داستان کوتاه درباره توبه

داستان کوتاه درباره توبه

همه‌مون یه جاهایی تو زندگی‌مون اشتباه کردیم. حالا کوچیک یا بزرگ، فرقی نمی‌کنه. مهم اینه که اون لحظه‌ای که دلمون می‌لرزه، پشیمون می‌شیم و دلمون می‌خواد برگردیم و جبران کنیم، همون لحظه‌ایه که اسمش «توبه» است. توی داستان‌های کوتاه با موضوع توبه، دقیقا همین حس و حال رو می‌تونیم ببینیم. داستان‌هایی که یه اشتباه، یه تلنگر یا حتی یه اتفاق ساده، مسیر زندگی یه آدم رو عوض می‌کنه.

شما میتونید در کنار مطالعه داستان کوتاه درباره توبه، مجموعه داستان کوتاه روز دختر رو هم بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه درباره توبه خواندنی

در ادامه 5 داستان کوتاه درباره توبه رو واستون تعریف می کنیم.

داستان آخرین سیگار

صدای اذون مغرب تو کوچه می‌پیچید. هوا یه‌جوری گرفته بود که انگار دلِ آسمونم مثل دلِ من، سنگینی می‌کرد. داشتم از بقالی برمی‌گشتم، یه پاکت سیگار خریده بودم، همون “فروردین” لعنتی که مامانم همیشه می‌گفت: اینو بکشی، جونت کم می‌شه.

داستان آخرین سیگار

توی کوچه خلوت، همون‌طور که راه می‌رفتم، کبریت کشیدم و یه نخ روشن کردم. دودش که رفت توی ریه‌هام، یه لحظه حس کردم همه چی ازم دور می‌شه، حتی اون صدای وجدان لعنتی که همیشه ته مغزم وول می‌خوره. اما امشب فرق داشت… امشب اون صدا انگار داد می‌زد.

“این آخریشه؟”

برگردیم یه چند سال عقب. من، همون جوادِ بی‌خیالِ محل، هر چی خلاف بود، تجربه‌ش کرده بودم. سیگار که چیزیش نبود، از دزدی جزئی بگیر تا دعواهای خون‌بارِ دمِ پارک. بابام همیشه می‌گفت: «پسر جون، تهِ این راه، یا زندونه یا قبرستون.» اما کی گوشش بدهکار بود؟

مامانم یه زنِ مذهبی و آروم بود. هر بار که دعوا می‌کردم یا بد می‌آوردم، می‌نشست یه گوشه، نماز می‌خوند، بعدشم زیر لب می‌گفت: «خدایا یه نگاهی به جواد بکن، خودش که نمی‌فهمه…» منم می‌خندیدم و می‌رفتم دنبال کارم.

تا اون شب لعنتی…

زمستون بود. هوا سرد و خیابون‌ها یخ زده. با مهدی، رفیق قدیمیم، قرار گذاشتیم بریم سر یه خونه خالی که یه سری وسایل قدیمی داشت. گفت: «بزنیم جنس‌ها رو ببریم، یه پولی درمیاریم.» منم که همیشه پا بودم، قبول کردم.

ولی نمی‌دونستم اون شب، زندگی‌م از وسط نصف می‌شه…

تو تاریکی، صدای تق‌تق در اومد. بعد صدای زنگ خطر و… نور قرمز پلیس افتاد رو صورتم. مهدی زد به چاک، من موندم و دست‌بند.

دادگاه، بازداشت، خجالت مامانم، نگاه سرد بابام، و از همه بدتر… اون پسر کوچولویی که توی دادگاه بغلم کرد و گفت: “عمو، دیگه دزدی نرو… من ترسیدم!”

اون لحظه انگار یکی با پتک کوبید وسط سرم. اون بچه، پسر صاحب‌خونه بود. اومده بود دادگاه تا ببینه دزد کیه. از چشم‌هاش خجالت کشیدم… از خودم بدم اومد.

بعد از آزادی، یه مدت خونه‌مون نرفتم. گفتم ولش کن، دیگه برنمی‌گردم. ولی مامانم پیدام کرد. اومد دنبالم، یه قاب قرآن آورد، گفت: «هر جا رفتی، اینو با خودت ببر. شاید یه روز صدات کنه.»

اون شب، قرآن رو باز کردم. یه آیه دیدم که نوشته بود: بنده‌ام، هر چقدر گناه کردی، ناامید نشو، برگرد، من بخشنده‌ام.

اشکام سرازیر شد. سیگار رو خاموش کردم. با خودم گفتم: “جواد، وقتشه برگردی. تمومش کن.”

حالا، سه ساله که دست به خلاف نزدم. نماز می‌خونم، تو مسجد محل کار می‌کنم. هر روز صبح زود بیدار می‌شم، نونوایی کمک می‌کنم، بعدشم می‌رم کنار جوون‌های محل، باهاشون فوتبال بازی می‌کنم.

هر وقت کسی بهم می‌گه “دمت گرم که عوض شدی”، یاد اون بچه می‌افتم.

توبه یه حس خاصه. یه چیزی تو وجودت می‌گه: “تو هنوزم می‌تونی آدم بشی.” و وقتی این حس رو جدی بگیری، زندگیت رنگ می‌گیره.

اون شب، تو کوچه، آخرین سیگارم رو کشیدم. دودش که رفت بالا، گفتم: “دیگه بسه.” سیگار رو زیر پام له کردم. سرم رو بلند کردم، اذون تموم شده بود.

رفتم سمت خونه. مامانم درو باز کرد، گفت: “اومدی مادر؟”

لبخند زدم و گفتم: “آره… این دفعه، برای همیشه.”

داستان برگشت از نیمه راه

از بچگی می‌گفتن هرکی بره سراغ خلاف، تهش یا زندونه یا زیر خاک. ما اما همیشه فکر می‌کردیم این حرفا واسه فیلمای ایرانیه، نه واسه ما که داریم تهرون‌گردی می‌کنیم و کیف دنیا رو می‌بریم.

داستان برگشت از نیمه راه

من همون کسی بودم که ته کوچه وقتی بچه‌ها گل کوچیک بازی می‌کردن، می‌نشستم سیگار می‌کشیدم و ادا درمی‌آوردم. از ۱۵ سالگی افتادم تو کارای ناجور. اولش فقط یه دورهمی ساده با بچه‌های محل بود. بعد یواش یواش رسید به دعوا، کل‌کشی، شر و شور شبانه، و اون‌جایی که دیگه راه برگشت بسته می‌شه.

داش علی، یکی از بزرگای محلمون همیشه می‌گفت: یه روزی می‌رسه که وایمی‌ستی جلو آیینه، به خودت نگاه می‌کنی و می‌پرسی: این کیه؟ این منم؟
اون روز برای من یه شب زمستونی بود. یه شب که همه چی تموم شد، ولی از همون‌جا یه چیز دیگه تو زندگیم شروع شد.

ماجرا از اون‌جا شروع شد که با رفیقام قرار گذاشتیم بریم سر یه خونه قدیمی که ساکنینش رفته بودن شهرستان. گفتیم چیزی نباشه، یه چند تا وسیله‌ی ارزشمند درمیاد. پولش که بیاد، می‌زنیم به زخم زندگی.

همون موقع که داشتم از دیوار بالا می‌رفتم، پام سر خورد و افتادم پایین. صدای یه چیز تو دلم پیچید: «بس کن دیگه. تا کی می‌خوای بری این راهو؟»

پام شکست، بدجور. دردش یه طرف، حس بد تو دلم یه طرف. رفیقام گذاشتن و رفتن. تو اون سرما، خودم موندم و خودم.

چند ساعت بعد، یه پیرمرد از کنار کوچه رد می‌شد. صدامو شنید. کمکم کرد، آمبولانس گرفت، بردنم بیمارستان. اسمش حاج کاظم بود. یه مغازه‌ی لوازم‌التحریری داشت سر کوچه مسجد.

تا دو هفته بعد، هر روز می‌اومد عیادت. یه بار گفت: پسر، تو دل پاکی داری. من نمی‌دونم چی‌کار کردی، ولی مطمئنم اگه بخوای، می‌تونی برگردی.

من فقط نگاش می‌کردم. حرفی نمی‌زدم، ولی حرفاش انگار می‌رفت تو جونم. می‌لرزیدم.

بعد از ترخیص، رفتم سراغ حاج کاظم. گفت: اگه واقعاً می‌خوای، بیا کمکم تو مغازه.
منم قبول کردم. اولش سخت بود. سرم پایین، چشمام شرمنده. بچه‌ها که رد می‌شدن، نگام نمی‌کردن. می‌دونستن من کی بودم. ولی کم‌کم نگاه‌ها عوض شد.

روزی که یه پسر کوچولو اومد مغازه و گفت: آقا جواد، می‌شه یه مداد بهم بدی، مامانم گفته خیلی مهربونی، اون روز فهمیدم توبه فقط یه دعا نیست، یه راهه که باید بری، با همه سختیاش.

الان سه ساله از اون شب زمستونی می‌گذره. هنوز پام گه‌گاهی درد می‌گیره، ولی دردی که بیشتر از همه حسش می‌کنم، درد کاراییه که کردم.

با حاج کاظم هیئت درست کردیم. تو مسجد شبای جمعه نذری می‌دیم. با بچه‌ها قرآن می‌خونیم، با جوونا فوتبال می‌زنیم.

یه شب داشتم نماز می‌خوندم. مامانم اومد کنارم، دست کشید رو سرم و گفت: الهی قربون اون اشکی که میریزی مادر… کاش بابات زنده بود می‌دید پسری که ازش ناامید شده بود، حالا شده چراغ محله.

اون شب، تا صبح خوابم نبرد. رفتم پشت بوم، به آسمون نگاه کردم و گفتم: خدایا، شکرت که ولم نکردی.

داستان قرار پشت چراغ قرمز

صدای بوق ماشینا، داد و هوار راننده‌ها، هوای داغ تیرماه، همه چیز انگار داد می‌زد که تهران حوصله هیچ‌کسی رو نداره. پشت چراغ قرمز، ایستاده بودم، دستام رو فرمون، فکرم هزار جا. یه پسر جوون با صورت آفتاب‌سوخته و یه دسته گل نرگس اومد کنار ماشین. گفت: گل می‌خری داداش؟

داستان قرار پشت چراغ قرمز

نخریدم. حتی نگاشم نکردم. دنده رو جا زدم و رفتم. ولی اون جمله‌ش، تا شب تو ذهنم چرخید: گل می‌خری داداش؟

نمی‌دونم چرا ولی برگشتم به عقب، به سال‌هایی که خودمم تو گرمای تیر، کنار خیابون واسه یه لقمه نون جون می‌دادم.

من رضا هستم. یا بهتره بگم: رضا خلاف. این اسمم بود تو محل. همه می‌شناختنم. یه چیزی بین باج‌گیر و کارچاق‌کن و لات بی‌ادب.

از بچگی یاد گرفته بودم اگه نرم جلو، پام له می‌شه. واسه همین همیشه جلوتر از همه راه می‌رفتم، صدای بلند، نگاه تیز، سیگار گوشه لب، و یه مشت رفیق که هیکل داشتن اما عقل نه.

هر چی که داشتم از راه خلاف بود. ولی از یه جا به بعد، پول دیگه مزه نمی‌داد. وقتی شب بخوابی ولی صدای مامانت که داره واست دعا می‌کنه تو گوشت زنگ بزنه، اون وقته که می‌فهمی داری باخت می‌دی.

یه شب تابستونی بود. خسته، عصبانی، بی‌حوصله. سر یه حساب‌کتاب الکی با یکی از بچه‌ها دعوام شد. کار بالا گرفت. زد و زدیم. آخرش یه مشت بی‌جا، یه ضربه اضافه، و صدای آمبولانس.

اون شب زندگیم عوض شد. نه فقط به‌خاطر اینکه کارم به کلانتری و دادگاه کشید، نه. به‌خاطر اینکه طرف، همسایه‌ی قدیمیمون دراومد.

وقتی مادرش تو دادگاه بغلم کرد و گفت: رضا جان، من می‌دونم تو پسر بدی نیستی، اون ضربه کار تو نبود، اشکم دراومد.

اون لحظه انگار یه چیزی تو وجودم شکست. یه صدای محکم تو دلم گفت: بسه دیگه، تمومش کن.

از اون روز به بعد، دیگه پامو تو پاتوق خلافکارا نذاشتم. رفتم سراغ حاج ابراهیم، مغازه‌دار محله‌مون. همیشه از من خوشش می‌اومد، با اینکه می‌دونست چه کاره‌م. گفت: رضا جان، بیا اینجا، کار یاد بگیر، مرد شو.

از صفر شروع کردم. جارو زدن، بار چیدن، با مردم خوش‌برخورد بودن. سخت بود، خیلی سخت. ولی یه حسی می‌گفت: این درد، درد خوبیه.

یه شب جمعه بود. تو مغازه نشسته بودم. یه دختر کوچیک اومد تو، با چادر گل‌دار. گفت: مامانم گفته شما از اون آدمای خوبی هستی، می‌تونید این دفترمو سیمی کنید؟

اشک تو چشام جمع شد. یه آدم خلاف‌کار، حالا شده بود “آدم خوب”؟ گفتم باشه دخترم، فقط قول بده خوب درس بخونی.

اون شب، تا صبح خوابم نبرد. قرآن رو باز کردم. اولین آیه‌ای که دیدم این بود: بگو ای بندگان من که بر خود ستم کرده‌اید، از رحمت خدا ناامید نشوید…

دستام لرزید. گفتم خدایا، مرسی که گذاشتی زنده بمونم و بفهمم چی‌کار کردم.

حالا، هر وقت می‌رم خیابون، اگه بچه‌ای گل بفروشه، می‌ایستم. نه فقط واسه خرید، واسه اینکه بگم: داداش، اگه بخوای، می‌تونی عوض شی.

تو این شهر، هزار تا رضا هست. بعضیاشون فقط یه نگاه، یه جمله، یا حتی یه چراغ قرمز لازم دارن تا برگردن.

داستان صدای مادرم از پشت تلفن

اگه یکی ازم بپرسه کِی زندگیت برگشت، با قاطعیت می‌گم: همون شبی که صدای مادرم از پشت تلفن لرزید.

داستان صدای مادرم از پشت تلفن

من ایمانم. پسر دوم یه خانواده‌ی معمولی تو جنوب تهران. نه بچه ننه بودم، نه لات محل. اما خب، یه جایی از مسیر، پیچیدم سمت بی‌راهه.

همه چی از وقتی شروع شد که بابام ورشکست شد. مغازه‌اش رو جمع کرد و افتاد تو رخت‌خواب. هزینه‌های خونه ریخت روی دوش من. دلم نمی‌خواست مادرم بره خونه مردم کار کنه، برای همین تصمیم گرفتم یه کاری بکنم… ولی راه درستش رو بلد نبودم.

دوستم مهدی گفت: بیا یه کار توپ دارم برات، سریع پول درمیاری. فقط یه بار باید بری جنس رو برسونی.

گفتم مگه چی داره؟ گفت هیچی، فقط یه بسته‌ست.

رفتم. بار اول آسون بود. بار دوم هم همین‌طور. بار سوم دیگه خودم پیشنهاد دادم که سریع‌تر برسونم. چند ماهی نگذشته بود که دیگه خودم بار می‌زدم، خودم پخش می‌کردم، و شب تا صبح تو خیابون‌های پایین شهر می‌پلکیدم.

پولش خوب بود، خیلی خوب. ولی هر شب که برمی‌گشتم خونه، دلم خالی می‌شد. تو چشم مامانم نمی‌تونستم نگاه کنم. یه بار که شب دیر رسیدم، فقط گفت: ایمان، نذار پول جای دلتو بگیره.

یه شب که بار داشتم می‌بردم، گوشیم زنگ خورد. اسم مامانم افتاد روی صفحه. جواب دادم. صداش میلرزید. گفت: ایمان، بابات…

یهو صداش برید. فقط یه جمله شنیدم: خودتو برسون.

سراسیمه رفتم خونه. بابام روی تخت نفس نفس می‌زد. تا منو دید، دستشو دراز کرد و گفت: پسرم… مرد باش، درست زندگی کن… بعد دیگه نفس نکشید.

اون لحظه انگار زمین زیر پام خالی شد. من، ایمان، کسی که فکر می‌کرد با پول می‌تونه همه چی رو بخره، جلوی چشم پدرم حتی یه ذره آبرو هم نداشتم.

بعد از مراسم، گوشه‌گیر شدم. تو خونه موندم. مهدی چند بار زنگ زد، پیام داد، گفت کار خوابیده، اما جواب ندادم. فقط یه چیز تو ذهنم تکرار می‌شد: درست زندگی کن.

رفتم سراغ یکی از آشناها که تو کتاب‌فروشی کار می‌کرد. گفتم: کاری داری، هرچی باشه انجام می‌دم.

گفت: بیا کارتنای کتاب رو بچین. از همون‌جا شروع کردم. هر روز یه کتاب ورق می‌زدم. عجیب بود، اما اون حرفای چاپ‌شده بیشتر از صد تا مشاور روم تأثیر داشت.

یه روز، یه پسر بچه اومد کتاب‌فروشی. گفت: عمو، کتاب درباره خدا داری؟ دلم لرزید. گفتم: آره پسرم، داریم. یه کتاب دادم دستش که روش نوشته بود: خدا از توبه‌کننده‌ها خوشش میاد.

اون جمله، ته دلم نشست. همون شب، وضو گرفتم. اولین بار بعد از سال‌ها. با صدای آروم گفتم: خدایا، دیر اومدم، ولی اومدم.

الان سه ساله که دیگه اسم مهدی تو گوشیم نیست. کتاب‌فروشی رو سپردن دست خودم. با پول حلال، زندگی شیرین‌تره، هرچند سخت‌تره. اما یه چیز هست که فقط با توبه میاد: آرامش.

هر وقت کسی ازم می‌پرسه چطوری عوض شدی، می‌گم: با صدای مادرم از پشت تلفن. اون لرزش صداش، صدای خدا بود که گفت: بسه دیگه ایمان، برگرد.

داستان یه نون بربری، یه اشک پشیمونی

تهِ خط که برسی، دیگه فقط خدا رو صدا می‌زنی، حتی اگه تا دیروز پشت بهش کرده باشی. من اون ته خطو دیدم… یه‌جایی بین دود سیگار، صدای آژیر، و نونی که توی صف نونوایی از دستم افتاد.

داستان یه نون بربری، یه اشک پشیمونی

من مسعودم. سی‌وچند سالمه. یه زمانی نونوای محل بودم، دستم تو کار خوب بود، همه دوسم داشتن.
ولی یه تصمیم اشتباه، زندگیمو چپه کرد. اون روزی که یکی از بچه‌های قدیمیم بهم گفت: بیا باهام، پول دربیاریم، دو روزه دستت میاد چی به چیه.

گفتم چی کار؟ گفت: خرید و فروشه، جنس جابه‌جا می‌کنیم، قاچاق نیست، فقط آشنا می‌خواد.
گفتم باشه. همون یه “باشه”، فاتحه‌مو خوند.

پول اومد، پشت‌بندش غرور. شب تا صبح پارتی، روز تا شب پُز. نونوایی رو دادم اجاره، گفتم دیگه وقت پول گنده‌ست.

مامانم هی می‌گفت: مسعود، این راه ته نداره، آخرش یا زندونه یا کفن سفید.
من اما می‌خندیدم و می‌گفتم: مامان تو هنوز فکر می‌کنی خدا با دزدا قهره؟ الان همه این کارو می‌کنن.

ولی خدا قهر نمی‌کنه، فقط یه جایی دست می‌ذاره رو شونه‌ت، می‌گه: بسه، برگرد.

اون شب سرد دی‌ماه بود. داشتم با ماشین جنس می‌بردم بیرون شهر. پلیسا کمین زده بودن. فرار کردم، ماشین چپ کرد، از هوش رفتم.

چشم باز کردم، بیمارستان بودم. دستام به تخت بسته شده بود. مامانم کنار تخت نشسته بود، قرآن می‌خوند. صورتش مثل چایی سرد بود، بی‌جون، اما چشماش هنوز برام دعا می‌کرد.

گفت: پسرم، این راه نیست… هنوزم دیر نشده، هنوزم خدا هست.

اشک از چشمم اومد، گفتم: مامان، تموم شد، دیگه نمی‌خوام ادامه بدم.

دادگاه رفتم، حکم گرفتم. شانس آوردم که دفعه اولم بود. قاضی گفت: برگرد به نونوایی، همون‌جایی که آبرومند بودی.
بعد از آزادی، برگشتم. نونوایی خاک خورده بود، تنور سرد بود، اما هنوز بوی نون می‌داد، بوی خونه، بوی زندگی پاک.

اولین روز که بازش کردم، کسی نمی‌اومد. مردم حق داشتن، اعتمادی نمونده بود. ولی یه پیرمرد اومد، گفت: مسعود؟ تویی؟ گفتم: آره حاجی، برگشتم.
گفت: خداروشکر، مردی که راهو پیدا کنه، از اون‌یکی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه، شریف‌تره.

اون روز یه نون بربری دادم بهش، پول نداد. گفت: ثوابشو می‌دم به توبه‌ت.

کم‌کم مردم برگشتن. بچه‌ها دوباره تو صف نون سلام می‌کردن. دیگه نه ماشین مدل بالا داشتم، نه پز، نه شب‌زنده‌داری. فقط یه دل آروم، یه لقمه حلال، یه مادری که هر شب از ته دل برام دعا می‌کرد.

هر بار که نون از تنور در می‌ارم، انگار دارم یه تیکه از دلمو گرم می‌کنم.
آدما اشتباه می‌کنن، ولی اشتباه موندن، انتخابه. من انتخاب کردم برگردم، با دست خالی، ولی با دلی که دیگه سمت تاریکی نمی‌ره.

یه بار یه جوون اومد گفت: داداش، شنیدم یه زمانی تو هم اهل خلاف بودی، چطوری برگشتی؟
گفتم: از اون‌جایی که نون از دستم افتاد و اشکم ریخت. همون‌جا فهمیدم، دیگه وقتشه برگردم.

توبه یه لحظه‌ست، ولی تا ابد می‌مونه. مثل بوی نون داغ تو کوچه، وقتی صبح زود هوای دلت تازه‌ست.

دیدگاهتان را بنویسید