متن استنداپ کمدی در مورد ازدواج
ازدواج، یکی از مهمترین و پیچیدهترین اتفاقات زندگی انسان است؛ رویدادی که از دیرباز تا امروز، همواره با حواشی، چالشها و البته لحظاتی طنزآلود همراه بوده است. از خواستگاریهای سنتی و مراسمهای مفصل گرفته تا تفاوتهای فرهنگی، انتظارات خانوادگی، و حتی زندگی مشترک پس از ازدواج، همه اینها بستری مناسب برای خلق روایتهایی جذاب، بامزه و پر از شوخطبعی فراهم کردهاند.
با توجه به نقش پررنگ ازدواج در فرهنگ ایرانی و فضای اجتماعی ما، پرداختن به آن از زاویه طنز، فرصتی عالی برای بازتاب واقعیتهای زندگی زناشویی با نگاهی متفاوت و سرگرمکننده است. این موضوع مانند موضوع فوتبال، یکی از موضوعات پر طرفدار است که می توانید علاوه بر متن های استنداپ کمدی درباره ازدواج، متن استنداپ کمدی در مورد فوتبال را نیز مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
11 متن استنداپ کمدی جذاب در مورد ازدواج
در ادامه یازده متن استندآپ کمدی بسیار جذاب در مورد ازدواج برای شما آماده کرده ایم.

استندآپ کمدی شماره یک: ازدواج؛ تصمیمیه که بعد از گرفتنش میفهمی چرا نباید میگرفتی
سلام به همه!
من امروز اومدم دربارهی یکی از مهمترین، پیچیدهترین، عجیبترین و گرونترین تصمیمات زندگی حرف بزنم…
ازدواج!
همون پدیدهای که قبل از گرفتنش همه میگن: “وای! خوش به حالت!”
و بعد از گرفتنش همه همون آدمها میان میگن: “خب حالا تحمل کن، درست میشه!”
فصل اول: خواستگاری؛ جلسهای برای کشف اختلاف فرهنگی
خواستگاری تو ایران شبیه مصاحبه کاریه، فقط با این تفاوت که اگه قبول بشی دیگه استعفا نداره!
بابای دختر همون اول میپرسه:
“خب پسرم، هدف از زندگی چیه؟”
من: “والا هدفم الان اینه که سوال بعدی آسونتر باشه!”
مامان دختر میپرسه: “تا حالا مسافرت خارجی رفتی؟”
میگم: “آره، با گوگل ارث رفتم پاریس، خیلی قشنگه.”
و بعد دختر میگه: “به نظر شما عشق یا عقل مهمتره؟”
من: “والا من فقط دنبال قند توی چاییم میگردم، الان نمیدونم عشق یا عقل گم شده!”
فصل دوم: دوران عقد؛ زندگی روی مبل با لباس مهمونی
دوران عقد اون بازهایه که نه شوهر شدی، نه مجردی. یه جایی تو برزخی وسطش گیر کردی!
همه چی قسطیه: احساس، احترام، حتی غذا خوردن!
میری خونهی طرف، مامانش میگه:
“خودت راحت باش!”
ولی تا میری بالش رو درست کنی، نگاهش یه جوریه که حس میکنی داری به خاک ایران خیانت میکنی!
همهی مهمونیها این شکلیه:
“بیا عزیزم، این ژله رو فقط برای تو درست کردم!”
ژله سفتهتر از وضع اقتصادی مملکته، ولی لبخند میزنی و میگی: “وای چه خوشمزس!”
ژله قورتت میده، ولی غرورت نمیذاره نشون بدی داری خفه میشی!
فصل سوم: عروسی؛ مهمترین شب زندگی… برای فامیل!
عروسی؟ اون شبیه جنگ جهانی سومه، فقط با رقص نور!
صدای بوق ماشینای عروس طوریه که پرندهها مهاجرتو لغو میکنن!
عکاس میگه: “یه کم لبخند بزن!”
تو لبخند میزنی، ولی درونت فریاد میزنه: “برگرد! هنوز وقت هست!”
لباس عروس؟ سه میلیون برای لباسی که یه شب میپوشی و بعد میذاریش تو کمد که وقتی مهمون میاد، نشونش بدی و بگی:
“این همون لباسیه که اون شب باهاش زندگیم خراب شد!”
فصل چهارم: زندگی مشترک؛ آشنایی با یک نسخه جدید از همون آدم
تو دوران دوستی همش حرف میزد: “من عاشق سکوت شبم.”
الان سه شب پشت سر هم با صدای خروپفش سقف ترک برداشته!
قبلاً میگفت: “بیا با هم فیلم ببینیم.”
الان میگه: “تو ببین، من باید برم بخوابم، فردا جلسه دارم.”
جلسه؟! سه روزه بیکاره، ولی همچنان درگیر جلساته خیالیه!
تو خرید میگه: “هر چی تو بخوای عشقم!”
ولی تو خونه هر چی میخری، میگه: “این دیگه چی بود خریدی؟”
میگی: “تو گفتی هر چی من بخوام!”
میگه: “اون برای زمان مجردی بود، الان دیگه زندگی مشترکه!”
فصل پنجم: تقسیم کار؛ فقط در تئوری
میگی: “زندگی مشترکه، کارها رو نصف کنیم.”
اون میگه: “باشه، تو ظرفارو بشور، من نگاه میکنم.”
تو جارو میکشی، اون وایساده بالا سرت که ببینه درست انجام میدی یا نه…
انگار داری کنکور جاروکشی میدی!
فصل ششم: دخالت تکنولوژی در زندگی زناشویی
وقتی سر میز غذا گوشی در میاری، میگه:
“ما دیگه به هم حرف نمیزنیم، فقط گوشی!”
ولی خودش وسط یه دعوای جدی باهات استوری میذاره:
“زندگی یعنی لبخندای بیدلیل.”
فصل آخر: نتیجهگیری
ازدواج مثل رفتن به سیرک میمونه. همه فکر میکنن تو قراره دلقک باشی، ولی آخرش متوجه میشی شیر رام نکردی، بلکه خودت شدی یه موش که دنبال پنیر قسطی میدوه!
ولی با همهی اینا، ازدواج یه چیزیه که باهاش میخندی، گریه میکنی، رشد میکنی… و مهمتر از همه، یه نفر رو پیدا میکنی که وسط دعوا بهت میگه:
“چایی میخوری؟”
و تو هم با لبخند میگی:
“آره، ولی قندشو خودت بیار!”
استندآپ کمدی شماره دو: ازدواج یا امتحان نهایی بدون حق تقلب
سلام سلام سلام!
من اومدم دربارهی یه چیزی صحبت کنم که اگه الان مجردی، بهت میگن “بگیرش تا از دستت نرفته!”
و اگه متأهلی، میگن: “میتونستی فرار کنی، چرا وایسادی؟!”
بله، موضوع امشب: ازدواج!
اونم نه هر ازدواجی… ازدواجی که یهویی میفهمی با انتخاب همسر، انگار داری واسه یه قرارداد دائمی بدون بند فسخ امضا میکنی! و هیچکی هم نمیگه متن قرارداد با فونت ریز نوشته شده که فقط با میکروسکوپ میشه خوندش!
بخش اول: چرا ازدواج میکنیم اصلاً؟
ما فکر میکنیم ازدواج یعنی عاشق شی، یه نفر رو پیدا کنی که بدون اون نمیتونی زندگی کنی، تهش هم با هم پیر شین.
واقعیت؟
ازدواج یعنی دو نفر که اولش فکر میکنن همدیگه رو کاملاً میفهمن…
شش ماه بعد تو دعوا یکی میگه:
“تو هیچوقت منو نمیفهمی!”
اون یکی جواب میده:
“واسه اینکه حرفات منطق نداره!”
ازدواج اون چیزیه که وقتی بیکار باشی میگی: “اگه ازدواج کنم، حالم بهتر میشه.”
وقتی ازدواج کردی و بیکار میشی میگی: “اگه مجرد بودم، فقط خودم گشنه میموندم!”
بخش دوم: آشنایی قبل از ازدواج، یا همون «تئاتر بدون بلیت»
آشنایی قبل از ازدواج همونجاییه که همه بهترین نسخهی خودشونو نشون میدن.
طرف به زور جلوی عطسهشو میگیره که مثلاً تو فکر نکنی مریضه!
تو پیوی مینویسه: “خسته نباشی عزیز دلم، شام خوردی؟”
بعد ازدواج؟
مینویسه: “چرا شام هنوز حاضـــــر نیست؟!”
تو دوران آشنایی هر کی به هر کی میرسه میگه:
“چقدر به هم میاین!”
بعد ازدواج؟
“چی شد این دوتا گرفتن؟!”
بخش سوم: دخالت اطرافیان؛ تیم داوری مجهز
یه چیز خاص تو ازدواج هست به اسم: «نظرات غیرکارشناسی فامیل»
مامان میگه: “این دختر خیلی مظلومه، مواظب باش اذیتش نکنی!”
بابا میگه: “از همین اول بگو خرج عروسی نصف نصفه!”
دایی میگه: “من میگم هنوز زوده… برو سربازی!”
مامان دختر هم میگه: “شوهر باید مثل پدر باشه!”
خب عزیز دل، پدر شما تو چهل سالگی یه خونه داشت، الان من با حقوقم فقط میتونم قسط نتفلیکس بدم!
بخش چهارم: زندگی مشترک یا اردوگاه شبانهروزی؟
ازدواج مثل کمپه، ولی بدون برنامهی تفریحی.
صبح بیدار میشی میبینی همهی جاهای خونه یه وظیفه داره!
ظرف نشُسته: تویی
لباس روی زمین: تویی
آشغال دم در: هنوزم تویی
وای به روزی که بگی “چرا همه کارا با منه؟”
جواب میگیری: “چون مردی!”
تو میگی: “تو گفتی برابری!”
میگه: “اون وقتا که دوستپسرم بودی، برابری مهم بود، الان شوهرمی!”
بخش پنجم: خرید رفتن با همسر؛ تور بقا در سوپرمارکت
اگه میخوای بدونی چقدر از هم فاصله دارین، با هم برین خرید.
میری بگی یه کم تخممرغ بگیری، برمیگردی میبینی یه سبد پر از شامپو، ماسک صورت، شکلات ۹۸ درصد تلخ، بادام هندی برشته با نمک دریا!
میگی: “اینا چیه؟!”
میگه: “آفر داشتن!”
تو که کارت تموم میشه، کارت بانکتم تموم میشه!
بخش ششم: خواب مشترک؛ مرز بین عشق و لگد
قبل ازدواج میگفت: “دلم میخواد شبامو کنار تو بخوابم…”
بعد ازدواج هر شب یه دعواست:
“تو پتو رو کشیدی!”
“تو داری رو بالش من نفس میکشی!”
“دیشب باز لگد زدی وسط پشتم!”
و تهش تو نیمه شب پتو رو برداشتی، رفتی رو مبل بخوابی و با خودت میگی:
“تا کی باید تو رابطهای باشم که فقط من سردمه؟!”
بخش آخر: زندگی در عصر شبکههای اجتماعی
ازدواج در دورهی شبکههای اجتماعی مثل رابطهی باز تحت نظارت عمومی شده!
هر پستی که میذاری، اگه تگش نکنی، دعواست.
اگه تولدش بشه و استوری نذاری: “یعنی من برات مهم نیستم؟”
ولی وقتی هم میذاری، کامنتا میشن:
“اینا هنوز با همن؟!”
“این دختره که پارسال نبود؟”
و تو فقط نگاه میکنی به موبایل و میگی:
“چقد سخت شده وفادار بودن، حتی واسه الگوریتم!”
نتیجهگیری:
ازدواج مثل بازی ماریوئه، اولش کلی هیجانانگیزه، ولی بعدش متوجه میشی باید از هزارتا مانع بپری، قارچ بخوری، توی لوله بری، با اژدها بجنگی…
آخرشم میرسی به قلعه و اونجا پرنسس میگه:
“متأسفم، همسر شما توی یه قلعهی دیگهست!”
اما با همهی اینا، باز هم یه جاهایی وسط همهی شلوغیها، وقتی یه لیوان چای دستته و یه نفر با لبخند کنارت نشسته، میگی:
“خب… بد هم نیست!”
و اون لحظهست که میفهمی شاید سخت باشه، ولی اگه با آدم درستش باشی، میارزه…
استندآپ کمدی شماره سه: ازدواج در آپارتمان ۵۰ متری با حقوق پایه

سلام سلام به همه!
امشب قراره دربارهی پدیدهای حرف بزنیم که وقتی تو مجردی، همه ازت میپرسن:
“کی میخوای زن بگیری؟!”
ولی وقتی زن گرفتی، هیچکی نمیپرسه:
“زندهای هنوز؟!”
بخش اول: خونهی مشترک؛ فقط اسمش مشترکه!
وقتی ازدواج میکنی، میری یه خونهی اجارهای ۵۰ متری میگیری که توش فقط یه کارو میتونی بکنی:
نفس بکشی… اونم با نوبت!
آشپزخونهش اونقدر کوچیکه که اگه همزمان دو نفر توش باشن، یکی باید تو کابینت وایسه!
یه بار خواستم از یخچال چیزی بردارم، در یخچالو که باز کردم، خودمم باهاش هل شدم رفتم بیرون خونه!
وای به روزی که دعوا داشته باشین…
قهر کردن تو خونهی کوچیک؟
چی بگم، یه بار قهر کردیم، رفتم توی دستشویی تا ازش دور باشم، دیدم اومده پشت در با گوشی وایساده، میگه:
“اونجا هم حق نداری قهر کنی، شام کی میخواد درست کنه؟!”
بخش دوم: غذا خوردن دو نفره؛ ولی نظر دادن یکطرفه
غذا درست کردن بعد ازدواج یه پروژهست…
اول غذا رو درست میکنی، بعد خودتو آماده میکنی که نقد فیلم بشنوی!
غذا رو که میذاری جلوش، نگاه میکنه میگه:
“دستت درد نکنه عزیزم، فقط یه کم شوریه، یه کم بیمزهست، یه کم تهگرفته، یه کمم سرد شده… ولی خب دستت درد نکنه!”
میگم:
“یعنی چی دقیقاً؟”
میگه:
“یعنی اگه نمکاشو دربیاری، گرماش کنی، تهشو نسوزونی… عالی میشه!”
بخش سوم: تقسیم کار؟ بیشتر شبیه تقسیم بندگیه!
تو جلسهی قبل از ازدواج میگن:
“شما با هم رفیقید، همهچیزو با هم تقسیم میکنین!”
ولی بعدش میفهمی اون تقسیمشون شبیه تقسیم ارثه؛ یعنی اون انتخاب میکنه چی واسه توئه!
لباس شستن؟ تو!
ظرف شستن؟ تو!
آشغال بردن؟ تو!
کسی که شب وسط خواب باید بره لامپ سوخته رو عوض کنه؟ بازم تو!
یه بار گفتم:
“بیا با هم ظرف بشوریم!”
گفت:
“من خشک میکنم!”
خب اون که کار نیست، اون رُفته باد بزنه به ظروفه!
بخش چهارم: مسافرت بعد ازدواج؛ عذاب در جاده با لبخند زورکی
قبل ازدواج میرفتی شمال با رفقات، میخندیدی، جاده، آهنگ، نسکافه کنار پمپ بنزین…
الان؟
اولش که ساک بستن دو ساعته!
یه کیف بزرگ برای لباسا
یه کیف کوچیک برای لوازم آرایش
یه ساک برای کفش
و یه پلاستیک هم برای خیارشور و پسته و گلابی!
و تو فقط با یه پلاستیک نون و پنیر وایسادی، هیچی بهت نرسیده!
تو مسیر میزنی آهنگ، میگه:
“این آهنگو دوست ندارم!”
میگی: “تو انتخاب کن!”
میگه: “نه، حوصلهی موزیک ندارم الان!”
بعد خودش هندزفری میذاره، آهنگ گوش میده، تو باید به صدای باد گوش بدی!
بخش پنجم: موبایل در زندگی مشترک؛ دشمن شماره یک امنیت
قبل ازدواج اگه گوشیت تو دستت بود، میگفت:
“عزیزم کار داری؟”
بعد ازدواج اگه گوشیت دستته، میگه:
“چرا اینقدر با گوشیت ور میری؟!”
اگه گوشیتو بذاری کنار، میگه:
“چرا امروز گوشیتو کم دست گرفتی؟ مشکوکی!”
یه جوری شده که بهترین راه نجات، دادن رمز گوشی به پلیسه، نه همسر!
یه بار گوشیمو جا گذاشتم، زنگ زدم گفتم:
“گوشیمو دیدی؟”
گفت:
“آره عزیزم… رمزتو یادم نیست، ولی بالاخره بازش کردم، چیز خاصی نداشت، فقط چرا این عکسه رو لایک کردی؟”
نتیجهگیری: ازدواج یه دنیای جدیده… با قانونای قدیمی!
ازدواج با همه سختیاش، یهجور بازیه…
مثل ماینکرافت بدون راهنما
مثل هندونه خریدن بدون زدن روی پوستش
مثل ریاضی سال سوم بدون ماشین حساب!
ولی با همهی این حرفا… یه وقتایی وسط خستگی، وسط بدبختی، وسط اینکه پول ندارین حتی بستنی بخرین، یه نگاه به هم میکنین، یه لبخند کوچیک، یه جملهی ساده:
“تو که باشی، همهچی بهتره…”
و اونجاست که میفهمی، شاید همهچی خوب نباشه، ولی اون یکی آدمتو داری…
و تا وقتی اون باشه، حتی اگه یخچال خالی باشه، دلت پره.
استندآپ کمدی شماره چهار: فشار ازدواج؛ وقتی همه میخوان تو رو عروس/داماد ببینن، جز خودت
سلام به همه!
من امشب دربارهی یه چیزی میخوام حرف بزنم که نه دکترا میخواد، نه لیسانس، نه حتی هوش بالا… فقط کافیه سنّت از ۲۵ رد بشه تا بهت فشار بیاد!
بله، ازدواج! اونم نه خود ازدواج… فشار ازدواج!
وقتی همهی فامیل دستبهدست هم میدن که تو بالاخره بله رو بگی… یا اصلاً یکی بگه تو رو میخوایم!
بخش اول: فامیل دلسوز، یا کماندوی عملیات ازدواج
از یه جایی به بعد تو مهمونی خانوادگی دیگه اسمتو صدا نمیزنن…
میگن:
“ایشون هنوز نگرفته…”
انگار من واکسن کرونام که نوبتم عقب افتاده!
یه بار خالهم گفت:
“پسر جان، دیگه وقتشه یه نفر بیاد تو زندگیت!”
گفتم:
“دارم روی خودم کار میکنم، هنوز آمادگی ندارم.”
گفت:
“دختر مردم اسباببازی نیست که صبر کنه شما آماده شی!”
خالهجون؟ نگران نباش، هنوز تو سنی نیستم که بچهم بیاد ازم بپرسه:
“بابا تو زمان دایناسورا به دنیا اومدی؟”
بخش دوم: پیشنهادات عجیب؛ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
یه زمانی خواستگاری سنتی بود. الان؟
ملت با ویس خواستگاری میکنن!
یه نفر رو بهت معرفی میکنن، عکس که میفرستن یه فیلتر انقدر قوی داره که چهرهش معلوم نیست، فقط رنگ غالب صورتیه!
میپرسی:
“چی کارست؟”
میگن:
“مگه مهمه؟ آدم خوبیه!”
خب منم آدم خوبیام، ولی هنوز کسی برام صف نکشیده!
طرفو تازه دیدی، میگه:
“من دنبال یه رابطهی جدیام!”
یعنی چی دقیقاً؟
میخوای مستقیم بریم عقد؟
با هم قهوه نخورده میخوایم بریم قسط یخچال بدیم؟!
بخش سوم: جلسهی آشنایی؛ نسخهی مودب شدهی بازجویی!
میری جلسهی آشنایی، همه منتظرن جواب بدی… ولی سوالا رو طوری میپرسن که جواب بده، بَره!
میگه:
“هدفت از ازدواج چیه؟”
میگی:
“آرامش، رشد، همراهی…”
میگه:
“خب اینا کلیان! دقیق بگو، با تاریخ و نمودار!”
میپرسه:
“به چی علاقه داری؟”
میگی:
“سینما، کتاب، بازیای فکری…”
میگه:
“یعنی اهل تفریح نیستی دیگه؟”
بعد خودت ازش میپرسی:
“شما چی دوست دارین؟”
میگه:
“من همهچی دوست دارم… به جز دروغ، بیمسئولیتی و مردی که ۵ تومن کمتر حقوق بگیره!”
خب بگو فقط با مدیرعامل شرکت نفت حرف میزنی، راحتتر باشیم همه!
بخش چهارم: استانداردهای دوطرفه؛ ولی با تراز کج
میگن باید اخلاق طرف خوب باشه، مادیات مهم نیست…
بعد میپرسی:
“ماشین داری؟”
“خونه چی؟ سند به نامت هست؟”
میگی نه…
میگه:
“عیبی نداره… فقط نمیتونیم با هم ادامه بدیم، ولی تو آدم خوبی هستی!”
آره! منم همیشه به بنزین سوپر هم احترام میذارم ولی نمیتونم سوارش شم!
خودش میگه دنبال عشق واقعیه…
ولی یه ماه بعد با کسی نامزد کرده که هیکلش شبیه تتلوئه و مغزش شبیه دیزی جا مونده!
نتیجهگیری: بالاخره میگیری… یا میگیرنت!
ازدواج چیزی نیست که بشه با فشار و عجله رفت سمتش…
یه چیزیه که باید واسش پخته شی، نه سوخته!
ولی خانواده و فامیل طوری نگاهت میکنن که انگار اگه تا ۳۰ سالگی نگیرنت، میان خودشون با طناب میبرنت خواستگاری!
اما یه جایی میرسه که دیگه نه به خاطر فشار، نه به خاطر ترس از تنهایی، بلکه یه نفر میاد که نگاهش مث خودته…
اون موقع دیگه نمیگی “باید ازدواج کنم”،
میگی:
“با این، زندگی میچسبه!”
استندآپ کمدی شماره پنجم: ازدواج؛ یا همون “نصب آپدیت ۲۰ گیگی روی سیستم عامل زندگی!
سلام به همه عزیزان دلسوخته، شکستخورده، و هنوز امیدوار!
امشب میخوام درباره یه پدیدهای حرف بزنم که یه بار نصبش میکنی، بعد دیگه نه میتونی پاکش کنی، نه آپدیتشو بزنی، نه حتی بفهمی از کجا اجرا میشه!
بله: ازدواج!
ازدواج مثل نصب ویندوزه. اولش کلی ذوق داری، وسطش میفهمی درایو C جا نداره، آخرشم باید بشینی با پشتیبانی تماس بگیری:
“سلام، این همسرم یهویی قفل کرده، هیچی نمیگه فقط نگاه میکنه، چیکار کنم؟”
بخش اول: لیست خرید قبل ازدواج
قبل ازدواج یه لیست دارین که توش نوشته:
- عشق
- احترام
- درک متقابل
- با هم رشد کنیم
بعد ازدواج؟
لیست عوض میشه به:
- تخممرغ
- کیسه زباله
- مایع ظرفشویی
- کی رشد کردی که من ندیدم؟
بخش دوم: جلسهی مشاوره پیش از ازدواج = آموزش نحوهی زنده موندن در شرایط سخت!
مشاور میگه:
“با هم دربارۀ اختلافها حرف بزنین.”
واقعیت؟ اختلافها با هم حرف میزنن، شما فقط داد میزنین!
میگه:
“صبور باشین.”
صبر؟
صبر اونیه که نصف شب بیدار میشی، میری دستشویی، برمیگردی، میبینی یه چشم داره نگات میکنه، بعد یه صدا میگه:
“چرا گوشیتو با خودت بردی؟”
بخش سوم: زندگی بعد ازدواج مثل خونهایه که پنجرهش همیشه بازه!
همهچی دیده میشه…
همهچی شنیده میشه…
همهچی حس میشه…
یه روز در خونه رو میزنی، میگه:
“کجا بودی؟”
میگی:
“رفتم یه دور بزنم.”
میگه:
“چرا آنلاین نبودی پس؟”
تو میمونی که دقیقاً باید کجا باشی که نه دیده شی، نه آنلاین باشی، نه مشکوک به حساب بیای!
بخش چهارم: بسته ازدواج، شامل اشانتیونهای پیشبینینشده
تو فکر میکنی با یه نفر ازدواج میکنی…
واقعیت؟
تو با خانوادهش، دوستاش، طرز فکرش، خاطرات بچگیش، ترومای عاطفیش، علایقش، متنفر بودنش از قارچ و عشقش به گربهها ازدواج میکنی!
یه بار خواستم یه آهنگ بزارم، گفت:
“این آهنگو نذار، منو یاد دو سال پیش میندازه.”
گفتم:
“چی شد اون موقع؟”
گفت:
“هیچی، فقط شبیه یه حس خاصه… نمیفهمی.”
خب آره واقعاً نمیفهمم. ولی حالا آهنگ عوض شد به صدای دعوا!
بخش پنجم: قانون نانوشته در زندگی مشترک = هر چی رو دیدی، وظیفه توئه!
جوراب وسط پذیرایی؟
“دیدیش، جمعش کن!”
آشغال پر شده؟
“تو دیدی اول!”
گربه همسایه اومده تو خونه؟
“تو شنیدی صداشو اول، پس بیرونش کن!”
یه بار خواستم قانون بذاریم بگیم کی کدوم کارو بکنه…
گفت:
“بیا همهچیز رو با عشق انجام بدیم!”
الان سه ماهه با عشق دارم ظرف میشورم، لباس میندازم، کولر سرویس میکنم، عشق خسته شده، من هنوز خسته نشدم!
بخش ششم: فضای مجازی بعد ازدواج = اتاق بازجویی با فیلتر صورتی!
پیش از ازدواج:
استوری غذا = “وای چه خوشسلیقهای!”
بعد ازدواج:
استوری غذا = “چی شد غذا خوردی، صبر نکردی من بیام؟!”
کامنت یه دوست قدیمی:
“یادش بخیر!”
جواب همسر:
“یاد چی بخیر؟ دقیقتر بگو!”
و تو فقط دنبال دکمهای میگردی که بتونی بری یه لحظه آفلاین شی، ولی دکمه نیست…
دوربین همیشه روشنه، صدا همیشه وصله، حسگرها فعاله!
نتیجهگیری: ازدواج مثل قهوهی تلخه؛ اولش میسوزه، بعدش میچسبه
ازدواج اون چیزیه که تو رو میسازه… البته بعد اینکه نصف زندگیتو کوبید و از نو چید!
مثل ورزش میمونه؛ اوایل عضلاتت میسوزه، بعد یه کم خوشفرم میشی، تهش هم میفهمی:
“اینکه من تغییر کردم، یعنی یه چیزی درست بوده… یا اشتباه خیلی بزرگ!”
ولی یه جاهایی وسط همهی سختیا، وقتی همسرت بدون اینکه چیزی بگه، یه لیوان چای میاره، همونجوری که دوست داری…
تو هم لبخند میزنی و میگی:
“خب… شاید این آپدیت ارزش نصب داشت!”
استندآپ کمدی شماره شش: عشق مجازی، ازدواج واقعی، نتیجه فانتزی!

سلام رفقا!
امشب قراره درباره یه چیز صحبت کنم که تو دنیای امروز از نون شب واجبتر شده…
نه، منظورم قهوهستارباکس نیست…
عشق مجازی!
اونموقعی که طرف یه دل نه، صد دل عاشق یه پروفایل شده و بعد یه مدت میفهمه:
نه اون قیافه واقعی بوده
نه اون صدا
نه حتی اون اسم!
و خب تهش چی میشه؟
ازدواج میکنن!
و اونجاست که فانتزی میره هوا و واقعیت مث یه پتک میخوره وسط مغزت!
بخش اول: شروع رابطه؛ وقتی یه استیکر قلب، سرنوشتتو عوض میکنه!
همه چی از یه دایرکت شروع میشه…
یه کامنت زیر یه پست:
“چقد خوب مینویسی.”
و پنج دقیقه بعد دایرکت:
“سلام، مزاحم نباشم؟”
و جالبه که تا چند ماه بعدش هم مزاحم میمونه، ولی خیلی محترمانه!
شروعش خیلی شیرینه…
همیشه آنلاینه، همیشه حوصله داره، همیشه میپرسه:
“ناهار خوردی؟”
“چرا امروز کمرنگی؟”
“حالت خوبه عشقم؟”
ولی وقتی ازدواج میکنی، اون پیامها میشن:
“شام کو؟”
“پول قبض آب چرا اینقدر اومده؟”
“چرا اینقدر بیحوصلهای؟”
و تو فقط نگاش میکنی و با خودت میگی:
“یعنی اون آدم همینه؟!”
بخش دوم: فاز شناخت؛ وقتی دنبال “واقعیترین فیلتر” میگردی
تو فضای مجازی همه یا شاعرن یا روانشناس یا کارآفرین موفق.
هیچکس نمینویسه:
“سلام من الان تو انباری خونهمون دارم با داداشم دعوا میکنم!”
نه!
همه تو کافهن، همه لبخند آروم دارن، همه عاشق کتابن، حتی اگه فرق بین تولستوی و تتلو رو ندونن!
میگی:
“اهل خونهای؟”
میگه:
“نه من خیلی مستقلام.”
بعد ازدواج، میبینی هنوز با مامانش میره دندونپزشکی چون “تنهایی میترسه دکتر بره”!
بخش سوم: اولین دیدار حضوری؛ همونجایی که فیلترها خودکشی میکنن!
تا میبینیش، با خودت میگی:
“من اشتباهی با کی حرف میزدم؟!”
یه جوری متفاوته که حس میکنی اپدیتش نیومده هنوز!
در حالی که عکس پروفایلش نور صبحگاهی داشت، لبخند ملایم، رنگ پوست صاف…
واقعیت؟
نور مهتابی زرد، صورت خسته، یه لبخند مصنوعی و یه صدای خسته که میگه:
“شرمنده ترافیک بود، دیر رسیدم…”
ولی تهش چی؟
همچنان دلت قرصه که آدم خوبیه، فالوئراشم مثبتن!
بخش چهارم: ازدواج بعد از عشق مجازی؛ وقتی از عاشق مجازی، میرسی به شاکی واقعی!
ازدواج میکنی و کمکم فازها عوض میشه…
قبلاً هر روز چک میکردی آنلاین شده یا نه
الان چک میکنی قبض آب اومده یا نه!
قبلاً میگفتی:
“تو فقط بخند، دنیا به کامم میشه…”
الان میگی:
“تو فقط یه بار اون جورابا رو سر جات بذار… زندگیم آروم میشه!”
قبلاً با آهنگ احساسی میخوابیدی
الان با صدای خشخش بخاری و خُرخُر همسر محترم، که یه جوریه انگار دایناسور داخل حلقشه!
بخش پنجم: رابطه واقعی = حذف فانتزیهای مجازی
یه زمانی فکر میکردی قراره شبها کنار شمع بشینین و درباره رویاها حرف بزنین…
ولی واقعیت؟
شمع مال وقتیه که برق میره و هر کی دنبال پاوربانکشه!
تو خیال میکردی دست به دست هم میدین برای ساختن آینده
ولی فعلاً دست به دست هم دادین که بری شیر بخری و اون بچسبه به ظرفا.
همینجوریه دیگه!
تو فضای مجازی آدم میگه:
“زندگی یعنی با تو بودن…”
ولی تو زندگی واقعی، آدم میگه:
“زندگی یعنی فقط یه شب من زود بخوابم، لطفاً… فقط یه شب!”
نتیجهگیری: عشق مجازی، واقعی میشه… اما با آپدیت واقعیت!
عشق تو فضای مجازی شروع میشه،
ولی اگه قراره ادامه پیدا کنه، باید با واقعیت کنار بیاد.
با غر زدن، با بیحوصلگی، با صبح بدون فیلتر و شب بدون باتری گوشی!
ازدواج اونجاست که میفهمی اگه یکی باشه که وسط خستگی بازم حوصلهی غرزدنات رو داره…
اگه وسط شلوغی زندگی، با یه چای ساده خوشحالت میکنه…
اگه هنوزم وقتی ساکتی، ازت میپرسه:
“چی شده؟”
اون موقع میفهمی عشق واقعی…
نه تو دایرکت شروع شد
نه تو لایکها
بلکه تو شستن ظرفای شب قبل شکل گرفت!
استندآپ کمدی شماره هفت: ازدواج با اعصاب خردکنها – وقتی همسر شما نسخه انسانی دکمه ریست نیست
سلام به همهی عزیزانی که یا ازدواج کردن، یا قصد دارن ازدواج کنن، یا دارن فرار میکنن از ازدواج…
امشب قراره درباره یه جور خاصی از ازدواج حرف بزنم…
ازدواج با یه آدم بیاعصاب!
همون مدل که وقتی میخوای بهش بگی “دوستت دارم”، میگه:
“الان وقت مناسبه؟ نمیبینی چقدر ظرف مونده؟!”
بخش اول: شروع رابطه؛ نسخه آزمایشی «آروم و دلنشین»
اول رابطه؟ آرومه، مودبه، توی چت مینویسه:
“ببخشید اگه صدایم بالا رفت، شرایط ذهنیم خوب نبود.”
سه ماه بعد، فقط کافیـه نمک غذا رو فراموش کنی، میز میکوبه:
“این دیگه چیه؟! این غذا نیست، پنالتیه!”
قبل ازدواج هر چی میگفتی میخندید، الان؟
همون جمله رو میگی، با یه لحن خشک میپرسه:
“واقعاً فکر کردی این خندهداره؟”
بخش دوم: صبحهای بعد ازدواج؛ مثل شروع جنگ جهانی سوم!
تو تازه بیدار شدی، هنوز مخی کار نمیکنه، یه لیوان آب میخوای بخوری…
میگه:
“میشه یه بار هم آب بخوری، لیوانو بذاری سرجاش؟!”
تو همون لحظه تازه فهمیدی لیوانو هنوز برنداشتی!
یه بارم گفت:
“از صدای مسواک زدنت متنفرم!”
من هنوز نمیدونم صدای مسواک زدن رو چطوری کنترل کنم…
مگه داریم «سایلنت براش»؟!
بخش سوم: خرید رفتن با همسر بیاعصاب؛ پروژهای که با داد شروع میشه، با قهر تموم!
رفتین خرید، میگی:
“این برنج خوبه؟”
میگه:
“تو چرا همیشه تو سوالاتت شک داری؟ یه بار بگو این خوبه یا بده، نه اینکه منو دچار بحران وجودی کنی!”
من فقط پرسیدم خوبه یا نه، نمیخواستم فیلسوفش کنم!
برمیگردیم خونه، میگه:
“چرا اینقدر پفکی شدی تو خرید؟ هیچچیزو جدی نمیگیری!”
یعنی خرید روغن هم الان شده یه ماموریت مخفی جدی؟!
بخش چهارم: بحث کردن؟ نه، این بیشتر شبیه بازجوییـه!
تو یه جمله میگی:
“فکر نمیکنی اون موقع یه کم تند رفتی؟”
میگه:
“الان تو میخوای بگی همه چی تقصیر منه؟ بگو راحت باش، بگو من آدم بدم، بگو تو فرشتهای!”
تو هنوز جملهت تموم نشده، متهم شناخته شدی، با حکم بازداشت قلبی!
حتی اگه حق با تو باشه، چون لحن خوب انتخاب نکردی، محکومی به سکوت!
بخش پنجم: مهمونی رفتن؛ نقش بازی کنی یا نه، باز میبازیا!
تو مهمونی مثلاً خوش میگذره…
میخنده، شوخی میکنه، همه عاشق اخلاقش میشن
ولی تا در بسته میشه، یهو تغییر حالت میده:
“چرا اونجا اینقدر با اون دختره شوخی کردی؟ دیدی مامانش نگات میکرد؟”
تو میگی:
“چرا همش دنبال بهونهای؟”
میگه:
“این دفاعه، یا حملهست؟!”
واقعاً یه لحظه حس میکنی تو یه اتاق بازجویی امنیتیای، نه تو خونهی خودت!
نتیجهگیری: ازدواج با آدم بیاعصاب مثل رانندگی با ترمز بریدهست!
هیچوقت نمیدونی کی قراره بزنه بهت…
کِی دعوا شروع میشه…
کِی باید ساکت باشی…
کِی باید از خونه بری یه دور بزنی!
ولی…
اگه یه روزی همون آدم بیاعصاب، بیحوصله، با همون صدای بلند، بیاد بشینه کنارت، یه لیوان چای بریزه و با یه لحن آروم بگه:
“ببخشید اگه امروز زیادی تند بودم…”
اونجاست که حس میکنی، شاید ته دلش یه آرامشی هست
که فقط با تو بیرون میاد…
و تهش میگی:
“باشه، فردا دوباره دعوا میکنیم، ولی امشب… چایمون داغه!”
استندآپ کمدی شماره هشت: سال اول ازدواج – وقتی خیال و واقعیت میزنن به هم

سلام به همه اونایی که ازدواج کردن، اونایی که دارن بهش فکر میکنن، و اونایی که فقط دنبال جوک ازدواجن که تصمیم نگیرن!
امشب میخوام دربارهی چیزی صحبت کنم که از بیرون قشنگه، ولی از تو… ترکیب قهوهی تلخ و خواب ناکافیه!
سال اول ازدواج!
همونجایی که نه فقط با همسرت آشنا میشی، بلکه با نسخه واقعی از زندگی مواجه میشی.
نه فیلتر داره، نه ادیت، نه “عزیزم بزن آهنگ مورد علاقهتو بذار”…
بخش اول: اسبابکشی؛ شروع زندگی با جعبههای پاره و اعصاب له
سال اول ازدواجه، هیجان داری، امیدواری، میخوای خونهتونو بچینین…
سه تا مبل آوردن، پایهی یکی لق میزنه، یکی تَرَک داره، سومی هم وقتی روش میشینی یه صدایی میده که حس میکنی جن توشه!
همسرت میگه:
“خونهمون قشنگه نه؟”
تو هم با لبخند مصنوعی میگی:
“آره… فقط یه کم شبیه انبار سمساریه!”
وسایلتون هم نصفش هدیهست، نصف دیگهش قرضیه…
قاشق چایخوری رو خاله داده، مایکروویو رو زندایی، میز غذاخوری رو از زیرزمین خونهی پدرت آوردی، رویهش ترک داره ولی هنوز بوی ترشی میده!
بخش دوم: بیدار شدن کنار همسر؛ فاز جدیدی از زندگی
قبلاً که همدیگه رو میدیدین، همه چی با لبخند بود، نور ملایم، بوی عطر، صورت تازه اصلاحشده یا آرایش کرده…
ولی الان؟
صبح که چشم باز میکنی، یه نفر با موی شلخته، یه خط خواب روی صورت، با چشمای پُف کرده میگه:
“چرا دیشب خُرخُر میکردی؟!”
تو هم که تازه بیدار شدی میگی:
“من بودم؟ یا اون روحی که شبها میاد بالشو میکشه ازم؟!”
بخش سوم: آشپزی سال اول؛ وقتی هر غذا یه آزمایشگاه شیمی میشه!
سال اول، همسرت با شوق میگه:
“امشب خودم غذا درست کردم!”
تو ذوق میکنی، میری میشینی…
بعد از یه ساعت، یه بشقاب میارن که معلوم نیست غذاست یا پروژهی تحقیقاتی ناسا!
تو میخوای دلش نشکنه، لقمه میذاری دهن، میگی:
“وای… چه طعمی داره!”
میپرسه:
“طعمی مثل چی؟”
تو هم میگی:
“مثل چیزی که قبلاً تجربهش نکردم… هیچوقت!”
یه شب هم تو غذا درست میکنی، اون میگه:
“خب خوب بود… فقط یه کم بیشتر پخته میشد، بهتر بود.”
تو در سکوت با ملاقه ته قابلمه رو میخوری، اشکتو قورت میدی!
بخش چهارم: دعواهای فلسفی؛ از جوراب تا جهانبینی!
سال اول ازدواج یعنی دعوا بر سر اینکه چرا چراغ دستشویی روشن مونده!
چرا خمیر دندون از وسط فشار داده شده!
چرا صدای تلویزیون بلنده!
چرا تو خواب حرف زدی!
یه بار با هم دعوا کردیم سر اینکه توی خونه آبمیوه طبیعی بهتره یا پاکتی!
بعد به این نتیجه رسیدیم که نه آبمیوه مهمه، نه ویتامین، فقط اینه که صدای همدیگه رو نشنویم!
و ته هر دعوا همیشه یه جمله طلایی هست:
“تو اصلاً منو نمیفهمی!”
خب عزیزم، من اگه بلد بودم آدمارو بفهمم، الان روانشناس بودم نه شوهر تو!
بخش پنجم: فضای مجازی؛ جایی که همه فکر میکنن شما عاشقترین زوج دنیایید!
استوری میذاری با آهنگ عاشقانه، عکس قهوهتون کنار هم…
همه لایک میکنن، مینویسن: “وای چه خوبین!”
ولی اون لحظه دقیقاً در حال دعوا سر اینین که چرا قاشق دسر کج گذاشته شده!
آدم از بیرون فکر میکنه شما دارین برای برنامه صبح بخیر زندگی تمرین میکنین…
ولی تو خونه، برای بقا و کنترل اعصاب در حال تمرینی!
نتیجهگیری: سال اول ازدواج؟ یه دوره فشرده برای شناخت، صبر، و قورت دادن خشم با چای نعنایی!
سال اول ازدواج مثل ورود به یه دنیای موازیه…
دنیایی که آدمارو بدون آرایش، بدون ماسک، بدون «حالت چطوره عشقم؟» میبینی.
ولی اگه بتونی سال اول رو رد کنی…
اگه بتونی وسط خستگی بخندی، وسط قهر کردن یه لیوان چای درست کنی،
و وسط همهی دعواها، شب دستشو بگیری و بگی:
“فردا دوباره بهتر میشیم…”
اونوقته که داری واقعاً زندگی میکنی، نه فقط ازدواج.
استندآپ کمدی شماره نه: ازدواج با آدم اهل شبکههای اجتماعی! (وقتی زندگی واقعی باید ژست بگیره!)
سلام به همهی عزیزانی که هنوز تو رابطه هستن و هنوز توی رابطهشون با هشتگ زندگی میکنن!
امشب میخوام در مورد یه مدل خاص از ازدواج حرف بزنم…
ازدواج با یه آدم اینستاگرامی!
یعنی همسری که قبل از اینکه بپرسه “چی بخوریم؟”، میپرسه:
“این غذا خوبه برای استوری؟!”
بخش اول: شروع رابطه، شروع فیلتر بازی!
همه چی از یه فالو شروع شد…
بعد یه لایک، بعد یه ریپلای به یه استوری با متن:
“وای چقدر سادهای ولی قشنگ!”
و تو هم ساده! فکر کردی منظورش خودتی…
نه عزیز، منظورش فیلتر بود!
تو میخوای طرفو ببینی، میگه:
“بذار یه کم درست شم.”
بعد دو ساعت، میاد با یه قیافهای که نه شبیه عکساست، نه شبیه انسان!
ولی عاشق میشی دیگه…
تا وقتی ازدواج نکردی، عاشق همون فیلتری هستی که نمیدونی با اپ بود یا با معجزه!
بخش دوم: زندگی مشترک؟ نه، تولید محتوا دو نفره!
وقتی ازدواج کردی، همه چی میشه تولید محتوا:
صبح بیدار میشی، چای میریزی، میگه:
“وای وای وای، نریزی الان! بذار فیلم بگیرم!”
تو همون لحظه داغی چای دستتو سوزونده، ولی باید لبخند بزنی چون کادر خوب افتاده!
یه بار خواستم بگم عاشقتم…
وسط جملهم گفت:
“بگو دوباره، دوربین خاموش بود!”
یعنی تو این زندگی حتی احساساتتم باید دو برداشت بخوره!
بخش سوم: خانهداری با هشتگ تمیزکاری!
تو خونه نمیشه کاری یواشکی انجام بدی…
هر حرکتی یه قاب برای استوریه!
جارو میکشی؟ استوری میذاره:
“شوهر خوب یعنی این!”
بعد میری حموم، پشت در میگه:
“با حوله بیا بیرون، واسه ریلز لازم دارم!”
یعنی دیگه حریم خصوصی نیست، فقط زوایای مختلفِ “عشقولانه!” وجود داره!
حتی دعوا هم که میکنین، استوری میذاره با یه عکس سیاه و متن سفید:
“بعضی وقتا آدم از همون کسی میبره که همه چیزشو داده…”
تو هنوز نمیدونی چی گفتی که این پست رفت بالا، ولی الان فالوورات هم طرف مقابلو مقصر میدونن!
بخش چهارم: خرید رفتن با کسی که دنبال قاب زیباست، نه قیمت مناسب!
میری خرید، میخوای یه شامپو بگیری ۴۰ تومن…
میگه:
“نه نه نه نه نه! این قشنگ نیست واسه عکس، اون یکی رو بگیر، رنگش لایتتره!”
میگی:
“اون ۱۵۰ تومنه!”
میگه:
“به جاش تا ۳ روز میذارمش تو استوری، میصرفه!”
یه بار رفتیم سوپر مارکت، یه بطری آب برداشت، ایستاد جلوی قفسه، گفت:
“یه عکس بگیر، حس خستگی و تشنگی بده، ولی نذار چهرهم زیاد بیاد!”
داداش تو تشنهای یا بازیگر تبلیغاتی؟!
بخش پنجم: شبهای ازدواج با نور حلقهای
میخوای بخوابی، چراغا خاموشه، یهو صدای کلیک میاد…
برمیگردی میبینی همسرت با رینگلایت داره صورتشو چک میکنه، بعد میگه:
“فکر میکنی اگه یه خط دیگه از این ژل لب بزنم خوب میشه؟”
تو هم با صدای گرفته میگی:
“فکر میکنم اگه یه کم بخوابیم، فردا زنده میمونیم!”
بخش ششم: مشکلات واقعی = محتواهای انگیزشی
وقتی واقعا مشکلی پیش بیاد، مثلاً قبض اومده بالا یا ماشین خراب شده، نمیگه “بشین با هم فکر کنیم چی کار کنیم”
میگه:
“وای وای وای صبر کن، یه چیز بنویسم واسه پست جدیدم:”
“گاهی زندگی سخت میگیره تا رشد کنیم…”
تو هنوز دنبال جک ماشین میگردی، اون دنبال کپشنه!
نتیجهگیری: ازدواج با آدم اینستاگرامی؟ هر لحظهت قابل استوریه، حتی اگر نخوای!
ازدواج با آدمی که زندگی رو فقط از توی لنز میبینه، آسون نیست.
ولی اگه یه روز، دوربینو بذاره کنار
بهت نگاه کنه بدون فیلتر
و بدون ضبط کردن بگه:
“دوستت دارم، همینجوری که هستی…”
اون لحظهست که میفهمی
تو هزار تا پست و ریلز هم همچین جملهای پیدا نمیشه!
استندآپ کمدی شماره ده: ازدواج با کسی که همیشه رژیمه – وقتی عشق با کالری شماری قاطی میشه!

سلام به همهی عزیزانی که یا خودشون رژیم دارن یا همسرشون رژیم داره یا هر دوشون رژیم دارن ولی یواشکی چیپس میزنن!
امشب میخوام در مورد یه مدل خاص از ازدواج حرف بزنم…
ازدواج با کسی که همیشه، همهجا، حتی تو خواب هم رژیمه!
طرف با تو ازدواج نکرده که زندگی کنه…
اومده که چربیاتو کم کنه!
بخش اول: اول آشنایی – همه چی طبیعی، تا بحث غذا میشه!
اولش همه چی عادیه…
میری کافیشاپ، سفارش میدی، میگی:
“من یه وافل با بستنی میخورم.”
میگه:
“من فقط یه قهوهی تلخ. بدون شکر. بدون شیر. بدون زندگی!”
تو اون لحظه فقط دلت میخواد بگی:
“ببخشید شما کافور سفارش دادی یا نوشیدنی؟!”
میگی:
“آخه چرا اینقدر سخت میگیری؟”
میگه:
“باید روی فرم بمونم!”
فرم؟! تو خود فرم مالیاتی هم اینقدر سختگیری نیست!
بخش دوم: خرید رفتن با آدم رژیمی؛ از فروشگاه میای بیرون با کلم و حسرت
میری خرید، هر چی برمیداری، نگاهت میکنه با چشمایی که میگه:
“میخوای با این روغن بمیری؟!”
بیسکویت برمیداری، میگه:
“این دو هزار کالری داره!”
تو هم یه لحظه با ترس میگی:
“ببخشید! اشتباه گرفتم، میخواستم تاید بردارم!”
آخرش میرسی خونه با یه کیسه پر از کلم بروکلی، ماست کمچرب، و یه بسته آب معدنی که انگار روش نوشته:
“لذت زندگی ممنوع!”
بخش سوم: وعدههای غذایی در خانه؛ مثل غذا خوردن تو بیمارستان نظامی!
وقتی با آدم رژیمی زندگی میکنی، غذا خوردن میشه عملیات مخفی!
تو خونه غذا پختی، یه کم روغن زدی…
میاد میگه:
“این روغن بود؟”
میگی:
“نه! نور بود! فقط نور خورشید ریختم!”
یه بارم خودم غذا پختم. گفتم:
“عزیزم امروز بدون چربی پختم.”
گفت:
“آفرین! ولی چرا برنج سفید استفاده کردی؟! آرد تصفیهشدهست!”
بابا من تصفیهام، ذهنم تصفیهشدهست، فقط بذار بخوریم!
بخش چهارم: بیرون غذا خوردن؛ صحنه جرم، بازجویی در رستوران!
تو رستوران نشستی، منو رو باز میکنی، هنوز هیچی نگفتی، میگه:
“به نظر من، سالاد مخصوص سفارش بده، سسش رو هم بگو جدا بیارن، اونم فقط بو کن، نزن بهش!”
تو اون لحظه فقط دلت میخواد بشقابو برداری و بگی:
“بیاین نصفش کنیم، نصف برای تو، نصف برای روانپزشک!”
یه بارم گفت:
“بیا روز فستفود بخوریم، فقط این یه وعدهست.”
سفارش دادیم، یه گاز زد، بعد گفت:
“اینو نگه دار، دیگه نمیخورم… عذاب وجدان گرفتم.”
تو اون لحظه من سهتا برگر خوردم، ولی عذاب وجدانم واسه اون یکی مونده بود!
بخش پنجم: تولد؟ نه، روز حساب و کتاب کالری!
تولدشه، میخوای سورپرایزش کنی…
کیک خریدی، شمع روشن کردی، شاد و شنگول میری طرفش…
یه نگاه به کیک میکنه میگه:
“اَه… کیک خامهای؟!”
یعنی شادیت تو همون لحظه میپره، میخوای شمع رو برداری و آرزو کنی برگردی به دوران مجردی!
میگه:
“اگه واقعاً دوستم داشتی، کیک رژیمی میگرفتی!”
کیک رژیمی؟ عزیزم این تولده نه تمرین باشگاه!
بخش ششم: ذهن آدم رژیمی، حتی وسط دعوا هم کالری میشماره!
یه بار دعوامون شد، گفتم:
“خسته شدم، دیگه نمیتونم!”
گفت:
“همین حالتو ببر باشگاه، ۴۰۰ کالری میسوزونه!”
من تو مرز جدایی بودم، اون دنبال سوزوندن چربیه!
بهش گفتم:
“تو عاشق منی یا پروتئین؟!”
نتیجهگیری: ازدواج با آدم رژیمی؟ یعنی عشق بدون قند، بدون چربی، ولی با کلی خنده و کاهو!
درسته سخته…
درسته یه وقتایی وسط شب دلت یه همبرگر داغ میخواد ولی باید با ماست کمچرب بخوابی…
اما تهش اگه یه نفر باشه که با همه وسواسش، حواسش به سلامتیته
که حتی اگه غر بزنه، ته دلش برات میتپه
که بعد از هر دعوا، به جای دلخوری، برات سالاد درست میکنه
اون موقع میفهمی عشق، فرقی نمیکنه با چی سرو شه…
مهم اینه کنار کی سرو میشه!
استندآپ کمدی شماره یازده: ازدواج وسط بی پولی، وقتی عشق هست ولی پول نه
سلام سلام!
رفقا امشب قراره در مورد یه جور خاصی از ازدواج حرف بزنیم…
اون مدلی که با عشق شروع میشه، با قسط ادامه پیدا میکنه و با “فعلاً نخر” مدیریت میشه!
یعنی ازدواج تو روزگاری که دخل و خرج با هم قهرن و کیف پولت بیشتر از رابطهت نیاز به مراقبت داره!
بخش اول: دوران نامزدی؛ وقتی فکر میکنی پول مهم نیست… چون هنوز قبض نیومده!
قبل ازدواج همه چی عشقولانهست…
میگی:
“من فقط خودتو میخوام، هیچی دیگه مهم نیست!”
اونم میگه:
“عشق ما از جنس پول نیست!”
خب معلومه نیست، چون پول تو کار نیست که جنسش باشه!
میری کافیشاپ، منو رو باز میکنی، اول قیمتارو میبینی، بعد بهش میگی:
“من امروز اصلاً اشتها ندارم، فقط یه آب معدنی.”
میگه:
“ناراحتی چیزی شده؟”
میگی:
“نه عزیزم… فقط قیمت قهوه از احساساتم بیشتره!”
بخش دوم: خونه گرفتن، یا ورود به دنیای تخیلات؟
میری دنبال خونه، مشاور املاک میگه:
“با این بودجه؟ فقط میتونم یه پارکینگ براتون اجاره کنم!”
میگی:
“من آدمام نه پراید، پارکینگ نمیخوام!”
آخرش یه خونه پیدا میکنی که آسانسورش دکمهش با ته خودکار کار میکنه، شیر آبش صدا میده، و پنجرهش فقط از بیرون باز میشه!
ولی با همسرت نگاه میکنین، لبخند میزنین و میگین:
“مهم دلمونه که گرمه!”
بعد سه روز، میفهمین دل هم اگه تو خونهی سرده باشه، میگیره!
بخش سوم: غذا خوردن دو نفره با بودجه نصف نفر!
قبلاً مهمترین سوال سر غذا این بود که: “پیتزا بخوریم یا برگر؟”
الان میپرسین:
“نون داریم؟!”
میگه:
“نه، ولی یه نصفه کلم داریم.”
میگی:
“بیا با عشق سرخش کنیم!”
غذا درست میکنی، میگی:
“چی شده دیگه نمک نداره؟”
میگه:
“آخرین نمک رو دیشب ریختم رو پاپکورن فیلممون!”
تو اون لحظه میفهمی زندگی مشترک، ترکیب خلاقی از بیپولی و مدیریت منابعه!
بخش چهارم: خرید رفتن با پول محدود، یعنی آموزش کنترل احساسات!
میری فروشگاه، همسرت میگه:
“این قابلمه چقد نازه، بگیریم؟”
میگی:
“بذار یه ماه دیگه، اول یخچالو پر کنیم!”
همهی خریدات میشن بر اساس اولویت:
۱. برنج
۲. تخممرغ
۳. دستمال کاغذی (اونم فقط برای مهمون!)
یه بارم خواستیم قند بخریم، دیدیم گرونه، رفتیم خونه، هر کدوم یه تیکه آهنگ شاد خوندیم تا قند تو دلمون آب شه!
بخش پنجم: حرف زدن درباره آینده = صحبت درباره تخفیفها و اقساط
قبلاً درباره آینده حرف میزدیم:
“بریم سفر، بچهمون اسمش چی باشه، خونه ویلایی یا آپارتمانی؟”
الان میگیم:
“قسط این ماهو میدیم یا اینترنتو شارژ کنیم؟”
و تهش به این نتیجه میرسیم که اینترنت واجبتره، چون باید دنبال تخفیف بگردیم!
بخش ششم: خرج عروسی؟ نه عزیزم، ما خرج شام نداریم!
یکی از فامیل میپرسه:
“عروسی نمیگیرین؟”
میگی:
“ما عشق گرفتیم، عروسی مال کساییه که وام گرفتن!”
تو دل همدیگهاین، مراسمتون شام نداره، موزیک نداره، فقط یه شیرینی سادهست که اونم از قنادی محل خریدین چون روش نوشته بود:
“دو تا بخر، سومی رایگانه!”
نتیجهگیری: عشق تو روزای بیپولی؟ همینه که محک میزنه کی واقعاً باهاته!
درسته سخته…
درسته شاید موبایلت قدیمیه، در یخچالت تقتق صدا میده، خریدات نصف شده…
ولی اگه کنار یه نفر باشی که وسط این همه بیپولی
با یه لیوان چای میگه:
“مهم اینه تویی!”
اون موقع میفهمی هنوزم یه چیزی هست که گرونه،
ولی قسط نداره…
اونم عشقه.
دیدگاهتان را بنویسید