داستان کوتاه درباره نماز

داستان کوتاه درباره نماز

نماز فقط یه سری حرکت نیست؛ یه گفت‌وگوی صمیمیه بین ما و خدا. حالا اگه بخوایم این حال خوب رو با یه داستان قشنگ نشون بدیم، چی بهتر از یه داستان کوتاه؟ توی این مقاله، قراره با هم بریم سراغ داستان‌هایی که با زبون ساده، ولی تاثیرگذار، حس و حال نماز رو بهمون نشون می‌دن. چه بچه باشی، چه بزرگ، این داستانا می‌تونن یه تلنگر کوچیک باشن واسه دل‌هامون.

در کنار مطالعه داستان کوتاه درباره نماز، میتونید مجموعه داستان کوتاه درباره ظلم رو هم بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه درباره نماز بسیار جذاب

در ادامه 5 داستان کوتاه درباره نماز بسیار جذاب رو به شما ارائه میدیم.

داستان قرار هر شب

صدای اذون مغرب که توی کوچه پیچید، مامان از توی آشپزخونه داد زد:
“علی! وضو بگیر، نماز داره شروع میشه.”
علی، پسر چهارده‌ساله‌ی ساکت و سربه‌زیری بود که توی یکی از محله‌های قدیمی تهران زندگی می‌کرد. یه خونه‌ی نقلی با حیاط کوچیک، حوضی وسطش و درخت اناری که همیشه خدا پاییزش پر از میوه بود.

داستان قرار هر شب

اون روز، حال علی یه‌جوری بود. نه حوصله فوتبال داشت، نه موبایل، نه حتی کتاب کمیک مورد علاقه‌ش. یه گوشه‌ی حیاط نشسته بود و با برگ‌های زرد بازی می‌کرد. باباش چند وقت پیش تصادف کرده بود و هنوز توی بیمارستان بود. علی ته دلش نگران بود، ولی به کسی چیزی نمی‌گفت. مامانش سعی می‌کرد قوی باشه، ولی چشم‌های خسته‌ش، خیلی چیزا رو لو می‌داد.

وقتی علی وضو گرفت و اومد، مامان براش سجاده پهن کرده بود. خودش هم ایستاده بود به نماز. علی با بی‌حوصلگی ایستاد پشت مامانش، ولی دلش باهاش نبود. تا نیمه‌های نماز، فقط حرکات رو انجام داد. بعد یه لحظه چشماش افتاد به قاب کوچیک روی دیوار. یه تابلو قدیمی با خط نستعلیق که روش نوشته بود:
“نماز، گفت‌وگوی عاشقانه با خداست.”

همون لحظه، یه چیزی تو دل علی تکون خورد. حس کرد این نماز فقط یه وظیفه نیست. یه جور قرار عاشقانه‌ست. یه جاییه که می‌تونی بی‌واسطه با خدا حرف بزنی، نه با زبون رسمی، با زبون دل. توی دلش گفت:
“خدایا، بابامو خوب کن. من خیلی دوسش دارم. اگه بخوای، می‌تونی.”

اون شب، نماز براش یه حال دیگه داشت. بعد از سلام آخر، نشست یه گوشه‌ی اتاق و زل زد به نور زرد لامپ کم‌سوی بالای سرش. مامان اومد کنارش، گفت:
“چیزی شده علی؟”
گفت: “نه… فقط داشتم به حرف زدن با خدا فکر می‌کردم.”

از اون شب به بعد، علی هر شب سر وقت نماز می‌خوند. حتی وقتی مامان خواب می‌موند، اون خودش می‌رفت سجاده می‌نداخت. هر شب یه چیزی از خدا می‌خواست، ولی نه فقط خواستن… بعضی وقتا فقط دل‌دل می‌کرد. مثل اینکه پیش یه دوست قدیمی نشسته باشی، فقط گوش بده، قضاوت نکنه.

یه شب، همون‌طور که بعد نماز نشسته بود و با خدا در دل می‌کرد، گوشی مامان زنگ زد. بیمارستان بود. گفتن حال باباش بهتر شده و احتمال زیاد، فردا مرخص میشه. علی گوشی رو گرفت و گفت:
“بابا؟!”
صدای خسته ولی پر از لبخند باباش از اون‌ور خط اومد:
“علی‌جون، دلم برات تنگ شده… نمازتو خوندی؟”

اشک تو چشم علی جمع شد. با لبخند گفت:
“آره بابا. امشبم با خدا حرف زدم، مثل هر شب.”

چند روز بعد، وقتی باباش برگشت خونه، علی براش تعریف کرد که اون مدت چطوری با خدا حرف می‌زده، چطوری سجاده رو پهن می‌کرد، چه حس خوبی می‌گرفته. باباش لبخند زد و گفت:
“نماز یعنی همین پسرم. یه قرارِ صمیمی. بعضی وقتا حتی لازم نیست چیزی بگی، فقط باش.”

از اون به بعد، توی خونه‌ی علی، صدای اذون فقط یه صدای پس‌زمینه نبود. شروع یه گفت‌وگوی صمیمی بود. یه قرار عاشقانه که نه برای رفع تکلیف، که برای آروم کردن دل گرفته‌ی یه پسر جوون شکل گرفت. یه قراری که هر شب، با تمام دل، توی یه خونه‌ی ساده توی یه کوچه‌ی قدیمی تکرار می‌شد.

داستان سجاده ی مادربزرگ

بارون نرم و آرومی روی پشت‌بوم خونه‌ی مادربزرگ می‌بارید. هوا یه بوی خاصی داشت، بوی خاک خیس‌خورده، بوی چای دارچینی، و یه جور عطر که فقط توی خونه‌های قدیمی پیدا می‌شه. علی، نوه‌ی کوچیک‌تر خونواده، بعد از مدتی برگشته بود تا چند روزی پیش مادربزرگ بمونه. بچه‌ی شهری، همیشه تو شلوغی و هیاهوی تهران، حالا دلش می‌خواست توی سکوت اون خونه‌ی قدیمی یه نفس راحت بکشه.

داستان سجاده ی مادربزرگ

روز دوم، بعد از ناهار، مادربزرگ از توی صندوقچه‌ی چوبی‌ش یه سجاده‌ی کهنه درآورد. با لبخند گفت:
این سجاده رو مامانم وقتی بچه بودم برام دوخت. هنوزم بوش مث همون وقتاست.

علی با کنجکاوی نشست کنارش. طرح گل و بوته‌های روی سجاده انگار یه قصه‌ی قدیمی بودن. مادربزرگ شروع کرد به نماز خوندن. صدای آرومش، مثل لالایی، توی خونه می‌پیچید. علی نگاه می‌کرد، بدون این‌که بفهمه چرا، دلش گرم می‌شد.

شب، وقتی بارون تندتر شد و برق رفت، علی یه گوشه‌ی حیاط نشست. یه پتوی نازک دور خودش پیچید و به آسمون تاریک زل زد. صداهایی که از کوچه می‌اومدن، عطر نم، و صدای چکه‌ی آب از ناودون، همه یه حس عجیبی بهش می‌دادن. همون موقع مادربزرگ اومد پیشش. توی دستش یه چراغ قوه‌ی قدیمی بود و لبخند همیشگی روی لبش.

بشین کنارم علی‌جون، می‌خوام یه چیزی بگم.
مادربزرگ نشست و با صدای آروم گفت:
می‌دونی این سجاده‌ای که امروز دیدی، برام چیه؟ فقط یه تیکه پارچه نیست. یه دره، یه درِ کوچیک به یه دنیا.
علی گفت: در؟
مادربزرگ خندید: آره، درِ حرف زدن با خدا. درِ آروم شدن. هر وقت دلم گرفت، هر وقت ترسیدم، نشستم روش، با خدا حرف زدم. بدون واسطه، بدون خجالت.

علی گفت: ولی من هر وقت نماز می‌خونم، حس می‌کنم دارم یه سری جمله حفظ‌شده رو تکرار می‌کنم. یه جورایی بی‌معنی.

مادربزرگ سرشو تکون داد و گفت:
برای همین می‌گم باید با دل خوند. حرف زدن با خدا مثل حرف زدن با بهترین رفیقه. اگه فقط بخوای رسمی باشی، اون صمیمت از بین می‌ره.
نماز یه عادت نیست، یه قراره. قراری که هر روز سر یه ساعت مشخص، خدا بهت فرصت می‌ده بیای پیشش، حرفاتو بزنی.

اون شب، علی تا دیر وقت بیدار موند. تو دلش یه چیزی قلقلکش می‌داد. صبح که شد، بی‌سر و صدا رفت سراغ سجاده‌ی مادربزرگ. آروم پهنش کرد، وضو گرفت، و برای اولین بار، نماز خوند با حس واقعی. کلمه‌ها همون بودن، ولی دلش یه جور دیگه بود. احساس کرد که یه چیزی داره از ته وجودش بالا میاد و آروم می‌ریزه روی زمین، یه جور سبکی که تاحالا تجربه نکرده بود.

نماز که تموم شد، از توی قاب پنجره، نور ملایم خورشید افتاده بود روی سجاده. همون موقع مادربزرگ اومد، لبخند زد و گفت:
دیدی گفتم؟ اون درو پیدا کردی. حالا هروقت دلت گرفت، برو پشت اون در.

علی فقط سرشو تکون داد. نمی‌دونست چی باید بگه، فقط حس می‌کرد یه چیزی توی دلش جا افتاده. از اون روز به بعد، حتی وقتی برگشت به تهران، اون حس باهاش موند. اون سجاده با خودش نبرد، ولی درِ اون دنیا رو همیشه تو دلش نگه داشت.

داستان سکوت بین دو اذان

بارون نرم پاییزی می‌بارید. همون بارونی که بوی خاک رو با خودش میاره و دلت رو می‌بره به یه گوشه‌ی دنج، به یه خاطره‌ی قدیمی. حیاط خونه‌ی حاج‌قربون، پیرمرد مهربون محل، خیس شده بود و برگ‌های زرد درخت انار مثل قالی پهن شده بودن روی زمین.

داستان سکوت بین دو اذان

مهدی، پسر هجده‌ساله‌ی محل، چند روزی بود که دل و دماغ نداشت. یه چیزی توی دلش سنگینی می‌کرد. نه سراغ دوستاش می‌رفت، نه حوصله گوشی داشت. توی خودش بود. فقط می‌نشست کنار پنجره، زل می‌زد به آسمون و به هیچی فکر نمی‌کرد… یا شاید به همه‌چی.

اون روز عصر، وقتی صدای اذون از مسجد محله پیچید توی کوچه، مهدی یه‌دفعه بلند شد. مثل کسی که بعد مدت‌ها بخواد یه تصمیم مهم بگیره. کاپشنشو پوشید و رفت سمت مسجد. هوای خنک و بوی خاک خیس، یه چیزی تو وجودش روشن کرده بود. یه جور دلتنگی، اما نه برای آدم… برای یه حس.

مسجد خلوت بود. حاج‌قربون اون‌جا نشسته بود، با تسبیح چوبی همیشگیش. تا مهدی رو دید، لبخند زد.
گفت: بالاخره اومدی پسرجون. دلم برات تنگ شده بود.
مهدی هم با لبخند نشست کنارش. گفت: حاجی، می‌تونم یه چیزی بگم؟
حاجی گفت: بگو قربون، این دل اگه خالی نشه، سنگ می‌شه.

مهدی نفس عمیقی کشید. گفت: حاجی، چند وقته حس می‌کنم دلم گیره. یه چیزی انگار سر جاش نیست. نماز که می‌خونم، حس نمی‌کنم دارم با خدا حرف می‌زنم. فقط کلماتو تکرار می‌کنم.
حاجی تسبیحو انداخت رو زانوهاش، گفت: می‌دونی چرا؟ چون دلت حرف داره، ولی به زبون نمیاریش.

بعد ادامه داد: نماز فقط چند تا جمله نیست. یه فرصته. یه قراره که خدا هر روز سه بار برات میزاره، بگه بیا، باهام حرف بزن. نه رسمی، نه قشنگ. فقط واقعی.

مهدی ساکت شد. یه لحظه، فقط به صدای قطره‌های بارون که از ناودون پایین می‌ریختن گوش داد.
حاجی گفت: تو سکوت بین اذون و اقامه، خدا نزدیک‌تره. می‌شنوه، حتی اگه فقط تو دلت بگی. همین حالا، بگو.

مهدی چشماشو بست. نگفت چی گفت. ولی یه نفس عمیق کشید. انگار دلش یه‌ذره سبک‌تر شد. بعد با حاجی ایستاد به نماز.
برای اولین بار، هر کلمه‌ای که می‌گفت، براش معنی داشت. حس می‌کرد واقعاً داره با کسی حرف می‌زنه. نه کسی که دور باشه، نه کسی که قضاوت کنه. یکی که دقیقاً همون لحظه، کنارش نشسته.

بعد نماز، وقتی از مسجد بیرون اومد، بارون قطع شده بود. هوا بوی تازگی می‌داد.
حاجی دستی به شونه‌ش زد و گفت: نماز، فقط یه وظیفه نیست. یه پناهگاهه. هر وقت دنیا به هم ریخت، بیا این‌جا. خدا همیشه درشو باز گذاشته.

اون شب، مهدی تا دیروقت بیدار موند. نه برای فکر کردن، برای نوشتن. شروع کرد به نوشتن چیزایی که تو دلش مونده بود. انگار بعد از مدت‌ها، یکی درِ دلش رو زده بود و گفته بود: بگو، من شنوا‌م.

از اون شب به بعد، مهدی دیگه فقط برای نماز نمی‌اومد مسجد. می‌اومد برای شنیده شدن. برای اون لحظه‌ای که بین اذون و اقامه، خدا ازش می‌پرسید: چی تو دلت مونده؟

داستان پشت بوم، وقت اذون

صدای اذون مغرب از بلندگوی مسجد محل پیچید توی کوچه‌ی خاکی. آسمون نارنجی شده بود، انگار خورشید داشت آروم‌آروم می‌رفت پشت کوه‌های دور. هوا یه بوی خنک دل‌نشین گرفته بود. مانی، پسر چهارده‌ساله‌ی ساکت و خیال‌پرداز محله، طبق عادت هر روز غروب، با یه لیوان چای شیرین رفت بالای پشت‌بوم. جایی که دنیا براش یه شکل دیگه داشت.

داستان پشت بوم، وقت اذون

اون روز، اما حالش یه جور دیگه بود. سرش گرم نبود. نه حوصله‌ی نقاشی داشت، نه قصه‌نوشتن. فقط نشسته بود و زل زده بود به غروب. از صبح، دعوای پدر و مادرش تموم نشده بود. صداشون از در و دیوار خونه می‌ریخت بیرون. دل مانی گرفته بود، نه از بابا، نه از مامان؛ از این‌که خونه‌ای که یه روزی پر از خنده بود، حالا شده بود میدون جنگ.

پشت‌بوم، تنها جایی بود که می‌تونست نفس بکشه. جایی که کسی باهاش کاری نداشت. فقط خودش بود و آسمون. اون شب، وقتی اذون تموم شد، یه صدایی از پشت سر اومد. حاج‌اسماعیل، همسایه‌ی طبقه‌ی بالا، با یه پتو اومده بود بالا. گفت: سلام مانی‌جان، مزاحم نیستم؟ مانی گفت: نه حاجی، خوش اومدی.

حاجی کنار مانی نشست و پتوشو انداخت روی زمین. شروع کرد به باز کردن مهر و سجاده.
مانی گفت: این‌جا نماز می‌خونی؟
حاجی لبخند زد: آره پسرم، هیچ‌جایی مثل پشت‌بوم نیست. انگار نزدیک‌تری به آسمون. خدا رو بهتر می‌شه صدا زد.

مانی نگاهش کرد. چیزی تو نگاه حاجی بود، یه جور آرامش که تو هیچ جای خونه‌ش ندیده بود.
گفت: حاجی، واقعاً خدا صدامونو می‌شنوه؟
حاجی جواب داد: اگه با دل بگی، چرا که نه. خدا از دل حرفا رو می‌فهمه، نه فقط از زبون.

مانی گفت: ولی من وقتی نماز می‌خونم، حس نمی‌کنم یکی اون‌جاست. حس نمی‌کنم داره گوش می‌ده.
حاجی لبخند زد و گفت: چون فقط کلماتو می‌گی، نه دلتو. نماز اگه از دل بیاد، هر جمله‌ش می‌تونه یه حرفِ خودت باشه. گاهی یه رکعت با دل، بیشتر از هزار رکعت بی‌دل می‌ارزه.

مانی همون‌طور که گوش می‌داد، حس کرد یه چیزی تو دلش گرم شده. نه از حرف‌های قشنگ حاجی، از اینکه یکی بالاخره حرف دلشو فهمیده.

نماز حاجی تموم شد. مهرشو برداشت، یه نگاه به مانی کرد و گفت:
تو هم امتحان کن. لازم نیست قشنگ بخونی. لازم نیست همه چی رو دقیق بدونی. فقط خودت باش. به زبون خودت با خدا حرف بزن. حتی قبل نماز، حتی همین الان.

مانی سرشو انداخت پایین. گفت: می‌شه بگم دلم گرفته؟
حاجی گفت: آره پسرم، از دل گرفته نماز شروع می‌شه. دل اگه سبک شه، نماز خودش میاد.

اون شب، وقتی حاجی رفت، مانی تا چند دقیقه فقط به آسمون نگاه کرد. بعد از جاش بلند شد. رفت پایین، توی اتاقش، سجاده‌ی خاک‌خورده‌ی ته کمد رو درآورد، پهنش کرد رو زمین و برای اولین بار، نه از روی اجبار، نه برای نمره‌ی دینی، نه برای تظاهر… فقط برای دل خودش، وضو گرفت.

همون‌طور که می‌خوند، حس کرد انگار یکی داره باهاش حرف می‌زنه. آروم، بی‌صدا، اما واقعی. انگار یه پنجره باز شده بود، به یه دنیای دیگه. دنیایی که نه داد و بیداد داشت، نه قهر، نه دلگیری.

اون شب، برای مانی شروع یه قرار تازه بود. قرارِ دل با خدا. از اون به بعد، غروبای پشت‌بوم فقط جای فرار نبود. شده بود جای قرار. قرارِ هر شب. بی‌هیچ قضاوتی، بی‌هیچ باید و نبایدی… فقط خودش بود و خدای خودش.

داستان نماز آخر کوچه

صدای اذون که از بلندگوی مسجد پخش شد، سکوت کوچه‌ی قدیمی رو شکست. همون کوچه‌ای که دیواراش ترک داشت، ولی دل آدماش هنوز گرم بود. هوای غروب شهریور یه جور خاصی بود؛ نه گرمای تابستون، نه سرمای پاییز. یه چیزی بین دلتنگی و آرامش.

داستان نماز آخر کوچه

امیر، پسر دوازده‌ساله‌ی بازیگوش کوچه، توپ پلاستیکی قرمزشو با پا آروم قل می‌داد. بازی تموم شده بود ولی دلش نمی‌خواست بره خونه. صدای دعوای مامان و باباش، این چند روزه، دلشو حسابی خسته کرده بود. هر روز یه چیز… از قسط عقب‌افتاده گرفته تا قبض برق. امیر نه از بابا دلگیر بود، نه از مامان. فقط دلش یه لحظه سکوت می‌خواست. یه جایی که بشه نفس کشید.

همین‌طور که راه می‌رفت، چشمش افتاد به مسجد کوچیک ته کوچه. مسجدی که همیشه شبا چراغاش روشن بود و بوی گلاب ازش می‌اومد. یه لحظه وایساد. پاش بی‌اختیار رفت سمت مسجد. کفشاشو درآورد و پا گذاشت روی فرشای نرم دم در. بوی خاک نم‌خورده با عطر جانماز قاطی شده بود. یه حس خوب توی دلش دوید.

حاج‌محمود، موذن پیر مسجد، همون‌طور که تسبیح می‌چرخوند، با لبخند گفت: امیـر جان، خوش اومدی پسرم. وقت نماز مغربه. بمون، دلت وا می‌شه.

امیر با تردید گفت: من خوب بلد نیستم حاجی… قاطی می‌کنم.
حاجی زد روی شونه‌ش و گفت: هیچ‌کس کامل نیست. نماز قرار نیست بی‌نقص باشه، قراره از دل باشه. اگه از دل بخونی، حتی اشتباه هم که بکنی، خدا می‌فهمه منظورت چیه.

امیر نشست یه گوشه‌ی مسجد. مردای محل آروم‌آروم وارد می‌شدن. صدای پای بعضیا با صدای چرخیدن مهرها قاطی می‌شد. اذون تموم شد. صف‌ها بسته شد. حاجی ایستاد جلو، گفت: نیت کنیم نماز مغرب، به جماعت.

امیر ایستاد عقب صف. دلش می‌لرزید. نه از ترس، نه از خجالت. از یه حس جدید. یه حس که نمی‌تونست توضیحش بده. وقتی گفتن “الله‌اکبر”، انگار در یه دنیای دیگه باز شد. دنیایی که توش صدای دعوا نبود، صدای توپ نبود، فقط صدای سکوت و صمیمیت بود.

تو قنوت، امیر آروم گفت: خدایا، من نمی‌خوام بابا و مامان دعوا کنن. دلم خسته‌س. تو می‌تونی درستش کنی، آره؟

بعد از نماز، حاج‌محمود کنار امیر نشست. گفت: چی تو دلت بود پسرم؟
امیر گفت: فقط خواستم خدا یه کاری کنه که خونه‌مون آروم شه.
حاجی لبخند زد و گفت: پس نمازتو خوندی درست. نماز وقتی درسته که بتونی توش با خدا حرف بزنی، نه فقط ورد بگی.

اون شب، امیر با یه حال دیگه برگشت خونه. مامان هنوز اخمو بود، بابا هنوز خسته. ولی امیر، یه چیزی ته دلش روشن شده بود. حس می‌کرد تنها نیست. حس می‌کرد یه کسی هست که حرفاشو می‌شنوه، بی‌قضاوت، بی‌فریاد.

از فرداشب، امیر شد مهمون همیشگی مسجد ته کوچه. نه برای ثواب، نه برای تظاهر. برای دل خودش. برای اون چند دقیقه‌ای که می‌تونست حرف بزنه، بی‌واسطه، بی‌تکلف. نمازش شد یه پناه. جایی برای دوباره جمع کردن تکه‌های دلش.

و کم‌کم، انگار یه چیزی تو خونه هم عوض شد. مامان کمتر داد می‌زد. بابا بیشتر لبخند می‌زد. امیر مطمئن نبود کار نمازاش بود یا نه، ولی می‌دونست این قرار هر شب با خدا، حالشو بهتر کرده.

گاهی، یه بچه با یه دل ساده، می‌تونه یه خونه رو نجات بده. نه با حرف، با دعا. با نمازی که از ته دل خونده بشه، حتی اگه نصف آیه‌هاشو اشتباه بگه.

دیدگاهتان را بنویسید