داستان کوتاه برای تخم مرغ
تخممرغ فقط یه غذای خوشمزه نیست! یه دنیای عجیبه که میشه ازش کلی داستان درآورد. از صبحونهی تنهایی یه پیرمرد گرفته تا تخممرغی که دنیا رو نجات میده! توی این مجموعه داستان کوتاه، اومدیم با یه نگاه متفاوت به تخممرغ، قصههایی بگیم که هم خندهدارن، هم تفکربرانگیز.
شما می توانید مجموعه داستان کوتاه برای تقویت روخوانی رو هم از مقاله مربوطه بخونید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان کوتاه و جذاب برای تخم مرغ
در ادامه 5 داستان کوتاه و جذاب برای تخم مرغ رو براتون شرح میدیم.
داستان تخم مرغ طلایی توی پلاستیک آبی
صبح یه جمعه کسلکننده بود. آسمون گرفته بود و هوا بوی نون تازه نمیداد. «ناصر»، مرد چهلوچند سالهی محلهی “گلنرگس”، مثل همیشه با دمپایی پاشنهخوابیده، رفت سر کوچه که از بقالی حاج محمود، چند تا تخممرغ بخره.

ناصر آدم عجیبی بود. از وقتی زنش رفته بود کانادا پیش بچهها، صبحونه رو یا با چایی شیرین میخورد یا با تخممرغ. تخممرغ برای ناصر یه چیز معمولی نبود، یه جور “دلگرمی” بود. همیشه میگفت: “تا وقتی تخممرغ هست، زندگی هنوز رو پاست.”
اون روز اما یه اتفاق خاص افتاد.
ناصر مثل همیشه گفت:
– حاجی، سه تا تخممرغ بده، از اون درشتاش.
حاج محمودم که همیشه خوشاخلاق بود، اینبار یه لبخند مرموز زد و گفت:
– سه تا تخممرغ طلایی برات کنار گذاشتم، مخصوص خودته.
ناصر تخممرغها رو گرفت. پلاستیک آبیرنگی بود که از کنارش یه ترک ریز دیده میشد. تو راه برگشت یه چیزی عجیب بود. یه حس خاص. یه گرمای کوچیک توی کیسه.
با خودش گفت: “حتماً توهمه. شاید هنوز خوابم.”
رسید خونه. گاز رو روشن کرد. تابه رو گذاشت. روغن رو ریخت. یکی از تخممرغها رو برداشت که بشکنه. تا زد به لبهی قابلمه، یه صدای خاص داد. انگار صدای ترک خوردن شیشه نبود، صدای باز شدن یه راز قدیمی بود.
تخممرغ رو که باز کرد، یه چیزی مثل نور ازش زد بیرون. نه زرده بود نه سفیده. یه چیز طلاییرنگ.
ناصر خشکش زد. با خودش گفت: “یا امام زمان! من چی دیدم؟”
اون مایع طلاییشکل، توی تابه شروع کرد به چرخیدن. بوی عجیبی داشت. نه بوی تخممرغ معمولی، نه سوختگی. بوی نوستالژی بود، بوی خاطرههای قدیمی. بوی حیاط مادربزرگ، بوی نون داغ و چایی کمر باریک، بوی شوق کودکانه.
تا اومد چیزی بگه، یه صدای خیلی آروم از توی تابه اومد:
– ناصر… ناصر… تو هنوزم همونی هستی که باید باشی؟
ناصر رفت عقب، تکیه داد به یخچال. دستاش میلرزید. با صدای لرزون گفت:
– تو کی هستی؟
صدا گفت:
– من همون تخممرغیام که بچگی میخواستی برات جوجه بشم. یادته یه بار گذاشتی توی جیب کاپشن زمستونیت، باورت شده بود گرم میمونه، جوجه درمیاد؟
ناصر زد زیر خنده. تلخ بود ولی واقعی. گفت:
– یادمه… بابام دعوام کرد که چرا کاپشنو چرب کردی.
صدا گفت:
– من از اون روز مونده بودم پیشت، تا یه روزی که دوباره به زندگی دل ببندی.
ناصر نشست روی صندلی. تخممرغ دوم رو برداشت. دلش نمیخواست معمولی باشه. اینبار اما یه زردهی بزرگ و براق توش بود. نه جادویی، نه عجیب. فقط یه زردهی درستدرمون، مثل صبحونههای جمعهی قدیم با خونواده.
تخممرغ سومو شکست. این یکی یه جوجهی کوچولو داشت. زنده نبود، اما کامل بود. انگار قصهای نصفه مونده بود.
اون روز ناصر تخممرغ نخورد. ولی فهمید زندگی یه جادوی سادهست. چیزی شبیه تخممرغ. از بیرون بیروح، اما تو دلش پر از معنا.
داستان قول یه تخم مرغ
هوا سرد بود. اونقدر که نونخشکی سر کوچه هم باز نکرده بود. «شهروز» دستاشو تو جیب پالتوش کرده بود و زل زده بود به تابلوی محو بقالی محله که هنوز کرکرهش پایین بود.

شب قبلش، زنش «راضیه» گفته بود:
– فردا صبحونه فقط یه چیز میخوام، تخممرغ آبپز. نه پنیر، نه مربا، فقط تخممرغ.
شهروز، که اینروزا وضع مالیش خیلی تعریفی نداشت، قول داده بود هر جوری شده صبح زود بخره. یه قول ساده. ولی گاهی یه قول ساده، سنگینتر از یه کوه میافته رو دل آدم.
ایستاده بود کنار دیوار آجری، پاهاشو به هم میکوبید تا گرم شه. تو دلش گفت:
“بابا یه دونه تخممرغ دیگه اینهمه مصیبت نمیخواد، ولی خب… دل زن آدم که به یه چیز خوشه، همون یه چیز میتونه نجاتش بده.”
بالاخره کرکره مغازه بالا رفت. مغازهدار جوونی بود که تازه جای «حاج عباس» رو گرفته بود.
شهروز رفت جلو، سرشو انداخت پایین و گفت:
– داداش، دوتا تخممرغ داری؟
جَوون با لبخند گفت:
– آره عمو، تازه هم هستن، مرغای خونهی مامانم گذاشتن.
تخممرغا رو گذاشت توی کیسهی صورتی. شهروز پول رو داد. دلش یهجوری شد. نه به خاطر قیمت تخممرغ، که به خاطر اینکه اصلاً به این نقطه رسیده بود. نقطهای که باید پول ته جیبشو جمع بزنه برای دو تا تخممرغ.
برگشت خونه. راضیه هنوز خواب بود. سر و صدا نکرد. آروم رفت تو آشپزخونه، کتری رو پر کرد، گازو روشن کرد، قابلمه کوچیکو گذاشت، تخممرغا رو هم گذاشت توش.
همونجا رو صندلی کنار بخاری نشست و زل زد به بخار کتری.
یادش افتاد بچگیهاش، وقتی مامانش براش تخممرغ آبپز میذاشت تو کیسه مدرسهاش. یادش افتاد به روزای عید، که با تخممرغ رنگی بازی میکردن تو حیاط.
همینجوری که تو فکر بود، یههو بوی خاصی پیچید. یه بوی خوب. بوی نوستالژی. بوی صبحونهی خونهی مادر.
بلند شد، تخممرغا رو درآورد، گذاشت توی کاسهی لعابی گلقرمز. پوستشونو با احتیاط کند. زردههاشون طلایی بود. یه طلاییِ جاندار.
راضیه از اتاق اومد بیرون. چشمش که به کاسه افتاد، لبخند نشست رو لبش. گفت:
– وای، چقدر خوشگلن. انگار تخممرغِ عید شدن.
شهروز با خنده گفت:
– از مرغای اصیل شماله، اونم از مرغهای مامان مغازهداره.
نشستن کنار هم. سکوت بود، ولی سکوت خوب. همون سکوتی که آدمو پر میکنه نه خالی.
راضیه گفت:
– میدونی چیه شهروز؟ همین که صبح پا میشی و به فکر دل منی، همین یعنی زندگی هنوز قشنگه. حتی اگه فقط با دوتا تخممرغ.
شهروز زد زیر خنده. نه از خندهی خوشحال، از سبک شدن دلش. گفت:
– حالا اگه دو تا مرغ هم داشتم، روزی دو تا از اینا برات میذاشتم کنار.
اون روز، صبحونهشون پادشاهیترین صبحونهی دنیا بود. چون گاهی، یه تخممرغ، میتونه دنیای یه نفر رو نجات بده.
داستان تخم مرغ قسطی
«غلامرضا» یه کارگر ساختمونی بود. نه بیمه داشت، نه حقوق درستدرمون، نه پسانداز. تنها چیزی که داشت، یه زن مهربون به اسم «زهرا» و سهتا بچه که هنوز فرق بین تخممرغ و تخممرغ محلی رو نمیدونستن، ولی واسهشون مهم نبود؛ چون کلاً تو سفرهشون زیاد خبری از تخممرغ نبود.

اون روز، آخر برج بود. کارگاه تعطیل شده بود، پولِ کار هم هنوز نیومده بود. غلامرضا صبح زود بیدار شد، تو جیب شلوارش فقط هزار تومن پیدا کرد. هزار تومن، اونم تو سال هزار و چهارصد و خوردهای، یعنی تقریباً هیچی.
تو دلش گفت:
“خدایا، نه نون دارم، نه پنیر، فقط کاش یه دونه تخممرغ پیدا شه، بچهها صبحونه بخورن.”
راه افتاد سمت بقالی «اکبرآقا» که ته کوچه بود. مغازهدار قدیمی محله، که همه میدونستن با دلش کار میکنه نه با دخلش.
غلامرضا وارد شد، سلام کرد و با صدای خجالتزده گفت:
– اکبرآقا… یه دونه تخممرغ داری بدی قسطی؟ بچههام صبحونه ندارن.
اکبرآقا مکث کرد. نگاش کرد، یه لبخند زد و گفت:
– غلامرضا جان، یه دونه چیه؟ سه تا ببر، بده بچهها دل سیر بخورن، بعداً حساب میکنیم.
غلامرضا بغض کرد. تخممرغها رو گذاشت تو دستمال کهنهای که با خودش آورده بود و زد بیرون.
تو راه برگشت، یه لحظه ایستاد. از پنجرهی خونهی بغلی، صدای همسایهشون «مهینخانوم» میاومد که با صدای بلند میگفت:
– این روزا همه چی گرون شده، تخممرغ شده طلا!
غلامرضا تو دلش گفت:
“اره، ولی هنوزم آدمایی هستن که تخممرغو با دلشون میدن، نه با قیمت روز بازار.”
رسید خونه. زهرا داشت با بچهها مشق مینوشت. وقتی غلامرضا تخممرغها رو درآورد، انگار دنیا رو گذاشته بود تو سفره. بچهها از خوشحالی جیغ زدن. زهرا با لبخند گفت:
– وای رضا، اینا رو از کجا آوردی؟
رضا گفت:
– از دل اکبرآقا. قسطی گرفتم. ولی مزهش نقده!
رفت تو آشپزخونه، گازو روشن کرد، تخممرغها رو آبپز گذاشت. بخار که بلند شد، یه بوی ساده ولی دلنشین پیچید تو خونه. همون بویی که آدمو میبره به روزای خوب، به سفرههای جمعی، به صبحونههایی که نون بربری داغ کنار تخممرغ داغتر بود.
وقتی تخممرغها آماده شد، گذاشتنش وسط سفره. نه ظرف کریستال بود، نه نون فانتزی، ولی یه حس عجیبی بود تو اون فضا. یه جور صلح، یه جور دلگرمی.
زهرا یه نصف تخممرغ رو گذاشت تو بشقاب غلامرضا و گفت:
– بخور رضا، حق توئه. این صبحونه از صد تا مهمونی لاکچری باارزشتره.
غلامرضا لبخند زد. گفت:
– گاهی یه تخممرغ قسطی، میتونه برکت یه روز باشه.
داستان تخم مرغ شانسی
اون روز که «آقمنصور» تخممرغ خرید، هیچکس فکر نمیکرد یه زندگی از نو شروع شه.
آقمنصور، پیرمرد تنها و بازنشستهای بود که توی یه خونهی کوچیک ته یه کوچهی باریک توی محلهی «ناصریه» زندگی میکرد. صبحها با رادیوی قدیمیش خبر گوش میداد و عصرها کنار سماور چای میخورد و روزنامهی دیروزی میخوند.

اون روز، از بقالی سر کوچه دو تا تخممرغ گرفت. بقال محل، «جواد»، سرش رو خاروند و گفت:
– آقمنصور، تخممرغ دیگه شده جنس لوکس. دونهای شش تومن!
آقمنصور خندید و گفت:
– من نه ماشین دارم، نه سکه، بذار تخممرغ لاکچری رو داشته باشم.
تخممرغها رو گذاشت توی نایلون قرمز رنگ و آروم راه افتاد سمت خونه. وقتی رسید، کت قهوهایشو آویزون کرد، دمپاییهاشو پوشید، قابلمهی کوچیک لعابیشو پر آب کرد و تخممرغها رو انداخت توش.
نشست کنار سماور و زیر لب گفت:
– کاش این تخممرغا، یه چیزی بیشتر از زرده و سفیده توش باشه.
همینجوری که بخار آب بالا میرفت و صدای قلقل آب، خونهی ساکت رو پُر کرده بود، یه بوی آشنا توی هوا پیچید. یه بویی که سالها پیش، تو خونهی مادربزرگش حسش کرده بود. بوی نون سنگک، بوی شیشههای بخارگرفته، بوی جمعهی قدیمی.
وقتی تخممرغها آبپز شدن، با دقت یکی رو پوست کند. ولی به محض اینکه نصفش کرد، یه چیزی برق زد وسط زرده. یه جسم کوچیک فلزی.
ابروهاشو بالا انداخت. با احتیاط درش آورد. یه حلقهی کوچیک بود. نه طلا، نه نقره. یه حلقهی زنگزده که روش با خط کج و معوج نوشته بود:
اونی که پیدام میکنه، یه فرصت تازه داره.
آقمنصور زد زیر خنده. گفت:
– اِه، مگه تخممرغ شانسیه؟!
ولی ته دلش یه چیزی گفت: این یه نشونهست.
اون روز، بعد از سالها، از خونه زد بیرون. رفت پارک محل. رو نیمکت نشست و نگاه کرد به مردم. یه دختر کوچیک جلوش توپ بازی میکرد. توپ قل خورد اومد جلو پاش. توپو برداشت، داد به دختره. مادر دختره هم لبخند زد و گفت:
– مرسی پدربزرگ!
اون لبخند، با آقمنصور کاری کرد که انگار یه فصل تازهای تو زندگیش باز شده. حس کرد زندهست. حس کرد هنوزم دنیا براش چیزی داره.
همون شب، به جواد بقال گفت:
– فردا که تخممرغ آوردی، دو شونه برام بذار.
جواد خندید و گفت:
– نکنه قراره بیزینس راه بندازی؟
آقمنصور گفت:
– آره پسرم، بیزینس زندگی. تخممرغا رو آبپز میکنم، میبرم پارک. میدم به بچهها. ولی هر کدومشون توش یه پیام قشنگ داره.
از فرداش، پیرمرد شد قصهگوی پارک. تخممرغ پخش میکرد، ولی نه فقط برای خوردن. یکی توش نوشته بود “تو قهرمان زندگی خودتی”، یکی نوشته بود “بخند، حتی اگه دلیلی نداری”، یکی هم نوشته بود “زندگی هنوز ادامه داره، تو هم ادامه بده”.
بچهها دوستش داشتن، پدر و مادرها هم. کمکم شد آقمنصورِ مهربون. دیگه تنها نبود. دیگه تخممرغ فقط تخممرغ نبود.
داستان جای خالی یه تخم مرغ
صدای قلقل سماور از آشپزخونه میاومد. «پری»، روسریشو محکمتر کرد، قابلمهی کوچیک لعابی رو گذاشت رو گاز، و همزمان که به ساعت دیواری نگاه میکرد، زیر لب گفت:
– کاش حاجی یادش نرفته باشه تخممرغ بگیره.

سهشنبه بود. یعنی روزی که «حاج کریم» همیشه از بازارچهی هفتگی سر خیابون، یه شونه تخممرغ محلی میخرید. هم واسه خودش، هم واسه پری، هم واسه مرجان، دخترشون که هفتهای یهبار با شوهر و بچهش میاومد خونهی پدری.
پری عادت داشت وقتی تخممرغ آبپز میکرد، به همهشون یه لقمه نون و نمک هم میداد. میگفت:
– لقمهی تخممرغ با نمک، آدمو سیر نمیکنه، ولی دلشو گرم میکنه.
حاج کریم وارد شد، با یه پاکت پلاستیکی سفید که از گوشهش یه پوست تخممرغ ترکخورده بیرون زده بود.
پری سریع رفت جلو. گفت:
– خریدی؟
– آره، ولی گرون شده. این شونهای که گرفتم، سی تومن بیشتر از هفتهی پیشه.
پری نفس عمیقی کشید. گفت:
– عیبی نداره. همین که گرفتی، خدا رو شکر.
نشستن تو آشپزخونه، و پری شروع کرد به آبپز کردن تخممرغها. از توی یخچال یه فلفل سبز درآورد، نون سنگک خشکی هم که دیشب با سماور گرم کرده بود، گذاشت کنار دستش.
مرجان اومد، بچهش «آراد» با شیطونی دوید وسط خونه، و با صدای بلند گفت:
– مامانبزرگ، تخممرغ درست کردی؟
پری خندید و گفت:
– تو اصلاً واسه دیدن ما نمیای، واسه تخممرغای من میای!
آراد گفت:
– آخه تخممرغای تو با بقیه فرق داره. اونقدری که میزنم توش، یه دنیای کوچیک درمیاد.
همه خندیدن. ولی پری یه لحظه مکث کرد. جملهی آراد یه چیزی تو دلش تکون داد.
وقتی تخممرغها آماده شدن، همه دور سفره نشستن. پری شروع کرد به پوست گرفتن. یکی، دوتا، سهتا… تا رسید به یه تخممرغ که پوستش ترکخورده بود. وقتی بازش کرد، زردهش له شده بود.
یه لحظه سکوت کرد. گفت:
– عه… این یکی دلش شکسته.
حاج کریم گفت:
– مثل دل خیلیا که این روزا زیر گرونی له شده.
مرجان لبخند تلخی زد. پری همون تخممرغ لهشده رو گذاشت جلو خودش. گفت:
– این مال منه. اونی که دلش شکسته، بیشتر باید قدرشو دونست.
لقمهشو با نون سنگک و فلفل سبز برداشت. همونطور که میجوید، گفت:
– قدیما میگفتن اگه یه روزی فقط یه دونه تخممرغ تو خونه باشه، باید بدن به بچهی همسایه.
مرجان گفت:
– الان دیگه اگه یه دونه تخممرغ باشه، باید واسه خودت قایمش کنی.
پری سرشو تکون داد و گفت:
– نه دخترم، هنوزم آدمایی هستن که اگه یه لقمه دارن، نمیذارن بقیه گرسنه بمونن. لقمه، وقتی میرسه به دل، مهم میشه. نه وقتی تو شکمه.
سفره جمع شد، اما جای یه تخممرغ هنوز وسط دل همه مونده بود. یه تخممرغی که شاید خیلی وقتا نباشه، اما فکر و حس بودنش، خونه رو گرم میکنه.
دیدگاهتان را بنویسید