مجموعه انشاء خاطره نویسی از دوران مدرسه
در این مقاله قصد داریم تا مجموعه انشاء خاطره نویسی از دوران مدرسه را به شما ارائه دهیم. این مجموعه انشاهای دوران مدرسه می تواند یادآور خاطرهای تلخ و شیرین برای شما باشد. همچنین کودکان نیز می توانند از این انشاها برای نوشتن نیز الهام بگیرند.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
انشاهای خاطره نویسی از دوران مدرسه
در ادامه می توانید مجموعه انشاهای خاطره نویسی از دوران مدرسه را مطالعه کنید.
انشا روزی که زنگ آخر دیر به صدا درآمد
آن روز از همان صبح که قدم در حیاط دبستان گذاشتم، بوی خاص گچ و نیمکتهای چوبی در مشامم پیچید و مرا به دنیای بیپیرایه کودکی برد. زنگ صبحگاهی که نواخته شد، صفهای منظم بچهها در حیاط مدرسه مثل یک ارکستر هماهنگ بود. در آن لحظه، صدای مدیر با چهرهای جدی و درعینحال مهربان، سکوت را به همهٔ ما هدیه داد. این تصویر هنوز در ذهنم زنده است و هر بار که به آن فکر میکنم، گرمای آفتاب پاییزی را روی گونههایم حس میکنم.
کلاس ما در طبقهٔ دوم بود؛ اتاقی پر از صدای همهمه، بوی مداد و دفتر مشقهای رنگی. معلم فارسی ما، خانم حسینی، با لبخند آرامشبخشش وارد شد و با صدایی شمرده گفت: «امروز یک انشاء درباره خاطرهٔ دوران مدرسه بنویسید.» این جمله برای من مثل جرقهای بود که خاطرههای قدیمی را شعلهور کرد. ناگهان یاد دوستی افتادم که همیشه در نیمکت کناری من مینشست و با شیطنتهای کودکانهاش روزها را زیبا میکرد.
زنگ تفریح که شد، صدای زنگ مثل موجی از شادی در حیاط پیچید. بچهها با توپ پلاستیکی بازی میکردند و بوی آشپزخانهٔ مدرسه در فضا پخش بود. من اما روی نیمکت کنار باغچه نشستم و دفتر انشایم را ورق زدم. صدای گنجشکها با صدای خندهٔ بچهها قاطی شده بود؛ انگار همه چیز در آن لحظه، ساده، صمیمی و بیغلوغش بود.
اما خاطرهٔ اصلی من به بعد از زنگ آخر برمیگردد؛ روزی که زنگ مدرسه دیر به صدا درآمد و همهٔ ما با نگرانی به ساعتهای قدیمی دیواری نگاه میکردیم. معلم گفت امتحان فارسی داریم و باید کمی بیشتر بمانیم. در آن لحظه، احساس عجیبی داشتم؛ هم دلهرهٔ امتحان و هم حس شیرین بودن در جمع دوستانی که هر کدام گوشهای از کودکی مرا ساخته بودند.
امتحان که تمام شد، آفتاب کمکم مایل شده بود. پنجرهٔ کلاس را که نگاه کردم، نور طلایی خورشید مثل فرشی نرم روی حیاط پهن شده بود. صدای همهمهٔ بچهها، ورق خوردن برگهها و صدای پای معلم همه در ذهنم نقش بست. هنوز هم با یادآوری آن لحظه، قلبم تندتر میتپد؛ همان حس کودکی که بین اضطراب و شادی، معنا پیدا میکند.
وقتی زنگ آخر بالاخره نواخته شد، همهٔ ما با شتاب از کلاس بیرون دویدیم. در حیاط مدرسه، بوی خاک نمخورده و برگهای پاییزی، ترکیبی ساخت که هرگز از خاطرم نرفت. دوستم کنارم ایستاد و گفت: «دیدی گذشت؟» آن جملهٔ ساده، نقطهٔ پایانی بر روزی بود که در آن لحظه برایمان بزرگترین ماجرا محسوب میشد.
امروز که سالها از آن روزها گذشته است، هر بار به دفتر انشای قدیمیام نگاه میکنم، خطوط کج و معوج دستخط کودکانهام را میبینم که در حاشیهٔ صفحه نوشته بودم: «کاش زنگ آخر هیچوقت تمام نمیشد.» این جمله مثل سندی از دنیای پاک و بیدغدغهٔ آن روزهاست.
این خاطره برای من یادآور روزهایی است که در آن، کوچکترین اتفاقها، بزرگترین ماجراهای زندگی ما بودند؛ روزهایی که در حیاط مدرسه با توپ پلاستیکی، در صف نان پنیر صبحانه یا پشت نیمکتهای چوبی، دنیایی از امید و دوستی و رویا میساختیم. هنوز هم باور دارم که مدرسه فقط یک ساختمان نبود؛ مدرسه دنیایی بود که شخصیت ما را ساخت، دوستیها را شکل داد و به ما آموخت چطور با کلمات، احساسهایمان را ثبت کنیم.
این انشاء تلاشی است برای ثبت همان حسها؛ برای اینکه یادمان نرود روزهایی که گچ تخته سیاه بوی خاصی داشت و دفتر مشقها بوی تازگی. روزهایی که آفتاب پاییز با برگهای زرد و بوی خاک بارانخورده همراه بود و ما در میان همهٔ اینها، بزرگ میشدیم. خاطرهٔ من از دوران مدرسه، نه فقط یک روز، که تکهای از زندگی است؛ تکهای که با هر یادآوری، لبخند روی لبهایم میآورد و دلم را گرم میکند.

انشا بوی نان و گچ در صبح های مدرسه
صبح یکی از روزهای زمستانی بود که هوای تهران بوی باران و دود هیزم میداد. در آن سالها، مدرسه برای من نه فقط یک مکان یادگیری، که دنیایی پر از داستان و احساس بود. هنوز یادم هست وقتی وارد حیاط میشدم، بوی نان بربری تازه از بوفه مدرسه با بوی گچ تخته سیاه در هم میآمیخت و حال و هوایی میساخت که هیچ کجای دیگر پیدا نمیشد. در آن لحظات، صدای زنگ صبحگاهی مثل ناقوس یک معبد کوچک، همهٔ ما را در سکوتی شیرین فرو میبرد.
کلاس ما در گوشهٔ حیاط بود؛ پنجرههای قدیمی، شیشههای بخارگرفته و نیمکتهایی که رنگ قهوهایشان با زمان کمرنگ شده بود. معلم ادبیاتمان، آقای صفری، همیشه با گامهای آرام و نگاه مهربانش وارد کلاس میشد و مثل یک رهبر ارکستر، نظم و هماهنگی را به فضای پرهیاهوی ما هدیه میداد. یک روز که درس زودتر تمام شد، او گفت: «هر کس خاطرهای از دوران مدرسهاش بنویسد؛ خاطرهای که فکر میکند هیچوقت فراموش نمیکند.» این جمله مثل جرقهای در ذهنم روشن شد و مرا به سفری در خاطراتم برد.
زنگ تفریح که شد، بچهها با توپ پلاستیکی قرمز رنگشان در حیاط میدویدند. صدای فریادهای شاد و خندههای کودکانه، فضای سرد زمستان را گرم میکرد. من کنار باغچهای که گلهای میخک در آن کاشته بودند، نشستم و دفترم را باز کردم. صدای خشخش مداد روی کاغذ مثل صدای باران روی پشتبام بود و هر جملهای که مینوشتم، تصویری تازه از گذشته در ذهنم جان میگرفت. در آن لحظه فهمیدم خاطرهنویسی نه فقط تمرینی برای انشاء، که پلی برای برگشتن به روزهای پررنگ کودکی است.
یکی از خاطرههای پررنگ من به روزی برمیگردد که معلم تصمیم گرفت ما را به کتابخانهٔ کوچک مدرسه ببرد. کتابخانه بوی کاغذ کهنه میداد و قفسههای فلزی آن مثل نگهبانان دانایی کنار هم صف کشیده بودند. در گوشهٔ سالن، بخاری نفتی آرام میسوخت و بوی نفتش با بوی کتابها ترکیب شده بود. وقتی برای اولین بار کتاب داستانی را از قفسه برداشتم، حس کردم دری به جهانی ناشناخته باز شده است. آن لحظه فهمیدم کتاب میتواند دوستی باشد که هیچوقت تنهایم نمیگذارد.
اما اوج خاطرهٔ من از دوران مدرسه به آخرین روز سال تحصیلی برمیگردد. روزی که همهٔ ما با لباسهای مرتب و کفشهای واکسزده در صف ایستاده بودیم تا کارنامههایمان را بگیریم. نسیم ملایمی میوزید و صدای اذان ظهر از مسجد محله به گوش میرسید. وقتی نوبتم شد و کارنامهام را گرفتم، دستان معلمم را بوسیدم و او گفت: «یادت باشد مدرسه فقط درس نیست؛ زندگی است.» این جمله سالها بعد در گوشم زنگ زد و به من آموخت که هرچه یاد میگیریم، روزی در زندگی واقعی به کارمان میآید.
وقتی به خانه برگشتم، دفتر انشایم را باز کردم و در حاشیهٔ صفحه نوشتم: «کاش این روزها هیچوقت تمام نمیشد.» این جمله بعدها برایم شد یک یادگار؛ یادگاری از دنیایی ساده، صادقانه و پر از رویا. امروز که بزرگتر شدهام و پشت میز کارم در شهری شلوغ نشستهام، هنوز بوی گچ و نان بربری مدرسه در ذهنم زنده است و لبخندی بیاختیار روی لبهایم میآورد.
این خاطرهها برای من نه فقط یاد گذشته، که الهامی برای امروزند؛ به من یادآوری میکنند که چگونه یک کودک با دستهای کوچک و قلبی بزرگ میتواند در میان نیمکتهای چوبی، جهان خودش را بسازد. مدرسه برای من مثل مادری مهربان بود که درس، دوستی و رؤیا را در کنار هم به من آموخت و خاطرهنویسی کمک کرد تا همهٔ این حسها را در کلمات جاودانه کنم.
انشا زنگ ورزش در حیاط خاکی
روزهای دبستان برای من فقط زنگهای ریاضی و املا نبود؛ بخشی از هویت من در همان حیاط خاکی و زنگهای ورزش شکل گرفت. مدرسهای در جنوب شهر، با دیوارهای آجری بلند و پنجرههای سبزرنگ که بوی گچ، نفت بخاری و نان تازهٔ بوفه در آن پیچیده بود. هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، صدای زنگ ورزش مثل آوایی آشنا در گوشم میپیچد و مرا به آن روزها میبرد.
کلاس ما در طبقهٔ همکف بود؛ کنار دفتر مدیر. معلم ورزشمان، آقای بیاتی، مردی قدبلند و خوشاخلاق بود که صدای سوتش از آن سر حیاط هم شنیده میشد. یک روز زمستانی که هوا کمی ملایمتر بود، او ما را به حیاط برد و گفت: «امروز فوتبال بازی میکنید، اما باید تیمها را خودتان بچینید.» همین جمله ساده کافی بود تا شور و شوقی در ما شکل بگیرد که سرمای زمستان را از یاد ببریم.
حیاط مدرسه خاکی بود و دورش درختهای توت و نارون قد کشیده بودند. توپ پلاستیکی زردرنگی داشتیم که مثل طلا برایمان ارزش داشت. وقتی توپ را در میان زمین گذاشتیم، گردوخاکی بلند شد که با نور خورشید صبحگاهی ترکیب شده بود و منظرهای ساخت که هنوز در ذهنم زنده است. در آن لحظه احساس کردم این زمین خاکی برای من بزرگترین ورزشگاه دنیاست.
من در تیمی بودم که کاپیتانش دوستم «حسین» بود؛ پسرکی با موهای فرفری و خندهای بیانتها. او همیشه میگفت: «یادت باشد، مدرسه فقط نمره نیست، خاطره هم هست.» این جمله بعدها در ذهنم ماندگار شد. بازی شروع شد و صدای کفشهای پلاستیکیمان روی خاک حیاط مثل موسیقی بود. هر گل که میزدیم، شادیمان آنقدر زیاد بود که معلم ورزش از لبخند بازنمیایستاد.
در میانهٔ بازی، توپ به پنجره کلاس سوم خورد و شیشه ترک برداشت. همه برای لحظهای سکوت کردیم. معلم با صدای بلند گفت: «ادامه بدهید، بعداً درستش میکنیم.» همین واکنش مهربان او باعث شد ما بفهمیم که مدرسه فقط قانون و انضباط خشک نیست؛ گاهی هم میشود خطا کرد و یاد گرفت.
زنگ ورزش که تمام شد، خاک لباسهایمان را گرفته بود، اما چهرههایمان از هیجان میدرخشید. وقتی به کلاس برگشتیم، معلم ریاضی با خنده گفت: «فکر کنم امروز بیشتر از همهٔ هفته انرژی مصرف کردید.» آن لحظه فهمیدم درس فقط در کتابها نیست؛ در بازیها، دوستیها و تجربهها هم یاد میگیریم.
بعد از کلاس، در بوفهٔ مدرسه نان بربری تازه و پنیر میخریدیم. بوی نان داغ با سرمای هوا ترکیب میشد و به ما حس زندگی میداد. همانجا کنار بخاری نفتی مینشستیم، لقمههای سادهمان را میخوردیم و دربارهٔ بازی و گلهایمان حرف میزدیم. این صحنهها برایم مثل فیلمی آرام و پررنگ در ذهنم حک شدهاند.
سالها بعد وقتی از کنار همان مدرسه گذشتم، دیوارهای آجری رنگ شده بود و حیاط خاکی تبدیل به زمین آسفالت شده بود. اما من هنوز بوی خاک نمخوردهٔ آن حیاط را به یاد داشتم. دفتر انشای قدیمیام را که باز کردم، در حاشیهٔ یکی از صفحهها نوشته بودم: «کاش زنگ ورزش هیچوقت تمام نمیشد.» این جمله امروز برایم سندی است از روزهایی که کوچکترین شادیها، بزرگترین خاطرههای زندگی ما را ساختند.
این خاطره نه تنها یادآور روزهای کودکی من است، بلکه نشان میدهد مدرسه برای بچهها فقط محل درس خواندن نیست؛ جایی است که دوستیها، تجربهها و هویت شکل میگیرد. وقتی به آن روزها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که خاطرهنویسی مثل یک قاب عکس قدیمی است؛ قاب عکسی که هر بار نگاهش میکنی، گرمای یک روز سرد زمستانی در حیاط خاکی مدرسه را به تو برمیگرداند.

انشاء اولین روز برف در حیاط مدرسه
صبح یکی از روزهای دیماه بود که آسمان تهران خاکستری و ساکت به نظر میرسید. وقتی در مدرسه باز شد و پا در حیاط گذاشتم، بوی خاک نمخورده با سرمای هوا قاطی شده بود و صدای زنگ اول مثل موسیقی آغاز یک فیلم قدیمی در گوشم پیچید. مدرسهٔ ما در محلهای قدیمی قرار داشت؛ دیوارهای آجری بلند، پنجرههای سبزرنگ و بوفهای که همیشه بوی نان تازه میداد. هنوز هم با یادآوری آن فضا قلبم تندتر میتپد.
کلاس ما در انتهای راهرویی باریک بود که با بخاری نفتی گرم میشد. آن روز، خانم معلم با لبخندی متفاوت وارد کلاس شد و گفت: «بچهها، امروز برف آمده، زنگ تفریح میرویم حیاط بازی کنیم.» همین جمله مثل جرقهای بود که شادی را در دل همهٔ ما روشن کرد. در آن لحظه فهمیدم مدرسه فقط تکلیف و امتحان نیست؛ دنیایی از خاطره است.
زنگ تفریح که خورد، با هیجان از پلهها پایین دویدیم. حیاط مدرسه سفیدپوش شده بود و برف نرم مثل پر پرندگان روی زمین نشسته بود. صدای خندهٔ بچهها با صدای برخورد پاها به برف ترکیب شده بود و منظرهای ساخت که هنوز در ذهنم زنده است. دوستم «زهرا» با صدای بلند گفت: «کاش همیشه مدرسهمان اینقدر زیبا بود.» این جمله هنوز هم در گوشم میپیچد.
ما شروع به ساختن آدمبرفی کردیم؛ آدمبرفیای کوچک با شال قرمز و دکمههای سیاه. معلممان از پنجرهٔ کلاس نگاه میکرد و لبخند میزد. برای لحظهای زمان ایستاد و همهٔ ما فقط کودکانی بودیم که در دنیای ساده و صادق خود غرق شدهاند. در آن حیاط کوچک، ما جهانی بزرگ ساخته بودیم.
وقتی زنگ بعدی خورد، با لباسهای خیس از برف به کلاس برگشتیم. بخاری نفتی صدای آرامی داشت و بوی نفت در فضا پیچیده بود. خانم معلم برایمان چای داغ آورد و گفت: «یادتان باشد این لحظهها را فراموش نکنید؛ اینها خاطرههای واقعی زندگی شما هستند.» این جمله بعدها معنای عمیقتری برایم پیدا کرد و فهمیدم چرا معلمان گاهی بیشتر از درس به ما زندگی یاد میدهند.
بعدازظهر که مدرسه تمام شد، من در دفتر انشایم نوشتم: «امروز اولین روز برف در حیاط مدرسه بود، دلم میخواهد این روزها هیچوقت تمام نشود.» این جمله سندی شد از کودکی من؛ از روزهایی که کوچکترین چیزها بزرگترین شادیها بودند.
سالها بعد که دوباره از کنار آن مدرسه گذشتم، حیاط آسفالت شده بود و دیگر از درختهای نارون خبری نبود. اما من هنوز صدای خندهٔ بچهها را میشنیدم و سرمای برف را روی گونههایم حس میکردم. در دل گفتم: «این دیوارها، شاهد بزرگ شدن ما بودند.»
انشا بوی دفتر تازه و اولین دوستی
صبح یکی از روزهای مهر بود؛ بادی خنک در کوچه میپیچید و برگهای زرد از درختان نارون آرامآرام روی زمین میافتاد. آن روز، اولین روز مدرسهٔ تازهام بود؛ مدرسهای قدیمی در قلب محله که دیوارهای آجری و پنجرههای سبزرنگش مثل تصویری از کتابهای درسی به نظر میرسید. هنوز هم وقتی به آن صبح فکر میکنم، بوی دفتر تازه و مداد تراشیدهشده در مشامم میپیچد و مرا به دنیای کودکی میبرد.
کلاس ما در طبقهٔ دوم قرار داشت؛ نیمکتهای چوبی قدیمی، تخته سیاه پر از خطوط گچ و بخاری نفتی گوشهٔ کلاس. معلم کلاس سوم، خانم رضایی، با لبخندی مهربان وارد شد و گفت: «امروز قرار است دوستان جدید پیدا کنید، مدرسه فقط درس نیست، دنیای دوستی است.» همین جمله مثل قفلی بود که باز شد و راهی به قلب من زد؛ جملهای که بعدها بارها در ذهنم تکرار شد.
در کنار پنجرهٔ کلاس نشستم. صدای گنجشکها از حیاط و صدای بچههایی که تازه با هم آشنا میشدند، فضا را پر کرده بود. دفتر مشقم را باز کردم و اولین صفحهاش را با خطی کج و معوج نوشتم: «امروز آغاز یک داستان جدید است.» آن لحظه نمیدانستم این جمله ساده چقدر در آینده برایم معنا خواهد داشت.
زنگ تفریح که خورد، بچهها مثل پرندههایی آزاد به حیاط دویدند. حیاط مدرسه با درختان توت و باغچههای کوچک پر از گل شمعدانی برایم شبیه پارکی بزرگ بود. بوفهٔ مدرسه نان بربری تازه و پنیر میفروخت و بوی آن در تمام حیاط پخش شده بود. همانجا بود که با «امیر» آشنا شدم؛ پسرکی با موهای صاف و نگاه کنجکاو که توپ پلاستیکی کوچکی در دست داشت. او گفت: «دوست داری فوتبال بازی کنیم؟» همین جمله شروع دوستی شد که سالها ادامه داشت.
ما با توپ پلاستیکی زرد رنگ در حیاط خاکی بازی کردیم. گردوخاک بلند میشد و با نور آفتاب ترکیبی میساخت که هنوز در ذهنم زنده است. هر بار که گل میزدیم، خندههایمان مثل صدای زنگ مدرسه در هوا میپیچید. معلم ورزش از دور نگاه میکرد و لبخند میزد؛ لحظهای که فهمیدم معلمها فقط درس نمیدهند، بلکه زندگی را هم یاد میدهند.
وقتی به کلاس برگشتیم، خانم رضایی گفت: «امیدوارم امروز برای همهتان روزی باشد که هیچوقت فراموش نمیکنید.» من به دفتر انشایم نگاه کردم و در حاشیهٔ صفحه نوشتم: «امروز اولین روزی بود که مدرسه برایم خانه شد.» این جمله هنوز هم در ذهنم هست و هر بار که یادش میافتم، لبخند روی لبهایم میآید.
سالها بعد وقتی از کنار همان مدرسه گذشتم، دیوارهایش رنگ شده بود و پنجرههایش نو شده بودند، اما من هنوز بوی دفتر تازه و صدای گنجشکهای حیاط را حس میکردم. در دل گفتم: «این مدرسه، اولین دوستی من را ساخت، اولین رویاهای من را شکل داد و به من یاد داد چگونه خاطرههایم را بنویسم.»
این خاطره برای من نه فقط یاد کودکی، بلکه پلی است به امروز؛ پلی که نشان میدهد مدرسه چگونه ما را به آدمهای امروزمان تبدیل کرد. خاطرهنویسی از آن روز به من کمک کرد تا حسهای کوچک اما پرمعنای کودکی را در کلمات جاودانه کنم. امروز هر بار به آن جمله در دفترم نگاه میکنم، احساس میکنم دوباره پشت همان نیمکت چوبی نشستهام، کنار پنجره، و بوی دفتر تازه را نفس میکشم.
این انشاء تلاشی است برای زنده کردن لحظههایی که شاید کوچک به نظر برسند، اما ستونهای اصلی شخصیت ما را ساختهاند؛ روزهایی که یک نگاه مهربان، یک جمله ساده یا بوی نان بربری تازه میتوانست دنیایمان را پر از امید و شادی کند.

انشاء امتحان دیکته و بوی گچ تخته
صبح یک روز بهاری بود که نسیم ملایمی از پنجرههای سبزرنگ کلاس وارد میشد و بوی شکوفههای نارنج درختان حیاط را با بوی گچ تخته در هم میآمیخت. مدرسهٔ ما در محلهای قدیمی بود؛ دیوارهای آجری، حیاطی بزرگ با درختهای توت و بوفهای کوچک که نان بربری تازه میفروخت. آن روز برای من روزی خاص بود، چون اولین امتحان دیکتهٔ جدیام را داشتیم و قلبم مثل طبل میکوبید. هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، آن صحنه مثل فیلمی شفاف جلوی چشمانم زنده میشود.
کلاس سوم ابتدایی بودم. معلم ما، آقای کریمی، مردی آرام و دقیق بود که صدایش از ته کلاس هم واضح میرسید. او وقتی وارد شد، دفترهای دیکته را روی میز گذاشت و گفت: «امروز باید ببینیم چقدر با دقت گوش میدهید.» این جمله برای ما مثل اعلام شروع یک مسابقه بود. صدای گچ روی تخته و خشخش مداد بچهها در فضا میپیچید و من برای لحظهای حس کردم در میانهٔ یک نبرد کوچک ایستادهام.
دفتر دیکتهام را باز کردم. دستانم از استرس کمی میلرزید، اما بوی کاغذ تازه دفترم آرامم میکرد. آقای کریمی با صدای شمرده و آرامشبخش شروع به خواندن کرد: «صبحگاهان، خورشید از پشت کوهها سر زد…» هر کلمه مثل قطرهای از باران روی ذهنم مینشست. در آن لحظه حس کردم درس فارسی نه فقط کلمات، که موسیقی زبان ماست.
زنگ تفریح که شد، بچهها با توپ پلاستیکیشان به حیاط دویدند. صدای خندهٔ آنها با صدای پرندگان قاطی شده بود. من اما کنار باغچه نشستم، دفترم را مرور کردم و با خود گفتم: «امروز روزی است که باید خودم را ثابت کنم.» آن جمله ساده بعدها تبدیل به شعاری شد که همیشه در ذهنم باقی ماند.
وقتی به کلاس برگشتیم، آقای کریمی برگهها را جمع کرد و گفت فردا نتیجه را اعلام میکند. اضطراب و هیجان در چهرهٔ همه پیدا بود. بعد از زنگ آخر، در بوفهٔ مدرسه نان بربری داغ و پنیر خریدم و کنار بخاری نفتی با دوستم «حمید» نشستم. او گفت: «مهم نیست چند میگیریم، مهم این است که تلاش کنیم.» این جمله مثل نسیمی آرام بر اضطرابم وزید.
فردای آن روز، آقای کریمی دفترها را توزیع کرد. وقتی دفتر من را داد، نگاهش مهربان بود. در بالای صفحه با خودکار قرمز نوشته بود: «بیست.» قلبم تندتر زد. من اولین بیستم را گرفته بودم. در آن لحظه حس کردم دنیا به من لبخند زده است. معلم گفت: «این نتیجهٔ دقت و تلاش است؛ همین مسیر را ادامه بده.»
وقتی به خانه رسیدم، دفتر را به مادرم نشان دادم. او با لبخندی که هنوز در ذهنم هست، مرا در آغوش گرفت و گفت: «این آغاز راه موفقیت توست.» آن لحظه فهمیدم مدرسه نه فقط محل یادگیری درسها، بلکه سکوی پرتابی برای رؤیاهاست.
سالها بعد که از کنار آن مدرسه گذشتم، دیوارهایش رنگ شده بود و پنجرهها نو شده بودند، اما من هنوز بوی گچ تخته، صدای شمردهٔ آقای کریمی و حس اولین بیستم را به یاد داشتم. در دل گفتم: «این دیوارها شاهد بزرگ شدن من بودند.»
این خاطره برای من نه تنها یاد روزی خاص، بلکه یادآور قدرت تلاش و امید در سالهای کودکی است. خاطرهنویسی از آن روز کمک کرد تا بفهمم لحظههای کوچک میتوانند سرنوشتساز باشند. امروز هر بار به آن دفتر قدیمی نگاه میکنم، بوی کاغذ، صدای گچ و لبخند معلمم را حس میکنم و میفهمم مدرسه بیش از آنچه فکر میکردم، به من زندگی آموخت.
انشاء اردوی علمی و کشف دنیای تازه
صبح یک روز پاییزی بود؛ آسمان خاکستری و نسیم خنکی در کوچه میپیچید. بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه تا دم در مدرسه میآمد و قلبم را پر از هیجان میکرد. آن روز قرار بود به اردوی علمی برویم؛ اردویی که برای ما دانشآموزان دبستان، مثل سفری به سرزمینی ناشناخته بود. هنوز هم با یادآوری آن صبح، تصویر حیاط مدرسه با درختهای توت و نیمکتهای آهنی در ذهنم زنده میشود.
کلاس ما در طبقهٔ اول بود؛ پنجرههای سبزرنگی که به حیاط باز میشد و بوی گچ تختهای که همیشه با بوی نفت بخاری قاطی میشد. معلم علوم، آقای مرادی، مردی بود خوشاخلاق و دقیق که همیشه با مهربانی ما را به یادگیری تشویق میکرد. او وقتی وارد کلاس شد، با صدای رسا گفت: «بچهها آمادهاید؟ امروز قرار است علمیترین روز عمرتان باشد.» این جمله مثل جرقهای بود که شعلهٔ هیجان را در دل همهمان روشن کرد.
ساعت هشت صبح با دو اتوبوس قدیمی اما رنگارنگ به سمت موزهٔ علوم راه افتادیم. صدای بچهها در اتوبوس مثل موجی از شادی بالا میرفت. من کنار دوستم «محمد» نشسته بودم و دفترچهای برای یادداشت برداشته بودم. او با خنده گفت: «یادداشت مینویسی که دکتر شوی؟» این جمله ساده هنوز هم در ذهنم هست و هر بار یادم میآید لبخند میزنم.
وقتی به موزه رسیدیم، بوی خاص کتابهای علمی و ابزارهای قدیمی در فضا پیچیده بود. در سالن اصلی، ماکتهای بزرگ منظومهٔ شمسی و حیوانات تاکسیدرمیشده را دیدیم. آقای مرادی با حوصله برایمان توضیح میداد که هر کدام چه مفهومی دارد. من در آن لحظه احساس کردم دنیایی تازه به رویم باز شده است؛ دنیایی که فراتر از دیوارهای مدرسه بود.
یکی از لحظههای جذاب اردو زمانی بود که وارد آزمایشگاه شدیم. بوی مواد شیمیایی و صدای آرام دستگاهها مثل موسیقی علمی در گوشمان میپیچید. راهنمای موزه برایمان آزمایشی ساده انجام داد و ما با چشمهای گشادشده نگاه میکردیم. معلممان آرام در گوشم گفت: «یادت باشد علم فقط در کتاب نیست؛ باید لمسش کنی.» این جمله بعدها برای من تبدیل به یک اصل شد.
بعد از بازدید، در حیاط موزه روی نیمکتهای سنگی نشستیم و ناهار سادهای که مدرسه برایمان آماده کرده بود، خوردیم؛ لقمههای نان و پنیر و گردو که در هوای خنک پاییزی لذتی دوچندان داشت. بچهها دربارهٔ چیزهایی که دیده بودند، با شوق حرف میزدند. من در دفترچهام نوشتم: «امروز فهمیدم جهان بزرگتر از کلاس کوچک ماست.»
وقتی به مدرسه برگشتیم، هوا کمکم تاریک میشد و صدای اذان از مسجد محله به گوش میرسید. آقای مرادی قبل از رفتن گفت: «این روز را در ذهنتان ثبت کنید؛ روزی که آموختید یادگیری فقط درس و امتحان نیست.» من به دفتر انشایم نگاه کردم و در حاشیه نوشتم: «اردوی علمی، روزی بود که رؤیاهایم بزرگ شد.»
سالها بعد که دوباره از کنار آن موزه گذشتم، ساختمانی مدرن شده بود اما من هنوز بوی ابزارهای قدیمی و صدای توضیحات آقای مرادی را در ذهنم داشتم. در دل گفتم: «این دیوارها شاهد اولین گامهای ما به سوی کشف بودند.»
این خاطره برای من نه فقط یادآور یک روز شگفتانگیز، بلکه پلی است به امروز؛ پلی که نشان میدهد مدرسه چگونه با تجربههای کوچک، درهای بزرگ را به روی ما باز کرد. خاطرهنویسی از آن روز کمک کرد تا بفهمم هر تجربهٔ ساده میتواند در آینده الهامبخش باشد. امروز هر بار به آن دفترچه نگاه میکنم، حس میکنم دوباره در همان اتوبوس رنگی نشستهام و در مسیر کشف دنیایی تازهام.
این انشاء تلاشی است برای ثبت روزی که در ظاهر ساده بود اما در باطن، مسیر نگاه مرا به زندگی و یادگیری تغییر داد؛ روزی که فهمیدم مدرسه فقط چهاردیواری نیست، بلکه دری به سوی جهانی گستردهتر است.

انشا روزی که سرود صبحگاهی خواندیم
صبح یک روز زمستانی بود که آسمان ابری و سردی ملایمی در کوچهها پیچیده بود. بوی نان تازه از نانوایی سر خیابان تا دم در مدرسه میآمد و قلبم را پر از هیجان میکرد. مدرسهٔ ما دیوارهای آجری بلند و حیاطی وسیع با درختهای توت و نارون داشت؛ بوفهٔ کوچک آن همیشه بوی نان بربری و پنیر میداد و صف بچهها مثل رشتهای رنگارنگ از انرژی بود. آن روز، قرار بود سرود صبحگاهی جدیدی بخوانیم؛ چیزی که برای ما دانشآموزان، نوعی ماجراجویی محسوب میشد.
کلاس ما در طبقهٔ دوم بود؛ پنجرههای سبزرنگ با شیشههای بخارگرفته که به حیاط باز میشد و بخاری نفتی گوشهٔ کلاس بوی خاصی به هوا میداد. معلم ادبیات، خانم محمدی، با لبخندی مهربان وارد شد و گفت: «امروز باید در صف سرود جدید بخوانید، با صدای بلند و پرانرژی.» این جمله مثل جرقهای بود که در دل همهٔ ما روشن شد؛ لحظهای که فهمیدم مدرسه فقط درس نیست، بلکه صحنهای است برای تجربه کردن.
وقتی زنگ صبحگاهی خورد، همه به حیاط رفتیم. هوا سرد بود اما نفسهای گرم ما در هوا بخار میشد و منظرهای میساخت که هنوز هم در ذهنم زنده است. بچهها کنار هم ایستاده بودند، بعضی با شال گردن رنگی، بعضی با دستکشهای دستبافت. صدای مدیر مدرسه از بلندگو آمد: «امروز قرار است سرودی جدید بخوانیم که دربارهٔ دوستی و امید است.» این جمله برایمان مثل شعاری بود که میتوانست تمام روز را برایمان رنگی کند.
معلم موسیقی با گیتار کوچکی که داشت، نتهای ابتدایی را زد. صدای نرم گیتار با صدای گنجشکهای حیاط قاطی شد. ما با هم شروع به خواندن کردیم؛ صدایمان در هوای سرد بالا میرفت و روی دیوارهای آجری میپیچید. برای لحظهای حس کردم همهٔ ما یک گروه هستیم، یک صدا و یک دل؛ حس اتحاد در آن سن کم چیزی بود که تا سالها در ذهنم ماندگار شد.
بعد از سرود، مدیر مدرسه گفت: «یادتان باشد این لحظهها را فراموش نکنید؛ اینها خاطرههای واقعی زندگی شما هستند.» من در دفتر انشایم نوشتم: «امروز اولین باری بود که فهمیدم صدای جمعی ما چقدر میتواند زیبا باشد.» این جمله بعدها برایم معنایی عمیق پیدا کرد و هر بار به آن فکر میکردم، لبخندی بیاختیار روی لبهایم مینشست.
زنگ تفریح که خورد، بچهها با توپ پلاستیکی در حیاط بازی کردند. من کنار باغچهای که گلهای داوودی داشت، نشستم و دفترم را ورق زدم. دوستم «مهدی» کنارم آمد و گفت: «فکر میکنی بزرگ که شدیم هم اینطور با هم بخوانیم؟» این جمله ساده مثل سؤالی بود که در ذهنم حک شد.
وقتی به کلاس برگشتیم، خانم محمدی برایمان از اهمیت همدلی و کار گروهی گفت و تأکید کرد مدرسه فقط محل یادگیری ریاضی و علوم نیست؛ جایی است برای یاد گرفتن زندگی. آن روز فهمیدم هر کاری که با هم انجام بدهیم، حتی سادهترینش، میتواند تبدیل به خاطرهای ماندگار شود.
سالها بعد که دوباره از کنار همان مدرسه گذشتم، ساختمانش نوسازی شده بود اما من هنوز سرمای آن صبح، بخار نفسهایمان، صدای گیتار کوچک معلم موسیقی و لبخند خانم محمدی را به یاد داشتم. در دل گفتم: «این دیوارها شاهد بودند که ما چگونه با هم صدایمان را بلند کردیم.»
این خاطره برای من نه فقط یادآور یک روز خاص، بلکه پلی است به امروز؛ پلی که نشان میدهد مدرسه چگونه با لحظههای کوچک و به ظاهر ساده، شخصیت ما را شکل داد. خاطرهنویسی از آن روز کمک کرد تا بفهمم قدرت تجربههای جمعی چقدر زیاد است و چطور میشود از یک صبح سرد زمستانی، یک یادگاری گرم و جاودانه ساخت.
این انشاء تلاشی است برای ثبت روزی که در ظاهر ساده بود اما در باطن، ما را به هم نزدیکتر کرد؛ روزی که فهمیدم مدرسه فقط چهاردیواری نیست، بلکه صحنهای است برای تمرین زندگی، دوستی و امید.
انشاء اولین روز انشاء در کلاس فارسی
صبح یک روز پاییزی بود که آسمان نیمهابری و هوای خنک محله با بوی نان تازه نانوایی سر کوچه در هم آمیخته بود. وقتی به مدرسه رسیدم، حیاطی دیدم پر از درختان نارون و توت که برگهای زردشان روی زمین فرش شده بود. بوفهٔ مدرسه با نان بربری و پنیرش هنوز هم در ذهنم هست و صف بچهها مثل ریسمانی رنگارنگ در حیاط کشیده شده بود. آن روز قرار بود اولین انشای جدیمان را در کلاس فارسی بنویسیم؛ موضوعی که برای من مثل قدم گذاشتن در دنیایی ناشناخته بود.
کلاس ما در طبقهٔ دوم قرار داشت؛ تخته سیاه پر از خطوط گچ، نیمکتهای چوبی قدیمی و بخاری نفتی گوشهٔ کلاس بوی خاصی به هوا میداد. معلم فارسی ما، خانم حسینی، با چادر مشکی ساده و لبخندی آرام وارد شد و گفت: «امروز میخواهیم خاطرهای از دوران مدرسه بنویسیم.» این جمله مثل جرقهای بود که ذهن همهٔ ما را روشن کرد. برای اولین بار حس کردم قرار است خودم را روی کاغذ بیاورم نه فقط کلمات را.
دفتر انشایم را باز کردم؛ بوی کاغذ تازه با بوی مداد تراشیدهشده در هم آمیخته بود و مرا آرام میکرد. بچهها هر کدام با هیجان دربارهٔ خاطراتشان با هم پچپچ میکردند. دوستم «علی» کنارم نشست و گفت: «من دربارهٔ اولین روز مدرسه مینویسم، تو چی؟» این جمله ساده مرا به فکر فرو برد و خاطراتم را ورق زد.
زنگ تفریح که خورد، بچهها با توپ پلاستیکیشان به حیاط رفتند. من اما کنار باغچهٔ پر از گل داوودی نشستم و در دفترم نوشتم: «امروز اولین روزی است که میخواهم خاطرهای واقعی را روی کاغذ بیاورم.» آن لحظه حس کردم خاطرهنویسی نه فقط تمرین فارسی، بلکه دری است برای شناخت خودم.
وقتی به کلاس برگشتم، خانم حسینی شروع به خواندن چند انشاء کرد. صدای شمردهٔ او و نگاه مشتاق بچهها باعث شد حس کنم کلمات چقدر قدرت دارند. من هم انشایم را خواندم؛ صدایم کمی میلرزید اما هر جملهای که میگفتم، سنگینی از دوشم برداشته میشد. خانم حسینی بعد از شنیدن انشایم گفت: «خیلی خوب نوشتی، سعی کن جزئیات بیشتری بنویسی.» این جمله مثل یک مهر تأیید بود که در قلبم نشست.
بعد از کلاس، در بوفهٔ مدرسه نان بربری داغ و پنیر خریدم و کنار دوستم «علی» نشستم. او گفت: «فکر نمیکردم انشای تو اینقدر قشنگ باشد.» این جمله ساده مثل یک جایزه برای من بود. فهمیدم کلمات میتوانند دوستیها را هم محکمتر کنند.
وقتی به خانه برگشتم، دفتر انشایم را به مادرم نشان دادم. او با لبخند مهربانش گفت: «نوشتن راهی است برای زنده کردن خاطراتت.» آن شب تا دیر وقت به این جمله فکر کردم و حس کردم یک دنیای تازه برایم باز شده است.
سالها بعد که دوباره از کنار همان مدرسه گذشتم، دیوارهایش رنگ تازه گرفته بود و بخاری نفتی دیگر نبود، اما من هنوز بوی گچ تخته، نگاه خانم حسینی و هیجان اولین انشایم را به یاد داشتم. در دل گفتم: «این دیوارها شاهد اولین کلمات من بودند.»
این خاطره برای من نه فقط یاد یک روز خاص، بلکه پلی است به امروز؛ پلی که نشان میدهد مدرسه چگونه با یک تکلیف ساده، دنیای نویسندگی را به من نشان داد. خاطرهنویسی از آن روز کمک کرد بفهمم کلمات میتوانند پلهایی میان گذشته و حال باشند.
این انشاء تلاشی است برای ثبت روزی که شاید ساده به نظر برسد اما مسیر من را تغییر داد؛ روزی که فهمیدم نوشتن میتواند جهان درونیام را به جهان بیرون بیاورد و آن را ماندگار کند.
انشا جشن روز معلم در حیاط مدرسه
صبح یکی از روزهای اردیبهشت بود؛ هوا بوی شکوفههای تازه میداد و نسیم خنکی میان کوچههای باریک محله میپیچید. آن روز، مدرسه حال و هوای دیگری داشت. دیوارهای آجری مدرسه با کاغذهای رنگی تزئین شده بود و حیاط پر از نیمکتهای مرتب بود. بوفهٔ کوچک کنار سالن مثل همیشه بوی نان بربری تازه و چای شیرین میداد، اما امروز همهٔ نگاهها به سمت سکو بود؛ سکویی که قرار بود جشن روز معلم روی آن برگزار شود.
کلاس ما در طبقهٔ اول بود؛ پنجرههای سبزرنگ با شیشههای نیمهبخارگرفته که به حیاط باز میشد و بخاری نفتی گوشهٔ کلاس هنوز بوی خاصی در فضا پخش میکرد. معلم ادبیات ما، خانم زارعی، روز قبل گفته بود: «فردا جشن داریم، هر کس میخواهد متنی یا شعری آماده کند.» این جمله مثل جرقهای بود که ذهن همهٔ ما را روشن کرد. من آن شب تا دیروقت مشغول نوشتن متن کوتاهی برای خانم زارعی شدم؛ برای اولین بار حس کردم کلمات میتوانند هدیه باشند.
وقتی وارد مدرسه شدم، بچهها با لباسهای مرتب و موهای شانهخورده صف بسته بودند. صدای همهمهٔ آنها با بوی گلهای میخک که برای معلمها آورده بودند ترکیب شده بود و منظرهای ساخت که هنوز در ذهنم زنده است. دوستم «رضا» با خنده گفت: «امروز مثل عید است.» این جمله ساده هنوز هم در گوشم میپیچد و آن شادی کودکانه را زنده میکند.
زنگ جشن که خورد، همه به حیاط رفتیم. روی سکو میز کوچکی گذاشته بودند و گلدانهای بنفشه دورش را گرفته بودند. مدیر مدرسه پشت میکروفن رفت و با صدای گرمش گفت: «امروز روز سپاسگزاری است، از کسانی که چراغ دانش را روشن نگه میدارند.» این جمله مثل نوری در دل ما افتاد و فضا را پر از احترام کرد.
گروه سرود مدرسه سرود مخصوصی خواند؛ صدای هماهنگشان در آسمان آبی اردیبهشت میپیچید. بعد نوبت من شد که متن کوتاهی بخوانم. دستهایم کمی میلرزید اما وقتی نگاهم به خانم زارعی افتاد که لبخند میزد، آرام شدم. متنم را با صدای بلند خواندم: «خانم زارعی عزیز، شما به ما یاد دادید که کلمات میتوانند دنیا بسازند.» آن لحظه حس کردم با کلماتم پلی ساختهام میان قلب خودم و قلب او.
بعد از من چند دانشآموز دیگر هم شعر خواندند. خانم زارعی با چشمانی پر از برق به ما نگاه میکرد. او بعد از مراسم گفت: «این روزها را فراموش نکنید، اینها خاطرات واقعی زندگی شما هستند.» این جمله بعدها بارها در ذهنم تکرار شد و فهمیدم چرا معلمان میخواهند ما فقط درس نخوانیم، بلکه زندگی را هم یاد بگیریم.
زنگ تفریح که شد، بچهها در حیاط بازی کردند اما هنوز حس احترام و شادی در هوا بود. من کنار باغچهٔ کوچک مدرسه نشستم، دفتر انشایم را باز کردم و نوشتم: «امروز اولین روزی بود که فهمیدم سپاسگزاری چقدر زیباست.» این جمله بعدها برایم معنایی عمیقتر پیدا کرد.
سالها بعد که از کنار همان مدرسه گذشتم، دیوارهایش رنگ تازه گرفته بود و آن سکو دیگر نبود، اما من هنوز بوی گل میخک، صدای سرود گروه مدرسه و نگاه مهربان خانم زارعی را به یاد داشتم. در دل گفتم: «این دیوارها شاهد بودند که ما چگونه قدرشناسی را یاد گرفتیم.»
این خاطره برای من نه فقط یادآور یک جشن، بلکه پلی است به امروز؛ پلی که نشان میدهد مدرسه چگونه در کنار درسهای رسمی، درسهای زندگی هم به ما آموخت. خاطرهنویسی از آن روز کمک کرد تا بفهمم گاهی یک جشن ساده میتواند تأثیر عمیقی بر نگاه ما به معلم، مدرسه و زندگی بگذارد.
این انشاء تلاشی است برای ثبت روزی که در ظاهر جشن بود اما در باطن، درسی بزرگ به من داد؛ روزی که فهمیدم مدرسه فقط چهاردیواری نیست، بلکه جایی است برای ساختن احترام، دوستی و سپاسگزاری.

انشا زنگ نقاشی و بوی رنگ های آبرنگ
صبح یکی از روزهای بهاری بود که آسمان آبی و نور خورشید با مهربانی از لای پنجرههای سبزرنگ کلاس میتابید. بوی نان بربری تازه از بوفهٔ مدرسه تا درِ کلاس میآمد و صدای همهمهٔ بچهها فضا را پر کرده بود. آن روز برای من روزی خاص بود؛ قرار بود در زنگ نقاشی مسابقهای کوچک برگزار شود. هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، تصویر حیاط با درختهای توت و شمعدانیهای گوشهٔ باغچه در ذهنم زنده میشود.
کلاس نقاشی در سالن کوچکی بود؛ میزهای چوبی بلند، پنجرههایی که نور مستقیم آفتاب را روی کاغذهایمان میپاشید و قفسههایی پر از مداد رنگی و آبرنگ. معلم هنر ما، خانم قاسمی، با لبخندی مهربان وارد شد و گفت: «امروز هرکس آزاد است هرچه دوست دارد بکشد؛ اما سعی کنید خاطرهای از مدرسه را نقاشی کنید.» این جمله مثل جرقهای بود که ذهن همهٔ ما را روشن کرد. من در همان لحظه حس کردم میتوانم خاطراتم را نه فقط با کلمات، بلکه با رنگها بیان کنم.
دفتر نقاشیام را باز کردم. بوی کاغذ و آبرنگ در مشامم پیچید. صدای آرام قلمموها روی کاغذ مثل صدای باران بود و هر رنگی که میگذاشتم، تصویری از کودکی در ذهنم جان میگرفت. دوستم «حسین» کنارم نشست و گفت: «من حیاط مدرسه را میکشم، تو چی؟» این جمله ساده مرا به فکر فرو برد. تصمیم گرفتم نقاشی زنگ تفریحی را بکشم که همیشه در ذهنم مانده بود.
زنگ تفریح که خورد، بچهها با توپ پلاستیکیشان به حیاط دویدند. من اما در کلاس ماندم و نقاشیام را ادامه دادم. پنجره باز بود و صدای خندهٔ بچهها با بوی خاک نمخوردهٔ حیاط به داخل میآمد. آن لحظه حس کردم دنیا درون آن چهار دیوار کوچک خلاصه شده است؛ دنیایی پر از رنگ، صدا و زندگی.
وقتی نقاشیام تمام شد، تصویری بود از حیاط خاکی، درختان توت و نیمکتهای آهنی و بچههایی که با توپ پلاستیکی میدویدند. خانم قاسمی نقاشیام را دید و گفت: «این دقیقاً همان مدرسه است، فقط با چشم دل کشیده شده.» این جمله مثل جایزهای بود که در دل من حک شد.
بعد از پایان کلاس، خانم قاسمی از میان نقاشیها چند اثر را انتخاب کرد تا در نمایشگاه کوچک مدرسه به دیوار بزند. نقاشی من هم جزو آنها بود. وقتی دیدم اثرم به دیوار نصب شده، حس کردم سهم کوچکی در ثبت خاطرات مشترکمان دارم. دوستم حسین با خنده گفت: «تو با رنگ هم میتوانی خاطره بنویسی!» این جمله بعدها برایم معنای عمیقی پیدا کرد.
بعد از کلاس، در بوفهٔ مدرسه نان بربری داغ و چای شیرین خریدم و کنار باغچه نشستم. دفتر نقاشیام را ورق زدم و در حاشیه نوشتم: «امروز اولین روزی بود که فهمیدم رنگها هم میتوانند خاطره باشند.» آن لحظه حس کردم هنر راهی است برای نگه داشتن لحظههایی که میگذرند.
سالها بعد که دوباره از کنار همان مدرسه گذشتم، ساختمانش تغییر کرده بود اما من هنوز بوی آبرنگ، نور آفتاب روی کاغذ و صدای خانم قاسمی را به یاد داشتم. در دل گفتم: «این دیوارها شاهد بودند که ما چگونه با رنگ و خط، دنیای خودمان را ساختیم.»
این خاطره برای من نه فقط یادآور یک کلاس نقاشی، بلکه پلی است به امروز؛ پلی که نشان میدهد مدرسه چگونه با تجربههای کوچک، استعدادهای ما را بیدار کرد. خاطرهنویسی از آن روز کمک کرد تا بفهمم گاهی رنگها میتوانند بیشتر از کلمات حرف بزنند.
این انشاء تلاشی است برای ثبت روزی که در ظاهر یک مسابقهٔ نقاشی بود اما در باطن، درسی بزرگ به من داد؛ روزی که فهمیدم مدرسه فقط چهاردیواری نیست، بلکه کارگاهی برای ساختن رویاهاست.
دیدگاهتان را بنویسید