داستان کوتاه با حرف ا

داستان کوتاه با حرف ا

اگه اهل خوندن داستان‌های کوتاه و جمع‌وجور باشی، این مجموعه دقیقاً برای توئه! توی این مقاله قراره با یه عالمه داستان کوتاه آشنا شی که همشون با حرف «ا» شروع می‌شن. از انتظار گرفته تا اعتراف و انعکاس؛ هر کدوم‌شون یه دنیای کوچیک دارن که تو چند خط، حس و حال تازه‌ای بهت می‌دن. این داستان‌ها نه‌تنها برای لذت بردن از خوندن مناسبن، بلکه یه جور آشنایی اولیه هم هستن با دنیای داستان‌نویسی کوتاه؛ اونم با یه تم خاص و متفاوت. پس اگه دنبال یه شروع شیرین برای ورود به دنیای داستان کوتاه هستی، اینجا جای درستیه!

شما می تونید مجموعه داستان کوتاه با حرف ب رو مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

7 داستان کوتاه با حرف ا

در ادامه 7 داستان کوتاه با حرف ا بهتون ارائه میدیم.

داستان امیر و اردک آب پاش

امیر، یه پسر بازیگوش و باحال بود که عاشق اردک‌ها بود. اون‌قدر که یه عالمه اردک اسباب‌بازی داشت. اما یه اردک خاص توی همه‌شون بود؛ اسمش «آبتینا» بود. آبتینا یه اردک آب‌پاش آبی‌رنگ بود که امیر از بازار گرفته بودش.

داستان امیر و اردک آب پاش

یه روز آفتابی، امیر با آبتینا رفت توی حیاط. آب پاشید، آب‌بازی کرد، آواز خوند. مامانش از پنجره صدا زد:
– امیر! الان وقت ناهاره! بیا بالا، لباس‌ت هم خیسه!

امیر اما انکار کرد و گفت:
– الان نه مامان! آبتینا تازه آب‌پاشی رو شروع کرده!

مامان گفت:
– امیر، اگه الان نیای، ناهارِت سرد می‌شه!

امیر، آهی کشید و گفت:
– ای بابا! اصلاً آدم نمی‌تونه با این آبتینا خوش بگذرونه بدون اینکه مامانا صداش کنن!

همین‌طور که غر می‌زد، ناگهان آبِ آبتینا تموم شد. امیر رفت آب بیاره. اما تا برگشت، دید آبتینا نیست!

امیر:
– اه اه اه! الان آبتینا کو؟ اردک آب‌پاشم آب شد رفت هوا؟

امیر اطرافو گشت، از آلاچیق تا آفتاب‌گیر، از آفتابه تا آجرهای کنار باغچه، همه‌جا رو گشت، اما اثری از آبتینا نبود.

آروم‌آروم اشک توی چشماش جمع شد. گفت:
– اگه آبتینا نباشه، اصلاً آب‌بازی‌هام معنا نداره!

در همین حین، آریا، پسر همسایه، از دیوار صدا زد:
– امیر! اردک آبی مال توئه؟ افتاده بود توی آلاچیق ما!

امیر با اشتیاق داد زد:
– آره آره! آبتینای خودمه! الان میام بگیرمش!

با اجاز‌ه‌ی مامان، امیر رفت اردکش رو گرفت. آبتینا سالم بود، اما یه کم خاکی.

امیر با آب، آبتینا رو شست و گفت:
– آبتینا! دیگه از این ادا اطوارا درنیار، باشه؟ آدم از دستت دل‌آزرده می‌شه!

اون روز، امیر و آبتینا تا عصر آب‌بازی کردن. امیر آخر شب گفت:
– امروز از اول تا آخرش عالی بود، حتی اگه یه کم اذیت شدی آبتینا!

مامان خندید و گفت:
– اما از فردا، آب‌بازی فقط بعد از ناهار، باشه آقا امیر!

امیر گفت:
– باشه مامان! قول می‌دم. آبتینا هم قول داد! آره آبتینا؟

آبتینا ساکت بود، ولی توی دل امیر، انگار گفت:
– آره!

داستان اردک اکبر دنبال انگشتر

اکبر، یه اردک بازیگوش و بانمک بود. توی یه استخر آبی بزرگ زندگی می‌کرد. اکبر عاشق آب‌تنی، آواز خوندن، و البته… انگشتر بود! آره، یه انگشتر کوچولو و درخشان که باباش براش از بازار آورده بود.

داستان اردک اکبر دنبال انگشتر

یه روز، اکبر کنار استخر نشسته بود، انگشتر توی نوکش بود. باد اومد، انگشتر از نوکش افتاد توی آب!

اکبر:
– ای وای! انگشترم! الان افتاد تو آب! اگه نباشه، اعصابم به‌هم می‌ریزه!

اکبر خودش رو انداخت توی آب. اول از آفتاب‌گیر رد شد، بعد از آلاچیق، از آجرها و از اون‌ور از زیر آب، اطراف رو گشت. اما اثری از انگشتر نبود!

از آب بیرون اومد، داد زد:
– آهای! آقای لاک‌پشت! انگشتر منو ندیدی؟

آقای لاک‌پشت، آروم و آهسته، سرش رو بالا آورد و گفت:
– الان نه، اما احتمالا افتاده کنار آفتابه کنار استخر.

اکبر با اشتیاق رفت. اما اونجا هم اثری از انگشتر نبود. از ابر و باد و آسمون ناراحت شد. یه کم نشست و آه کشید. یه آه از ته دل…

ناگهان، یه آهو کوچولو از راه رسید. گفت:
– اکبر! اینو نگاه کن! این انگشتر آبی، مال توئه؟

اکبر از جاش پرید:
– آره آره! انگشتر خودمه! الان آروم گرفتمش. از کجا آوردیش؟

آهو گفت:
– افتاده بود کنار آفتاب‌گردون. احتمالا با باد اومده اون‌طرف.

اکبر با لبخند گفت:
– ازت ممنونم آهو جان! الان انگار آسمون روشن شد برام! انگشترم پیدا شد!

اون روز، اکبر دوباره با انگشترش آب‌بازی کرد، آواز خوند، از استخر تا آلاچیق دوید. آخر شب کنار مامانش خوابید و گفت:
– مامان، امروز انگشترم گم شد، اما آخرش با کمک آهو، دوباره برگشت!

مامانش گفت:
– اکبر جان، آدم باید همیشه از دیگرون کمک بخواد. آهو کارت رو راه انداخت، این یعنی رفاقت!

اکبر گفت:
– آره مامان! آدم اگه از دلش بخواد، انگشتر هم برمی‌گرده!

و با یه آه سبک، چشماش رو بست و خوابید…

داستان اردوان و اژدهای آتیشی

اردوان، یه پسر کنجکاو و بازیگوش بود که توی یه آبادی آروم با مامان، بابا، و آهو کوچولوش زندگی می‌کرد. اردوان عاشق ابر، آسمون، آواز خوندن، و البته ماجراجویی بود!

داستان اردوان و اژدهای آتیشی

یه شب، اردوان از باباش پرسید:
– بابا، واقعاً اژدها وجود داره؟

بابا خندید و گفت:
– اگه آدم آرزو کنه، شاید آره!

از اون شب، اردوان همش به اژدها فکر می‌کرد. آخرش تصمیم گرفت دنبال یه اژدهای آتیشی بگرده. صبح زود، با آب، آذوقه و لباس اضافی راه افتاد.

از اول راه، آسمون آفتابی بود. اردوان از آبادی دور شد و از کوه و دره رد شد. اول از یه آغل گوسفند گذشت، بعد از یه آسیاب بادی.

یه‌دفعه، صدای آواز عجیبی شنید. آروم‌آروم رفت جلو و دید یه اژدهای آتیشی کنار یه آتش بزرگ نشسته! اما عجیب بود… اژدها ناراحت بود!

اردوان از دور داد زد:
– اژدها! حالت خوبه؟ اصلاً چرا ناراحتی؟

اژدها گفت:
– آره… اما الان آتیشم خاموش شده. آدم نمی‌فهمه اژدها بدون آتیش، اصلاً اژدها نیست!

اردوان، از آب آفتابه‌ای که همراهش بود، استفاده نکرد. رفت دنبال آتش. از آلاچیق چوپانا، یه آتیش کوچولو قرض گرفت، آورد و با احترام داد به اژدها.

اژدها خوشحال شد و گفت:
– ایول! الان بهترم. اسم تو چیه قهرمان کوچولو؟

– اردوان!

– اردوان! ازت ممنونم. از آدمایی مثل تو باید یاد گرفت. اینم یه آویز اژدهایی برای یادگاری.

اردوان آویز رو گرفت، خداحافظی کرد و با لبخند برگشت به آبادی. وقتی رسید، مامانش داد زد:
– اردوان! الان اومدی؟ کجا بودی بچه؟!

اردوان گفت:
– ماجرای امروز، از اوناست که اصلاً آدم نمی‌تونه فراموش کنه!

مامانش خندید و گفت:
– فقط قول بده بعداً هرجا رفتی، اول به ما بگی!

اردوان هم گفت:
– قول می‌دم! اما اگه باز اژدها بخواد آتیش، من آماده‌ام!

داستان آرمان و اردک آب نباتی

آرمان یه پسر بازیگوش و باحال بود که عاشق آب‌نبات بود. اما نه هر آب‌نباتی! یه آب‌نبات مخصوص داشت به شکل اردک. اسمش رو گذاشته بود “اردک‌آب‌نباتی”.

داستان آرمان و اردک آب نباتی

یه روز آفتابی، آرمان با اردک‌آب‌نباتی‌اش رفت توی ایوان. آروم‌آروم اون رو لیس می‌زد و آواز می‌خوند.

– اردک خوشگل من، الان فقط مال منی، با هم آب‌تنی می‌ریم، آواز می‌خونیم!

اما یه‌دفعه، صدای باد اومد و آب‌نبات از دست آرمان افتاد توی باغچه.

آرمان:
– آاااااااه! اردک‌آب‌نباتی‌م افتاد! الان چی کار کنم؟ اگه گم بشه، اعصابم به هم می‌ریزه!

آرمان از ایوان پایین پرید و رفت سراغ اردکش. اما اردک نبود! از آفتابه‌ی قدیمی تا آلاچیق ته حیاط، همه‌جا رو گشت. اثری از اردک نبود.

مامان صدا زد:
– آرمان! الان وقت ناهاره! بیا بالا، بعداً بازی کن!

آرمان گفت:
– آخه مامان! اردک‌آب‌نباتی‌م نیست! اصلاً نمی‌تونم غذا بخورم وقتی اون گم شده!

مامان گفت:
– اگه بیای کمک بخوای، احتمال داره زودتر پیداش کنیم!

آرمان رفت بالا. باباش گفت:
– آرمان جان، با هم بریم دنبالش. آدم نباید تنها دنبال دردسر بگرده!

بعد از ناهار، همه با هم رفتن توی حیاط. از آجرهای کنار باغچه رد شدن، از آفتاب‌گیر گذشتن، از آویزون‌های لباس رد شدن… یهو مامان گفت:
– آها! اونجاست! افتاده پشت آب‌پاش!

آرمان دوید و اردک‌آب‌نباتی‌اش رو برداشت. یه کم خاکی شده بود، اما هنوز سالم بود.

آرمان گفت:
– آخ جون! الان دیگه همه چی آرومه!

بابا خندید و گفت:
– حالا فهمیدی آدم وقتی آروم باشه و کمک بخواد، همه چی راحت‌تر حل می‌شه؟

آرمان گفت:
– آره بابا! از این به بعد، اول از آدمای اطرافم کمک می‌خوام!

مامان گفت:
– آفرین پسرم!

اون شب، آرمان کنار پنجره نشست، آسمون پر از ستاره بود. یه آه کشید و گفت:
– اردک‌آب‌نباتی عزیزم، امروز کلی اذیت شدی، اما آخرش برگشتی!

داستان اسفندیار و اردک ابری

اسفندیار، پسری آروم و مهربون بود که عاشق آسمون، ابر، بارون و آواز خوندن بود. یه روز آفتابی، اسفندیار توی ایوان نشسته بود و به آسمون نگاه می‌کرد.

داستان اسفندیار و اردک ابری

یه‌دفعه، ابر عجیبی دید که انگار شکل یه اردک بود! با خودش گفت:
– این اردکه؟ اگه آره، چجوری توی آسمونه؟!

اردک ابری، آروم‌آروم از آسمون اومد پایین و رو به اسفندیار گفت:
– سلام اسفندیار! من اردک ابری‌ام. اومدم تا با هم یه ماجراجویی آبی داشته باشیم.

اسفندیار با تعجب گفت:
– آاااا! تو واقعاً حرف می‌زنی؟ اردک ابری واقعی‌ای؟

– آره، اما فقط وقتی که آدمای آروم و خیال‌پرداز منو صدا بزنن.

اسفندیار گفت:
– الان وقت خوبیه! آسمون آبیه، ابر هست، آدم خوشحال می‌شه!

اردک ابری گفت:
– آفرین! پس آماده‌ای بپریم تو آسمون؟

اسفندیار پرید رو پشت اردک ابری و با هم از ایوان پرواز کردن. از آسمونِ آبادی گذشتن، از آلاچیق‌ها، آسیاب‌ها، و حتی از آشیونه‌ی پرنده‌ها. باد آروم به صورت اسفندیار می‌خورد و اون هی آواز می‌خوند:

«ابر و باد و اردک باحال، امروز می‌ریم تا خیال!»

ناگهان، از آسمون آذرخش کوچیکی رد شد. اردک گفت:
– الان باید آروم باشیم. اگه آتیش بگیریم، آسمون ازمون ناراحت می‌شه!

اسفندیار گفت:
– اصلاً نترس! من همیشه آگاه و آماده‌ام!

یه لحظه بعد، رسیدن به دریاچه‌ای آبی وسط ابرها! اونجا، اردک‌های ابری دیگه‌ای هم بودن. اسفندیار از دیدن اون همه اردک ابری، انگشت‌به‌دهون مونده بود!

با اردک‌ها آب‌بازی کردن، آواز خوندن، آب‌نبات ابری خوردن و آخرش با یه آویز ابری قشنگ، برگشتن خونه.

وقتی به خونه رسید، مامانش دم در ایستاده بود:
– اسفندیار! الان کجا بودی؟ لباسات پر از آب و ابره!

اسفندیار خندید و گفت:
– مامان! امروز بهترین اتفاقِ آسمونی عمرم افتاد!

مامان گفت:
– آره؟ حالا بیا اول یه آشتی با آبگرمکن کنیم، بعدم افطاری بخوریم!

اسفندیار گفت:
– آفرین مامان! آبگرمکن اول، افطاری بعد، اردک ابری همیشه!

داستان امید و اردک بازیگوش

امید یه پسر باهوش و بازیگوش بود. صبحِ یه روز آفتابی، از اتاقش اومد بیرون و گفت:
– مامان! امروز اصلاً حوصله‌م سر رفته. یه چیزی بده باهاش بازی کنم!

داستان امید و اردک بازیگوش

مامانش گفت:
– برو انباری، توی اون‌جا یه اردک پلاستیکی قدیمی هست. اگه هنوز سالم باشه، با اون بازی کن.

امید با اشتیاق دوید سمت انباری. آفتابه رو کنار زد، از روی آجرها رد شد، از زیر آینه‌ی قدیمی رد شد و آخرش، اردک رو پیدا کرد.

– آهاااا! اینجاست! اردک آبی کوچولوی خودمه!

اردک یه دکمه داشت. وقتی فشارش می‌دادی، صدا می‌داد: “آک آک!”
امید، اردک رو برداشت و رفت توی حیاط. آسمون آبی بود، آفتاب ملایم، و باد آروم می‌وزید. آب آورد، اردک رو گذاشت توی تشت آب و گفت:

– الان دیگه وقتِ آب‌بازیه!

آب پاشید، آواز خوند، اردک رو از این‌ور به اون‌ور انداخت. بعد از یه ساعت بازی، صدای دادِ مامان بلند شد:

– آهای امید! الان وقت ناهاره! لباس‌تو عوض کن، بیا بالا!

امید گفت:
– آخه مامان! الان اردک داره آب‌بازی می‌کنه! اگه تنهاش بذارم، ناراحت می‌شه!

مامانش خندید و گفت:
– اردک اگه آدم باشه، از غذا نمی‌گذره!

امید هم خندید و اردک رو برداشت، آورد توی آشپزخونه، کنارش نشوند و با هم ناهار خوردن. اردک یه گوشه نشسته بود، اما امید هر لقمه رو نشونش می‌داد و می‌گفت:

– این واسه تو، این واسه من!

بعد از ناهار، باباش اومد. امید با آب‌پاش دوید سمتش و گفت:
– بابااااا! اردکم امروز آبتنی کرد، آواز خوند، آفتاب گرفت، اما الان خسته‌ست!

باباش گفت:
– اردکِ بازیگوش هم بالاخره احتیاج به استراحت داره!

اون شب، امید اردک رو گذاشت کنار بالشش. یه آه کشید و گفت:
– اردک عزیز! امروز از اول تا آخرش عالی بود. ممنون که باهام بودی.

و همون‌طور که از پنجره به آسمون نگاه می‌کرد، خوابش برد…

داستان افشین و اتوبوس اسرارآمیز

یه روز آفتابی، افشین با کلاه آبی و کیف قهوه‌ای، از اتاقش بیرون اومد. آماده بود برای رفتن به اردو. مدرسه با یه اتوبوسِ اسرارآمیز می‌خواست بچه‌ها رو ببره اردو.

داستان افشین و اتوبوس اسرارآمیز

مامانش گفت:
– افشین! آب، آجیل و لباس اضافه یادت نره!
افشین با لبخند گفت:
– آره مامان! الان همه‌چی آماده‌س!

تو راه، آسمون آبی بود، باد آروم می‌وزید، و اتوبوس از کنار ابرها و آدم‌ها می‌گذشت. افشین کنار پنجره نشست و گفت:
– چقدر آفتاب قشنگه امروز!

خانم اکبری، معلم بچه‌ها، گفت:
– بچه‌ها! این اتوبوس معمولی نیست، اسرارآمیزه! اگه با دلتون آرزو کنین، اتفاقای عجیبی می‌افته!

بچه‌ها با تعجب نگاه کردن. افشین آهی کشید و آرزو کرد:
– ای کاش می‌تونستم الان از آسمون بالا برم!

یه‌دفعه، اتوبوس از زمین بلند شد! آره، درست شنیدی! اتوبوس از اتوبان جدا شد و رفت سمت آسمون!

همه با تعجب داد زدن:
– وای! این واقعیه؟!
– الان ما کجاییم؟!

اتوبوس از بین ابرها رد شد، از آلاچیق پرنده‌ها گذشت، از آتشفشان ابری دور زد و رسید به جزیره‌ای آبی وسط آسمون!

اونجا، آدمایی بودن با لباس‌های عجیب، اسمشون اهالی آروانا بود. آروانا جایی بود که آدم‌ها با آرزوهاشون زندگی می‌کردن.

افشین از یکی پرسید:
– اینجا واقعاً کجاست؟
اون گفت:
– اینجا آرواناست؛ سرزمین آرزوهای آدمای آروم.

خانم معلم گفت:
– بچه‌ها، الان باید برگردیم، اما این اتفاق یادتون بمونه: آرزو قشنگه، اما آدم باید براش تلاش هم بکنه.

اتوبوس برگشت روی زمین، کنار مدرسه توقف کرد. همه پیاده شدن. افشین رو به آسمون نگاه کرد و با لبخند گفت:
– امروز از اون روزایی بود که اصلاً فراموش نمی‌کنم!

مامانش دم در منتظر بود. گفت:
– افشین جان! اردو چطور بود؟

افشین گفت:
– عالی بود! پر از اتفاق، پر از آرزو، پر از آسمون!

مامانش گفت:
– آفرین پسرم، حالا بیا آبو بخور، آلو هم دارم واست!

افشین خندید و گفت:
– ای‌ول! آب و آلو بعد از آسمون، خیلی می‌چسبه!

دیدگاهتان را بنویسید