دختر کتابفروش… انگار دلامون همو پیدا کرده بودن. یه جمع شدیم، بی‌هیاهو، بی‌ادعا، با دلا و کفشای خاکی، ولی چشم‌به‌راه.

یه بار یکی از بچه‌ها گفت: اگه امام زمان بیاد، با کی حرف می‌زنه؟ گفتم: با دلی که براش جا باز کرده.

دیگه اون بیابون برامون فقط یه زمین خالی نبود، یه قرارگاه بود. جایی برای پاک کردن غبار دل، برای تمرین عشق بی‌چشم‌داشت، برای فهمیدن اینکه انتظار فقط نشستن نیست، یه جور زندگیه.

مامانم حالش بهتر نشد، ولی از پنجره نگام می‌کرد و می‌گفت: خدا خیرت بده علی، دل پدرت خوش شد.

الان سال‌ها گذشته. کفشا پوسیده، ولی قرار هنوز پابرجاست. هر جمعه، با دلی کهنه اما روشن، می‌رم همون جا. هنوز نیومده، ولی شاید یه روز بیاد. شاید از دور صدای پاش بیاد رو خاک نرم بیابون.

و من اون روز، همون‌جا می‌شینم، با کفشای گلی، با دلی که سال‌ها تمرین کرده دوست‌داشتن کسی رو که هنوز نیومده… ولی همیشه هست.

داستان نامه ای که پستچی هیچ وقت نیاورد

صدای زنگ در اومد. رفتم دم در، پستچی یه پاکت زرد گذاشت تو دستم و گفت: به اسم شماس. ولی هیچ نشونی روش نبود، نه فرستنده، نه مهر اداره پست. فقط یه دست‌خط قدیمی، با خودکار آبی: برای آقایی که همیشه منتظرشم.

داستان نامه ای که پستچی هیچ وقت نیاورد

قلبم تند زد. برگشتم تو خونه. نشستم رو قالیچه‌ی دست‌بافت مادربزرگ و پاکتو باز کردم. یه نامه بود. روی کاغذی که انگار سال‌ها تو صندوق چوبی مونده. بوی خاک بارون‌خورده می‌داد. انگار همین حالا از دل گذشته بیرون کشیده شده بود.

شروع کردم به خوندن:

“آقای خوبم، سلام

اگه این نامه به دستت برسه، یعنی دلم طاقت نیورده و خواسته یه جوری باهات حرف بزنه. من همون بچه‌ام که تو دهه فجر با پرچم‌ کوچیک تو دستش، تو صف مدرسه واستاده بود و بهت سلام می‌داد. همون که هر جمعه، دعای ندبه مامان‌بزرگش رو گوش می‌کرد و نمی‌فهمید چرا این‌همه اشک می‌ریزه. بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم دلش برات تنگه، خیلی زیاد.”

نفس‌هام سنگین شده بود. حس کردم کسی داره حرف دلمو از زبون خودم می‌زنه. انگار اون نامه رو من نوشته بودم، یا کسی که دردش، هم‌ردیف دردامه.

ادامه داد:

“آقا جون… گاهی وقتا توی شلوغی شهر، دنبالت می‌گردم. بین آدمایی که توی مترو با صدای ضبط‌ شده اذون بی‌تفاوت می‌مونن، توی صف نونوایی وقتی یه پیرزن تنها منتظر نونه و کسی حواسش نیست، بین کارگرایی که با کف دست، عرق پیشونی‌شونو پاک می‌کنن. من همیشه فکر می‌کنم شاید تو یکی از همین‌هایی. شاید خودتی، همونی که منتظرشی.”

اشک تو چشمام جمع شده بود. انگار یه آینه گرفته بودن جلو قلبم.

نامه می‌گفت:

“من ازت نه معجزه خواستم، نه شمشیر، نه جنگ. فقط خواستم بیای، ببینی. ببینی دنیا چجوری شده. ببینی بچه‌ها چه زود بزرگ می‌شن، دل‌ها چه راحت می‌شکنه، و آدما چقدر بی‌خبر از هم عبور می‌کنن. می‌خواستم بیای و فقط بمونی، فقط باشی.”

دست‌خط ته نامه یه کم لرزیده بود:

“آقا… اگه اومدی و من نبودم، اگه کوچه‌مون تاریک بود، اگه چراغ پنجره‌مون خاموش بود، بدون هنوز منتظر بودم. شاید نه با زبون، ولی با دل. یه دل خاک‌خورده، ولی زنده.”

اون شب، نامه رو گذاشتم زیر بالشتم. خواب دیدم توی یه کوچه‌ی خلوت دارم راه می‌رم. یه نوری از ته کوچه می‌تابه. یه مرد با عبای خاکی، ایستاده کنار یه دیوار قدیمی. برگشت نگام کرد. لبخند زد. گفت: “من همه نامه‌هاتو خوندم. حتی اونی که هیچ‌وقت ننوشتی.”

از خواب که پاشدم، خورشید زده بود. اما انگار یه چیز تازه تو هوا بود. یه حس روشن، یه نفس عمیق. بلند شدم، وضو گرفتم، یه دعای ساده خوندم، بعد نشستم پشت میزم و یه نامه نوشتم. این بار با اسم خودم، با دست خودم، با یه دنیا دلتنگی:

“آقا جون، من هنوزم منتظرم. نه با حرف، با دل. با کاری که می‌کنم، با مهربونی‌ای که خرج مردم می‌کنم، با لبخندی که به یه دل‌شکسته می‌زنم. اگه اومدی و دیدی خسته‌م، نرو. بشین کنارم. من فقط به بودنت دل بستم.”

و این شد رسم زندگی من… نامه‌ نوشتن به کسی که شاید هیچ‌وقت جواب نده، اما همیشه، همیشه داره می‌خونه.

داستان یه صبح جمعه با بوی نعنا

صبح جمعه بود. از اون صبحا که آسمون یه جور خاصیه، یه‌جور ساکت، یه‌جور صاف. پنجره رو باز کردم، صدای گنجشکا قاطی بوی نعنا و نون سنگک داغ پیچیده بود تو کوچه. مادرم داشت حیاطو آب می‌داد، با اون چادر گل‌گلی همیشگیش. لب حوض، یه استکان چای گذاشته بود که بخارش مثل دودی نازک می‌رقصید تو هوا.

داستان یه صبح جمعه با بوی نعنا

همین‌جوری که داشتم دست و صورتمو می‌شستم، شنیدم مامان زیر لب یه چیزی زمزمه می‌کنه. گفتم: چی می‌گی مامان؟ گفت: دارم سلام می‌دم… به آقامون، به امام زمان. آخه دل که تنگ بشه، زبون خودش راه می‌افته.

زدم زیر خنده و گفتم: مامان آخه مگه قراره همین‌جوری بیاد که تو دم در وایسادی سلام می‌دی؟
لبخند زد و گفت: معلوم نیست کی بیاد، اما مهم اینه که ما همیشه دم در باشیم.

اون روز حرفش ته دلم موند. مثل یه چیزی که بذاری لب طاقچه و هر بار از کنارش رد می‌شی، دلت می‌لرزه.

چند روز گذشت. یه شب برق رفت. خونه ساکت شد. گوشی‌ها خاموش، تلویزیون تعطیل. مامان گفت بیاین دور هم، یه قصه بگم. نشستیم دور سفره، زیر نور شمع، و اون شروع کرد:

یه‌زمانی، تو همین محله، یه نونوایی قدیمی بود. نوناش یه طعم خاصی داشت. مردم می‌گفتن نونش بوی بهشت می‌ده. صاحب نونوایی پیرمردی بود که هر شب، قبل از پخت نون، یه دعا می‌کرد: “خدایا، اگه امشب آقام بیاد و از این نون بخوره، روش شرمنده نشم.”

همه تعجب کرده بودن. گفتن: آخه چطوری؟ تو که نمی‌دونی کی میاد!
پیرمرد گفت: نمی‌دونم کی، ولی می‌دونم قراره بیاد. من فقط کارمو درست انجام می‌دم. اگه یه روز بیاد، و نون من تو دستشه، باید مطمئن باشم طعمش رو دوست داره.

مامان همین‌جا که رسید، یه نگاهی به ما کرد و گفت: بچه‌ها، منتظر بودن فقط نشستن و دعا کردن نیست. منتظر بودن یعنی اونقدر کارتو درست انجام بدی که اگه همین فردا امام زمان بیاد، رو سفید باشی.

اون شب گذشت، ولی من دیگه مثل قبل نبودم. از اون به بعد هر کاری می‌کردم، ته دلم می‌گفتم: اگه الان آقا بیاد و منو ببینه، با این کارم خوشحال می‌شه؟ یا ناراحت می‌شه؟

جمعه بعد، رفتم مسجد محلمون. یه پیرمرد نشسته بود ته مسجد، تسبیح دستش بود، اما چشمش به در. رفتم پیشش، گفتم: منتظر کسی هستین؟ گفت: آره… سال‌هاست. هر جمعه میام همین‌جا. شاید بیاد، شاید از کنارم رد شه، شاید فقط نگام کنه.

گفتم: خب اگه نیومد چی؟
لبخند زد و گفت: اگه نیاد، من یه دل‌گرم دارم. اینکه اگه بیاد، جایی هستم که منتظرش بودم.

همون لحظه، دلم یه جور خاصی لرزید. انگار یه چیزی تو وجودم بیدار شد. همون شب نشستم یه دل‌نوشته نوشتم، واسه امام زمان. نه رسمی، نه با واژه‌های سخت. فقط ساده و از ته دل:

آقا جون، من هنوز بلد نیستم مثل بزرگترا دعات کنم، بلد نیستم مثل عالم‌ها ازت حرف بزنم. اما دلم تنگه. دلم می‌خواد بیای. فقط یه بار، فقط یه لحظه ببینمت. نه برای معجزه، فقط برای اینکه مطمئن شم هنوز امید هست.

از اون روز، جمعه‌های من فرق کرد. نه اینکه زندگیم زیر و رو شده باشه، نه. فقط یه چراغ تو دلم روشن شده، یه نوری که نمی‌ذاره تو تاریکی بمونم.

الان هربار بوی نعنا با صدای گنجشک قاطی می‌شه، هربار مادرم با دستای پینه‌بسته‌اش وضو می‌گیره، هربار صدای اذون تو کوچه می‌پیچه، ته دلم می‌گم: شاید این جمعه، همون جمعه باشه.

و این شاید، شیرین‌ترین امید دنیاست.

داستان قرار کنار سماور

ساعت پنج‌ونیم صبحه. هنوز آفتاب کامل درنیومده، ولی صدای اذون پیچیده تو کوچه‌مون. بوی خاک نم‌خورده با صدای قوری روی سماور قاطی شده و خونه‌ی مادربزرگ، یه حال و هوای عجیبی داره.

داستان قرار کنار سماور

همه خوابن، ولی اون بیداره. همیشه همین موقع، تو ایوون، کنار سماور می‌شینه، یه استکان چای کمر باریک می‌ریزه و خیره می‌شه به در حیاط. کسی نمی‌دونه منتظر کیه… ولی من می‌دونم.

یه روز، وقتی بچه بودم، ازش پرسیدم: مامان جون، چرا هر جمعه این موقع می‌شینی این‌جا؟ لبخند زد و گفت: منتظر مهمونم. یه مهمون قدیمی که هر جمعه براش یه جا می‌ذارم، شاید یه روز بیاد.

گفتم: خب کیه این مهمون؟
آروم گفت: آقامونه… امام زمان.

خندیدم. بچگی بود دیگه، فکر می‌کردم امام زمان اگه بخواد بیاد، حتما با نور و فرشته میاد، نه با دمپایی و تو کوچه خاکی. ولی حالا که بزرگ شدم، می‌فهمم، بعضی قرارا با دل بسته می‌شن، نه با دعوت‌نامه.

مادربزرگ یه رسم داشت. هر هفته یه استکان چای می‌ذاشت کنار خودش. حتی اگه هوا سرد بود، حتی اگه مریض بود، اون استکان همیشه اونجا بود. می‌گفت: اگه یه روز بیاد و جا نداشته باشه، شرمنده می‌شم.

یه بار پرسیدم: مامان جون، اگه نیاد چی؟
گفت: نیاد، اما من باید باشم. اگه یه روز بیاد و من نباشم چی؟

اون جمله، مثل یه میخ تو دل من کوبیده شد. فهمیدم منتظر واقعی، کسیه که حتی وقتی خبری نیست، سر قرارش هست.

سال‌ها گذشت. مادربزرگ پیرتر شد. دستاش لرزید، پاش دیگه مثل قبل جون نداشت، ولی هنوز همون ساعت پنج‌ونیم جمعه، کنار سماور می‌نشست. حتی شده یه لقمه نون و پنیر هم می‌ذاشت، می‌گفت: اگه اومد، گرسنه نباشه.

یه شب زمستونی، حالش بد شد. بردیمش بیمارستان. زیر لب فقط یه چیز می‌گفت: نگین نیاد… اگه اومد و من نبودم، نگین دیر رسیدی آقا…

چند روز بعد، از دنیا رفت. بی‌سروصدا، مثل همیشه. ولی اون استکان چای، هنوز تو ذهنم مونده. همون استکان کوچیک، همون دل بزرگ.

بعد از چهلمش، نشستم تو همون ایوون. سماورو روشن کردم، استکانا رو چیدم. یه دونه هم کنارم گذاشتم. واسه آقا. واسه قرار نیمه‌تمام مادربزرگ.

از اون روز، جمعه‌هام شکل دیگه‌ای گرفت. نه از روی اجبار، نه از ترس. فقط واسه دل خودم. یه دل بی‌قرار که هر هفته با یه استکان چای، یه سلام می‌فرسته.

می‌دونی؟ بعضی وقتا، وقتی بخار چای می‌ره بالا و نور آفتاب از لای درختا می‌تابه، حس می‌کنم یکی از کوچه رد می‌شه. آروم، بی‌صدا. شاید خودش باشه، شاید فقط خیالشه.

ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم: اونی که منتظر واقعی باشه، حتی اگه امامش نیاد، خودش شبیه امامش می‌شه. مهربون‌تر، صبورتر، دل‌گرم‌تر.

مامان جون می‌گفت: قرار گذاشتن با آقا، یعنی هر هفته دلتو بتکونی، تمیزش کنی، بگی بیا. اگه نیومد، هفته بعد دوباره… بازم بگی بیا.

حالا دیگه پسر کوچیکم هم جمعه صبحا کنارم می‌شینه. اونم یه استکان چای می‌ریزه. می‌گه: بابا، آقا که بیاد، چایمون یخ نکنه، نه؟

و من با لبخند می‌گم: نه پسرم… آقا که بیاد، دل‌مون اون‌قدر گرم می‌شه که حتی اگه چای یخ هم کرده باشه، طعمش شیرینه.

و این‌جوری شد که قرار کنار سماور، از مادربزرگ به من رسید، و حالا به پسرم. یه قراری ساده، اما محکم… درست مثل یه ایمان بی‌صدا.

دیدگاهتان را بنویسید