داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

20 داستان کوتاه پنج خطی کودکانه آموزنده

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه، یکی از ساده‌ترین و در عین حال مؤثرترین قالب‌ها برای پرورش خلاقیت، تخیل و مهارت‌های زبانی کودکان است. این نوع داستان‌ها به دلیل ساختار کوتاه، تمرکز بالا و زبان ساده، به راحتی توجه کودکان را جلب کرده و پیام‌های تربیتی یا اخلاقی را در قالبی جذاب منتقل می‌کنند. همچنین مجموعه داستان کوتاه از شاهنامه برای کودکان و مجموعه قصه باب اسفنجی را می توانید از مقاله مربوطه مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

30 داستان کوتاه پنج خطی کودکانه جذاب

در ادامه 30 داستان کوتاه پنج خطی کودکانه را با جذابیت بسیار بالا برای شما آماده کرده ایم.

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه اول: کفشای جادویی سارا

سارا یه جفت کفش قرمز توی انباری خونه‌ی مادربزرگش پیدا کرد که روشون ستاره‌های طلایی داشت.
تا پاشون کرد، یهو حس کرد زمین زیر پاش می‌لرزه و بلافاصله رفت بالای پشت‌بوم خونه!
با هر قدمی که برمی‌داشت، یه صدای خنده می‌اومد و رنگین‌کمونا دورش می‌چرخیدن.
آخرش فهمید این کفشا فقط وقتی کار می‌کنن که دلش شاد باشه و دل بقیه رو هم شاد کنه.
از اون به بعد، هر روز یه کار خوب می‌کرد تا بتونه با کفشاش پرواز کنه و تو آسمونا خوش بگذرونه!

کفشای جادویی سارا برای داستان پنج خطی کودکانه

داستان پنج خطی دوم: موهای شگفت‌انگیز لی لی

لی‌لی یه دختر کوچولو بود که موهاش هر روز یه رنگ جدید می‌شدن و خودش هم نمی‌دونست چرا!
یه روز سبز، یه روز آبی، یه روز پر از ستاره‌های کوچولو؛ مامانش می‌گفت این یه جور جادوی قشنگه.
ولی وقتی ناراحت می‌شد، موهاش خاکستری می‌شدن و هیچ رنگی توشون نبود.
یه شب فهمید هر وقت مهربون باشه یا بخنده، موهاش مثل رنگین‌کمان می‌درخشن.
از اون روز به بعد، لی‌لی با هر لبخندش، همه‌ی کوچه رو رنگی می‌کرد و دل همه رو شاد نگه می‌داشت.

موهای شگفت انگیز لی لی برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی سوم: ساعت خوابِ آقا اژدها

آقا اژدها هر شب موقع خواب کلی ناز می‌کرد و بهونه می‌آورد: یه شب قصه می‌خواست، یه شب شیر گرم، یه شب بوسِ شب‌بخیرِ پُر زور!
مامان اژدها با صبوری براش هر شب قصه‌های آتیشی تعریف می‌کرد تا زود بخوابه و فردا بتونه پرواز کنه.
یه شب که مامان خوابش برد، آقا اژدها خودش برای عروسکاش قصه گفت و همه رو خوابوند!
اون شب فهمید خودش هم می‌تونه قصه‌گو باشه و با خیال‌های خوب، راحت بخوابه.
از اون به بعد، آقا اژدها زود می‌خوابید و توی خواب با قصه‌هاش تو آسمونا می‌چرخید.

ساعت خوابِ آقا اژدها برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان ۵ خطی چهارم: باغچه ی پرنده های خندان

کامی یه باغچه کوچولو پشت خونه‌ش داشت که پر از گلای رنگی بود، ولی یه شب، گل‌ها باهاش حرف زدن!
گلا گفتن اگه براشون قصه بگه و آب قند بده، هر شب یه پرنده خندان مهمونش می‌شه.
کامی هم با کلی ذوق براشون قصه ساخت و هر شب با پرنده‌ها آواز خوند.
باغچه‌ش تبدیل شد به یه دنیای جادویی که بچه‌ها از همه‌ی کوچه برای دیدنش می‌اومدن.
از اون روز، کامی فهمید با خیال و مهربونی، حتی یه باغچه کوچیک هم می‌تونه یه سرزمینِ شادی بشه.

باغچه ی پرنده های خندان برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه پنجم: نی نی خرس و کلوچه ی جادویی

نی‌نی‌خرس یه کلوچه‌ی گرد و بامزه پیدا کرد که روش نوشته بود: “هرکی بخورتت، یه آرزو از دلش برآورده می‌شه!”
اولش خواست یه عالمه اسباب‌بازی بخواد، ولی بعد گفت: “کاش مامانمو بغل کنم و هیچ‌وقت جدا نشیم.”
تا کلوچه رو گاز زد، مامانش از راه رسید و محکم بغلش کرد و گفت: “همیشه همین‌جا پیشتم، عزیز دلم.”
نی‌نی‌خرس لبخند زد و گفت: “دیگه هیچی نمی‌خوام… همین آرزو بهترینش بود!”
از اون روز، فهمید بعضی آرزوها کوچولوئن، ولی دل آدمو اندازه‌ی یه کوه، گرم و خوشحال می‌کنن.

نی نی خرس و کلوچه ی جادویی برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان پنج خطی ششم: دوچرخه ی زنگوله دار فندق

فندوق یه سنجاب بازیگوش بود که یه دوچرخه‌ی کوچولو داشت با زنگوله‌هایی که هر وقت حرکت می‌کرد، صداشون قشنگ توی جنگل می‌پیچید.
یه روز تصمیم گرفت با دوچرخه‌ش تا بالای کوه بره و به همه‌ی جنگل نشون بده چقدر شجاعه!
در راه، از یه گودال رد شد، زمین خورد ولی خودش رو جمع‌وجور کرد و گفت: “من می‌تونم، چون دل قوی دارم!”
وقتی رسید بالا، همه‌ی حیونا براش دست زدن و فندوق از خوشحالی پرواز کرد تو دل باد.
از اون روز به بعد، زنگوله‌های دوچرخه‌ش همیشه صدا می‌دادن، چون پر از غرور و شادی شده بودن.

دوچرخه ی زنگوله دار فندق برای داستان پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی هفتم: پفک، گربه ی خوابالو

پفک یه گربه‌ی کوچولو و تنبله بود که صبحا با صدای زنگ مدرسه از خواب پا می‌شد و تازه می‌گفت: “یکم دیگه بخوابم!”
یه روز خواب موند و دید که همه‌ی بچه‌گربه‌ها رفتن پیک‌نیک و اون جا مونده و کلی ناراحت شد.
با خودش گفت: “دیگه از فردا سحرخیز می‌شم تا هیچ خوش‌گذرونی‌ای رو از دست ندم!”
فرداش با آلارم مرغ‌خروسی پرید بالا و اولین کسی بود که توی حیاط مدرسه بود.
از اون روز، همه‌ی گربه‌ها بهش می‌گفتن پفکِ زرنگ، چون دیگه خواب رو فدای خوشحالی نمی‌کرد.

پفک، گربه ی خوابالو برای داستان پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه ۵ خطی هشتم: بادبادک نارنجی توکا

توکا یه بادبادک نارنجی خوشگل داشت که باهاش هر روز تا عصر توی پارک می‌دوید و می‌خندید.
یه روز باد انقدر شدید شد که بادبادکش رو برد بالا بالا، اون‌قدری که دیگه دیده نمی‌شد!
توکا نشست رو نیمکت و با بغض گفت: “برمی‌گردی؟ قول می‌دی؟” و آروم آروم خوابش برد.
وقتی بیدار شد، دید بادبادکش به یه نخ بلند وصله و روش یه برگه چسبیده: “منم دلم برات تنگ شده بود!”
از اون به بعد، توکا هر وقت باد می‌اومد، یه دل سیر می‌دوید، چون می‌دونست دوستی که برگرده، واقعیه.

بادبادک نارنجی توکا برای داستان پنج خطی کودکانه

داستان ۵ خطی نهم: غول کوچولوی مهربون

یه غول کوچولوی سبزرنگ توی یه دره‌ی خلوت زندگی می‌کرد، چون همه ازش می‌ترسیدن و فکر می‌کردن بده!
ولی اون عاشق گل کاشتن بود و هر روز یه دونه گل قرمز می‌کاشت.
یه روز که باد شدید اومد، گلای دهکده رو برد، ولی گلای غول هنوز سر جاشون بودن.
مردم اومدن سراغش و دیدن یه دنیا گل قشنگ با یه لبخند مهربون منتظرشونه.
از اون روز، غول دیگه تنها نبود، چون همه فهمیدن دلش از خیلیا بزرگ‌تر و قشنگ‌تره!

غول کوچولوی مهربون برای داستان پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه دهم: چتر سوراخ شاپرک

شاپرک یه چتر رنگی داشت که وقتی بارون می‌اومد، زیرش می‌پرید و بالا پایین می‌رفت و می‌خندید.
یه روز دید چترش سوراخه و قطره‌ها از روش قل‌قل می‌ریزن رو سرش!
اول ناراحت شد، ولی بعد گفت: “بی‌خیال! بذار بارون رو حس کنم!” و دوید وسط چمن.
دوستاش هم اومدن و با هم کلی بازی کردن و خیس شدن و خندیدن تا آفتاب دراومد.
اون روز فهمیدن بعضی چیزا فقط وقتی قشنگن که بذاری اتفاق بیفتن، حتی اگه یه کم خیس شی!

چتر سوراخ شاپرک برای داستان پنج خطی کوتاه کودکانه

داستان پنج خطی یازدهم: خرگوش و صندلی پرنده

خرگوش کوچولویی به اسم نادو یه صندلی قدیمی توی انباری پیدا کرد که وقتی روش می‌نشست، کم‌کم از زمین کَنده می‌شد!
هر شب که همه خواب بودن، می‌رفت با اون صندلی بالا ابرها و از بالا دنیا رو نگاه می‌کرد.
یه شب یه ستاره از آسمون افتاد رو دستش و بهش گفت: “تو قهرمان رؤیاهایی!”
از اون شب دیگه با صندلی نرفت بالا، ولی قصه‌هایی که دیده بود رو برای بچه‌های دهکده تعریف می‌کرد.
حالا همه بچه‌ها هر شب با قصه‌های نادو می‌خوابیدن و توی خواباشون با صندلی پرنده پرواز می‌کردن.

خرگوش و صندلی پرنده برای داستان پنج خطی کوتاه کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی دوازدهم: قورباغه ی آوازه خون

یه قورباغه کوچیک توی برکه‌ای زندگی می‌کرد که صداش با بقیه فرق داشت، نه قور قور می‌کرد، نه صداش کلفت بود!
همه بهش می‌گفتن صداش عجیبه، ولی اون تو دلش عاشق آواز خوندن بود.
یه شب که ماه کامل شده بود، نشست لب آب و شروع کرد با دل و جون آواز خوندن.
پرنده‌ها و ماهی‌ها ایستادن و با تعجب گوش دادن، چون صداش شبیه موسیقی قشنگی بود که تا حالا نشنیده بودن.
از اون شب به بعد، هر شب توی برکه جشن کوچیکی راه می‌افتاد و همه منتظر آواز قشنگ قورباغه بودن.

قورباغه ی آوازه خون برای داستان کوتاه پمج خطی کودکانه

داستان کوتاه ۵ خطی سیزدهم: ماجرای جوراب جادویی پَریا

پَریا یه جفت جوراب راه‌راه توی کمد مامان‌بزرگش پیدا کرد که وقتی می‌پوشید، پاهاش شروع می‌کردن به رقصیدن، حتی وقتی نمی‌خواست!
یه روز توی مدرسه یهو جوراباش شروع کردن به قر دادن و همه‌ی بچه‌ها زدن زیر خنده.
پَریا اول خجالت کشید، ولی بعد خودش هم خندید و گفت: “بیاین همه با هم برقصیم!”
اون روز تبدیل شد به شادترین روز مدرسه و بچه‌ها اسمش رو گذاشتن “جوراب شادی‌پریا”.
از اون به بعد، هر وقت دلش می‌گرفت، فقط جوراباشو می‌پوشید و با رقص، حالِ خودش و بقیه رو خوب می‌کرد.

ماجرای جوراب جادویی پَریا برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان ۵ خطی چهاردهم: خرسک و بستنی آبی

خرسک کوچولو دلش یه بستنی خاص می‌خواست، یه بستنی آبی‌رنگ که فقط تو قصه‌ها بود!
یه روز از خواب بیدار شد و دید یه فروشنده‌ با چرخ بستنی جادویی اومده دم لونه‌ش.
با ذوق گفت: “یه دونه آبی لطفاً!”، بستنی‌فروش خندید و گفت: “این فقط به بچه‌هایی می‌رسه که مهربون باشن.”
خرسک یادش افتاد دیروز به یه سنجاب کوچولو کمک کرده بود، و بستنی رو هدیه گرفت!
وقتی بستنی رو خورد، نه‌تنها خنک شد، بلکه تا شب لبخند از رو لباش پاک نمی‌شد!

خرسک و بستنی آبی برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه پازدهم: صندلی پرنده ی خاله سوسکه

خاله‌سوسکه یه صندلی قدیمی داشت که هر وقت روش می‌نشست، احساس می‌کرد می‌تونه پرواز کنه!
یه شب که دلش گرفته بود، با همون صندلی نشست زیر ماه و گفت: “کاش می‌شد واقعاً پر بزنی!”
یهو یه نور دورش پیچید و صندلی از زمین بلند شد و بردش بالای ابرها.
اون بالا کلی ستاره دید و به ماه گفت: “تو از نزدیک خیلی خوشگل‌تری!”
وقتی برگشت پایین، با لبخند گفت: بعضی صندلی‌ها فقط صندلی نیستن، یه دل پر از آرزو دارن!

صندلی پرنده ی خاله سوسکه برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان پنج خطی شانزدهم: کلاه گیس رنگی مامان بزغاله

مامان‌بزغاله یه کلاه‌گیس پر از رنگای عجیب داشت که فقط روزای بارونی می‌ذاشت سرش و همیشه کلی اتفاق خنده‌دار می‌افتاد.
یه روز کلاه‌گیسش رو گذاشت و رفت خرید، اما هرجا می‌رفت بچه‌ها دنبالش می‌کردن و شعر می‌خوندن!
مامان‌بزغاله خجالت کشید، ولی وقتی صدای خنده‌ی بچه‌ها رو شنید، دلش گرم شد و خودش هم خندید.
اون روز با هم بازی کردن، از گِل کوفته ساختن و تا غروب آواز خوندن.
از اون به بعد، کلاه‌گیسش شد نماد شادی دهکده و بچه‌ها بهش می‌گفتن “مامان‌رنگی دوست‌داشتنی!

کلاه گیس رنگی مامان بزغاله برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی هفدهم: قاشق سخنگوی مانی

مانی یه روز که مشغول صبحونه خوردن بود، دید قاشقش یواشکی گفت: “نذار توی لیوان شیر بیفتم، خیلی سرده!”
اول فکر کرد خواب دیده، ولی وقتی قاشق گفت: “عسل رو بیشتر دوست دارم!”، حسابی تعجب کرد.
مانی با قاشقش دوست شد و هر روز باهاش حرف می‌زد و داستان می‌ساخت و کلی می‌خندید.
یه روز قاشق گفت: “تو بهترین دوستی هستی که تا حالا توی کشوی قاشقا بوده‌ام!”
از اون روز به بعد، حتی وقتی قاشق حرف نمی‌زد، مانی با دلش می‌فهمید که دوستی یعنی شنیدن، حتی بی‌صدا.

قاشق سخنگوی مانی برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان کوتاه ۵ خطی هجدهم: دکمه ی گمشده ی پالتو

پالتوی سمیرا یه دکمه‌ی قرمز بامزه داشت که یهو یه روز صبح، سر جاش نبود و حسابی دل سمیرا گرفت.
همه‌ی خونه رو گشت، زیر مبل، پشت پرده، حتی توی جوراب‌های شسته‌شده، اما خبری از دکمه نبود.
ناراحت رفت مدرسه، ولی موقع زنگ نقاشی دید روی کیفش یه دکمه چسبیده با یه برچسب کوچولو که نوشته بود: “گم نشدم، فقط دنبال ماجراجویی بودم!”
همه‌ی بچه‌ها خندیدن و سمیرا دکمه رو دوباره دوخت، اما این بار دورش ستاره کشید که خاص‌تر بشه.
از اون روز به بعد، پالتوش شد معروف‌ترین پالتو توی مدرسه، چون هم ماجراجو بود، هم بامزه!

دکمه ی گمشده ی پالتو برای داستان پنج خطی کوتاه کودکانه

داستان ۵ خطی نوزدهم: لیوانی که می‌خندید

ریحانه یه لیوان کوچیک صورتی داشت که وقتی آب توش می‌ریخت، صدای “هیش‌هیش” می‌داد و انگار می‌خندید.
یه روز وقتی ناراحت بود و اشک می‌ریخت، لیوان با صدای خنده‌ش آرومش کرد و گفت: “ناراحت نباش، اشکات هم مثه قطره‌های منن، فقط مال دلتن!”
ریحانه با تعجب گفت: “تو واقعاً حرف می‌زنی؟” و لیوان جواب داد: “نه همیشه، فقط وقتی واقعاً به یه دوست احتیاج داری.”
از اون به بعد، لیوان صورتی شد بهترین هم‌صحبت شبای آروم و صبحای دلگیر ریحانه.
اون فهمید بعضی چیزا هرچند کوچیکن، ولی وقتی دلت باهاشون راحته، تبدیل می‌شن به قشنگ‌ترین رفیق دنیا.

لیوانی که می خندید برای داستان پنج خطی کوتاه کودکانه

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه بیستم: قایق مقوایی آرش

آرش با یه تیکه مقوا و دو تا نی، یه قایق کوچولو ساخت و انداختش توی جوی آب کنار کوچه.
با تعجب دید که قایق حرکت می‌کنه، خم می‌شه، برمی‌گرده، حتی یه کوچولو موج می‌ندازه و جلو می‌ره!
انگار قایق زنده بود، چون هر بار براش آرزویی می‌کرد، همون روز یه چیز خوب براش اتفاق می‌افتاد.
یه روز روش نوشت: “می‌خوام مامانمو خوشحال کنم”، و شب مامانش گفت: امروز بهترین روزم بود، نمی‌دونم چرا!
آرش با لبخند به قایق نگاه کرد و گفت: تو فقط یه قایق مقوایی نیستی… تو جادویی‌ترین دوستی!

قایق مقوایی آرش برای داستان کوتاه پنج خطی کودکانه

داستان ۵ خطی بیست و یکم: دوستی رنگین کمان و ابر کوچولو

یه ابر کوچولو بود که همیشه ناراحت بود چون نمی‌تونست بارون بباره و زمینو خوشحال کنه.
یه روز باد اومد و گفت: «بیا بریم بالا بالاها، خورشید رو ببینی شاید کمکت کنه!»
ابر کوچولو رفت و خورشید با خنده گفت: «تو لازم نیست بارون بیاری، تو می‌تونی قشنگی بسازی!»
ابر کوچولو با نور خورشید قاطی شد و رنگای قشنگی ساخت توی آسمون.
از اون روز همه صداش می‌زدن «رنگین‌کمان کوچولو» و خودش از خوشحالی برق می‌زد.

داستان دوستی رنگین کمان و ابر کوچولو

داستان پنج خطی کودکانه بیست و دوم: لاک پشت عجول

یه لاک‌پشت کوچولو بود که هی می‌گفت: کاش مثل خرگوش تند می‌دویدم!
یه روز تصمیم گرفت لاکشو جا بذاره تا سبک‌تر بدوه.
اما یهو بارون گرفت و اون هیچ‌جا پناه نداشت و حسابی خیس شد.
خرگوش اومد گفت: آروم بودن هم قشنگه، هرکی یه جور خاصیه!
لاک‌پشت خندید، لاکشو پوشید و گفت: حق با توئه، من همین‌جوریش عالی‌ام!

داستان لاک پشت عجول

داستان داستان کوتاه پنج خطی کودکانه بیست و سوم: پروانه و آرزوی ماه

یه پروانه ریزه‌میزه بود که دلش می‌خواست تا ماه پرواز کنه.
یه روز پرستو بهش گفت: باید بال‌هات رو قوی‌تر کنی تا بری بالاتر!
پروانه کلی تمرین کرد و از نسیم کمک گرفت تا بیشتر اوج بگیره.
وقتی رسید بالا، دید ماه هنوز دوره ولی زمین از اون‌جا قشنگ‌تره.
با خودش گفت: گاهی آرزوها باعث می‌شن چیزای قشنگ‌تری رو ببینیم که نزدیک‌ترن!

داستان پروانه و آرزوی ماه

داستان کوتاه کودکانه بیست و چهارم: روباه و صدای خودش

یه روباه جوون بود که می‌خواست صدای قشنگی مثل پرنده‌ها داشته باشه.
هر روز جیغ می‌زد و صداشو در می‌آورد ولی هیچ‌کس گوش نمی‌داد.
یه شب جغد دانا گفت: صدا وقتی قشنگه که از دلت بیاد نه از تقلید!
روباه آروم گفت: سلام، همون‌جور که خودش بود، بی‌ادعا.
از اون روز همه حیونا دوست داشتن صداشو بشنون چون دیگه واقعی بود.

داستان روباه و صدای خودش

داستان 5 خطی کودکانه بیست و پنجم: فیل کوچولوی ترسو

یه فیل کوچولو بود که از آب می‌ترسید و هیچ‌وقت نمی‌رفت برکه بازی کنه.
یه روز یه پرنده خسته گفت: «اگه آب رو لمس نکنی، نمی‌فهمی چقدر خنکه!»
فیل کوچولو با ترس خرطومش رو کرد توی آب و یهویی آب پاشید رو صورتش.
همه خندیدن و اونم زد زیر خنده، چون دید ترسش الکی بوده.
از اون روز هر روز فیل کوچولو اولین نفری بود که می‌پرید توی آب!

داستان فیل کوچولوی ترسو

داستان پنج خطی کودکانه بیست و ششم: جوجه ای که نمی‌خواست صبح بشه

یه جوجه کوچولو بود که از بیدار شدن صبح زود متنفر بود و همیشه می‌گفت: ای بابا بازم صبح شد!
خروسه گفت: اگه بیدار نشی، کلی اتفاق قشنگو از دست می‌دی!
اون با بی‌حوصلگی رفت بیرون و دید خورشید مثل یه توپ طلایی داره لبخند می‌زنه.
پرنده‌ها آواز می‌خوندن، گل‌ها بوی قشنگی می‌دادن، باد می‌خندید.
از اون روز دیگه همیشه خودش زودتر از خروس بیدار می‌شد و داد می‌زد: صبح بخیر دنیا!

داستان جوجه ای که نمی خواست صبح بشه

داستان پنج خطی کودکانه بیست و هقتم: گربه ای که می خواست پرواز کنه

یه گربه شیطون بود که دلش می‌خواست مثل پرنده‌ها پرواز کنه و آسمونو از نزدیک ببینه.
یه روز رفت بالا درخت و گفت: خب، حالا فقط کافیه بپرم!
پرید پایین و با یه صدای بامزه خورد وسط بوته‌ها و پف کرد!
یه گنجشک خندید و گفت: تو برای دویدن روی زمین آفریده شدی، نه پر زدن!
گربه گفت: درسته! پس از این به بعد سریع‌ترین دونده‌ی حیاط می‌شم!

داستان گربه ای که می خواست پرواز کنه

داستان 5 خطی کودکانه بیست و هشتم: زنبور خسته

یه زنبور کوچولو بود که دیگه از جمع کردن عسل خسته شده بود و می‌گفت: آخه تا کی کار کنم؟!
ملکه گفت: یه روز استراحت کن ولی قول بده دوباره با دل برگردی.
زنبور رفت کنار برکه نشست، صدای قورباغه‌ها و بادو گوش کرد و خندید.
فهمید دنیا قشنگ‌تر می‌شه وقتی با دل کار می‌کنی نه با زور.
روز بعد با خوشحالی پر زد و گفت: حالا وقت شیرین کردن دنیاست!

داستان زنبور خسته

داستان کوتاه پنج خطی کودکانه بیست و نهم: سگ کوچولوی نگهبان

یه سگ کوچولو بود که همیشه می‌خواست مثل سگ‌های بزرگ از خونه مراقبت کنه.
اما وقتی صدای خش‌خش می‌اومد، زودی می‌رفت قایم می‌شد پشت درخت!
یه شب صدای باد اومد و همه ترسیدن ولی اون گفت: نترسین، فقط باده!
اون شب شجاعتشو نشون داد و فهمید نگهبونی یعنی نترسیدن از چیزای کوچیک.
از اون به بعد همه بهش گفتن: سگ نگهبون واقعی!

داستان سگ کوچولوی نگهبان

داستان کودکانه 5 خطی سی ام: قورباغه و آرزوی ستاره

یه قورباغه کوچولو بود که شب‌ها می‌نشست لب برکه و به ستاره‌ها زل می‌زد.
یه شب گفت: کاش می‌تونستم برم بالا و یکی از این ستاره‌ها رو بغل کنم!
ماهی کوچولو گفت: تو نمی‌تونی بری آسمون، ولی می‌تونی توی آب ستاره‌ها رو ببینی!
قورباغه توی آب نگاه کرد و دید ستاره‌ها توی برکه برق می‌زنن.
خندید و گفت: گاهی آرزوهامون همین‌جاست، فقط باید یه کم زاویه دیدمونو عوض کنیم!

داستان قورباغه و آرزوی ستاره

دیدگاهتان را بنویسید