داستان ترسناک برای انشا

5 داستان ترسناک برای انشا با عکس

داستان‌های ترسناک همیشه یه جای خاص تو دل آدم‌ها داشتن. اون حس هیجان، کمی ترس و کنجکاوی که موقع خوندن داستان‌های ترسناک به وجود میاد، باعث میشه نتونیم راحت ازشون دل بکنیم. تو این مقاله می‌خوایم با هم بریم سراغ چندتا از بهترین داستان‌های ترسناک که می‌تونن هم حسابی بترسونن و هم کلی فکر تو سرتون بندازن. پس آماده باش که یه عالمه حس و حال عجیب و غریب رو تجربه کنی!

در کنار مطالعه داستان ترسناک برای انشا، شما می توانید از مقاله مربوطه داستان ترسناک جنایی را نیز مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان ترسناک برای انشا

در ادامه به ارائه 5 داستان ترسناک برای انشا می پردازیم.

سایه پشت پنجره

یه جایی تو یه شهر کوچیک، یه خونه قدیمی بود که همه‌ی مردم محله می‌گفتن اونجا خالیه و بهتره کسی نزدیکش نره. می‌گفتن شب‌ها صداهای عجیب و غریبی از داخل خونه می‌آد، صدای گریه، جیغ و گاهی صدای قدم‌هایی که انگار کسی تو راهروها داره راه میره. البته این داستان‌ها خیلی‌ها رو کنجکاو کرده بود، اما هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بره اون خونه رو از نزدیک ببینه.

سایه پشت پنجره

من و داداشم، همیشه به این حرف‌ها می‌خندیدیم و دوست داشتیم حقیقت رو بفهمیم. یه شب تصمیم گرفتیم خودمون بریم اون خونه رو بگردیم. هوا تاریک و سرد بود، و مه کم‌کم همه‌جا رو می‌گرفت. وقتی رسیدیم دم در خونه، یه حس سنگین و عجیبی افتاد تو دلم. ولی گفتیم خب، ما که آدم ترسو نیستیم!

در خونه با صدای بلند باز شد، انگار منتظر ما بود. رفتیم تو، سقف پر از تار عنکبوت بود و گرد و خاک همه‌جا رو پوشونده بود. قدم می‌زدیم و هر صدایی که می‌اومد، دل‌مون بیشتر می‌خواست بدویم بیرون، اما یه چیزی نگه‌مون می‌داشت. به پنجره‌های بزرگ نگاه کردم؛ بیرون تاریک بود و مه همه‌جا رو گرفته بود.

ناگهان، چشمم به سایه‌ای افتاد پشت یکی از پنجره‌ها، سایه‌ای که به هیچ‌کس شبیه نبود. اول فکر کردم خیال بافیه، اما سایه حرکت کرد. دستش رو به آرامی روی شیشه گذاشت و انگار داشت منو نگاه می‌کرد. نفسم بند اومد، دلم تند تند زد. داداشم هم ترسیده بود و دستمو گرفت که بریم بیرون.

اما وقتی برگشتیم، دیدیم درِ ورودی خودبه‌خود بسته شده و هیچ راه فراری نیست. سعی کردیم در رو باز کنیم، اما انگار یه نیروی نامرئی در رو محکم نگه داشته بود. تو اون لحظه بود که یه صدای خش‌دار و مبهم از طبقه بالا اومد، صدایی که بیشتر شبیه به ناله بود. دلم می‌خواست فرار کنم ولی مجبور بودم بدونم اون صدا چیه.

به سمت پله‌ها رفتیم، هر قدم که برمی‌داشتیم صدا بلندتر و نزدیک‌تر می‌شد. رسیدیم به طبقه بالا، جایی که نور ماه از پنجره‌های شکسته می‌افتاد و سایه‌ها روی دیوارها رقصیدن. در اتاقی که صدای ناله ازش می‌اومد، باز بود. دستمو لرزون گذاشتم روی دستگیره و بازش کردم.

داخل اتاق چیزی نبود جز یه آینه بزرگ که خاک گرفته بود. اما وقتی تو آینه نگاه کردم، یه صورت تاریک و خسته رو دیدم که بهم زل زده بود. یه نفر نبود، یه سایه بود، یه چیزی که به زندگی تعلق نداشت. داداشم جیغ کشید و من هم به سمت در دویدم.

در همین حین، صداهای قدم پشت سرمون شروع شد، انگار سایه‌ای دنبالمون بود. دویدیم پایین پله‌ها و به هر دری زدیم تا باز بشه. آخر سر، در حیاط باز شد و فرار کردیم بیرون. نفس‌نفس می‌زدیم و قلب‌هامون مثل یه طبل بلند می‌زد.

اون شب، هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم. فقط می‌دونستیم که چیزی اونجا بود، چیزی که نمی‌شد دید ولی می‌شد حسش کرد. از اون موقع به بعد، هر وقت شب‌ها هوا تاریک می‌شه و مه می‌افته، هنوز هم حس می‌کنم یه سایه داره منو نگاه می‌کنه.

ناپدید شدن در کوچه های قدیمی

تو یکی از اون محله‌های قدیمی شهر، که کوچه‌پس‌کوچه‌هاش پر از خاطره و راز بود، یه ماجرای عجیب و ترسناک اتفاق افتاد. محله‌ای که همه‌اش چراغ نفتی داشت و هنوز هم اون حس و حال قدیمی توش موج می‌زد. محله‌ای که بچه‌ها شب‌ها با ترس و وحشت از کوچه‌ها رد می‌شدن، چون می‌گفتن اونجا سایه‌هایی هست که فقط تو تاریکی زندگی می‌کنن.

ناپدید شدن در کوچه های قدیمی

ماجرای من با دوست صمیمیم، سهیل، شروع شد. سهیل همیشه دنبال کشف چیزای جدید و هیجان‌انگیز بود. یه روز که تابستون تموم شده بود و پاییز کم‌کم داشت خودش رو نشون می‌داد، تصمیم گرفتیم بریم تو کوچه‌های قدیمی محله و ببینیم واقعاً این داستان‌ها که بزرگ‌ترها می‌گن واقعیه یا نه.

هوا داشت تاریک می‌شد و مه سبک از بین درخت‌ها بالا می‌اومد. قدم‌زدن تو اون کوچه‌های سنگفرش شده، که دور تا دورش دیوارهای کاهگلی داشت، حس عجیب و غریبی بهمون می‌داد. اما با این حال، کنجکاوی‌مون قوی‌تر از ترس بود.

ناگهان صدای قدم‌های کسی رو شنیدیم، ولی هیچ‌کس نبود. دل‌مون لرزید، ولی گفتیم شاید فقط صدای باد باشه. کمی جلوتر رفتیم که رسیدیم به یه پیچ تاریک که همه می‌گفتن اونجا یه در قدیمی و شکسته هست که به یه زیرزمین مخفی وصل می‌شه.

سهیل اصرار کرد بریم اونجا رو ببینیم. وقتی رسیدیم، در نیمه باز بود و یه بوی نم و ترشیده تو هوا پیچیده بود. رفتیم داخل و کم‌کم تاریکی همه جا رو گرفت. فقط یه چراغ قوه کوچیک داشتیم که نورش مثل یه نقطه کوچیک توی تاریکی می‌درخشید.

تو زیرزمین، دیوارها پر از نوشته‌های قدیمی و نقاشی‌های عجیب بود. سهیل رفت جلوتر و یه صدایی عجیب شنید، شبیه به زمزمه. هر چی جلوتر می‌رفتیم، اون صدا واضح‌تر و بلندتر می‌شد، ولی هیچ‌کس رو نمی‌دیدیم.

یکدفعه چراغ قوه سهیل خاموش شد و تاریکی کامل همه جا رو گرفت. با وحشت گفتم چراغتو روشن کن، ولی جواب نداد. همون موقع، یه سایه تند و تاریک از گوشه چشمم گذشت و صدای نفس‌های تند و کوتاه تو گوشم پیچید.

ترس همه وجودم رو گرفت. صدای زمزمه تبدیل به جیغ شد و انگار یه دست نامرئی دنبالمون افتاده بود. سعی کردیم فرار کنیم ولی راه برگشتی نبود. هر قدمی که برمی‌داشتیم، صدای پای بیشتری پشت سرمون شنیده می‌شد.

سهیل ناگهان ناپدید شد. جا خوردم، داد زدم اسمش رو ولی فقط سکوت جوابم رو داد. دلم می‌خواست فرار کنم ولی انگار یه نیروی نامرئی منو نگه داشته بود. بعد از چند دقیقه، نور چراغ قوه دوباره روشن شد ولی سهیل نبود.

با عجله از زیرزمین بیرون زدم، در رو پشت سرم محکم بستم و دویدم به سمت خونه. هر چی دویدم صدای قدم‌ها همچنان پشت سرم بود، ولی وقتی برگشتم نگاه کردم، هیچ‌کس نبود.

از اون شب به بعد، دیگه هیچ خبری از سهیل نشد. هیچ‌کس تو محله هم نمی‌دونه اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد. اما من همیشه وقتی شب‌ها تنها می‌شم، صدای نفس‌های تند و نفس‌نفس زدن رو حس می‌کنم، مثل اینکه هنوز اون سایه دنبالمه و منتظر یه فرصت دوباره‌ست.

زنگ در نیمه شب

تو یکی از اون محله‌های قدیمی تهران، جایی که کوچه‌ها پر از قصه و رازهای ناگفته‌ست، یه اتفاق عجیب افتاد که هنوزم همه ازش می‌گن و هیشکی جرئت نمی‌کنه نزدیک اون خونه بشه. خونه‌ای که همیشه توی دل شب صدای زنگ درش می‌اومد، اما هیچ‌کس جواب نمی‌داد. می‌گفتن اون زنگ به معنی یه پیام شومه؛ پیامی که همه از شنیدنش می‌ترسن.

داستان زنگ در نیمه شب

داستان من از یه شب پاییزی شروع شد، وقتی که من و داداش کوچیک‌ترم تو خونه تنها بودیم. مامان و بابا رفته بودن مهمونی و قرار بود ما فقط چند ساعت تنها بمونیم. شب که شد، همه چیز آروم و ساکت بود. ناگهان، صدای زنگ در خونه بلند شد. اول فکر کردم شاید مامان و بابا برگشتن زودتر. اما وقتی نگاه کردم، دیدم ساعت هنوز خیلی کمه و هیچ‌کس جلوی در نیست.

زنگ دوباره خورد، اما این بار یه چیز عجیبی داشت؛ انگار صداش توی گوشم می‌پیچید و هی بیشتر می‌شد. دلم لرزید و داداشم هم ترسید. گفتم برم در رو باز کنم ولی یه حس بد بهم گفت نه. همین که برگشتم، صدای خنده‌ای خفه و سرد از پشت در اومد که تا الان فراموشش نکردم.

زنگ سوم خورد و این‌بار یه صدای زمزمه‌وار همراهش بود که می‌گفت: “در رو باز کن…” صدای کسی نبود که بخواد آدم رو قانع کنه، بلکه صدای یه چیز بی‌روح و تاریک بود. قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد. با دست لرزون رفتم نزدیک پنجره و از تو شیشه به بیرون نگاه کردم.

اما جلوی در هیچ‌کس نبود. فقط مه سنگینی بود که همه‌جا رو پوشونده بود. ناگهان، تو مه یه سایه بلندی ظاهر شد، مثل یه آدم اما بدون صورت. سایه آروم تکون خورد و به سمت خونه حرکت کرد. چشم‌هام خشک شده بود و نمی‌تونستم چشم بردارم. سایه رسید به در و دستش رو گذاشت روی زنگ. بعد دوباره اون صدای زمزمه اومد: “در رو باز کن…”

دلم نمی‌خواست بترسم، ولی ترس اون شب با همه ترس‌هایی که تا حالا تجربه کرده بودم فرق داشت. فهمیدم که این یه زنگ معمولی نیست، یه زنگ هشدار برای یه چیز خیلی ترسناک‌تر.

ناگهان برق رفت و خونه تو تاریکی فرو رفت. من و داداشم نشستیم کنار هم، نفسمون به شماره افتاده بود. چند دقیقه بعد، برق برگشت ولی در خونه باز شده بود. هیچ صدایی نبود، هیچ اثری از اون سایه نبود، انگار همه چیز آروم شده بود.

ولی من می‌دونم اون شب یه چیز توی خونه‌مون وارد شده بود، یه چیز که هنوز هم تو گوشم زمزمه می‌کنه و هر وقت شب می‌شه، صدای زنگ در رو می‌شنوم که از دور میاد…

صدای پشت در

تو یکی از اون محله‌های قدیمی و شلوغ تهران، خونه‌ای بود که همه ازش دوری می‌کردن. نمی‌دونم چرا، اما همیشه یه حس عجیب و غریب توی هوا بود، یه حس سنگین که آدم رو خسته و ترسیده می‌کرد. این خونه پر از قصه‌های ناگفته بود، داستان‌هایی که شاید بهتر بود اصلا شنیده نمی‌شدن.

داستان صدای پشت در

من و داداش کوچیکم، امیر، همیشه کنجکاو بودیم که دلیل این همه ترس رو بفهمیم. یه شب پاییزی که برگ‌های خشک روی زمین خش‌خش می‌کردن، تصمیم گرفتیم بریم سراغ اون خونه. هوا تاریک بود و باد سردی می‌وزید، اما ما می‌خواستیم حقیقت رو بفهمیم.

وقتی رسیدیم دم در خونه، صدای زنگ در ناگهانی بلند شد. ما اصلا انتظار نداشتیم کسی باشه. صدای زنگ چند بار تکرار شد، هر بار بلندتر و آزاردهنده‌تر. امیر گفت: «نکنه این زنگ خراب شده؟!» من هم همین‌طور فکر کردم، اما اون صدای زنگ یه چیز دیگه بود، یه چیز که توی وجودمون ریشه می‌کرد.

در را که باز کردیم، بوی نم و گرد و خاک و یه بوی عجیب دیگه اومد به مشاممون؛ بویی که انگار توی خونه مرده‌ها بود. تو خونه تاریک و سرد بود، فقط یه چراغ کوچیک دستی داشتیم که نورش مثل یه نقطه کوچیک وسط تاریکی می‌درخشید.

همین که وارد شدیم، صدای خش خش رفتن برگ‌ها روی زمین توی حیاط خونه رو شنیدیم. رفتیم جلوتر و صدای زمزمه‌هایی اومد که انگار از ته دیوارها می‌اومد. امیر گفت: «شنیدی؟ این صداها چی‌ان؟» اما من نتونستم چیزی بگم، چون یه حس سرد و سنگین توی وجودم پیچید.

ناگهان چراغ خاموش شد و تاریکی همه جا رو گرفت. قلبم داشت از سینه‌م می‌پرید و صدای نفس‌کشیدن خودمو تو گوشم می‌شنیدم. تو این لحظه سایه‌ای بلند و تاریک پشت پنجره ظاهر شد. بدون هیچ سر و صورت، فقط یه سایه که با ما زل زده بود.

امیر دستمو گرفت و گفت: «بریم بیرون، اینجا خطرناکه.» اما قبل از اینکه بتونیم تکون بخوریم، صدای زنگ در دوباره بلند شد. این بار صدایی همراهش بود که گفت: «در رو باز کن…» صدایی خشک و سرد که حتی توی خواب هم نمی‌خواستم بشنوم.

با ترس به سمت در دویدیم، ولی در قفل بود. هر چی تلاش کردیم بازش کنیم نشد. اون صدای ترسناک دوباره اومد و این‌بار نزدیک‌تر، مثل اینکه یه چیزی اون طرف در منتظر ما بود. حس کردم یه نیروی نامرئی داره منو عقب می‌کشه.

بعد از چند دقیقه، ناگهان در باز شد، اما هیچ کسی نبود. فقط مه غلیظی همه جا رو پوشونده بود. چند قدم که برداشتیم، صدای قدم‌هایی پشت سرمون اومد، ولی وقتی برگشتیم هیچ اثری نبود.

توی راه خونه، امیر گفت: «هیچ وقت فکر نمی‌کردم این داستان‌ها واقعیت داشته باشن.» منم گفتم: «نه، اما حالا دیگه می‌دونم که ترس همیشه فقط تو ذهن نیست، بعضی وقت‌ها واقعی‌تر از اون چیزیه که می‌خوایم قبول کنیم.»

اون شب یاد گرفتم که بعضی درها رو نباید باز کرد، بعضی سایه‌ها هم نباید دیده بشن. از اون به بعد، هر وقت صدای زنگ در توی تاریکی شب می‌پیچه، دلم می‌لرزه و می‌دونم که اون سایه هنوز داره ما رو نگاه می‌کنه.

سایه ای که پشت سرم بود

یه روز پاییزی سرد و نم‌دار بود، وقتی تصمیم گرفتم تنها برم یه پارک قدیمی تو تهران که پر از درختای بلند و راهروهای پیچ‌درپیچ بود. همیشه به این پارک می‌گفتن جای رازآلود و خیلی‌ها می‌گفتن شب‌ها نباید بهش نزدیک شد چون سایه‌هایی هست که دنبال آدم راه می‌افتن. منم به‌خاطر کنجکاوی زیادم، بی‌خیال حرف‌ها شدم و رفتم.

سایه ای که پشت سرم بود

هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد و مه کم‌کم همه جا رو می‌پوشوند. قدم می‌زدم و سعی می‌کردم صدای برگ‌های خشک رو زیر پام نشنوم، ولی هرچی جلوتر می‌رفتم، حس می‌کردم یه چیزی دارم پشت سرم حرکت می‌کنه. وقتی برمی‌گشتم نگاه کنم، هیچ‌کس نبود. می‌گفتم شاید فقط خیالاتم داره بازی درمیاره، اما اون حس که انگار یه سایه همش داره دنبالمه، ول‌کنم نبود.

یه جا که رسیدم یه نیمکت چوبی قدیمی بود و نور چراغ‌های خیابون کم‌رنگ و لرزان از بین شاخه‌های درخت می‌افتاد. نشستم یه لحظه تا آروم شم، اما صداهایی که تو گوشم می‌پیچید و نفس‌های سنگین رو پشت سرم حس می‌کردم، بدجوری منو می‌ترسوند. با خودم گفتم این که هیچی نیست، فقط حس بی‌خودی.

اما همین‌که خواستم بلند شم، یه صدای خش‌دار و آرام پشت سرم اومد. انگار کسی داشت اسممو صدا می‌کرد. برگشتم ولی هیچ‌کس نبود. این بار دستام یخ کرد و قلبم داشت می‌خواست از سینه‌م بیرون بزنه. یه هو یادم اومد همه تو محله می‌گفتن وقتی صدای کسی رو تو تنهایی پشت سرت می‌شنوی و نمی‌بینی، یعنی سایه‌ای دنبالت کرده که نمی‌ذاره راحت بشی.

با سرعت پا شدم و شروع کردم به دویدن. هر چی می‌دویدم صدای نفس‌های تند پشت سرم بود، ولی باز وقتی نگاه می‌کردم چیزی نبود. انگار یه بازی مسخره و بی‌رحم بود. نزدیک در خروجی پارک که رسیدم، احساس کردم اون سایه یه لحظه ایستاد. برگشتم که ببینم، اما فقط مه بود و تاریکی.

تو راه برگشت به خونه، همه وجودم می‌لرزید. می‌دونستم دیگه اون سایه رهاش نمی‌کنه، تا وقتی که منو از این دنیا ببره یا خودش رو نشون بده. از اون شب به بعد، هر وقت تنها می‌شم و شب هوا تاریکه، چشم‌هام رو نمی‌بندم و همیشه گوش‌هام رو تیز می‌کنم که شاید باز صدای اون نفس‌ها رو بشنوم.

دیدگاهتان را بنویسید