داستان کوتاه درباره حضرت رقیه
وقتی اسم حضرت رقیه (س) میاد، خیلی از ما یاد یه دختر کوچولوی مظلوم و دلتنگ پدر میافتیم که قصهش دل هر کسی رو میلرزونه. حالا فکر کن یه مجموعه داستان کوتاه باشه که با زبونی ساده و دلنشین، زندگی، درد، صبر و عشق حضرت رقیه رو برامون روایت کنه؛ داستانهایی که هر کدوم یه گوشهای از اون مظلومیت و پاکی رو نشون میدن.
در کنار مطالعه داستان کوتاه درباره حضرت رقیه، می تونید مجموعه داستان کوتاه درباره امام رضا رو هم بخونید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان کوتاه جذاب درباره حضرت رقیه
در ادامه به ارائه 5 داستان کوتاه جذاب درباره حضرت رقیه می پردازیم.
داستان یک شب تا صبح کنار ویرانه
صدای زوزهی باد از لابهلای خرابههای شام بلند بود. ماه، مثل یه چراغ نیمهجون توی آسمون آویزون شده بود و نور کمرمقش رو پاشیده بود رو دیوارهای ترکخوردهی یه ویرونهی قدیمی. تو دل اون شبِ سرد و غمزده، یه دختر کوچولوی لاغر و نحیف، با چادر خاکی و چشمهایی که انگار دیگه رمقی برای گریه نداشت، کنار یه ستون نشسته بود. حضرت رقیه (س) بود، دختر سهسالهی امام حسین (ع)، همون فرشتهی کوچیکی که داغ پدر، دلش رو شکست.

شبها براش از روز هم سختتر بودن. روز، شاید یه لقمهی نون خشک از دست یه پیرزن اهل شام نصیبش میشد. ولی شب، فقط تاریکی بود و خاطره و دلتنگی. اون شب هم مثل خیلی شبهای دیگه، با دلِ تنگ بیدار بود. لبهاش رو آروم تکون میداد:
“بابا جون… بابا حسین… چرا نذاشتی دستاتو محکم بگیرم؟ چرا منو تنها گذاشتی؟”
صدایی نمیاومد. جز باد، جز صدای قطرههای اشک خودش که آروم میچکیدن رو خاکهای سرد زمین. اما اون شب، یه چیز فرق داشت. یه ستارهی دنبالهدار تو آسمون افتاد. چشمهای رقیه برق زد. آروم بلند شد و با صدایی لرزون گفت:
“اگه بابا الان بود، برام قصه میگفت… از بهشت، از فرشتهها، از خدا…”
شروع کرد قصه ساختن تو ذهن خودش. قصهای که خودش قهرمانش بود. یه دختر کوچولویی که با پای برهنه تو کوچههای شام میدوید و دنبال پدرش میگشت. هر کسی که میدید، میپرسید:
“بابای منو ندیدی؟ اون شبیه خورشیده… صداش مثل اذونه… مهربونه و همیشه برام دعا میکرد…”
اما هیچکس نمیفهمید چی میگه. براشون فقط یه دخترِ اسیر بود. یه غریبه. یه یادگار از کاروانی که خیلیها نمیخواستن ازش حرفی بزنن.
دلش یهجور عجیبی میلرزید. انگار یه چیزی قراره بشه. یه لحظه حس کرد یه نفر داره بهش نزدیک میشه. ترسید. خودشو جمع کرد، اما بعد بوی عجیبی به مشامش خورد. بوی عطر بابا. همون عطری که وقتی بغلش میکرد، حس میکرد دنیا امنترین جای ممکنه.
چشماشو باز کرد. باورش نمیشد. انگار یه نوری جلوش وایساده بود. یه صورت آشنا، همون چشمهایی که همیشه ازش عشق میبارید.
“بابا؟”
آره، امام حسین (ع) بود. اومده بود توی خواب دخترش، مثل فرشتهای که اومده باشه یه قلب شکسته رو آروم کنه. نشست کنارش، دست کوچیک رقیه رو تو دستاش گرفت و گفت:
“دختر نازنینم، دیگه غصه نخور. تمومه. تمومه این غربت. دیگه وقتشه که بیای پیش من…”
رقیه لبخند زد. لبخندی که با اشک قاطی شده بود. برای اولین بار بعد از اون همه روز، حس کرد دیگه نیازی نیست گریه کنه. تو بغل پدرش، چشماشو بست. همونطور که پدر براش لالایی میخوند، آروم و بیصدا خوابید. برای همیشه.
صبح که شد، خرابهی شام ساکتتر از همیشه بود. زنهای اهل بیت دنبالش گشتن، صداش زدن، اما رقیه دیگه بیدار نشد. بدن کوچیکش، کنار همون ستون، تو خواب جا مونده بود… ولی لبخند روی لبهاش نشون میداد که به آرزوش رسیده. دیگه تنها نبود. دیگه غریب نبود. دیگه توی آغوش پدرش بود.
و اون لحظه، شاید دل خیلی از آدمهای اون خرابه برای اولین بار لرزید. شاید فهمیدن که این دختر کوچولو، با اون دل معصومش، چه کوه بزرگی از صبر رو به دوش کشیده بود.
این قصه، قصهی دختریه که اسمش تو دل همه مون حک شده. دختری که با سن کمش، یه دنیای بزرگ از عشق و دلتنگی رو تو دلش جا داد و به همه نشون داد که حتی یه کودک سهساله هم میتونه پیامآور یه حقیقت بزرگ باشه.
داستان خوابهایی به رنگ پدر
خورشیدِ شام، انگار بیجونتر از همیشه طلوع کرده بود. صدای جارچیها توی بازار میپیچید و مردمی که سر به کار خودشون بودن، اصلاً خبر نداشتن که اون طرف دیوارهای قصر یزید، یه دختر کوچولوی نحیف، از دلتنگی، قلبش به شماره افتاده. اسمش رقیه بود؛ همون دختر سهسالهای که هر شب تو خواب، دست پدرشو میگرفت و توی بیداری، هیچی جز صدای گریهی خودش نمیشنید.

رقیه، توی خرابهای زندگی میکرد که نه سقف درست و حسابی داشت، نه دیوار به درد بخوری. فقط چند تا سنگ و دیوار نیمهخراب بود که پناه شده بودن برای زنها و بچههای خستهی کاروان. از اون روزی که کاروانو به اسارت بردن، یه لحظه آروم نداشت. انگار دلش شده بود ساعت شنی که فقط با اشک پر میشد.
اون روز عصر، صدای اذون از منارههای شهر بلند شد. رقیه سرش رو بالا گرفت. گفت:
“این همون صداست که بابا همیشه باهاش اشک تو چشماش جمع میشد…”
کسی جوابشو نداد. همه ساکت بودن. زینب کبری (س) کنارش نشست، پیشونیشو بوسید و براش قصه گفت. قصهای از یه پدر که توی دل دشت کربلا، با لب تشنه، جلو ظلم وایساده بود.
ولی رقیه حواسش به قصه نبود. دست کوچیکش رو روی قلبش گذاشت و گفت:
“عمه جون… یه جوری دلم میسوزه، انگار کسی قلبمو فشار میده…”
شب شد. هوا سرد شده بود. زنها جمع شده بودن دور بچهها که سردشون نشه. رقیه اما یه گوشهی خرابه، کنار یه کوزهی شکسته، زانوشو بغل کرده بود. زمزمه میکرد:
“بابا… کجایی؟ من دیگه طاقت ندارم. یه شب، فقط یه شب بیا خوابم. قول میدم گریه نکنم…”
دلش پر بود. تو اون تاریکی، ستارهها هم خسته به نظر میرسیدن. ولی درست وسط همون شب، رقیه یه خواب دید. خوابی که هیچوقت از ذهن تاریخ پاک نمیشه.
تو خواب، باباش با لباس سفید، مثل نوری از دور نزدیک شد. چشمهای امام حسین (ع) پر از مهر بود. رقیه دوید سمتش، پرید بغلش. اونجا، هیچ اسارت و سختیای نبود. فقط نرمی دستهای بابا بود و بوی خاک کربلا.
گفت:
“بابا، من دیگه نمیخوام بیدار شم. میخوام پیش خودت بمونم. اونجا که تو هستی، ترسی نیست. دیگه خواب خالی نمیبینم…”
امام لبخند زد. بوسهای روی پیشونیش زد و گفت:
“دختر نازنینم، همینجا بمون. بیدار نشو… وقتشه که غمهاتو بذاری زمین.”
صبح که شد، خورشید بازم طلوع کرد. ولی این بار فرق داشت. صدای گریهی زینب، دل همه رو لرزوند. رقیه، همونطور که لبخند کوچیکی گوشهی لبش بود، توی خواب رفته بود. نه از سر خستگی، بلکه از سر رسیدن.
زنها و بچهها دورهاش جمع شدن. حتی نگهبانها سرشون رو پایین انداختن. یکی گفت:
“این دختر کوچولو، به همه ما یاد داد چجوری میشه با قلب کوچیک، غمهای خیلی بزرگ رو حمل کرد.”
یه پارچهی سفید پیدا کردن، روشو کشیدن. ولی انگار تموم خرابه پر شده بود از بوی گل محمدی. همون عطری که همیشه از لباسهای پدرش بلند میشد.
داستان رقیه، فقط قصهی یه کودک غمدیده نیست. قصهی دختریه که با دل کوچیکش، کوهِ دلتنگی رو به دوش کشید و آخرش، تو آغوش پدر، آروم شد. یه داستان که اگه با دل بخونیش، هنوزم بوی اشک و امید از لابهلای کلماتش بلند میشه.
و شاید، برای ما که سالها بعد از اون روز زندگی میکنیم، قصهی رقیه یه تلنگر باشه؛ که بعضی اشکها، مسیر رو به خدا نشون میدن… حتی اگه از چشمای یه دختر بچهی سهساله جاری بشن.
داستان دلم یه قصه از بابا میخواد
بارون نمنم میزد روی بامهای شام. کوچهها خیس و ساکت بودن، انگار همهی شهر نفسشو حبس کرده بود. خرابه هم همونطور دلگیر و سرده، مثل همیشه. گوشهی اون ویرونه، دختری نشسته بود با چشمای پر از اشک و دستای کوچیکی که بغل زانوهاش قفل شده بود. اسمش رقیه بود، همون دختر سهسالهای که غم، براش از آب و نون هم آشناتر شده بود.

صدا از کسی درنمیاومد. زنهای اهلبیت، دورتادور نشسته بودن، اما هر کی تو فکر خودش بود. از وقتی اومده بودن شام، دیگه نه صدای خندهای مونده بود نه رمقی برای حرف زدن. ولی رقیه، هر شب یه چیز ثابت داشت: دلتنگی بابا.
اون شب، مثل خیلی از شبای قبل، تا صدای اذون بلند شد، رقیه سرشو بالا گرفت، به آسمون نگاه کرد و گفت:
بابا… بازم شب شد، بازم نیومدی…
بعد با صدای آرومی به خودش گفت:
من امشب خوابشو میبینم، حتماً میبینم…
باور داشت که اگه با دل شکسته بخوابه، بابا تو خواب میاد و براش قصه میگه. اون قصهها که همیشه با بسمالله شروع میشد و با یه بوسهی پدرونه تموم میشد. ولی دیگه مدتی بود خبری از اون خوابای قشنگ نبود. فقط کابوس بود، صدای شلاق، صدای سنگ، صدای خندهی مردمی که نمیفهمیدن این بچه چرا اینقدر بیتابه.
اون شب، چشمهاشو بست. زیر لب گفت:
دلم یه قصه از بابا میخواد… همون که آخرش، دختری تو بغل باباش خوابش میبره.
آروم آروم خوابش برد. اما نه یه خواب معمولی. یه خواب با بوی بهشت. توی خواب، یه باغ دید. پر از درختهای بلند و نهرهایی که صداش مثل لالایی مادرانه بود. وسط اون باغ، امام حسین نشسته بود، با همون لبخند همیشگی، با همون چشمهای پر نور.
رقیه دوید سمتش. خودش رو انداخت تو بغل بابا. اشکاش سرازیر شده بود ولی میخندید. گفت:
بابا، من خیلی منتظرت موندم…
بابا سرشو بوسید. موهاشو نوازش کرد و گفت:
میدونم دخترم. میدونم چقدر سخت گذشته. اما دیگه تمومه. دیگه هیچکس اشکتو نمیبینه، دیگه کسی تورو تنها نمیذاره.
رقیه تو خواب، گوشبهفرمان بابا شد. براش قصه تعریف کرد، از کوچههای مدینه، از تاب بازی با علیاصغر، از بوی چادر مادر، از روزی که بابا با لبخند گفت:
تو نور چشمامی، رقیه…
اما خواب خیلی طول نکشید. چون قرار نبود فقط خواب باشه. اون شب، توی خرابهی شام، یه نور بلند شد. یه نوری که از دل یه کودک سهساله بلند شده بود. وقتی زنها بیدار شدن، دیدن رقیه هنوز لبخند به لب داره، اما دیگه نفس نمیکشه.
صدای گریهی زینب (س) پیچید تو خرابه. دل همه لرزید. حتی نگهبان شام هم اشکشو پاک کرد. یکی گفت:
این بچه با دلتنگی مرد، ولی با لبخند رفت…
رقیه کوچیک بود، ولی صداش بزرگ بود. صدایی که هنوز تو دل آدمها میپیچه. صدایی که با زبون کودکانهاش، یه دنیا حرف زد. قصهی رقیه، قصهی بغضیه که هیچوقت کهنه نمیشه.
و ما، هر وقت دلمون از دنیا گرفت، فقط کافیه بشینیم یه گوشه، چشمامون رو ببندیم و بگیم:
دلم یه قصه از بابا میخواد… مثل رقیه…
این قصه رو باد با خودش برد، اما عطرش هنوز مونده… توی دل همهمون.
داستان گهواره خالی
صدای زنگ شترها هنوز توی گوشش بود. اون همه راه، اون همه گریه، اون همه دلتنگی… ولی حالا فقط یه گوشهی تاریک از یه خرابه مونده بود و یه دل کوچیک که هر شب، هزار بار میشکست. حضرت رقیه، دختر سهسالهی امام حسین، با اون چشمای خسته، کنار یه دیوار ترکخورده نشسته بود و با نوک انگشتاش خاکارو کنار میزد. دنبال چی بود؟ دنبال یه نشونه از پدرش… شاید یه تکه خاک که بوی بابا بده.

آسمون شام، دلگیرتر از همیشه بود. شب، ساکت و سنگین، افتاده بود روی شونهی اون خرابهی قدیمی. بچهها خواب بودن. زنها خسته و بیرمق گوشه و کنار چمباتمه زده بودن. اما رقیه بیدار بود. دلش گرفته بود. یه جوری که حتی خودش نمیدونست چرا اینهمه بغض توی سینشه.
سرشو به دیوار تکیه داد. با صدای آرومی گفت:
“بابا… اگه الان بودی، منو میذاشتی تو گهوارهم، برام لالایی میخوندی… نه اینجا، نه تو این ویرونه…”
اشکش سرازیر شد. با آستین خاکیش پاکش کرد. بعد با خودش زمزمه کرد:
“مامان همیشه میگفت، دختر وقتی غصهاش میگیره، با دلش حرف بزنه. دل آدم هیچوقت دروغ نمیگه…”
دست کوچیکشو گذاشت روی قلبش. سعی کرد صدای تپشهاشو بشنوه. ولی اون چیزی که شنید، صدای زنجیر بود. صدای غربت. صدای مظلومیت. صدای زنی که داشت با یه دختربچه، قصهی اسارت میساخت.
چشماشو بست. همون لحظه، یه تصویر تو ذهنش نقش بست. یه گهواره. یه اتاق کوچیک توی مدینه. صدای مادر. بوی عطر بابا. دستهای گرم امام حسین که صورتشو نوازش میکرد. گفت:
بابا، گهوارهمو یادت میاد؟ همون که با دستای خودت درستش کردی؟ همون که وقتی توش بودم، هیچچیز از دنیا نمیترسیدم؟
لبخند محوی روی لباش نشست. ولی زود پاک شد. چون چشم باز کرد و دید دوباره تو خرابهست. دوباره تنها. دوباره همون شبِ بیپایان.
همون لحظه صدای زینب کبری (س) رو شنید که با صدای خستهای براش دعا میکرد. اما رقیه از اون دنیا دیگه دل کنده بود. حس میکرد یه نوری داره نزدیک میشه. یه بوی آشنا. یه صدای مهربون که گفت:
“رقیه جونم… دختر قشنگم…”
نفسش بند اومد. صدا رو شناخت. بابا بود. نگاه کرد، دید پدر ایستاده، همونطور باوقار، همونطور مهربون، با لبخند، با نگاهی که همه دردها رو تسکین میداد. دوید سمتش. پرید بغلش.
بابا… کجایی بودی؟ چرا اینهمه دیر کردی؟ من هر شب منتظرت میموندم… هر شب!
بابا صورتشو بوسید. گفت:
دختر نازنینم، من همیشه پیشت بودم. صدات رو میشنیدم. اشکاتو میدیدم. اما حالا اومدم که با خودم ببرمت. جایی که دیگه نه گریه باشه، نه خرابه، نه تنهایی…
رقیه سرشو روی شونهی بابا گذاشت. حس کرد همه خستگیهاش، با هم رفتن. یهجوری که انگار تازه متولد شده. همونطور که تو آغوش پدرش بود، خوابش برد. اما این بار نه خواب بیکس بودن. خواب آرامش. خواب رسیدن.
صبح که شد، زینب اومد بالا سرش. صداش کرد، تکونش داد، اما رقیه دیگه بیدار نشد. لبخند روی صورتش، آروم و قشنگ، نشونهای بود از اون خوابی که به حقیقت پیوست.
خرابه، پر شده بود از سکوتی سنگین. ولی انگار یه چیزی تغییر کرده بود. انگار دیگه اون گوشهی دنیا، اونقدر تاریک نبود. چون یه دختر سهساله، با دل کوچیکش، شبِ دنیا رو روشن کرده بود.
و حالا هر کی دلش گرفته، هر کی دنبال پناه میگرده، باید بره سراغ همون گهوارهی خالی… همون جایی که یه دختر با چشمهایی پر از امید، به آغوش پدرش رسید و ما رو هم به یاد پناه واقعی انداخت.
داستان عروسک خاکی
باد از لابهلای شکافهای دیوارهای ترکخوردهی خرابه رد میشد و صدای زوزهاش دل هر کسی رو میلرزوند. هوا سرد شده بود. بچهها یکییکی به خواب رفته بودن، اما رقیه هنوز بیدار بود. سرش رو تکیه داده بود به زانوش و با انگشت کوچیکش روی خاک نقاشی میکشید. دلش گرفته بود. یهجوری که با هیچ قصهای آروم نمیشد.

بابا اگه بود، برام یه عروسک میساخت. یه عروسک که شبها باهاش حرف بزنم… نه با این تیکه سنگ کوچیک خاکی…
همون تیکه سنگی که از صبح تو بغلش بود، براش شده بود همدم. یه سنگ کوچیک که از کنار خرابه پیدا کرده بود. خاکی بود، بیرنگورو، اما رقیه بهش میگفت عروسکش. اسمشم گذاشته بود “صبر”. میگفت اگه زیاد باهاش حرف بزنه، بالاخره یه روز باباش از توی دل اون سنگ بیرون میاد.
صدای زنجیر از دور شنیده میشد. نگهبانها داشتن گشت میزدن. زنها آروم پچپچ میکردن، بعضیا خوابیده بودن، بعضیا فقط زل زده بودن به دیوار. ولی رقیه با همون سنگ بازی میکرد. دلش یه گوش شنوا میخواست. نه برای بازی، برای درد دل. دلش تنگ بود، اونقدری که حتی طاقت نداشت بخوابه.
“مگه یه دختر سهساله چقدر طاقت داره؟ مگه چقدر میتونه بیبابا بودن رو بفهمه؟”
یه لحظه چشمهاشو بست. انگار میخواست صدای پدر رو بشنوه. انگار هنوز تو گوشش صدای لالایی بابا بود. همون صدایی که شبهای مدینه وقتی میترسید، آرومش میکرد.
“بابا… من از این تاریکی میترسم. بیا منو بغل کن. یه قصه بگو. از اون قصهها که آخرش همیشه خوب تموم میشه…”
اما صدایی نیومد. فقط باد بود. فقط گریهی گاهبهگاه بچهها. فقط صدای شکستن دل یه دختر کوچیک که دلش پر از حرف بود ولی همدم نداشت.
تو دل اون خرابه، فقط یه چیز براش مونده بود: امید. امیدی که مثل یه شمع کمجون، هنوز روشن بود. با خودش گفت:
“اگه امشب خواب بابامو ببینم، دیگه گریه نمیکنم. فقط بغلش میکنم. فقط میگم دلم برات یه دنیا تنگ شده…”
رقیه خوابید. تو بغل همون عروسک خاکی. چشمهاشو بست و رفت تو یه خواب عمیق. اما این بار فرق داشت. این بار، بابا اومده بود.
تو خواب، یه باغ بزرگ دید. پر از درختهای سبز، پر از نوری که تا عمق دلش نفوذ میکرد. باباش با لباس سفید، با لبخند مهربون، جلوش ایستاده بود. همون بوی همیشگی، همون دستای گرم، همون آغوش امن.
دوید تو بغل بابا. محکم بغلش کرد و گفت:
“بابا! دیدی گفتم میای؟ دیدی صبر کردم؟ دیدی سنگمو ول نکردم؟”
بابا گفت:
“دختر صبورت همیشه باور داشت. حالا وقتشه بیای پیش خودم. دیگه غم نیست، دیگه تاریکی نیست، دیگه تنهایی تموم شده…”
رقیه سرشو روی شونهی بابا گذاشت. خوابش برد. برای همیشه. این بار نه از خستگی، بلکه از آرامش. از رسیدن.
صبح که شد، صدای نالهی زینب تو خرابه پیچید. همه جمع شدن دور رقیه. صورتش آروم بود. لبخند به لب داشت. همون لبخند که فقط وقتی تو بغل بابا بود، میزد.
نگاهها سنگین شد. حتی نگهبانها هم چشمهاشون رو پایین انداختن. اونایی که تا دیروز باور نداشتن دل یه کودک اینهمه بزرگ باشه، حالا ساکت بودن.
یکی از زنها گفت:
دیدین؟ با یه عروسک خاکی، با یه دل کوچیک، با یه شبِ پر درد، چجوری راه رسیدن به خدا رو رفت…
رقیه رفت، ولی قصهاش موند. برای همیشه. برای اونایی که هنوز دنبال امیدن. هنوز دلتنگن. هنوز منتظرن یه روزی از دل خاک، یه عطر آشنا بلند شه و بگه:
دخترم، پس کجایی؟ من همیشه اینجام…
دیدگاهتان را بنویسید