داستان کوتاه درباره ثروت
ثروت فقط پول نیست، گاهی یه لبخندِ بیدلیل، گاهی یه دوستِ واقعی، یا حتی یه ایدهی ساده که یه دنیا ارزش داره. توی این مجموعه داستان کوتاه، با روایتهایی روبهرو میشی که هرکدوم یه بُعد تازه از ثروت رو نشون میدن؛ از آدمهایی که پول دارن ولی دل ندارن، تا اونایی که هیچی ندارن ولی حال دلشون طلاست. اگه دوست داری بدونی ثروت واقعاً یعنی چی، و داستانهایی بخونی که ذهن و نگاهتو عوض کنه، با ما همراه باش.
شما می تونید مجموعه داستان کوتاه درباره پروانه رو هم در کنار این مجموعه داستانی مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان کوتاه درباره ثروت بسیار جذاب
در ادامه به ارائه 5 داستان کوتاه درباره ثروت بسیار جذاب می پردازیم.
داستان یه لقمه نون، یه دل خوش
کوچه پسکوچههای محلهی جوادیه هنوز همون رنگ و بوی قدیم رو داشتن؛ صدای گاریهای باربری، بوی نون سنگک تازه از نونوایی سر کوچه، و صدای همیشگی پیرمردی که میگفت با یه لقمه نون هم میشه خوشبخت بود، اگه دلت آروم باشه.

رضا، پسر جوونی که تازه از سربازی برگشته بود، تو یکی از همین خونههای قدیمی با مادر پیرش زندگی میکرد. باباش چند سال پیش فوت کرده بود و سهم رضا از دنیا شده بود یه موتور ۱۲۵ کهنه و یه مغازه اجارهای که بیشتر وقتا تعطیل بود.
اما رضا یه رویا داشت. نه از اون رویاهای لاکچری و خارجپسند. یه رویای کوچیک: یه نونوایی برای خودش، یه کار آبرومند، یه دل خوش.
هر روز صبح با موتور میرفت میدون ترهبار، بار میبرد برای مغازههای محل، خرج مادرش رو درمیآورد، و شبها پشت نونوایی سر کوچه میایستاد و طرز پخت نون رو نگاه میکرد. عاشق بوی نون تازه بود. با خودش میگفت: یه روز اینجا رو خودم میگیرم.
یه شب، وقتی از باربری برگشت، دید مادرش حالش خوب نیست. دکتر گفت قلبش ضعیف شده و باید عمل بشه. خرج عمل، پنجاه میلیون بود. برای رضایی که ته حسابش پنج هزار تومن بود، این عدد یعنی قلهی اورست.
همون شب، رضا زنگ زد به علی، رفیق قدیمیش که حالا تو کار ارز دیجیتال بود. علی گفت: رضا، تو فقط بهم اعتماد کن. یه مبلغی جور کن، من برات میچرخونم. تو هم پول عمل مادرت درمیاری، هم شاید یه نونوایی زدی.
رضا، با هزار زحمت، موتورشو فروخت، طلاهای مادرش رو داد، وام گرفت، پول جور کرد. همه رو داد دست علی. دو هفته بعد، علی غیبش زد.
مثل برق رضا خشکش زد. با خودش گفت: من فقط میخواستم مادرم زنده بمونه. این انصافه؟
مادرش که فهمید، گفت: رضا، بچهم… شاید ثروت تو تو دلته، نه تو جیبت. اونی که نامردی میکنه، فقیره، حتی اگه پول داشته باشه.
رضا یه شب تا صبح نخوابید. صبح پا شد، رفت نونوایی سر کوچه. به حاجکریم، نونوای پیر محل گفت: حاجی، شاگرد میخوای؟ پول نمیخوام، فقط یادم بده.
حاجی گفت: تو همون پسر مهدیهای، نه؟ بیا پسرم، بیا یاد بگیر.
رضا هر روز ساعت ۴ صبح میاومد. آرد میبرد، خمیر میزد، تنور میروفت. کمکم استاد شد. حاجکریم دید پسر زرنگیه. چند ماه بعد گفت: “رضا، من دیگه نمیتونم مثل قبل کار کنم. بیا مغازه رو با هم بچرخونیم.”
رضا با دست خالی، ولی دل پر، شریک شد. مشتریا عاشق نونای رضا شدن. مغازه شلوغ شد. رضا هر روز اول وقت یه نون سنگک داغ میبرد خونه، میذاشت جلوی مادرش، میگفت: اینم نون دل، از تنور دلتنگی پخته شده.
دو سال گذشت. حال مادرش بهتر شد. رضا تونست خونه رو تعمیر کنه. یه صندوق کوچیک گوشه مغازه گذاشت، روش نوشت: “برای اونایی که دلشون نونه، ولی جیبشون خالیه.”
محله، رضا رو با همون صندوق شناخت. یکی میگفت: “رضا پولدار شده”، یکی دیگه میگفت: “نه بابا، اون دلدار شده.”
رضا خودش میگفت: “ثروت یعنی شب که سرتو میذاری رو بالش، وجدانت آروم باشه. یعنی بتونی بخندی، حتی اگه جیبت خالیه. یعنی یه نون بدی به کسی، بدون اینکه منت بذاری.”
و اینطوری شد که رضا، با یه لقمه نون و یه دل خوش، پادشاه محلهی خودش شد.
داستان عمو اکبر و گنج خاک خورده
عمو اکبر پیرمردی بود که تو دل محلهی قدیمی «نارمک» زندگی میکرد؛ یه خونهی کلنگی با یه حیاط پر از گلدونهای سفالی و یه حوض کوچیک که انگار از دل تاریخ بیرون اومده بود. عمو اکبر همیشه یه لبخند گوشهی لبش داشت، با یه چای کمر باریک دستش، و یه جملهی معروف: ثروت، به سنگ و سیم نیست، به حال دلِ آدماست.

همه فکر میکردن عمو اکبر یه پیرمرد بازنشستهی سادهس که فقط بلده باغچه رو بیل بزنه و قناری صدا بزنه. کسی نمیدونست پشت اون لبخند همیشگیش یه قصه خوابیده که روزی همه رو شگفتزده میکنه.
یه روز که هوا گرفته و دلگیر بود، کیوان، پسر جوونِ تهکوچه، با بغض اومد تو حیاط عمو اکبر. دلش پر بود، از بیکاری، از بیپولی، از رویاهایی که خاک میخورد. نشست لب حوض و گفت: “عمو اکبر، تو عمرت دنبال گنج نبودی؟ مثلا یه گنج واقعی، نه این حرفای دلخوشکنک.”
عمو اکبر یه لبخند زد، یه قلپ از چای خورد و گفت: “گنج؟ گنج رو یه بار پیدا کردم، ولی خاکش زدم، نخواستمش.”
کیوان با تعجب گفت: “یعنی چی؟ مگه میشه آدم گنج پیدا کنه و بیخیالش شه؟”
عمو اکبر آهی کشید و گفت: “بشین تا برات بگم.”
چهل سال پیش، وقتی هنوز جوون بودم و دستم به دهنم نمیرسید، با چند تا رفیق قدیمی رفتیم شمال. لب یه رودخونهی خلوت، زیر خاک، تصادفی به یه کوزهی قدیمی رسیدیم که پر از سکههای طلا بود. دلمون رفت. شب نخوابیدیم از خوشی. فرداش یکی پیشنهاد داد همهشو بفروشیم، زندگیمون عوض شه. یکی دیگه گفت بریم باهاش خونه بخریم، یکی گفت بزنیم تو کار زمین.
ولی من همون شب، یه حس عجیبی گرفتم. گفتم این طلاها مال من نیست. انگار سهم من نبوده. اگه بخورمش، تهش گلوگیر میکنه. خلاصه من سهم خودمو بخشیدم. گفتم نمیخوام.
کیوان با چشمای گرد گفت: “چی؟ عمو تو عقل داشتی؟ سهمتو بخشیدی؟ اونهم طلا؟”
عمو اکبر زد زیر خنده و گفت: “آره، همون شب رفتم کنار همون رودخونه، یه سنگ برداشتم، روش نوشتم «هرچی زیاده، بیبرکته»، بعد گذاشتم سر خاکِ همون گنج. برگشتم، دست خالی، ولی دلم سبک بود.”
بعدش ادامه داد: “همون سال، یه زمین کوچیک تو همین محله خریدم با هزار زحمت. با دست خودم آجر چیدم، این خونه رو ساختم. کمکم شدم معلم خطاطی، تو مسجد، تو مدرسه، برا بچههای بیبضاعت. پول زیادی درنمیآوردم، ولی از صدای خندهی بچهها بیشتر از هر سکهای کیف میکردم.”
کیوان سرشو پایین انداخت. گفت: “پس یعنی پول مهم نیست؟”
عمو اکبر گفت: “پول مهمه، اما فقط اگه بدونی کجا خرجش کنی. اگه پول، آرامشتو بگیره، تهش فقیرتری تا اونایی که هیچی ندارن.”
همون شب، کیوان تصمیم گرفت زندگیشو عوض کنه. رفت یه هنر یاد گرفت. با کارهای کوچیک شروع کرد. و عجیب اینکه، هر بار دلش میگرفت، میاومد حیاط عمو اکبر. صدای قناری، عطر شمعدونی، و چای لبسوز عمو براش شد پناه.
چند سال بعد، کیوان یه کارگاه کوچیک راه انداخت. کارش گرفت. ولی هیچوقت اون صندوق کوچیک کنار میزشو برنداشت. صندوقی که روش نوشته بود: برای روزای بیپولی یه نفر دیگه.
و هر بار که کسی ازش میپرسید راز موفقیتت چیه، فقط یه جمله میگفت: یه پیرمرد تو یه خونهی کلنگی یادم داد که ثروت، فقط تو گاوصندوق نیست، گاهی تو دل خاکه، گاهی تو دل خود آدم.
داستان سهم ننه زینت
صدای اذون مغرب که پیچید تو کوچههای خاکیِ روستای “گلابدره”، ننه زینت داشت از باغچه کوچیک پشت خونهش نعنا میچید. دستهاش ترک خورده بودن، ولی دلش صاف صاف بود. همه میگفتن ننه زینت فقیره، چون نه پول داره، نه ماشین، نه بچهای که بخواد خرجشو بده. اما هیچکس نمیتونست انکار کنه که وقتی وارد خونهش میشی، یه آرامش خاصی دلتو میگیره. انگار یه تیکه از بهشت رو آورده باشن گذاشته باشن تو دل خاک.

یه روز تابستونی، خبر پیچید که تو یکی از زمینهای بایر پایین روستا، یه گروه حفاری چیزی پیدا کردن. مردم میگفتن طلا بوده، یکی میگفت سکه صفوی، یکی دیگه میگفت کوزه پر از اشرفی. چند نفر که اون دور و بر زمین داشتن، کار و زندگیشونو ول کردن، رفتن دنبال ماجرا. ولی ننه زینت، با همون سینی چایش، نشسته بود لب ایوون و زیر لب میگفت: دل آدم اگه پر باشه، نیازی به طلای زیر خاک نیست.
چند روز بعد، اسماعیل، جوون بیقرار محل، با دوچرخه اومد جلوی خونه ننه زینت. عرق از پیشونیش میچکید و دستش میلرزید. گفت: ننه، ننه، یه چیزی پیدا کردم که نمیدونم باهاش چیکار کنم. ننه زینت سینی چای رو گذاشت کنارش و گفت: بیا بشین پسرم، نفس بگیر، بگو ببینم چه دستهگلی به آب دادی.
اسماعیل از جیبش یه پارچهی چرک درآورد. وقتی بازش کرد، یه سکه قدیمی افتاد روی میز. برق خاصی داشت. گفت: تو بیلزنی، کنار جوی آب، از خاک دراومد. نمیدونم طلاست یا نه، ولی یه حس عجیبی بهم داد. دلم لرزید.
ننه زینت سکه رو برداشت، یه نگاه انداخت، بعد لبخند زد. گفت: بچهم، اینا طلا که باشن، فقط جیب رو پر میکنن. اگه بخوای دلت هم پر بشه، باید ببینی باهاش چیکار میکنی. طلا خودش ثروت نیست، اینه که تو باهاش چی میکنی.
اسماعیل گفت: خب، یعنی نفروشمش؟
ننه گفت: نه، حرف من این نیست. میتونی بفروشی، میتونی نگه داری. ولی قبلش از خودت بپرس این سکه واسه چی اومده سر راهت؟ شاید یه امتحانه، شاید یه فرصت. نذار فقط وسوسه قیمتش ببرتت.
چند روز گذشت. مردم محل شنیدن که اسماعیل اون سکه رو داده موزهی شهر، بیهیچ توقعی. وقتی خبرنگارا ازش پرسیدن چرا، گفت: ننه زینت یه چیزی گفت که تکونم داد. گفت شاید این سکه امتحانه، نه جایزه. منم نمیخواستم تو امتحان بیفتم.
اون شب، اهالی روستا جمع شدن تو مسجد، یکی از پیرمردا گفت: ثروت یعنی همون کاری که اسماعیل کرد. یعنی وقتی میتونی یه شبه پولدار شی، ولی تصمیم میگیری درست زندگی کنی. یعنی وجدان، یعنی خِرَد.
ننه زینت، لب ایوون نشسته بود، با همون چادر گلگلی قدیمیش. نگاهش افتاد به ماه، آهسته گفت: خدا رو شکر، هنوز دل خیلیا طلاست، حتی اگه جیبشون خالی باشه.
از اون روز به بعد، هر وقت کسی از ثروت حرف میزد، یکی حتماً اسم ننه زینت رو میآورد. نه به خاطر اینکه پولدار بود، بلکه چون به همه یاد داد: ثروت اون چیزیه که بعد از خرج کردنش، دلت هنوز پر باشه، نه خالیتر از قبل.
داستان اون یه جفت کفش مشکی
صبح زود جمعه بود. بوی نون بربری و صدای جاروی پیرزنها تو کوچهپسکوچههای شهر پیچیده بود. محلهی پایین شهر هنوز خوابآلود بود، ولی حسنعلی از پنج صبح بیدار شده بود. شیشههای مغازه کفاشی رو پاک میکرد، میز و نیمکت رو میچید، و با خودش فکر میکرد که کاش امروز کسی پیدا بشه که یه کفش پاره واسه تعمیر بیاره تا این دخل و خرج ته کشیدهش یه تکون بخوره.

حسنعلی، یه مرد میونسال بود، با دستهای زبر و لبخندی که از ته دل نمیاومد. از وقتی باباش فوت کرده بود، مغازهی کفاشیشون رو گردن گرفته بود. خرج مادر پیر و دو خواهر دمبختش هم با اون بود. هر روز از صبح تا شب، تو مغازه مینشست و کفش پاره وصله میزد. مشتری کم بود، پول کمتر. ولی غر نمیزد. میگفت: آدم اگه وجدانش بیدار باشه، هیچوقت فقیر نیست.
یه روز، حدودای ظهر، پسر بچهای اومد تو مغازه. لاغر، با یه پیراهن دکمهندار و کفشهایی که بیشتر از اینکه پاش باشن، باهاش لج کرده بودن. نگاش کرد و گفت: عمو، میشه این کفشا رو درست کنی؟ اگه بندش محکم شه، دیگه پام تاول نمیزنه.
حسنعلی کفشا رو گرفت، نگاه کرد. تهش کاملا وا رفته بود. با خودش فکر کرد اینا حتی ارزش تعمیرم ندارن. ولی بعد یه نگاهی به چشمهای پسرک انداخت؛ پر از امید، پر از یه جور احتیاج بیصدا.
گفت: بشین پسرم، تا نیمساعت دیگه آمادهس.
پسر نشست، به در و دیوار نگاه کرد. پرسید: عمو، خودت هم کفش درست میکنی؟ یا فقط تعمیر میکنی؟
حسنعلی خندید و گفت: یه زمانی واسه خودم کفش میدوختم، ولی حالا دیگه مشتری ندارم. مردم دنبال مارک و برند شدن. کی کفشدستی میپوشه؟
پسر گفت: من اگه پول داشتم، کفش دستدوز تو میپوشیدم.
حسنعلی با لبخند گفت: بعضی کفشا فقط پا رو نمیپوشونن، دل آدمم آروم میکنن.
وقتی کفشا رو تعمیر کرد، دید دلش نمیاد پول بگیره. گفت: بنداش هدیهست، واسه اینکه باهاش تا مدرسه بدویی و خسته نشی.
پسر که رفت، حسنعلی رفت ته مغازه، یه جعبه درآورد. توش یه جفت کفش مشکی بود، دستدوز، با چرم اصل. خودش برای نمایشگاه دوسال قبل دوخته بود، ولی کسی حتی نگاشم نکرده بود. همیشه میگفت اینا بهترین کارمه، اما موندن تو جعبه.
همون شب، تو مسیر برگشت خونه، چشمش افتاد به پیرمردی که کنار خیابون نشسته بود. لباس تمیز ولی کهنهای تنش بود. کفش پاش نداشت. روی زمین، یه تیکه مقوا گذاشته بود و پاشو روش گذاشته بود. باد سرد میزد و اون فقط لبخند میزد به رهگذرایی که بیتفاوت از کنارش رد میشدن.
حسنعلی ایستاد، رفت جلو، پرسید: سایز پات چنده؟ پیرمرد با تعجب گفت: نمیدونم، سالهاست کفش پام نکردم.
برگشت مغازه، همون کفش دستدوز مشکی رو آورد. کفشا دقیق بودن. مثل اینکه از اول واسه اون پاها دوخته شده بودن. وقتی کفشا رو پوشید، پیرمرد اشک تو چشماش جمع شد. گفت: پسرم، این کفشا اندازه دلمن. گرم، نرم، بیادعا.
اون شب، حسنعلی وقتی رفت خونه، نه پولی بیشتر داشت، نه مشتریای جدید. ولی دلش آروم بود. مثل وقتی که بارونی میاد رو خاک داغ و بوی زندگی بلند میشه.
فرداش، توی کوچه، بچههایی که از مدرسه برمیگشتن، بهش سلام میدادن. یکی از اونا، همون پسر دیروزی بود، حالا با لبخندی واقعی.
و حسنعلی با خودش گفت: شاید من پولدار نباشم، ولی اون لحظههایی که یکی به خاطر من حالش خوب میشه، بیشتر از هر سکهای میارزه.
داستان گنج ته چاه
چاه قدیمی وسط حیاط، سالها بود که خشک شده بود. دیگه نه دلش آب میداد، نه صدایی از دل خاکش میاومد. فقط مونده بود واسه خاطرهبازی پیرزنهای محل که هر وقت دور هم جمع میشدن، میگفتن: یه زمانی از این چاه، آبش مثل اشک چشم میجوشید.

حسین آقا، پیرمردِ لاغر با ریش سفید، صاحب همون خونه و همون چاه بود. یه عمر کار کرده بود، از رانندگی کامیون گرفته تا نگهبانی شبکار. تهتهش شده بود یه مستمری ناچیز و یه حیاط کوچیک توی یکی از محلههای قدیمی تهران. با این حال، همیشه خنده روی لبش بود. هر کی از جلوی در رد میشد، یه سلام گرم نثارش میکرد. همه میگفتن: حسین آقا هیچی نداره، ولی دلش یه دریاست.
نوهاش، امیرحسین، دانشجو بود. جوون، پرانرژی، با کلی رؤیای رنگی. اما مثل خیلی از جوونا، یه جور غر زدن همیشگی همراهش بود. یه روز که از دانشگاه برگشت، خسته و کلافه، نشست کنار پدربزرگ زیر درخت توت حیاط. گفت: باباجون، تا کی بدو بدو، بیپولی، قسط، اجاره، فشار؟ یکی نیست یه شبه پولدارمون کنه؟
حسین آقا نگاهی به چاه خشک انداخت و گفت: یه قصه برات دارم، بشین گوش بده.
و شروع کرد.
سالها پیش، وقتی جوون بودم و هنوز زن و بچه نداشتم، یه شب خواب دیدم که ته این چاه، یه گنجه. بیدار که شدم، جدی جدی بیل و کلنگ برداشتم، شروع کردم به کندن. هر روز بعد کار، خاک درمیآوردم. همه مسخرهم میکردن. میگفتن: حسین خل شده، دنبال طلا میگرده. ولی من باور داشتم.
یه ماه گذشت، چاه رفت پایینتر. دستهام پر تاول شده بود. اما ته چاه، هیچ خبری نبود. نه گنجی، نه سکهای. فقط خاک، فقط خستگی. یه شب، خسته و ناامید، نشستم لب چاه و گریه کردم. گفتم خدایا، این چه بازیای بود؟
فرداش، همسایهها که دیدن حالم بده، چندتاشون اومدن کمک. گفتن اگه گنجی نیست، لااقل چاه رو تمیز کنیم، شاید آب دوباره جوشید. دو هفته با هم کار کردیم، ته چاه رو لایروبی کردیم. یه شب، موقع اذون، صدای قلقل آب اومد. باورم نمیشد. چاه زنده شده بود.
از همون روز، آب توی خونهمون قطع نمیشد. وسط بیآبی محله، ما همیشه آب داشتیم. زنها میاومدن، دبه پر میکردن، بچهها بازی میکردن. خونهمون شده بود پاتوق مردم. صدای خنده و حرف توی حیاط پیچیده بود.
امیرحسین با تعجب گفت: یعنی گنج، اون آب بود؟
حسین آقا لبخند زد و گفت: گنج، اون آدمایی بودن که با هم، کنار هم، یه کار سختو به سرانجام رسوندن. اون دستهایی که با دل، کمک کردن. اون مهری که بهجای طلا ته چاه پیدا شد. من دنبال ثروت بودم، ولی ثروتم شد رفیق، همسایه، صفا.
بعد یه پوزخند زد و گفت: بعضی وقتا، گنج همون چیزیه که فکر میکنی نداریش، ولی سالهاست داری روش راه میری.
امیرحسین ساکت شد. به چاه نگاه کرد. به درخت توت. به لبخند پدربزرگ. تو دلش یه چیزی تکون خورد. یه جرقه، یه حس گرم.
از اون شب به بعد، دیگه کمتر غر میزد. بیشتر میخندید. شروع کرد به نوشتن از زندگی واقعی مردم، از چاههایی که توش بهجای طلا، دل آدم زنده میشه.
و هر وقت کسی ازش میپرسید “ثروت چیه؟”، فقط میگفت: اون چیزیه که از دل خاک درنمیاد، از دل آدم درمیاد.
دیدگاهتان را بنویسید