قصه بابانوئل برای کودکان
قصهی بابانوئل یکی از شیرینترین و محبوبترین داستانهای زمستانی در میان کودکان سراسر جهان است. این داستان درباره پیرمردی مهربان با ریش سفید و لباس قرمز است که در شب کریسمس با سورتمهاش از میان آسمان میگذرد تا برای بچههای خوب، هدیه بیاورد. قصهی بابانوئل، نه تنها تخیل و رویاپردازی کودکان را برمیانگیزد، بلکه آنها را با مفاهیمی چون مهربانی، سخاوت و شادی بخشیدن به دیگران آشنا میکند.
همچنین شما می توانید مجموعه قصه باب اسفنجی را از مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
قصه کامل و واقعی بابانوئل برای کودکان
در روزگاران بسیار دور در سرزمینی پوشیده از برف و یخ مردی زندگی میکرد که همه او را نیکلاس صدا میزد. نیکلاس مردی مهربان و بخشنده بود. او در دل کوههای بلند و جنگلهای همیشه سفید به دنیا آمده بود و از کودکی یاد گرفته بود که مهربانی زیباترین هدیهای است که میتوان به دیگران داد.
وقتی نیکلاس بزرگ شد فهمید که هیچ چیز او را به اندازه لبخند مردم شاد نمیکند. اگر کودکی گرسنه بود برایش غذا میبرد، اگر کسی لباس گرم نداشت شبانه برایش پالتو میگذاشت، و اگر کسی غمگین بود با حرفهای مهربانش دلش را آرام میکرد. کمکم مردم روستا او را مردی مقدس و دوستداشتنی میدانستند و میگفتند او پدر مهربانی است.
سالها گذشت. نیکلاس پیر شد اما دلش همیشه جوان ماند. او تصمیم گرفت کاری کند تا همه کودکان دنیا در شبهای سرد زمستان شاد باشند. پس در دل جنگلهای شمالی کلبهای چوبی ساخت. آنجا کارگاهی ساخت که در آن هزاران اسباببازی و هدیه ساخته میشد. او دیگر تنها نبود، چون گروهی از موجودات کوچک و شاد به نام الفها به او پیوستند. الفها کوتاهقد بودند، گوشهای نوکتیز داشتند و همیشه خنده بر لب داشتند.
هر روز صبح در کارگاه بابانوئل صدای خنده و شادی شنیده میشد. بعضی از الفها چرخدندهها را میچرخاندند تا قطارهای اسباببازی درست کنند، بعضی دیگر عروسکهای نرم میدوختند، و بعضی بستههای رنگی را روبانپیچی میکردند. در گوشه کارگاه یک میز بزرگ وجود داشت که روی آن دفتر طلایی قرار داشت. در آن دفتر اسم همه کودکان نوشته شده بود. بابانوئل هر شب کنار شومینه مینشست و اسمها را میخواند. کنار بعضی اسمها مینوشت مهربان، کنار بعضی دیگر باید تلاش کند بهتر شود.
در همان زمان همسر مهربان بابانوئل که او را خانم نیکلاس صدا میزدند، برای همه الفها شیرینی و شکلات داغ درست میکرد. خانهشان همیشه بوی شیرینی، دارچین و شادی میداد.
با نزدیک شدن به شب کریسمس، شور و هیجان در کارگاه بیشتر میشد. همه میدانستند که وقت زیادی نمانده تا هدیهها باید آماده شوند. در شب بیستوچهارم دسامبر، درست زمانی که ماه در آسمان میدرخشید و برف آرام روی سقف کلبه مینشست، بابانوئل لباس قرمز خود را میپوشید، چکمههای سیاهش را به پا میکرد و کمربند بزرگش را میبست. کلاه قرمز خود را روی موهای سفیدش میگذاشت و میگفت هاهاهاها، امشب زمان بخشیدن و شادی است.
در بیرون از کلبه سورتمه طلایی بابانوئل آماده بود. سورتمهای جادویی که میتوانست از زمین جدا شود و در آسمان پرواز کند. نه گوزن شمالی جلوی سورتمه ایستاده بودند. نام آنها دشِر، دانسر، پرانسر، ویکسِن، کامت، کیوپید، دانر، بلاتزن و البته رودلف بود. رودلف کوچکترین گوزن بود و بینی قرمزی داشت که در تاریکی مثل چراغ میدرخشید. رودلف کمی خجالتی بود چون دیگر گوزنها گاهی او را به خاطر بینیاش مسخره میکردند، اما بابانوئل همیشه به او میگفت “رودلف تو خاصترین گوزن دنیایی، چون نورت راه ما را در شبهای تاریک نشان میدهد”.
وقتی همه چیز آماده میشد، بابانوئل کیسه بزرگ هدیهها را که الفها با عشق بستهبندی کرده بودند، روی سورتمه میگذاشت. سپس خانم نیکلاس نزدیک میشد، شال گرمی دور گردنش میانداخت و میگفت “مراقب خودت باش نیکلاس، دنیا بزرگ است و شب سرد”. بابانوئل لبخند میزد و جواب میداد “نگران نباش عزیزم، من تا صبح همه کودکان را خوشحال میکنم”.
سپس افسار گوزنها را میگرفت، فریاد میزد به پیش رودلف! و سورتمه از زمین جدا میشد. برف از زیر چکمههای گوزنها پاشیده میشد و در چشم به هم زدنی، سورتمه میان آسمان پرستاره بالا میرفت. رودلف در پیشاپیش گروه پرواز میکرد و نور بینیاش در مه و باد میدرخشید. صدای زنگولههای گوزنها در آسمان پخش میشد و نسیم آن را تا دوردستها میبرد.
بابانوئل از فراز شهرها میگذشت. از بالای دریاچههای یخزده، کوههای بلند و روستاهای کوچک عبور میکرد. در هر شهر و خانهای که چراغ درخت کریسمس روشن بود، سورتمه را آرام فرود میآورد. از دودکش پایین میرفت، در کنار درخت کریسمس هدیهها را میگذاشت و روی کارت کوچکی مینوشت “با عشق از طرف بابانوئل”.
در بعضی از خانهها بچهها برایش شیر و بیسکویت گذاشته بودند. او لبخند میزد، کمی شیر مینوشید و در دلش میگفت “چه کودکان مهربانی”. گاهی هم روی بالشهایشان نگاه میکرد و آنها را که در خواب لبخند میزدند، با محبت تماشا میکرد.
از شهری به شهر دیگر میرفت. در باد و برف و میان ابرهای سرد پرواز میکرد اما هرگز خسته نمیشد چون میدانست صبح که برسد، میلیونها کودک در سراسر دنیا با چشمانی براق از خواب بیدار میشوند و از شادی فریاد میزنند “بابانوئل آمده”.
سرانجام، درست پیش از طلوع خورشید، بابانوئل آخرین هدیه را تحویل داد. سورتمه حالا سبکتر شده بود و کیسه تقریباً خالی بود. او نفس عمیقی کشید، به رودلف گفت “آفرین پسر شجاع من” و به خانه بازگشت.
وقتی به کلبه رسید، خانم نیکلاس و الفها در را باز کردند. همه با شادی فریاد زدند “بابانوئل برگشت”. خانم نیکلاس فنجانی شکلات داغ به او داد. بابانوئل کنار شومینه نشست، چشمانش را بست و گفت “چه شب زیبایی بود، دنیا پر از لبخند شد”.
آن شب بابانوئل خواب دید که تمام کودکان دنیا در کنار درختهای روشنشان میرقصند و میخندند. در خواب شنید که یکی از آنها گفت “ما همیشه باور داریم بابانوئل برمیگردد”.
از آن زمان تا امروز هر سال در شب کریسمس وقتی ساعت از نیمه شب میگذرد و برف روی پشت بامها آرام مینشیند، بابانوئل سوار بر سورتمه طلاییاش از راه میرسد. رودلف جلوتر پرواز میکند و زنگولهها با هر حرکت گوزنها به صدا درمیآیند. شاید امسال هم وقتی خوابیدی صدای آن زنگولهها را بشنوی. شاید وقتی از پنجره نگاه کنی نوری قرمز در آسمان ببینی.
بابانوئل میآید تا به همه یاد بدهد که مهربانی، عشق و بخشش زیباترین هدیههای جهان هستند. او هر سال در سرمای زمستان قلبها را گرم میکند و تا زمانی که حتی یک کودک در دنیا لبخند بزند، بابانوئل زنده خواهد بود.
دیدگاهتان را بنویسید