نوشتن داستان کلاس اول با نقاشی – 10 نمونه داستان با نقاشی
نوشتن داستان همراه با نقاشی یکی از جذابترین فعالیتهایی است که میتواند به رشد فکری و زبانی دانشآموزان کلاس اول کمک کند. در این سن، کودکان هنوز در حال یادگیری مهارتهای نوشتاری هستند و استفاده از نقاشی به آنها کمک میکند تا افکار خود را بهتر سازماندهی کرده و راحتتر به داستاننویسی بپردازند. تصویرسازی به عنوان ابزاری کمکی، ذهن کودک را فعال نگه میدارد و او را به خلق داستانهای ساده اما خلاقانه تشویق میکند.
استفاده از تکنیک های آموزش نویسندگی برای نوجوانان نیز می تواند بسیار کمک کننده برای دانش آموزان کلاس اولی نیز باشد.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
آموزش نوشتن داستان کلاس اول با نقاشی
در آموزش نوشتن داستان کلاس اول با نقاشی، تمرکز اصلی بر این است که دانشآموز بتواند با تخیل خود، یک روایت ساده بسازد و آن را با تصویر ترکیب کند. این کار مهارتهای نوشتاری، تصویری، زبانی و خلاقانه کودک را همزمان تقویت میکند.

تکنیک تصویر قبل از نوشتن (Visual First Thinking)
این تکنیک مبتنی بر این است که ابتدا از کودک خواسته میشود یک نقاشی بکشد؛ نه برای تزئین داستان، بلکه به عنوان پایهای برای ساختن آن. مغز کودکان کلاس اول معمولاً تصویرگراست و با دیدن یا کشیدن تصویر، راحتتر ایدهپردازی میکنند. تصویر به کودک کمک میکند عناصر اصلی داستان مانند شخصیتها، مکان و اتفاق را شناسایی کند و راحتتر دربارهشان بنویسد.
مثال:
مثلاً کودک یک گربه در حال پرواز با بادبادک را میکشد. سپس از او پرسیده میشود:
- این گربه کجاست؟
- چرا با بادبادک پرواز میکند؟
- چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟
با همین سوالات ساده، کودک میتواند جملههایی مثل:
گربهای بود که همیشه دوست داشت پرواز کند. یک روز یک بادبادک بزرگ پیدا کرد…
را شروع به نوشتن کند.
تکنیک چهار عنصر طلایی داستان (Who, Where, What Happened, Ending)
در این روش به کودک آموزش داده میشود که هر داستان ساده، حداقل باید چهار عنصر داشته باشد:
- چه کسی؟ (شخصیت)
- کجا؟ (مکان)
- چه اتفاقی افتاد؟ (رویداد)
- پایان داستان
با کمک نقاشی، کودک میتواند این عناصر را تصویر کند و سپس با کلمات توضیح دهد.
مثال:
کودک نقاشیای از یک ماهی درون دریا، یک غواص و یک کوسه میکشد. سپس مراحل را طی میکند:
- شخصیت: ماهی و غواص
- مکان: دریا
- رویداد: کوسه نزدیک شد
- پایان: غواص ماهی را نجات داد
و داستانی مانند:
یک ماهی کوچک در دریا شنا میکرد. یک کوسه آمد. غواص آنجا بود. او ماهی را در یک قفس گذاشت تا کوسه نتواند به آن آسیب بزند.
تکنیک نقشه داستان تصویری (Story Map with Drawings)
در این تکنیک، یک جدول یا نقشه داستانی ساده به کودک داده میشود که هر بخش آن با یک نقاشی پر میشود: شروع، میانه و پایان. سپس کودک باید درباره هر بخش، یک یا دو جمله بنویسد. این ساختار به او کمک میکند روایت را مرحلهبندی کرده و تمرکز ذهنیاش را بالا ببرد.
مثال:
نقشه سهقسمتی:
- شروع: نقاشی از یک کودک در پارک
- میانه: نقاشی از توپ او که داخل رودخانه میافتد
- پایان: نقاشی از اردکهایی که توپ را برایش میآورند
جملات:
پویا در پارک بازی میکرد. توپش توی رودخانه افتاد. چند تا اردک آمدند و توپ را برایش آوردند.
تکنیک جملهسازی تصویری (Picture-to-Sentence Writing)
در این روش از کودک خواسته میشود برای هر جزئی از نقاشی خود، یک جمله بسازد. تمرکز این تکنیک بر توصیف است؛ بهخصوص برای گسترش دایره واژگان و آموزش صفات، افعال و ارتباطات منطقی.
مثال:
نقاشی شامل یک سگ، خورشید، درخت و یک توپ است.
پرسشهایی مثل:
-
این چیست؟ چه کار میکند؟ چه رنگی است؟ کجا قرار دارد؟
و پاسخهای کودک به صورت جملات:
یک سگ قهوهای زیر درخت نشسته بود. توپش کنار او بود. خورشید در آسمان میتابید.
این جملات پایهای میتوانند در ادامه به داستانی کاملتر منجر شوند.
تکنیک پرسشهای خلاق (Creative Questioning)
معلم یا والدین، پس از دیدن نقاشی کودک، پرسشهایی خلاقانه مطرح میکنند که کودک را وادار به فکر کردن و پاسخ دادن با جمله کند. این کار باعث میشود کودک برای نوشتن، انگیزه پیدا کند و ارتباط منطقی بین تصویر و متن را درک کند.
مثال:
نقاشی از یک خرگوش روی ماه.
پرسشها:
- این خرگوش چطور به ماه رفت؟
- اونجا چی دید؟
- حالا میخواد چکار کنه؟
و کودک مینویسد:
خرگوش یک موشک ساخت. به ماه رفت تا هویج فضایی پیدا کند. آنجا با یک آدمفضایی دوست شد.
تکنیک پایانبندی باز (Open-Ended Storytelling)
کودک داستان خود را تا نقطهای تعریف میکند و نقاشی میکشد، اما پایان آن را مشخص نمیکند. سپس از او خواسته میشود پایانهای مختلفی برای داستانش بنویسد یا تصویر کند. این کار تفکر خلاق و انعطافپذیری ذهنی کودک را تقویت میکند.
مثال:
نقاشی از یک پرنده که به قفس نزدیک شده.
کودک مینویسد:
پرنده به قفسی رسید که باز بود…
و سپس از او خواسته میشود سه پایان بنویسد:
- داخل شد و دوست جدیدی پیدا کرد.
- پشیمان شد و پرواز کرد.
- قفسی نبود، در واقع یک تاب بود و پرنده روی آن بازی کرد.
10 نمونه داستان کودکانه با نقاشی
در ادامه به ارائه 10 نمونه داستان کودکانه با نقاشی برای دانش آموزان کلاس اول ارائه می دهیم.
خرگوشی که کفش پرنده داشت

یکی بود، یکی نبود. یه خرگوش کوچولوی بازیگوش به اسم پوپو توی یه جنگل قشنگ زندگی میکرد. پوپو خیلی شیطون بود، همیشه میدوید، میپرید، اینور میرفت، اونور میاومد. اما یه مشکلی داشت…
همیشه دیر میرسید!
به بازی با دوستاش دیر میرسید، به کلاس پرش دیر میرسید، حتی وقتی مامانش صداش میکرد برای خوردن هویجای خوشمزه، باز هم دیر میرسید!
یه روز که حسابی ناراحت بود، نشست زیر درخت بزرگ جنگل و گفت:
ای کاش میتونستم پرواز کنم… اینجوری همیشه زودتر از همه میرسیدم!
همین موقع یه پروانهی درخشان اومد و روی گوش پوپو نشست.
پروانه گفت:
اگه خیلی دلت میخواد پرواز کنی، یه جفت کفش جادویی برات دارم. اما باید همیشه کار خوب بکنی تا کفشها پرواز کنن!
پوپو با ذوق گفت:
من قول میدم!
پروانه دوتا کفش براق و آبی بهش داد.
پوپو وقتی اونا رو پوشید، ناگهان از زمین جدا شد و… پَرواز کرد!
از بالای درختها پرید، رفت بالای رودخونه، یه دور دور کوه زد و اومد پایین.
همهی حیونا تعجب کرده بودن.
خرگوش پرنده؟! مگه میشه؟!
از اون روز، پوپو با کفشهای جادویی هرجا میخواست میرفت. اما هیچوقت شیطونی نمیکرد.
به دوستاش کمک میکرد، هر روز به مدرسه میرسید، برای مامانش هویج میآورد، و وقتی یکی ناراحت بود، باهاش پرواز میکرد تا خوشحال بشه.
یه روز که بارون اومده بود و جوجهتیغی کوچولو توی گل گیر کرده بود، پوپو با کفشاش پرواز کرد، رفت، نجاتش داد و آوردش خونه.
از اون به بعد همهی حیونا صداش میکردن:
پوپو، قهرمان پرنده!
و پوپو همیشه لبخند میزد و میگفت:
وقتی کار خوب بکنی، کفشات همیشه پرواز میکنن!
گربهای که با ماه حرف میزد

یکی بود، یکی نبود. توی یه شهر کوچیک و آروم، یه گربه سفید و بامزه زندگی میکرد. اسمش میمی بود.
میمی شبها خیلی آروم میشد. همیشه میرفت روی پشتبوم، مینشست و به آسمون نگاه میکرد. بیشتر از همه، عاشق ماه بود. یه شب که هوا خیلی صاف بود، میمی یواشکی گفت:
«سلام ماه قشنگ!»
و یه صدای نرمی از آسمون اومد:
سلام میمی کوچولو!
میمی تعجب کرد. اول فکر کرد خواب دیده، اما ماه دوباره گفت:
آره، من باهات حرف زدم. تو همیشه بهم نگاه میکنی، منم دلم خواست باهات دوست بشم.
میمی کلی ذوق کرد. از اون شب به بعد، هر شب مینشست با ماه حرف میزد. بهش میگفت که امروز چی خورده، با کی بازی کرده، از چی ترسیده یا چی یاد گرفته. ماه هم براش قصه میگفت. قصهی ستارهها، ابرها، شبهای بلند و جغدهای دانا.
یه شب که میمی ناراحت بود، به ماه گفت:
امروز بچهها بهم گفتن که صدام بامزهست و خندیدن بهم.
ماه گفت:
میمی جان، صدای تو قشنگه چون تو با مهربونی حرف میزنی. کسی که مهربونه، همیشه صداش زیباتره از هر صدای دیگه.
میمی لبخند زد و دلش گرم شد.
صبحها که آفتاب میاومد، ماه میرفت پشت کوه، اما قبل از رفتنش همیشه به میمی میگفت:
شب دوباره میبینمت، رفیق مهربونم.
از اون به بعد، هر وقت کسی ناراحت میشد، میمی میگفت:
بیا شب با ماه حرف بزن، اون همیشه گوش میده.
و توی اون شهر کوچیک، همه میگفتن:
میمی، گربهایه که با ماه دوست شده!
دوستی یک ماهی و یک پرنده

یه روز آفتابی توی نزدیکی یه جنگل سرسبز، یه رودخونهی زلال جریان داشت. توی اون رودخونه، یه ماهی کوچولو به اسم فیشی زندگی میکرد. فیشی خیلی بازیگوش بود و دوست داشت با بقیه بازی کنه، ولی بیشتر وقتا تنها بود چون همه دوستاش دور شده بودن.
یه روز که فیشی داشت بالا و پایین میپرید، یهو یه سایه روی آب افتاد. فیشی سرشو آورد بالا و یه پرندهی رنگارنگ رو دید که رو شاخهی درخت نشسته بود. پرنده اسمش بالبال بود.
فیشی گفت:
سلام! تو کی هستی؟
بالبال جواب داد:
سلام! من بالبالام. اومدم یه کم آواز بخونم و بعد پر بکشم برم آسمونا.
فیشی گفت:
وای، چه عالی! کاش منم میتونستم مثل تو پرواز کنم.
بالبال گفت:
منم دلم میخواد مثل تو زیر آب شنا کنم. خیلی قشنگه!
از اون روز به بعد، فیشی و بالبال هر روز همدیگه رو میدیدن. بالبال رو شاخه مینشست و فیشی توی آب بازی میکرد. با هم میخندیدن، حرف میزدن و از کارای روزشون میگفتن.
یه روز فیشی گفت:
ای کاش یه جایی بود که من و تو بتونیم با هم بازی کنیم، نه فقط تو آسمون، نه فقط توی آب.
بالبال کمی فکر کرد و گفت:
میدونی چیه؟ من میتونم برات داستانای آسمون رو تعریف کنم، تو هم برام قصههای زیر آب رو بگو. اینطوری با هم سفر میریم، با خیال!
از اون روز، فیشی و بالبال بهترین دوستای دنیا شدن. یکی قصهی دریا رو میگفت، یکی شعر آسمون رو میخوند. هر کدوم توی دنیای خودش بودن، اما دلهاشون با هم بود.
و همهی حیونا میگفتن:
دوستی یعنی فیشی و بالبال!
سگ کوچکی که میخواست پلیس شود

یه روز آروم و قشنگ، یه دختر کوچولو به اسم نازنین توی اتاقش نشسته بود و با مداد رنگیاش نقاشی میکشید. اون عاشق نقاشی کشیدن بود. هر روز یه چیز جدید میکشید. یه بار خرس، یه بار گل، یه بار هم یه قلعه توی آسمون.
اما اون روز، یه چیز عجیب توی جامدادیاش دید. یه مداد براق، با رنگ طلایی. روش هیچ اسمی نبود. مامانش هم اون مداد رو نخریده بود.
نازنین گفت:
این دیگه از کجا اومده؟
مداد رو برداشت، یه دل کشید و گفت:
اگه واقعا جادویی باشی، یه چیزی بامزه بکشمت ببینم چی میشه.
بعد یه گربهی خندان کشید. همین که نقطهی آخر سبیل گربه رو گذاشت، یهو صدای میو اومد.
گربه از کاغذ پرید بیرون و شروع کرد به بازی کردن توی اتاق!
نازنین چشمهاشو مالید و گفت:
وای! زنده شدی؟ تو واقعیای؟
گربه میو کرد و دُمش رو تکون داد. از اون لحظه به بعد، ماجراهای جادویی نازنین شروع شد.
هر روز با اون مداد جادویی نقاشی میکشید. یه بار یه دوچرخه کشید که خودش حرکت میکرد، یه بار یه پروانه که دور اتاق پرواز کرد، یه بار هم یه دوست کوچولو به اسم نیکو که باهاش بازی میکرد.
اما نازنین یاد گرفت که نباید هر چیزی رو بکشه. یه روز اشتباهی یه اژدهای کوچولو کشید که یکم شیطونی کرد و همهجا رو بههم ریخت.
نازنین با مداد یه پاککن جادویی هم کشید و با اون، اژدها رو دوباره برگردوند به کاغذ.
آخرش یاد گرفت که با مداد جادویی فقط چیزهای خوب، مهربون و دوستداشتنی بکشه. حالا هر وقت دلش میخواست، با یه نقاشی ساده، کلی دوست و شادی برای خودش میساخت.
و مداد طلایی همیشه توی جامدادیاش میدرخشید، درست کنار مدادهای معمولی، اما با یک دنیا جادو…
پرندهای که ترس از پرواز داشت

توی یه لونهی کوچولو بالای درخت بلند، یه جوجه پرندهی نرم و سفید زندگی میکرد. اسمش پیشی بود.
پیشی با مامانش و سه تا خواهر و برادرش توی لونه زندگی میکردن. همهی جوجهها کوچولو بودن، ولی بال داشتن. هر روز مامان پرنده بهشون میگفت:
بچهها، وقتشه یاد بگیرین پرواز کنین. آسمون منتظر شماست.
همه خوشحال بودن. جیکجیک میکردن، بال میزدن، تمرین میکردن. اما پیشی گوشهی لونه مینشست و هیچی نمیگفت.
پیشی تو دلش میگفت:
اگه بیفتم چی؟ اگه بالهام نشکنه چی؟ من نمیتونم، من میترسم…
روزها گذشت. خواهر و برادراش یکییکی پرواز کردن. اولش میافتادن پایین، ولی دوباره میپریدن. کمکم رفتن و رفتن تا آسمون.
اما پیشی هنوز توی لونه مونده بود. یه روز، مامانش آروم گفت:
پیشی، میدونی؟ همهی پرندهها یه روزی اولین پروازشونو داشتن. منم ترسیده بودم. اما وقتی پریدم، فهمیدم آسمون چقدر قشنگه.
پیشی با خودش فکر کرد. دلش میخواست بره پیش دوستاش، بالا، اون بالا، کنار ابرها.
همون شب، وقتی باد آرومی میوزید و ماه توی آسمون میدرخشید، پیشی اومد کنار لبهی لونه. بالهاش میلرزیدن، دلش تند میزد، اما با یه نفس عمیق گفت:
من میپرم. حالا یا میپرم، یا هیچوقت نمیفهمم چی میشه.
چشماشو بست، پرید… اولش یه کم افتاد پایین، بعد بالهاشو باز کرد، بعدش… بالا رفت! بالا و بالاتر!
صدای خودش توی آسمون پیچید:
من پرواز کردم! من میتونم!
ابرها براش دست تکون دادن، ماه لبخند زد، و پیشی وسط آسمون چرخید و خندید. دیگه از پرواز نمیترسید. چون فهمیده بود فقط یه بار باید شجاع باشه… فقط یه بار!
درختی که آرزوها را میشنید

توی یه روستای سبز و قشنگ، یه درخت بزرگ و پیر وسط مزرعهای ساکت ایستاده بود. شاخههاش پر از برگای پهن بود و تنهاش انقدر کلفت بود که چندتا بچه هم با هم نمیتونستن دورش رو بگیرن.
مردم روستا بهش میگفتن درخت آرزوها. چون میگفتن این درخت، آرزوها رو میشنوه.
اما فقط آرزوهایی که با دل پاک گفته میشدن.
یه دختر کوچولوی مهربون به اسم ترنم هر روز از کنار درخت رد میشد. یه روز ایستاد و گفت:
درخت جون، میشه یه خواهش کنم؟ من دوست دارم یه عروسک پارچهای داشته باشم. یکی که شبها بغلش کنم و باهاش حرف بزنم.
باد آرومی وزید. برگهای درخت تکون خوردن، اما جوابی نیومد.
ترنم گفت:
اشکالی نداره، فقط میخواستم امتحان کنم.
چند روز گذشت. یه بعدازظهر که از مدرسه برگشت، روی پلهی خونهش یه جعبه کوچولو بود. درش رو که باز کرد، یه عروسک پارچهای توش خوابیده بود. درست همونی که توی خواب دیده بود.
ترنم دوید سمت درخت و گفت:
مرسی درخت جون! تو واقعا آرزوها رو میشنوی!
از اون روز، بچههای دیگه هم یکییکی اومدن و با درخت حرف زدن. یکی دوست داشت کفش نو داشته باشه، یکی کتاب قصه میخواست، یکی هم میخواست مامانش حالش خوب بشه.
درخت نه همیشه، ولی هر وقت که آرزویی واقعا از ته دل گفته میشد، یه اتفاق قشنگ میافتاد.
روستا پر از شادی شد. بچهها دیگه با دل پاک و ساده حرف میزدن، چون فهمیده بودن اگه آرزوت مهربون باشه، درخت صداتو میشنوه.
و هنوزم اون درخت وسط مزرعه ایستاده، گوشهاش بازه، ساکت ولی بیدار…
کفشدوزکی که دنبال نقطههایش میگشت

تو یه باغ قشنگ پر از گل و سبزه، یه کفشدوزک کوچولو به اسم کوکی زندگی میکرد. کوکی با همهی حیوونهای کوچولو دوست بود، همیشه میخندید و بازی میکرد.
اما یه روز صبح که بیدار شد و خودش رو توی برگهی نقاشی نگاه کرد، داد زد:
وای! نقطههام کوووو؟
بله، درست شنیدی! پشت کوکی همیشه چندتا نقطهی سیاه بامزه بود. اما حالا همهشون غیب شده بودن.
کوکی ناراحت شد. گفت:
من بدون نقطههام، اصلاً شبیه کفشدوزک نیستم. باید پیداشون کنم!
راه افتاد توی باغ. اول رفت پیش زنبورک. گفت:
تو نقطههای منو ندیدی؟
زنبورک خندید و گفت:
نه کوکی جون، ولی بیا بگردیم.
بعد رفت پیش کرم کوچولو. گفت:
تو دیدی نقطههام کجا رفتن؟
کرم گفت:
نه عزیزم، ولی دیشب باد تندی میاومد. شاید باد با خودش بردتشون.
کوکی و دوستاش همهجا رو گشتن. زیر گلبرگها، پشت برگها، حتی توی سوراخ کنار درخت.
آخرش رسیدن به یه برگ بزرگ که با باد هی اینور و اونور میرفت. کوکی گفت:
این برگ مشکوکه!
رفت جلو، برگ رو کنار زد و…
وای! نقطههاش اونجا بودن، مرتب چیده شده بودن مثل سنگای قیمتی. یه مورچه کوچولوی نقاش داشت با نقطهها روی برگ نقاشی میکشید.
مورچه گفت:
آخ! ببخشید کوکی، من دیشب نقطههاتو دیدم و چون خیلی قشنگ بودن، فکر کردم سنگ بازیان. میخواستم باهاشون یه تابلوی قشنگ بکشم.
کوکی لبخند زد و گفت:
اشکال نداره، ولی میشه حالا اونارو بهم بدی؟ من دلم برای پشت خودم تنگ شده.
مورچه هم با مهربونی نقطهها رو یکییکی داد. زنبورک کمک کرد بذارتشون سر جاشون. کرم کوچولو هم براش آواز خوند.
و از اون روز به بعد، کوکی بیشتر از همیشه حواسش به نقطههاش بود. چون فهمیده بود که هر کفشدوزکی با نقطههاش خاص میشه.
و هر وقت کسی گمشدهای داشت، میرفت پیش کوکی، چون اون خوب بلد بود چطور با کمک دوستاش پیداش کنه.
اردکی که میخواست آواز بخواند مثل قناری

توی یه مزرعهی سرسبز و قشنگ، یه اردک کوچولو به اسم پَتی زندگی میکرد. پتی همیشه توی آب بازی میکرد، شنا میکرد و با بقیهی حیوونا دوست بود.
اما یه چیزی تو دلش بود که هیچکس نمیدونست.
پتی خیلی دلش میخواست مثل قناریها آواز بخونه. هر روز صبح که قناری کوچولوی مزرعه روی شاخه مینشست و آواز میخوند، پتی ساکت میشد و گوش میداد.
یه روز با خودش گفت:
اگه قناری میتونه بخونه، منم میتونم. منم میخوام صدام قشنگ باشه.
از اون روز، پتی شروع کرد به تمرین. هر روز صبح کنار دریاچه صداشو بالا میبرد و میگفت:
واک واک وااااااک
اما صداش نه مثل قناری بود، نه مثل بلبل. اردکای دیگه خندیدن و گفتن:
پتی جان، تو اردکی، نه قناری! صدای خودتو داشته باش.
پتی ناراحت شد، رفت زیر درخت و گفت:
پس من هیچوقت آوازهخون نمیشم؟
قناری اومد پیشش، بالهاشو جمع کرد و گفت:
پتی جان، چرا فکر میکنی صدای قشنگ فقط مال قناریه؟ تو صدای خودتو داری. وقتی خوشحالی، وقتی از ته دل آواز میخونی، اون صدا از همه قشنگتره.
پتی گفت:
ولی واک واک کردن که قشنگ نیست.
قناری خندید و گفت:
برای کسی که دوستت داره، صدای تو قشنگترین صدای دنیاست.
اون شب پتی کنار دریاچه نشست و خیلی آروم، از ته دلش خوند:
وااااااااک… واک واک واک…
ماهیها از آب بیرون اومدن، قورباغهها ساکت شدن، حتی باد هم گوش داد. چون پتی با دلش میخوند، نه با تقلید.
و از اون به بعد، همه میگفتن:
پتی، همون اردکیه که با صدای خودش، دل همه رو شاد میکنه.
بادبادکی که از خانه خسته شده بود

توی یه اتاق کوچیک و روشن، گوشهی کمد چوبی، یه بادبادک رنگی خوابیده بود. اسمش رنگیخان بود. بدنش پر از خط و ستاره و رنگای قشنگ بود. بچهای به اسم سامان، سال پیش اونو با مامانش ساخته بود.
اما حالا مدتها بود که سامان باهاش بازی نکرده بود. رنگیخان توی کمد خوابیده بود و هر روز به آسمون از لای پنجره نگاه میکرد.
یه روز با خودش گفت:
دیگه خسته شدم از توی خونه بودن. من ساخته شدم برای پرواز، نه برای خوابیدن توی تاریکی.
همون شب که باد آرومی میوزید و پنجره کمی باز بود، رنگیخان یواشکی از کمد بیرون اومد. خودش رو به پنجره رسوند، یه کوچولو وایستاد، بعد گفت:
من میرم. میرم تا آسمونو ببینم.
با یه جهش نرم، پرید توی هوا. باد کمکش کرد. بالا رفت و بالا رفت، تا روی بوم خونهها، بالای درختها، نزدیک پرندهها.
قشنگ بود. رنگیخان خوشحال بود. اما یه چیزی کم بود. دلش برای سامان تنگ شده بود.
یه پرنده از کنارش رد شد و گفت:
تو چرا اینهمه غمگینی، با اینکه داری پرواز میکنی؟
رنگیخان گفت:
من پرواز میخواستم، ولی حالا فهمیدم بدون کسی که دوسم داره، پرواز هم بیمعنیه.
پرنده لبخند زد و گفت:
پس برگرد پیشش. شاید منتظرته.
رنگیخان دور زد، با باد برگشت سمت خونه. درست همون لحظه سامان از خواب بیدار شده بود و کنار پنجره ایستاده بود.
تا چشمش به رنگیخان افتاد، فریاد زد:
رنگیخان! تو برگشتی؟
رنگیخان یواشکی کنار پنجره افتاد. سامان اونو بغل کرد و گفت:
من خیلی وقت بود دنبال فرصت میگشتم باهات بازی کنم. فردا میبرمت پارک، تا با هم پرواز کنیم.
از اون روز، رنگیخان دیگه تنها توی کمد نموند. هر وقت آسمون آبی بود، میرفت بالا، دست سامان توی نخش بود، دلش آروم.
و فهمیده بود، خونه همیشه هم جای خستهکنندهای نیست. اگه دوستت کنن، همون جا قشنگترین جا میشه.
دیدگاهتان را بنویسید