داستان کوتاه درباره دزدی

داستان کوتاه درباره دزدی

همه‌ی ما توی زندگی حداقل یه‌بار یه داستان یا فیلم درباره‌ی دزدی شنیدیم یا دیدیم؛ بعضیا خنده‌دار بودن، بعضیا پر از هیجان و تعلیق، بعضیا هم تلخ و غم‌انگیز. توی دنیای داستان کوتاه، موضوع دزدی یکی از اون سوژه‌هاییه که دست نویسنده رو باز می‌ذاره برای خلق یه ماجرای پرکشش، پر از شخصیت‌های مرموز یا حتی طنزآمیز.

شما می توانید در کنار داستان کوتاه درباره دزدی، مجموعه داستان کوتاه درباره خودشناسی رو هم بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه جذاب درباره دزدی

در ادامه 5 داستان کوتاه جذاب درباره دزدی رو بهتون ارائه میدیم.

داستان شب آخر کوچه ی بن بست

کوچه‌مون همیشه ساکت بود. یه ساکتی که انگار از تو دل دیوارها در میومد، نه از آدم‌ها. محله قدیمی، خونه‌های کلنگی، پیرمردای تو حیاط نشسته، زن‌هایی که قابلمه‌ی آبگوشت رو می‌ذاشتن روی آتیش. اما اون شب… اون شب یه چیزی فرق داشت. یه چیزی تو هوا بود. سنگینی، شک، یه جور بی‌قراری.

داستان شب آخر کوچه ی بن بست

من، سامان، ۲۳ سالمه. نه دزد بودم، نه خلافکار، فقط یه جوون بی‌پول که تهِ تهش می‌خواست یه‌بارم که شده، رو پای خودش وایسه. اما خب، زندگی بعضی وقتا طوری می‌چینه که انگار خودت نمی‌خوای بری سمت تاریکی، اما دستتو می‌گیره می‌کشه وسطش.

اون شب وقتی از سر کار برگشتم، بابام طبق معمول روی تخت ولو بود. یه فلاسک چای کنارش، یه لیوان یه‌بارمصرف دستش، و چشم‌هاش به سقف. زیر لب گفت: “یه لقمه نون در بیاری که شرمنده‌ی زن و بچه‌ات نباشی، هنر کردی.” من که هنوز زن و بچه‌ای نداشتم، فقط لبخند زدم. ولی حرفش مثل میخ رفت تو دلم.

چند روز بود که شنیده بودم حاج‌محمود، بقال ته کوچه، شب‌ها گاوصندوق مغازه‌شو نمی‌بره خونه. پول نقد، طلا، حتی یه شایعه بود که می‌گفت چند تا دلارم توشه. نمی‌دونم کی اون فکر لعنتی رو انداخت تو سرم، اما یه شب، اون فکر، شد تصمیم.

نیمه‌شب با کاپشن مشکی قدیمی‌م زدم بیرون. کوچه تاریک بود، فقط صدای یه سگ ولگرد می‌اومد از دور. کلید رو که از بچه‌محل‌مون، علی، دزدیده بودم، تو قفل چرخوندم. مغازه حاجی بوی چای و خاک کهنه می‌داد. گاوصندوق اونجا بود، زیر پیشخون. دلم می‌کوبید. انگار قلبم از تو سینه‌م می‌خواست فرار کنه.

دستم می‌لرزید. قفل رو شکوندم با یه تکه فلز. درش باز شد. پول‌ها جلوم بودن. چشمای من پر شده بود از برق اسکناس، اما یه چیز دیگه اون وسط چشمم رو گرفت؛ یه دفترچه.

دفترچه رو باز کردم. پر بود از اسامی و رقم‌هایی که کنارش نوشته شده بود:

  • خانم رسولی، سه میلیون قرض برای جهیزیه دخترش
  • آقا نادر، یه وام بدون سود برای عمل قلب
  • علی کوچیکه، کمک‌هزینه مدرسه

پاهام سست شد. دزدیدن از یه آدم پولدار، یه چیزه؛ دزدیدن از کسی که نون شبشو با بخشیدن پخش می‌کنه، یه چیز دیگه‌ست. همون‌جا نشستم. با خودم گفتم: “سامان، تو چی شدی؟”

در مغازه باز شد. خود حاجی بود. ساکت وایستاده بود، نگاهی انداخت به گاوصندوق باز، به من، به دفترچه.

گفت: “اگه نیاز داشتی، چرا نگفتی پسر؟”

اون جمله‌ش مثل سیلی خورد تو صورتم. بغضم گرفت. یه لحظه دلم خواست زمین دهن باز کنه، برم توش. هیچی نگفتم. فقط بلند شدم، سرم پایین، رد شدم از کنار حاجی.

از اون شب به بعد، دیگه پامو تو کوچه نذاشتم. رفتم دنبال کاری که دستم تو جیب خودم باشه. چند وقت بعد شنیدم حاج‌محمود مُرد. سکته کرد.

اما دفترچه‌ش هنوز هست. هنوزم بچه‌محل‌ها می‌گن هر کی گرفتاره، دفتر حاجی براش باز می‌شه. منم هنوز گاهی شب‌ها، قبل خواب، اون دفترچه رو تو ذهنم ورق می‌زنم.

شاید من دزد نشدم اون شب، ولی یه چیزی تو وجودم دزدیده شد؛ اعتماد به خودم. و اون، سخت‌ترین چیزیه که آدم باید پس بگیره.

داستان کلید پشت پنجره

ته تابستون بود. هوا هنوز داغ می‌زد، ولی انگار یه بوی تغییر تو کوچه پیچیده بود. محله‌ی ما، همون کوچه‌ی پر از بچه‌محلای قدیمی، دیگه اون صفای همیشگی رو نداشت. همه دنبال دو قرون بیشتر بودن، چشما تیز، دل‌ها سنگین، و لبخندها حساب‌شده.

داستان کلید پشت پنجره

من، شهاب، بیست‌وهفت ساله. یه مغازه‌ی موبایل‌فروشی داشتم تو بازارچه‌ی پشتی. کارم بد نبود، اما بدهی‌ها مثل قلاب افتاده بودن تو گردنم. و وقتی قسط بانک عقب می‌افته، تلفن زنگ می‌زنه، آبروش می‌ره. منم یه روز با خودم گفتم: شهاب، یا الان یه کاری می‌کنی، یا تا همیشه زیر فشار له می‌شی.

اون شب لعنتی، وقتی داشتم از خونه‌ی فرهاد برمی‌گشتم، همه چی شروع شد. فرهاد، بچه‌محل قدیمی، اما تو یه سال گذشته یه‌شبه بارشو بست. ماشین آخرین مدل، خونه‌ی نقلیِ بازسازی‌شده‌ش، و همیشه جیب پر. ولی هیچ‌وقت نگفت دقیقاً چی کار می‌کنه.

نشسته بودیم رو پشت‌بوم، قلیون می‌کشیدیم. یه‌هو گفت:
ـ ببین شهاب، همه فکر می‌کنن پول درآوردن فقط با کار حلال ممکنه. ولی واقعیت اینه که دنیا رو اونایی می‌چرخونن که بلد باشن از تاریکی پول دربیارن، نه فقط از نور.

یه لحظه مکث کرد، بعد ادامه داد:
ـ یه خونه هست تو کوچه‌ی شهید کرمی. پیرمرده تنهاست. هر شب ساعت ده می‌خوابه. کلیدِ درِ پشتی رو همیشه پشت پنجره می‌ذاره، چون آلزایمر داره، هی یادش می‌ره کجاست. یه گاوصندوق داره که هر کی رفته، برگشته با یه زندگی جدید.

اون جمله‌ش مثل برق گرفت منو: زندگی جدید. انگار چیزی که همیشه دنبالش بودم، یه‌هو اومده بود جلو پام. تا خود خونه که برگشتم، فقط به اون جمله فکر می‌کردم.

فرداش شب، حوالی یازده، راه افتادم. کوچه خلوت، فقط صدای جیرجیر کفشام، و یه باد ملایم که از روی پشت‌بوم‌ها می‌اومد. رسیدم دم خونه. دل تو دلم نبود. دور تا دور نگاه کردم، بعد پنجره‌ی کوچیک پشت خونه رو دیدم. درست گفته بود، کلید اونجا بود، پشت یه گلدون خشک.

کلیدو برداشتم. درو آروم باز کردم. خونه بوی نا می‌داد، یه بوی قدیمی، مثل بوی چمدون مادربزرگا. رفتم سمت اتاق. صدای خرخر خواب پیرمرد از ته راهرو می‌اومد. گاوصندوق رو دیدم، زیر میز تحریر چوبی، روش یه عالمه کاغذ و دفتر یادداشت.

شروع کردم به باز کردنش. قفل ساده‌ای داشت، از اون قدیمی‌ها. چند دقیقه نگذشته بود که یه صدای خش‌خش از پشت سرم شنیدم. یخ زدم. برگشتم. پیرمرد ایستاده بود، با یه فانوس تو دستش. چشم تو چشم شدیم. نه ترسید، نه داد زد. فقط گفت:
ـ دنبال چی می‌گردی پسرم؟

زبانم بند اومده بود. گفتم:
ـ ببخشید… من فقط… نمی‌خواستم… نمی‌دونم چی شد.

اومد جلو. فانوسو گذاشت زمین. نشست رو صندلی. با یه لبخند خسته گفت:
ـ اگه یه نفر از سر ناچاری بیاد دزدی، یعنی یه چیزی تو این دنیا درست نبوده.

بعد رفت سمت کمد، یه کیسه پارچه‌ای آورد. گفت:
ـ این پول مال تو. ولی اگه بگیریش، دیگه اسم تو توی دفتر این خونه پاک می‌شه. نه دعایی پشتت می‌مونه، نه برکتی.

بغضم گرفت. پولو نگاه کردم. یه تصمیم باید می‌گرفتم که زندگی منو می‌ساخت یا خراب می‌کرد.
پولو نگرفتم. فقط گفتم:
ـ ببخشید آقا، اشتباه کردم.

از اون شب به بعد دیگه سراغ فرهاد نرفتم. مغازه رو بستم، رفتم شاگردی یه تعمیرکار. کم‌کم قسطامو دادم.
حالا هر وقت از کنار اون خونه رد می‌شم، نگاهم می‌افته به همون پنجره. هنوز گلدون خشک اونجاست، ولی دیگه کلیدی پشتش نیست.

اما مهم‌تر از همه اینه که دیگه چیزی تو دلم نیست که بخوام از چشم کسی قایم کنم. و همین، ارزشش از یه گاوصندوق پر پول بیشتره.

داستان دزدی سر ظهر

ظهر داغ مرداد بود، از اون ظهرایی که آسفالت قل‌قل می‌کنه و کولر هم کم میاره. محله خوابیده بود. انگار همه دنبال سایه‌ای می‌گشتن که دو ساعت فرار کنن از آفتاب لعنتی. ولی من؟ من داشتم دنبال یه راه فرار دیگه می‌گشتم. راهی که تهش یه لقمه نون بود، بدون شرمندگی جلوی زن و بچه.

داستان دزدی سر ظهر

من اسمم رشیده. ۳۵ سالمه. یه زمانی کارگر ساختمان بودم. دیوار بالا می‌بردم، آجر می‌چیدم، هر چی بود حلال بود. اما ساختمونا کم شد، کار کم شد، و اون روزی رسید که حتی نای بالا رفتن از یه پله رو هم نداشتم، چه برسه به داربست.

تو خونه نشسته بودم، پای تلویزیون، ولی فکرم هزارجا بود. زنم از تو آشپزخونه صدام کرد:
ـ رشید، فردا پول کرایه‌س. آقام حسن گفته اگه ندیم، باید خالی کنیم.

آقام حسن، صاحب‌خونه‌مونه، پیرمردی با ریش سفید، ولی دل سیاه‌تر از قیر. چند بار گفته بود که اگه دیر بدیم، می‌ندازدمون بیرون. منم مثل همیشه فقط گفتم: باشه.

همون شب، وقتی هوا یه کم خنک شد، رفتم سر کوچه قدم بزنم. اونجوری که بگی برای خنکی، نه؛ واسه فکر. داشتم تو ذهنم حساب‌کتاب می‌کردم.
تو همین فکرا بودم که ناصر رو دیدم. ناصر هم‌محله‌ای قدیمی بود، ولی چند سالی می‌شد که مشکوک شده بود کاراش. ماشین مدل بالا، ساعت گرون، ولی نه شغلی، نه بیزینسی.

صدام زد:
ـ رشید، چطوری داداش؟
گفتم: خدا رو شکر. تو چه‌خبر؟
خندید و گفت: پول می‌خوای؟ یه کاری هست، بی‌سر و صدا، دو ساعته هم تمومه.

اون شب ناصر منو برد دم یه خونه تو کوچه پشتی. گفت صاحب‌خونه رفته مسافرت، و کلیدِ در پشت حیاطو داره. کار ما فقط اینه که بریم گاوصندوقو برداریم، تمیز و بی‌صدا.

همون لحظه هزار تا فکر تو سرم چرخید. وجدانم گفت: رشید، این راهش نیست. اما بعدش صدای بچه‌م اومد تو گوشم که می‌گفت: بابا فردا بستنی می‌خری؟ و صدای زنم که می‌گفت: پول کرایه رو چیکار کنیم؟

چشمامو بستم، و راه افتادم پشت سر ناصر. وارد خونه شدیم. همه‌چی تمیز و مرتب. بوی گلاب می‌اومد. یه حس غریب بود. انگار خونه زنده بود، نفس می‌کشید. توی اتاق پذیرایی، گاوصندوق کوچیکی بود. ناصر سریع رفت سراغش. درش باز شد، پرِ پول و طلا. چشمام برق زد. ناصر گفت: بردار، نصف نصف.

اما همون لحظه، یه عکس روی دیوار نظرم رو گرفت. یه قاب عکس چوبی با تصویر یه جوون لب‌خند به لب، با لباس سربازی. زیرش نوشته بود: شهید علی‌اکبر حسینی.
یه چیزی تو دلم لرزید. خونه‌ی یه شهید بود. صاحب خونه مادرشهیدی بود که ناصر داشت ازش می‌زد. دستم خشک شد.

گفتم: ناصر، من دیگه نیستم. این پول حرومه.
ناصر پوزخند زد و گفت: حروم و حلال الان نون می‌شه؟

بی‌حرف از خونه زدم بیرون. دویدم تا خونه. نفسم بالا نمی‌اومد. زنم گفت: چی شده رشید؟ فقط گفتم: من نمی‌تونم این کارو بکنم. اگه قراره بمیریم، با آبرو می‌میریم، نه با دست تو جیب مردم.

صبح فردا، رفتم سر کار ساختمونی. یکی از کارگرای قدیمی زنگ زده بود که یه پروژه شروع شده. کم بود، ولی حلال بود. کرایه رو قسطی دادیم، بستنی رو یه هفته دیرتر خریدیم، ولی اون شب، وقتی کنار بچه‌م خوابیدم، دلم آروم بود.

آروم، مثل خونه‌ای که کسی دست به گاوصندوقش نزده.

داستان صدای کفشای پاشنه خواب

تهران، حوالی انقلاب، شلوغ، پر از صدا، پر از دود، پر از آدمایی که هر کدومشون هزار تا قصه دارن. من، مهیار، بیست‌ونه سالمه، کارم فروشندگی تو پاساژ، اما نه فروشندگی معمولی؛ جنس دست‌دوم، کیف، کفش، لباس، از اونایی که از پشت وانت‌بار می‌خرن، یه دستی به سر و روش می‌کشن، بعدم می‌ندازن تو ویترین و به اسم شیک اروپایی می‌فروشن.

داستان صدای کفشای پاشنه خواب

همه‌چی داشت آروم پیش می‌رفت، تا اون روز که شاگردم، یاسر، اومد و گفت:
ـ مهیار، یه چیزی بگم ولی نخندی؟
گفتم: بگو ببینم چه آتیشی باز می‌خوای بسوزونی.
گفت: امشب بریم یه دزدی شیک کنیم. از اون دزدی‌هایی که نه خون داره، نه خنجر، فقط یه کم جرأت می‌خواد.

اولش خندیدم، بعد که دیدم جدیه، گفتم: یاسر، دزد بازی که واسه بچه‌هاس، نه ما.
ولی اون جمله‌ش که گفت “جرأت می‌خواد”، از سرم بیرون نرفت. مثل یه خوره افتاد به جونم.

ماجرا این بود که مغازه‌ی روبه‌رویی، مغازه‌ی آقای کاویانی، پر از کفشای مارک‌دار اصل بود. مردی بود خسیس و تنها، همیشه تو خودش، حتی سلام هم زورکی می‌داد. یاسر می‌گفت شب‌ها مغازه رو قفل می‌کنه و می‌ره خونه‌ی خواهرش، چون خونه‌ی خودش شمال شهر بود و رفت‌وآمد براش سخت بود.

شب شد. هوا تاریک، ولی دلم روشن نبود. تو دلم آشوب بود، مثل لحظه‌ی امتحانی که نخوندی ولی مجبوری بری سر جلسه. با یاسر پشت مغازه قایم شدیم. کلید قفل رو هم یاسر با قالب‌گیری از روش ساخته بود. می‌گفت کارِ تمیزیه، شک نکن.

در مغازه با یه صدای ضعیف باز شد. یه بوی چرم اومد بیرون، قاطی با یه بوی عجیب؛ بویی شبیه نا، یا شاید ترس. وارد شدیم. همه چی مرتب، کفش‌ها برق می‌زدن، هر کدوم قیمتی‌تر از یکی دیگه. یاسر گفت: فقط هر کی یه جفت، بیشتر نه، که شک نکنن.

دستم رفت سمت یه جفت کفش پاشنه‌خواب قهوه‌ای. از اونایی که وقتی راه میری، صداش مثل قدمای یه آدم مغروره. کفش رو برداشتم، هنوز نپوشیده، یه حس سنگینی اومد سراغم. یهو یه صدای قدم شنیدم. خش‌خش. انگار کسی تو تاریکی داره راه می‌ره.

یاسر گفت: توهمه، بی‌خیال. ولی من خشکم زد. چراغ قوه‌مو انداختم سمت انتهای مغازه. یه پیرمرد اونجا نشسته بود. صورتش معلوم نبود. فقط صدای نفسش می‌اومد. گفت:
ـ هر چی می‌خوای بردار، ولی بدون، هر کفشی که می‌پوشی، جای کفش یه آدم دیگه رو تنگ می‌کنی.

این جمله مثل آوار ریخت رو سرم. برگشتم، کفش رو انداختم تو جعبه. یاسر گفت: چی شد؟ گفتم: بریم.
اونقدر سریع از مغازه زدم بیرون که درو یادم رفت ببندم. تو راه برگشت، یاسر هر چی گفت، گوش ندادم.

فردا صبح که رفتم سر کار، دیدم جلو مغازه‌ی کاویانی شلوغه. پلیس اومده، نوار زرد کشیده بودن. پرسیدم چی شده؟ گفتن دیشب مرده. سکته کرده تو مغازه.

پاهام سست شد. یهو اون جمله تو ذهنم زنده شد: “جای کفش یه آدم دیگه رو تنگ نکن.”

از اون روز، دیگه حتی از اون ور خیابون هم رد نشدم. مغازه‌ی کاویانی بسته شد. اما صدای اون کفشای پاشنه‌خواب، هنوز تو سرمه. هر بار که می‌خوام خلاف کنم، انگار اون صدا تو گوشم می‌پیچه و می‌گه: مهیار، راه خلاف فقط شروعش ساده‌ست. تهش همیشه تاریکه.

داستان نسیه ی آخر

محله‌ی ما همه چیز داشت، جز پول. خنده بود، قهوه‌خونه بود، دعواهای دمِ دکّه بود، ولی تهِ جیب‌ها خالی. قصاب محل، بقال سر کوچه، همه رو می‌شناختن به اسم کوچیک. مردم، نسیه می‌خریدن و با آبرو زندگی می‌کردن. اما آبرو، چیزی نبود که همیشه دوام داشته باشه، مخصوصاً وقتی شکم بچه گرسنه‌ست.

داستان نسیه ی آخر

من، حبیب، بیست‌وپنج ساله، مجرد، ولی با یه مادر پیر و یه برادر کوچیک که هنوز توی مدرسه دندون‌مو زجر می‌کشید. بابا چند سال پیش رفته بود و فقط یه عکس مونده بود ازش کنار موتور قراضه‌ش. از اون پدرا که زیاد حرف نمی‌زد، ولی نون می‌آورد سر سفره.

اون شب لعنتی، وقتی نون خشک رو با چای قورت می‌دادیم، مامان گفت:
ـ فردا باید پول دارو رو بدیم حبیب. دکتر گفته اگه مصرف قطع شه، دردش برمی‌گرده.

فقط سر تکون دادم. چی می‌تونستم بگم؟ نه کاری، نه پولی، نه کسی که قرض بده. تا حالا دویست هزار تومنم به بقالِ محل بدهکار بودم. حتی دیگه سلامممونو رد نمی‌کرد.

همون شب، یه فکری اومد تو سرم. مغازه‌ی حسن‌قلی، بقال محله‌ی بغلی، آخر هفته‌ها پولارو توی کشوی میز می‌ذاشت. خودش همیشه می‌گفت که بانک اعصابشو خورد می‌کنه، پول رو ترجیح می‌ده بذاره توی خونه تا حساب.

دلم لرزید. گفتم حبیب، دزدی؟ تو که بابات با نون حلال بزرگت کرد. ولی بعد صدای سرفه‌های مادرم پیچید توی راهرو. یه سرفه‌هایی که استخون آدمو می‌لرزوند.

شب شد. کوچه خلوت. چراغ مغازه خاموش. تو سایه‌ی دیوار قوز کردم. هوا خفه بود. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و منو قورت بده، ولی پا‌هام حرکت کرد.

از پنجره‌ی کوچیک پشت مغازه رفتم تو. همه‌چی همون‌طور بود که تصور کرده بودم. کشوی میز، قفل نداشت. دستمو دراز کردم، اما چشمم افتاد به یه نوشته که رو کاغذی چسبونده بود کنار کشو:
“هر کی از نسیه می‌دزده، یعنی از شکم گرسنه‌تر از خودش زده.”

یخ کردم. انگار یکی از پشت گردنم گرفته بود. جمله، ساده بود، ولی کاری کرد با دلم که حتی سیلی بابا تو بچگی نکرده بود.

همون لحظه، صدای کلید اومد. حسن‌قلی اومد تو مغازه. چشمش افتاد به من. نگاهم کرد، نه با عصبانیت، با یه جور غم. گفت:
ـ چیزی گم کردی حبیب؟

گفتم:
ـ اومده بودم کمک بگیرم، اما یادم رفت بگم.

لبخند کجی زد و گفت:
ـ اگه از در می‌اومدی، شاید با یه پاکت برمی‌گشتی. حالا هم برو، اما یادت باشه، مردم این محل اگه پول نداشته باشن، دل دارن.

از اون شب به بعد، دیگه حتی به سمت مغازه‌ها نگاه هم نمی‌کردم. رفتم دنبال کار. شاگرد نونوایی شدم، کم، ولی حلال.
حسن‌قلی، یه هفته بعد، برام یه پاکت آورد: توش یه قرص نون، یه بسته دارو، و یه یادداشت:
“حبیب، هنوزم دیر نشده.”

اون جمله، شد نقطه‌ی عطف زندگی من. نه چون پول بود، نه چون نون بود، چون یکی هنوز بهم اعتماد داشت.

و آدم، وقتی یکی بهش اعتماد داره، دیگه نمی‌تونه دزد بمونه.

دیدگاهتان را بنویسید