متن استندآپ کمدی دانشجویی
استندآپ کمدی، به عنوان یکی از قالبهای محبوب و تاثیرگذار طنز، فرصتی منحصربهفرد برای بیان مسائل اجتماعی، فرهنگی و روزمره از زاویهای متفاوت و سرگرمکننده فراهم میکند. در این میان، دانشجویان به عنوان یکی از پویاترین و خلاقترین اقشار جامعه، نقش ویژهای در تولید محتوای طنزآمیز و انتقادی دارند. زندگی دانشجویی، با همه فراز و نشیبها، چالشها و لحظات خاص خود، بستری غنی برای خلق طنزهایی است که هم مخاطب را به خنده وامیدارد و هم بازتابی از واقعیتهای اجتماعی است.
همچنین شما می توانید از متن استنداپ کمدی برای مدرسه نیز برای یک اجرای بسیار جذاب استفاده کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 متن استندآپ کمدی دانشجویی خنده دار
در ادامه به ارائه 5 متن استندآپ کمدی دانشجویی خنده دار می پردازیم.
متن استنداپ کمدی اول: ثبت نام واحدهای دانشگاهی و مصیبت انتخاب واحد!

سلام بچهها!
اول از همه بگم، اگه فکر میکنید فیلم ترسناک دیدید، اگه فکر میکنید سوار سرویس دانشگاه تو بارون شدید، اگه فکر میکنید امتحان پایانترم ترسناک بود… هیچی به اندازهی انتخاب واحد ترسناک نیست! اونم وقتی سایت گلستانه!
شروع فاجعه: وقتی زمان انتخاب واحد اعلام میشه
دانشگاه یه روز قبل از انتخاب واحد پیام میفرسته:
«دانشجوی گرامی، انتخاب واحد شما سهشنبه ساعت ۷ صبحه.»
خب، من دوشنبه شب ساعت ۹ شام میخورم، ساعت ۱۰ دوش میگیرم، ساعت ۱۱ با خودم خداحافظی میکنم و ساعت ۱۱:۳۰ میرم که بخوابم…
ولی مگه میشه؟ مغز روشنه!
هر ۱۰ دقیقه یه بار گوشیمو چک میکنم، ببینم نکنه ساعت شده ۶:۵۹!
برنامهریزی بچه مثبت طور!
بعضی از بچهها هستن که از یه هفته قبل یه فایل اکسل میسازن!
مینویسه:
- استاد رجبی: دوشنبه ۸ تا ۱۰ – خوبه
- استاد شعبانی: بداخلاق – حذف شه!
- استاد کریمی: آسونه ولی سوال میپرسه – تحت شرایط خاص انتخاب شه
یارو یه سیستم چید انگار داره عملیات نظامی تو جنگ جهانی برنامهریزی میکنه! من؟ فقط دعا میکنم ساعت ۷ گلستان باز شه!
لحظهی ورود به سایت:
ساعت ۶:۵۹ دقیقه، همه آماده. لپتاپ، گوشی، تبلت، یه آیپد قرضی از دوستت، حتی تلویزیون هوشمند روشن! منتظریم…
ساعت ۷ شد، میزنی رو “ورود به سامانه”…
.
.
.
هیچی بالا نمیاد! فقط یه صفحه سفیده!
انگار سایت گلستان، خودش هنوز خوابیده!
وقتی سایت باز میشه:
بالاخره ساعت ۷:۲۵ یه لحظه سایت باز میشه، سریع میری تو. قلبت ۱۸۰ تا میزنه، هیجانش از رفتن به خواستگاری هم بیشتره!
دکمهی انتخاب واحد رو میزنی…
چی میبینی؟
“درسی با ظرفیت موجود یافت نشد.”
چی؟! کی برداشت؟ نکنه استادا خودشون برمیدارن؟ نکنه پسرخالهی معاون برداشته؟!
یه لحظه شک میکنی که اصلاً رشتهت همینه یا اشتباهی وارد حساب یکی دیگه شدی!
پایان ماجرا: دروس باقیمانده
در نهایت چی برات مونده؟
- ورزش ۱
- اخلاق اسلامی
- مبانی رایانه با استادی که آخرین بار سال ۸۲ تدریس کرده!
در این لحظه دیگه نمیخوای ادامه بدی… میری به آسمون نگاه میکنی، میگی:
«خدایا من فقط میخواستم زبان تخصصی بردارم… چرا منو به اینجا رسوندی؟»
برنامهریزی بعد انتخاب واحد:
حالا با دروسی که موندی، جدول درسیات شبیه یه جدول متقاطع بیمنطقه!
دوشنبه فقط یه کلاس داری: ۸ تا ۱۰
سهشنبه هیچچی
چهارشنبه از ۸ تا ۵ عصر با ۴ تا استاد متفاوت که هرکدوم یه لهجه دارن و یه دنیا قانون!
واکنش بچهها
یکی میاد میگه:
– “داداش تو هم انتخاب واحد داشتی؟”
میگی:
– “نه، انتخاب واحد من با انتخاب مرگ یکی بود!”
یکی دیگه میگه:
– “من تونستم همهی واحدامو بردارم.”
اون لحظه همهی کلاس بهش نگاه میکنن مثل اینکه کیمیا کشف کرده!
درخواست حذف واضافه:
اوضاع بدتر میشه وقتی میری حذفواضافه.
سایت که همونجوره، با این تفاوت که حالا همهی درسا “ظرفیت پر” هستن ولی یه ردیف عجیب اضافه شده:
درس: اصول راهبردی صلح و صفا – استاد: مدیر گروه – ساعت: ۷ صبح جمعه!
ینی اینا عمداً میخوان ما رو نابود کنن؟
نتیجهگیری با چاشنی طنز:
بچهها!
اگه تونستید انتخاب واحد کنید، بدونید تو زندگی میتونید همهچی رو مدیریت کنید.
مدیریت بحران یعنی تو گلستان بتونی درسای مورد علاقتو برداری!
یاد بگیریم قوی باشیم، چون دانشگاه از همون ترم اول میخواد ما رو شکست بده.
ولی ما، ما دانشجوییم! با سیم شارژ گوشی هم وایفای میگیریم، انتخاب واحد که چیزی نیست!
متن استندآپ کمدی دوم: پروژه گروهی و دانشجوی ناپدید شونده

سلام بچهها!
بذار از یه درد مشترک حرف بزنیم، از اون چیزایی که همهمون تجربهش کردیم و هنوزم موقع یادآوریش یه بغض خندهدار ته دلمون میمونه: پروژه گروهی! همون پروژهای که فقط اسمش “گروهیه”، ولی عملاً یه نفر میکشه، بقیه دعا میکنن اون یه نفر بمونه زنده تحویلش بده!
داستان از اونجا شروع میشه که استاد با یه لبخند شیطانی میگه: “پروژهتون گروهیه! تو گروههای ۳ یا ۴ نفره انجامش بدین، تحویل آخر ترم!”
همون لحظه مغز دانشجو ریست میشه. سه تا سناریو فوری میریزه:
۱. با رفیق فابریکش تیم شه
۲. با یکی درسخون بچسبه
۳. آخرش گیر میکنه به بچههایی که حتی اسم پروژه رو هم نمیتونن تلفظ کنن
من ترم پیش افتادم تو حالت سوم. استاد گفت گروه ۴ نفره تشکیل بدین، ما هم گفتیم چشم، ولی در واقع “من” بودم و سه تا روح ناپیدا! یکی از بچهها از همون اول گفت: “داداش من سر کار میرم، ولی خیالت راحت، کمک میکنم!”
این جمله رو همیشه باید با زیرنویس ببینی: “من هیچ کاری نمیکنم ولی موقع ارائه با تو میام جلو!”
اون یکی بچهی گروه تا اسم پروژه رو شنید گفت: “راستی من تا دو هفته دیگه میرم مسافرت خانوادگی.”
بابا مسافرت خانوادگی تو ترم؟! ما نمره میخوایم، نه عکس سلفی لب دریا!
یه عضو دیگهی گروه هم بود که از همون جلسهی اول واتساپ زد: “بچهها من فعلاً اینترنتم قطع شده، پیام بدین جواب نمیدم!”
یعنی چی؟ یعنی رسمی اعلام کرد که نیست. کلاً نیست. کلاً نبوده. کلاً نخواهد بود!
من موندم و یه پروژهی صد صفحهای. از همون هفتهی اول شروع کردم به تایپ کردن. از منابع علمی تا ترجمهی مقالات، از تحلیل آماری تا طراحی نمودار. حتی جدول تناوبی رو باز کردم چون حس کردم یه جا باید بترکونم.
هر چی تو این مدت نوشتم، فرستادم تو گروه واتساپ. کسی سین هم نزد. فقط همون بچهای که اینترنت نداشت نوشت: “دمت گرم داداش، خدا پشت و پناهت.”
پناه من؟ من پناه میخوام، نمره میخوام!
نزدیکهای موعد تحویل استاد گفت: “پروژه رو باید همه اعضای گروه ارائه بدن.”
همون لحظه یکی از بچههای گروه، که توی گروه واتساپ مثل غبار بود، اومد پیام داد: “بچهها پروژه در چه حاله؟”
چی بگم؟ گفتم فقط بیا لباس رسمی بپوش، بقیهش با منه!
روز ارائه شد. وارد کلاس شدیم. استاد نگاهی به من کرد، بعد به اون سه نفر دیگه. گفت: “شما که پروژهتون حرف نداره، کار کدومتونه؟”
همون بچهی اینترنتندار گفت: “همهمون با هم انجامش دادیم. تقسیم وظایف داشتیم!”
تقسیم وظایف؟! آره، شما وظیفهتون دعا بوده، منم انجامش دادم!
استاد گفت هر کسی یه بخش ارائه بده. اون لحظه فهمیدم فقط یه جاست که عدالت واقعی رو میشه دید: موقع ارائه پروژه گروهی!
من که پروژه رو نوشتم، یه ربع صحبت کردم، از اون دوستمون که کل ترم نبوده، فقط خواستم بیاد اسلاید آخر رو بخونه. اسلاید آخر چی بود؟
فقط نوشته بود: “سوالات؟”
همونو هم اشتباه خوند! گفت: “سوالاتی؟!”
یعنی چی؟ یعنی ما سوال کنیم؟ یا استاد سوال کنه؟ یا خودش سوال داره از خودش؟!
نمرهها که اومد، همه ۱۹ گرفتن.
من ۱۸ گرفتم!
رفتم پیش استاد، گفتم: استاد چرا من کمتر گرفتم؟ گفت: چون حس کردم خیلی کار کردی، احتمال داره از بقیه کمک نگرفتی!
یعنی چی؟ من کم گرفتم چون بیشتر زحمت کشیدم؟
اگه اینجوریه پس من از ترم بعد فقط دعا میکنم، لب ساحل میرم، بقیهاش دست سرنوشته!
از اون به بعد تصمیم گرفتم تو پروژه گروهی شرکت نکنم. یا اگه شرکت میکنم، مطمئن شم همه اعضا حداقل “وجود فیزیکی” دارن!
الانم هر وقت اسم پروژه گروهی میاد، تنم میلرزه. یهجوری میشه که انگار قراره دوباره یه نفر غیب شه، یه نفر بگه اینترنت ندارم، و یه نفر فقط بیاد اسلاید آخرو بخونه!
پروژه گروهی، خلاصهش اینه:
همکاری کامل در ناپدید شدن
همدلی عمیق در بیخیالی
و در نهایت، نمرهی مساوی برای زحمت نابرابر
ولی خب…
ما دانشجوییم دیگه! هر چی نباشه، در هر شرایطی بلدیم بخندیم… حتی وقتی یه تنه پروژهی چهار نفره رو انجام دادیم!
متن استندآپ کمدی سوم: کلاسهای ۸ صبح دانشگاه

سلام بچهها…
شما رو نمیدونم، ولی وقتی برنامهریزی هفتگی میاد و توش یه “کلاس ۸ صبح” میبینی، انگار داری به حکم زندان ابد نگاه میکنی!
اون لحظه که جدول درسی باز میشه و میبینی دوشنبه ۸ تا ۱۰، کلاس مبانی نظری اسلام، دلت میخواد همون لحظه اسلام رو بهطور کامل بفهمی که دیگه نرم!
اولش با خودت میگی: “عیب نداره، من آدم سحرخیزیم. اصلاً از فردا یه زندگی جدید شروع میکنم!”
همون شب زنگ ساعت رو میذاری واسه ۶:۳۰. حتی دو تا زنگ دیگه هم واسه محکمکاری میذاری: ۶:۳۵، ۶:۴۰.
خودتو آماده میکنی که صبح پا شی یه صبحونهی درستدرمون بخوری، با آرامش راه بیفتی، حتی به کلاغهای پارک سلام بدی!
ولی وقتی چشم باز میکنی میبینی ساعت ۷:۵۹ دقیقهست، و تو هنوز تو پتویی که مثل قورباغه قایم شدی!
از جا میپری، نمیدونی باید اول شلوار بپوشی یا مسواک بزنی یا فقط همینجوری بری!
یه تیشرت مچالهشده میپوشی، کیف رو برمیداری، یه نون خشک از توی یخچال میقاپی، درو باز میکنی، میدوی.
وسط راه یهو یادت میاد ماسک نزدی. برمیگردی، ماسک رو میزنی، دوباره میدوی.
الان ساعت شده ۸:۲۲. میرسی به کلاس، درو آروم باز میکنی، استاد یه نگاهت میکنه و میگه:
“خب دوستان، مروری میکنیم بر جلسه قبل!”
تو همونجا میگی: “خدایا، من امروزو بردم!”
ولی این فقط بخش اول ماجرائه.
خود کلاس یه چیز دیگهست. شما تصور کن یه استاد ۶۰ ساله با صدای آروم، داره روی تخته یه سری مفاهیم عجیب و غریب مینویسه، اونم تو هوای خنک اول صبح…
صدای استاد عین لالاییه. ترکیب صداش با بخار بخاری کلاس یه جوریه که اگه تا حالا هم خوابآلود نبودی، الان به عمق آرامش فرو میری!
کلاسای ۸ صبح یه قانون نانوشته دارن. همیشه یکی هست که وسط کلاس بخوابه، و یکی دیگه که نخواد بخوابه ولی بخوابه!
و یکی هم هست که خوابش نمیبره ولی با حسادت به بقیه نگاه میکنه که چرا انقد راحتن!
یه بار سر کلاس ۸ صبح نشستم کنار دوستم، اونم از این بچههایی بود که همیشه جزوهنویسه. منم با انگیزه گفتم این ترم دیگه آدم میشم!
استاد شروع کرد به درس دادن، منم شروع کردم به نوشتن… یه خط نوشتم، دو خط نوشتم، یهو صدای دوستم اومد که گفت: “داداش خوابت برد، جزوه رو با پیشونی نوشتی!”
نگاه کردم دیدم واقعاً رو دفترم رد پیشونی هست، یعنی واقعاً با کله خوابیده بودم رو صفحهی جزوه.
کلاسای ۸ صبح آدمو به مرحلهای از عرفان میرسونه که دیگه نه ساعت برات مهمه، نه تقویم، نه دنیا… فقط یه چیز میخوای: “تموم شه بره!”
هر ۵ دقیقه یه بار به ساعت نگاه میکنی. اولش میگی “الان دیگه باید ۹ شده باشه”، ساعتو نگاه میکنی، نوشته: ۸:۱۳
یعنی زمان کند میگذره؟ نه، زمان داره بهت توهین میکنه!
نکته جذاب کلاسای ۸ صبح اینه که تهش فقط ۳ نفر تو کلاس بیدارن:
خود استاد، یه نفر که اشتباهی اومده، و یه نفر که خواب نیست ولی با خیرهشدن به سقف میخواد بفهمه هدف از خلقت چی بوده.
استاد هم همیشه آخرش میگه: “بچهها جلسه بعد ساعت ۸ دقیقاً شروع میکنیم، تأخیر نکنین.”
تو اون لحظه فقط میخوای یه نامه بنویسی برای رییس سازمان ملل که لطفاً ساعت ۸ صبح رو از زندگی دانشجویان حذف کنید!
جذابترین بخش کلاس ۸ صبح روزییه که کنسل میشه.
یهو میفهمی استاد نمیاد، پیام میاد تو گروه: “کلاس امروز لغو شد”
تو هم با لبخند گوشی رو میذاری کنار، پتو رو میکشی بالا، اشک شوق میریزی، چون حس میکنی دنیا هنوز خوبیاشو داره…
آخر ترم که میرسه، تازه میفهمی کلاسای ۸ صبح نه تنها باعث خوابآلودگی شده، بلکه چیزی هم نفهمیدی!
جزوهتو باز میکنی، خط اول نوشته: “مبانی نظری”، خط دوم نوشته: “یادم نیست چی گفت”، خط سوم فقط یه خط کج و معوجه!
یعنی عملاً باید از نو شروع کنی، اونم تو هفته امتحانات!
اما خب، زندگی دانشجویی همینه.
کلاسای ۸ صبح میان و میرن، استادا میان و میرن، ولی خاطرات خوابیدن وسط درس، چسبیدن سر به میز، و نجات با نمرهی ارفاقی، تا ابد تو قلب ما میمونه!
و مهمتر از همه، تو این کلاسا یاد میگیری چطوری با چشمای باز بخوابی، چطوری لبخند بزنی در حالی که چیزی نمیفهمی، و چطوری زنده بمونی با یه لیوان چای نیمهگرم از بوفه!
خلاصه که… اگه هنوزم فکر میکنی کلاس ۸ صبح خوبه، یا تو انسان برتری هستی… یا هنوز نرفتی!
متن استندآپ کمدی چهارم: زندگی در خوابگاه و هم اتاقیهای عجیب

سلام رفقا!
اگه یه جایی تو دنیا باشه که آدم به تمام مفاهیم واقعی رفاقت، فقر، بقای انسانی، و بوی جوراب دست پیدا کنه، اونجا خوابگاهه.
خوابگاه جاییه که شخصیت آدم از نو ساخته میشه، اعتماد به نفست زیر سوال میره، مرز بین دوست و دشمن قاطی میشه، و مهمتر از همه میفهمی تخت بالا لعنتیه!
من اولین بار که وارد خوابگاه شدم، فکر میکردم قراره یه محیط آروم باشه، با بچههایی که باهم درس میخونن، چای میخورن، شبها پانتومیم بازی میکنن…
واقعیت چی بود؟ یه اتاق ۱۲ متری با ۴ نفر آدم، ۲ تا پنجرهای که فقط به قصد دق دادن باز میشه، و یه یخچال که توش بیشتر از مواد غذایی، خاطره نگهداری میشد!
از همون شب اول فهمیدم زندگی اینجا فرق داره.
مثلاً هماتاقی اولم یه بندهخدایی بود که فقط با صدای خودشو بیدار میکرد!
ساعت ۶ صبح بیدار میشد، میگفت: «پاشو، زندگی منتظرته!»
بابا زندگی منتظر من نیست، بذار ۱۰ دقیقه دیگه بخوابم بعد میرم ببینمش!
یکی دیگه بود که اصلاً اهل استحمام نبود.
هر وقت میخواست بره حموم، یه هفته برنامهریزی میکرد!
میگفت: «این هفته اگر فشار آب خوب باشه، نور حموم طبیعی باشه، صابونم تموم نشده باشه، میرم!»
آخه مگه قراره تو حموم یوگا بری؟ بشور برو بیرون دیگه!
اما بدترین قسمتش اون هماتاقیای بود که شبها تو خواب حرف میزد.
نه اینکه یواش بگه مثلاً ناله کنه، نه! کامل، واضح، روشن!
یه شب تو خواب گفت: «امتحان لغو شد!»
من از خواب پریدم، کیفمو انداختم زمین، رفتم گروه رو چک کردم، دیدم نه بابا، امتحان هست.
صبح بهش گفتم تو گفتی امتحان کنسله، گفت من؟ تو خواب؟ عجب!
یه قانون نانوشته تو خوابگاه هست که هر وقت بخوای درس بخونی، یکی باید تصمیم بگیره زندگیشو از نو شروع کنه!
تو نشستی با خودکار و کتاب، یهو یکی میگه:
«بچهها بیاین با هم پیتزا درست کنیم!»
بعد پیتزاشون اینجوریه: نون تست + رب + چیپس + تخممرغ نیمپز
یه چیزی درمیاد که نه اسمش غذاست، نه فستفوده، بیشتر شبیه واکنش شیمیایی آزمایشگاهه!
ولی یه چیزو اعتراف کنم…
بدترین چیز تو خوابگاه یخچاله.
یخچال تو خوابگاه یه فضای ممنوعهست.
هر چیزی بذاری، دیگه مال تو نیست.
یه بار ما شیر گذاشتیم تو یخچال، روش نوشتیم «استفاده نکنید».
فرداش با ماژیک روش نوشته بودن: «باشه، فقط یه قطره!»
بابا اگه قراره قطره قطره بخورین، لااقل از بالا بخورین، نه از درِ بطری!
از توالت خوابگاه هم بگم؟
نه، نگو!
بچهها تو اونجا انقدر غذاهای ترکیبی امتحان میکنن که آخرش نتیجهشو تو دستشویی تحویل میدن!
از شدت بو وارد میشی، احساس میکنی وارد اتاق فرار شدی، دنبال کلید نجاتی!
ولی با همهی اینا، خوابگاه جاییه که توش زندگی رو یاد میگیری.
یاد میگیری چجوری با یه بالش مشترک کنار بیای.
یاد میگیری چجوری بدون قاشق سوپ بخوری.
یاد میگیری چجوری با صدای خر و پف بخوابی، جوری که انگار کنسرت لایو ریلکسینگ موزیکه!
یادمه یه شب همه خواب بودیم، یهو یکی از بچهها پاشد با قیافه نگران گفت: «بچهها، گوشیمو گم کردم!»
گفتیم: «کجاست؟»
گفت: «تو دستمه ولی حس میکنم نیست!»
بابا برو بخواب، این سطح نگرانی رو گوشیهای آیفون هم ندارن!
تو خوابگاه بعضی وقتا جنگ جهانی سوم سر شارژر راه میافته.
تو از کلاس اومدی، میبینی شارژر خودتو یه نفر زده به گوشی خودش، میگی:
«داداش این مال منه»، میگه: «آره منم میخواستم شارژ کنم، گفتم اشکالی نداره!»
آره خب، اصلاً اگه خواستی لپتاپمم ببر پروژهتو روش بنویس، بعد برگردون!
ولی خب، تو این همه شلوغی و بینظمی، یه چیزی هست که خوابگاهو خاص میکنه…
اونم رفاقته.
رفیقی که نصف شب پا میشه واسه تو آب بیاره چون تب داشتی.
رفیقی که سر صف سلف جاتو میگیره چون دیر رسیدی.
رفیقی که باهات پیتزا میسازه حتی اگه نتیجهش سمی باشه.
خوابگاه جاییه که ته تهش میفهمی، تو دل این بینظمی و دعوا، یه خانوادهی جورواجور کنار هم زندگی میکنن.
همونایی که وسط شلوغی و بیپولی و خر و پف، میشن رفیقای جونت، یه تیکه از خاطرات عمرت.
پس اگه یه روزی از خوابگاه رفتی، بدون که دلت واسه همون یخچال مشکوک، همون غذای چرتوپرت، همون بوی جوراب، همون هماتاقی عجیب… تنگ میشه!
چون اونجا بود که خندیدی، ساختی، فهمیدی… و یه جور خاص، زندگی کردی!
متن استندآپ کمدی پنجم: استادای عجیب و غریب دانشگاه

سلام بچهها!
امروز میخوام راجع به یه موجود افسانهای حرف بزنم، یه پدیدهی مرموز که از روز اول دانشگاه تا لحظهی فارغالتحصیلی همراهمونه.
نه، نه رئیس دانشگاه نیست…
نه، بوفهدار هم نیست…
دارم از استادا حرف میزنم!
همون آدمهایی که بسته به روز و حال و هواشون یا میتونن بهترین الهام زندگیت باشن یا دلیل افسردگی و سردرد مزمن ترمهای متوالی!
استادا تو دانشگاه چند مدل دارن.
مدل اول، استاد خوشاخلاقِ بیسواد
این استاد همیشه میگه: بچهها راحت باشید، من خودم هم دانشجو بودم.
ولی تو کل کلاس هیچ چیزی نمیفهمی. جزوهش؟ یه برگ یادداشت با سه تا فلشه و یه نقاشی فیل!
امتحانش چی؟ دقیقاً از یه کتابی سوال میده که تو اصلاً نمیدونی وجود داشته.
ولی تهش میگه: «همه بیست!»
تو هم در حالی که هیچی یاد نگرفتی، با دل خوش میری!
مدل دوم، استاد باسوادِ بداخلاق
این یکی اصلاً نمیخنده.
هر بار که وارد کلاس میشه، انگار تو جلسه دادگاهه.
سوال میپرسه؟ نه! بازجویی میکنه!
میگه: «شما، صفحه ۱۲۷، خط سوم، فرمول چی بود؟»
تو در حالی که هنوز نمیدونی اون کتاب کدومه، فقط با دهنت یه صدای “آ… او…” درمیاری!
آخر ترم هم میگه: «من نمره احساسی نمیدم!»
بابا ما که احساس نشون ندادیم، فقط زنده موندیم!
مدل سوم، استاد پرحرفِ بیربط
این استاد از اوناییه که کلاس رو با سوال علمی شروع میکنه، با خاطره سربازی ادامه میده، وسطش میره سر ماجرای عشق دوران دانشجوییش، و کلاس با بحث شیرین قیمت دلار تموم میشه.
درس؟ تو همون دقیقه اول تموم شده!
یادمه یه بار یه استاد داشتیم که جلسه آخر فهمیدیم درسش چی بوده!
همهی ترم دربارهی اینکه چرا از فیسبوک خوشش نمیاد حرف زده بود!
مدل چهارم، استاد وسواسی تکنولوژیگریز
این استاد نه پاورپوینت قبول داره، نه جزوه چاپی، نه ایمیل، نه سایت دانشگاه!
همه چیز باید با خودکار آبی نوشته بشه، روی کاغذ A4، با حاشیهی ۲ سانتیمتری.
میگه: «باید با دست بنویسید تا بفهمید علم چیه!»
تو هم که ۱۵ واحد داری، انگشتت تبدیل میشه به قلمو میکلآنژ!
یه بار هم خواستم با لپتاپ برم سر کلاسش، گفت: «این چیه آوردی؟ کنسول بازیه؟»
مدل پنجم، استاد شبیه اسطورهها
این یکی از اوناست که اصلاً باور نمیکنی وجود داره.
هم بلده، هم خوب حرف میزنه، هم باهات رفیقه، هم نمره درست میده، هم امتحان منطقی میگیره.
ولی… فقط یه ترم تدریس میکنه، بعدش میفهمی رفته خارج، بورس گرفته، الان استاد دانشگاه MIT شده!
تو هم میمونی با غم فراق…
ولی بعضی استادا هستن که واقعاً خاصن.
یه بار یه استاد داشتیم، وقتی سوال امتحان داد، کل کلاس نگاش کرد.
همه ساکت بودن.
یکی بلند گفت: «استاد این سواله یا بیانیه سیاسی؟!»
گفت: «سوال علمیه، فقط باید مفهومشو درک کنی!»
بابا اینو انیشتین هم درک نمیکرد!
یه استاد دیگه بود که انقدر سخت امتحان میگرفت که ته برگهها باید شماره روانپزشک مینوشت.
یارو برگهشو نوشت، تهش یه بیت شعر گذاشت:
“استاد عزیز، اگر جوابها سخت بود
بدان که من از استرس دچار مرگ بود!”
ولی در عوض، یه بار یه استاد داشتیم که جلسه آخر گفت: «بچهها نمره مهم نیست، مهم یادگیریه!»
بعد از کلاس اومد بیرون، سوار ماشین مدل بالا شد، رفت، ما موندیم با معدل پایین و آیندهی نامعلوم!
راستی، استادای آنلاین هم یه بحث جدا دارن.
تو دوران کرونا، یه استاد داشتیم وسط تدریس یهو ناپدید شد.
یعنی تصویرش قطع شد، صداش قطع شد، رفت.
ما هی تو گروه نوشتیم: «استاد هستین؟ استاد صداتون نمیاد.»
بعد از ۲ ساعت پیام داد:
«ببخشید بچهها برق رفت، رفتم بیرون یه دور زدم، یادم رفت کلاس داشتم!»
بابا کلاست بود نه ناهار با رفقا!
خلاصه…
استادا با همهی اخلاقای عجیب و غریبشون یه بخش جدانشدنی از زندگی دانشجویین.
هر کدومشون یه سبکن، یه دنیان، یه مکتب طنزن.
همونا که گاهی اذیتت میکنن، گاهی الهامت میشن، گاهی خوابو ازت میگیرن، ولی تهش کلی خاطره واست میسازن.
آخرشم یه چیز میمونه:
یا تو استادو میفهمی، یا فقط ازش تقلید امضاشو یاد میگیری برای دفاع پروژه!
دیدگاهتان را بنویسید