داستان کوتاه درباره بهشت و جهنم

داستان کوتاه درباره بهشت و جهنم

ببین، داستان‌های کوتاه درباره بهشت و جهنم همیشه جزو اون موضوعاتیه که ناخودآگاه آدم رو کنجکاو می‌کنه. چون هر کسی توی ذهنش یه تصویر خاص از این دو دنیا داره؛ یکی پر از آرامش و نور، اون یکی پر از ترس و تاریکی. این داستان‌ها معمولاً با یه ماجرای ساده شروع می‌شن ولی آخرش یه پیام عمیق یا یه تلنگر درست و حسابی بهت می‌زنن. توی این مقاله قراره سراغ چند تا داستان کوتاه و جذاب درباره بهشت و جهنم بریم که هم سرگرمت کنه، هم یه جورایی تو رو به فکر فرو ببره. پس اگه آماده‌ای، بزن بریم سراغش.

همچنین شما می توانید مجموعه داستان کوتاه درباره صلح و آشتی رو هم مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه درباره بهشت و جهنم بسیار جذاب

در ادامه 5 داستان کوتاه درباره بهشت و جهنم بسیار جذاب رو بهتون ارائه میدیم.

داستان بهشت پشت دیوار

حسین، مردی بود از همون جنس آدمایی که وقتی می‌خندن، همه‌چی رو روشن می‌کنن. اهل محله همه می‌گفتن: “این مرد اهل دل و رفاقته”. اما خودش همیشه تو دلش یه سوال داشت؛ اینکه این بهشت و جهنمی که از بچگی شنیده، واقعاً چه شکلیه؟

داستان بهشت پشت دیوار

یه شب، بعد از یه روز کاری سخت، روی پشت‌بوم خونه نشسته بود و به آسمون نگاه می‌کرد. نسیم خنکی می‌وزید و صدای اذان از دور میومد. چشم‌هاشو بست و گفت: “کاش فقط یه بار می‌تونستم ببینم اون طرف چه خبره”.

انگار که خدا خواسته باشه جوابشو بده، یه لحظه همه‌چی دورش تاریک شد. وقتی چشم‌هاشو باز کرد، خودش رو جلوی یه دیوار بلند دید. دیواری که نصفش نورانی بود و نصف دیگه‌ش مثل شب تاریک.

از سمت روشن، صدای خنده و موسیقی و بوی گل میومد. یه پیرمرد مهربون جلو اومد و گفت: “به بهشت خوش اومدی”. حسین که هنوز گیج بود، پرسید: “اینجا همون بهشته که می‌گفتن؟”. پیرمرد لبخند زد و گفت: “بله، اینجا جاییه که هر چی آرزو کنی، جلوت سبز میشه. ولی فقط یه شرط داره؛ دلت باید همیشه سبک باشه، مثل پر”.

حسین کمی اون‌طرف رو نگاه کرد؛ باغ‌های پر از درخت‌های انار و سیب، رودخونه‌هایی که آبشون مثل شیشه شفاف بود، و آدم‌هایی که بدون حتی یه اخم، با هم حرف می‌زدن. هیچ خبری از حسادت، حرص یا قهر نبود.

بعد از کمی گشت و گذار، کنجکاوی به دلش افتاد. برگشت سمت نیمه تاریک دیوار. اون‌جا یه در بزرگ آهنی بود که زنگ‌زده و سرد به نظر می‌رسید. یه صدای بم و خشن گفت: “میخوای بیای تو؟”. حسین کمی تردید کرد ولی کنجکاوی‌ش غالب شد.

همین که قدم گذاشت داخل، بوی دود و سوختگی به مشامش خورد. صدای فریاد و گریه همه‌جا رو پر کرده بود. اما عجیب‌تر از همه این بود که آدم‌ها خودشون داشتن همدیگه رو عذاب می‌دادن. یکی با زبونش نیش می‌زد، یکی مال همو می‌دزدید، یکی هم از بالا به بقیه فخر می‌فروخت. هیچ آتیشی از آسمون نمی‌بارید، هیچ دیوی شاخ‌دار نبود. همه عذاب‌ها رو خود آدم‌ها درست کرده بودن.

حسین ایستاد و با تعجب گفت: پس جهنم همین جاست؟. یه مرد نحیف که چشم‌هاش خسته بود، جواب داد: “اینجا جهنمه چون دل‌ها سنگین شده. هر کی که نتونه دلشو سبک کنه، میفته اینجا. ما خودمون اینجا رو ساختیم”.

حسین که قلبش تند می‌زد، برگشت سمت دیوار، اما راه برگشت سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. هر قدم که برمی‌داشت، صدای وسوسه‌هایی که از پشت سرش میومد، قوی‌تر می‌شد. اما یاد لبخند پیرمرد و باغ‌های انار افتاد. یاد اون حس سبکی دل.

با تمام توانش دوید و بالاخره از در بیرون زد. نفس‌نفس‌زنان به بهشت برگشت. پیرمرد جلو اومد و گفت: “دیدی پسرم؟ بهشت و جهنم خیلی دور از هم نیستن. گاهی فقط یه دیوار نازک بینشونه. توی همین دنیا هم همینطوره. هر روز میشه یه قدم سمت نور رفت یا سمت تاریکی”.

حسین با لبخندی که این بار از ته دل بود، جواب داد: “فهمیدم. بهشت جاییه که دلت سبک باشه و جهنم جاییه که دلت سنگین”.

اون شب، وقتی دوباره چشم باز کرد، روی پشت‌بوم بود. باد همچنان می‌وزید، اذان تموم شده بود، و تو دلش حس عجیبی از آرامش داشت. از اون روز به بعد، هر وقت وسوسه می‌شد دل کسی رو بشکنه یا به چیزی حرص بزنه، یاد دیوار و اون دو دنیا می‌افتاد.

شاید بهشت و جهنم همین نزدیکی باشه. فقط بستگی داره دل ما کدوم سمت دیوار باشه.

داستان قهوه خانه دو دنیا

حاج کریم، پیرمردی که قهوه‌خانه‌اش وسط بازار قدیمی شهر بود، همیشه برای مشتری‌هاش قصه تعریف می‌کرد. قصه‌هاش بوی چای تازه‌دم می‌داد و مزه قندهای مکعبی قدیمی رو داشت. اون روز اما، لحنش فرق می‌کرد. گفت: امروز براتون داستانی میگم که خودم دیدم، نه از کسی شنیدم.

داستان قهوه خانه دو دنیا

سال‌ها پیش، وقتی جوون بودم، یه شب تو راه برگشت به خونه، بارون شدیدی گرفت. کوچه‌ها تاریک بود و صدای شرشر آب از جوی‌ها میومد. پناه بردم به زیر سایه یه درخت قدیمی. ولی یهو یه نور شدید زد تو چشم‌هام. وقتی به خودم اومدم، دیدم وسط یه میدان بزرگ ایستادم. عجیبه، چون اونجا تو شهر ما اصلاً چنین میدونی نبود.

وسط میدان، دو تا در بزرگ بود. یکی از طلا ساخته شده، با نقش گل و پرنده، و اون یکی از آهن سیاه، پر از خط و خش. یه پیرمرد با ریش سفید، عصاش رو زمین کوبید و گفت: هر کی می‌خواد بره بهشت، از در طلایی رد بشه. هر کی می‌خواد جهنم رو ببینه، از در آهنی بره.

من که همیشه آدم کنجکاوی بودم، اول رفتم سمت بهشت. همین که وارد شدم، صدای خنده بچه‌ها و بوی نون تازه پخش شد. باغ‌های پر از انار و انجیر، حوض‌هایی با آب زلال، و آدم‌هایی که با هم حرف می‌زدن بدون اینکه کسی وسط حرف دیگری بپره. هیچ‌کس عجله نداشت، هیچ‌کس اخم نمی‌کرد. پیرمردی که اونجا بود گفت: اینجا جاییه که هر کی دلش سبک باشه، میاد. این بهشت از دل آدم‌ها شروع میشه، نه از در و دیوار.

مدتی اونجا موندم، ولی وسوسه شدم ببینم اون یکی در چه خبره. برگشتم به میدان و رفتم سمت در آهنی. همین که قدم گذاشتم داخل، انگار وارد بازار شلوغ شدم؛ ولی همه با هم درگیر بودن. یکی مال دیگری رو می‌قاپید، یکی با چشم حسادت نگاه می‌کرد، یکی هم فریاد می‌زد که حق با منه. بوی دود، بوی عرق و ترشی عجیبی همه‌جا پیچیده بود. جهنم آتیش نداشت، ولی دل‌ها سوخته بود.

یه زن جوان با چشمای اشک‌آلود جلو اومد و گفت: اینجا جهنمه چون هیچ‌کس به فکر دیگری نیست. هر کی فقط می‌خواد خودش رو بالا بکشه، حتی اگه بقیه رو له کنه. اینجا آدم‌ها خودشون برای هم جهنم می‌سازن.

یه لحظه فهمیدم این دو دنیا فاصله زیادی از هم ندارن. فقط یه در، فقط یه انتخاب. همون آدمی که تو بهشته، اگه دلش سنگین بشه، فردا ممکنه اینجا باشه.

برگشتم سمت میدان. پیرمرد نگهبان درها گفت: پسرم، تو الان راز رو فهمیدی. بهشت و جهنم جای دوری نیست. توی همین دنیاست. وقتی دل سبک باشه، همین کوچه‌های خاکی میشه بهشت. وقتی سنگین باشه، حتی باغ‌های پرگل هم میشه جهنم.

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، دوباره زیر همون درخت بودم. بارون بند اومده بود و بوی خاک نم‌خورده همه‌جا پیچیده بود. از اون شب به بعد، هر وقت تو قهوه‌خونه چای می‌دادم، حواسم بود که دل کسی رو نسوزونم. چون فهمیدم، بهشت و جهنم رو خودمون تو دل همدیگه می‌سازیم.

قصه‌م تموم شد، ولی اگه یه روز گذرتون به قهوه‌خانه من افتاد، بدونید این حرف‌ها فقط قصه نیست.

داستان پلی بین نور و سایه

رضا، راننده تاکسی قدیمی محله، مردی بود که نصف عمرش رو پشت فرمون گذرونده بود. همه تو محله می‌گفتن: رضا دلش بزرگه، ولی زبونش تنده. خودش هم همیشه می‌گفت: زندگی یعنی یه بازی بین بخشیدن و غر زدن.

داستان پلی بین نور و سایه

اون شب زمستونی، بعد از یه روز پر از ترافیک و مسافرهای عجول، تو جاده خلوت برگشت به خونه. مه غلیظی همه‌جا رو گرفته بود. چراغ‌های جاده مثل ستاره‌های خسته چشمک می‌زدن. رضا که حسابی کلافه بود، دلش می‌خواست هر چی زودتر به خونه برسه. اما یهو جلوش یه پلی پیدا شد که هیچ‌وقت قبلاً ندیده بود.

روی پل، دو تا مسیر بود؛ یکی سمت راست که نور ملایمی داشت، بوی گل محمدی میومد، صدای خنده بچه‌ها و آواز پرنده‌ها هم شنیده می‌شد. سمت چپ اما تاریک بود، بوی دود و صدای داد و فریاد می‌پیچید. وسط پل یه پیرمرد بلندقد ایستاده بود. عصا به دست، با نگاهی که انگار همه‌چیز رو می‌دونه، گفت: مرد راه‌رفته، اینجا دو دنیاست. یکی بهشت، یکی جهنم. می‌خوای ببینی؟

رضا اول سمت راست رفت. همین که قدم گذاشت، زمین زیر پاش مثل فرش نرم شد. درخت‌های انار و گردو، حوض‌هایی با آب زلال، صدای نی چوپانی از دور میومد. آدم‌ها با هم می‌خندیدن، کسی عجله نداشت، حتی نگاه‌ها هم آروم بود. پیرزنی جلو اومد و گفت: اینجا بهشته، چون دل‌ها سبک و بی‌کینه‌ان. هیچ‌کس به مال یا جایگاه دیگری حسرت نمی‌خوره.

رضا که محو تماشا شده بود، حس کرد آرامشی که داره تجربه می‌کنه، حتی از خواب راحت بعد یه روز سخت هم عمیق‌تره. اما کنجکاویش بهش گفت: برو ببین اون یکی طرف چه خبره.

وقتی سمت تاریک پل رفت، هوا سنگین شد. زمین زیر پاش سفت و سرد بود. صدای داد و بیداد از هر طرف می‌اومد. آدم‌ها مدام همدیگه رو هل می‌دادن، یکی مال دیگری رو قاپ می‌زد، یکی با چشم پر از حسادت نگاه می‌کرد. بوی سوختگی و دود تو هوا پیچیده بود. عجیب اینجا بود که هیچ دیوی شاخ‌دار و آتیشی از آسمون نمی‌بارید؛ خود آدم‌ها جهنم رو ساخته بودن.

مردی لاغر و رنگ‌پریده نزدیک شد و گفت: اینجا جهنمه چون دل‌ها پر از سنگه. هیچ‌کس به فکر دیگری نیست. هر کی فقط می‌خواد خودش رو نجات بده، حتی اگه بقیه رو له کنه.

رضا دلش گرفت. فهمید این جهنم و اون بهشت دو جای دور از هم نیستن. فاصله‌شون فقط به اندازه یک انتخابه، یک تصمیم ساده.

برگشت سمت وسط پل. پیرمرد نگهبان با نگاهی عمیق گفت: پسرم، بهشت و جهنم تو همین دنیاست. وقتی دل رو سبک کنی، حتی جاده شلوغ و پر از بوق هم میشه بهشت. ولی اگه سنگین باشه، حتی باغ پرگل هم برات جهنمه.

رضا نفس عمیقی کشید، دوباره پشت فرمون نشست و راه خونه رو ادامه داد. اما از اون شب به بعد، وقتی مسافری سوار تاکسی می‌شد که بداخلاق بود یا سرش داد می‌زد، یاد پل و دو دنیا می‌افتاد. سعی می‌کرد حتی تو دلش جایی برای تاریکی باز نکنه.

شاید بزرگ‌ترین درس زندگیش این بود که بهشت و جهنم فقط مقصدهای دور و دست‌نیافتنی نیستن؛ همین حالا، همین‌جا، تو دل ما ساخته می‌شن.

داستان سفر نادر به دو دنیا

نادر، مردی بود از جنس آدم‌های ساده و خاکی. اهل کار، اهل زحمت، اما گاهی کمی بددل و زود قضاوت‌کن. همیشه به دوستاش می‌گفت: این حرف‌ها که بهشت و جهنم همین دوروبر ماست، قصه است برای بچه‌ها. ولی یک شب اتفاقی افتاد که نظرش رو برای همیشه عوض کرد.

داستان سفر نادر به دو دنیا

اون شب، بعد از یک روز طولانی توی کارگاه نجاری، نادر داشت با موتور از جاده قدیمی برمی‌گشت. هوا کمی مه‌آلود بود و بوی بارون خورده به خاک توی دماغش می‌پیچید. ناگهان جلوی راهش یک جاده باریک با دو چراغ قدیمی پیدا شد که هیچ‌وقت ندیده بود. یک تابلوی چوبی هم وسطش بود که روش نوشته شده بود: “راهی به دو دنیا”.

کنجکاوی، نادر رو کشوند جلو. یک پیرمرد با چهره‌ای آرام و صدایی گرم گفت: پسرم، این جاده دو شاخه‌س. یک شاخه به بهشت می‌ره، یک شاخه به جهنم. هر کدوم رو خواستی، اول ببین، بعد تصمیم بگیر.

نادر اول رفت سمت بهشت. همین که پا گذاشت داخل، بوی نان تازه و گل محمدی پیچید. زمین زیر پاش نرم بود، مثل فرش دستباف مادر بزرگ‌ها. از هر طرف صدای خنده و حرف‌های شیرین می‌اومد. بچه‌ها توی کوچه‌ها می‌دویدن، مردها توی سایه درخت‌ها چای می‌خوردن، زن‌ها کنار حوض پر از ماهی، مشغول شستن میوه بودن. هیچ‌کس عجله نداشت، هیچ اخمی روی صورتی نبود.

یک پیرزن مهربون بهش گفت: اینجا بهشته چون آدم‌ها دلشون سبک و دستشون بازه. کسی برای خودش دیوار نکشیده، همه با هم زندگی می‌کنن.

نادر حس کرد قلبش مثل پر سبک شده. اما دلش خواست بدونه جهنم چطوریه. برگشت و وارد شاخه دوم شد.

از چند قدم اول، هوا سنگین شد. بوی دود و سوختگی به دماغش زد. خیابان‌ها پر از آدم‌هایی بود که به هم تنه می‌زدن، با چشم پر از حسادت نگاه می‌کردن، یا توی گوش هم زمزمه‌های نیش‌دار می‌کردن. یکی داشت کیسه غذای دیگری رو می‌قاپید، یکی به دروغ قسم می‌خورد، و یکی هم وسط خیابون داد می‌زد که حق با منه.

نادر فهمید اینجا آتیشی از آسمون نمی‌باره، اما دل‌ها سوخته. کسی به کسی رحم نمی‌کنه. هر کس برای بالا رفتن از پله‌های خیالی، دیگری رو هل می‌ده.

یک مرد لاغر و خسته گفت: اینجا جهنمه چون همه فکر می‌کنن فقط خودشون مهمن. دل که سنگین بشه، جایی برای نفس کشیدن نمی‌مونه.

نادر برگشت سمت پیرمرد نگهبان و با تعجب گفت: پس یعنی فاصله‌شون همین‌قدر کمه؟ پیرمرد لبخند زد و گفت: فاصله‌شون به اندازه یک تصمیمه. توی همین دنیا هم همینطوره. هر روز می‌تونی یک قدم به سمت نور برداری یا به سمت تاریکی.

وقتی نادر به خانه برگشت، هوا هنوز بوی خاک باران‌خورده می‌داد. اما دلش فرق کرده بود. از اون شب، وقتی وسوسه می‌شد دل کسی رو بشکنه یا با بدبینی حرفی بزنه، یاد دو دنیا می‌افتاد. یادش می‌اومد که بهشت و جهنم، جایی خیلی دور از ما نیست.

داستان مهمان خانه دو سرا

علی، مردی از اهالی یک روستای کوچک بود که همه به خوش‌قلبی و دست‌و‌دلبازی‌اش می‌شناختنش. اما یک عادت داشت که همیشه کار دستش می‌داد؛ کنجکاوی بی‌حد. هر جا می‌شنید داستان یا افسانه‌ای هست، خودش رو می‌رسوند تا از نزدیک ببینه.

داستان مهمان خانه دو سرا

یه روز، توی مسیر برگشت از صحرا، هوا ناگهان ابری شد و بارون بی‌وقفه بارید. علی برای فرار از خیس شدن، به اولین ساختمانی که دید پناه برد. ساختمون شبیه یه مهمان‌خانه قدیمی بود، با در چوبی بزرگ و نقش‌و‌نگارهای عجیب. روی در نوشته شده بود: «مهمان‌خانه دو سرای».

داخل که شد، بوی نون تازه و دود هیزم پیچید توی مشامش. مردی بلندقد با لباس سفید جلو اومد و گفت: این مهمان‌خانه دو در داره؛ یکی رو به بهشت، یکی رو به جهنم. هر کدوم رو بخوای، می‌تونی تجربه کنی، ولی فقط یک بار.

علی که از بچگی هزار جور تعریف از بهشت شنیده بود، گفت: اول میرم بهشت رو ببینم. مرد در بزرگی رو باز کرد که نور ملایمی ازش می‌تابید.

همین که قدم گذاشت داخل، چشمش به باغ‌های وسیع افتاد. درخت‌های انار و انجیر، جویبارهایی با آب زلال، و آدم‌هایی که بی‌هیچ عجله‌ای دور هم نشسته بودن و حرف می‌زدن. همه بهش لبخند می‌زدن، انگار سال‌هاست که می‌شناسنش. پیرمردی با لباسی ساده گفت: اینجا بهشته، چون کسی برای خودش نمی‌بره، همه با هم شریکن. اینجا حسرت، قهر و کینه وجود نداره.

علی محو آرامش اونجا شده بود، ولی ته دلش می‌خواست بدونه جهنم چطوریه. برگشت به مهمان‌خانه و گفت: حالا میخوام اون یکی در رو ببینم.

مرد در چوبی تیره‌ای رو باز کرد. بوی دود و عرق کهنه زد توی دماغش. چشمش افتاد به جمعیتی که دور یک سفره بزرگ نشسته بودن. روی سفره پر از غذاهای رنگارنگ بود، اما همه گرسنه بودن. چرا؟ چون قاشق‌هایی که داشتن خیلی بلند بود و هیچ‌کس نمی‌تونست باهاش غذا رو به دهن خودش برسونه. هر کسی سعی می‌کرد خودش بخوره، ولی دستش نمی‌رسید و فقط داد و بیداد می‌کرد.

یه مرد نحیف با صورت خاک‌آلود گفت: اینجا جهنمه چون همه می‌خوان فقط خودشون سیر بشن. اگه یکی قاشق رو به سمت دیگری می‌برد، هم خودش می‌خورد، هم اون. ولی کسی حاضر نیست این کار رو بکنه.

علی ماتش برد. همون جا فهمید فرق بهشت و جهنم فقط توی رفتار آدم‌هاست. توی بهشت، قاشق‌ها همون‌قدر بلند بودن، ولی همه به هم غذا می‌دادن. توی جهنم، هر کس فقط به فکر خودش بود.

وقتی برگشت به مهمان‌خانه، مرد سفیدپوش گفت: بهشت و جهنم رو همین الان دیدی. هر جا دل‌ها به هم نزدیک باشه، حتی توی یه اتاق کوچیک، میشه بهشت. هر جا خودخواهی باشه، حتی وسط نعمت، جهنمه.

بارون بند اومده بود. علی دوباره راهی روستا شد، اما از اون روز به بعد، هر وقت سفره‌ای پهن می‌شد، اول لقمه رو به دهان دیگری می‌گذاشت. چون می‌دونست، بهشت همین کارهای کوچیکیه که دل رو سبک می‌کنه.

شاید راز بزرگ دنیا همین باشه: فاصله بهشت و جهنم، فقط به اندازه یک قاشق دست‌دراز و یک دل مهربونه.

دیدگاهتان را بنویسید