داستان طنز برای انشا
داستانهای طنز همیشه یه حس خوب و خندهدار بهمون میدن. وقتی میخونیمشون، نه فقط سرگرم میشیم، بلکه کلی نکتهی خوب برای نوشتن انشا یاد میگیریم. تو این مقاله قراره با هم بریم سراغ مجموعهای از داستانهای طنز که حسابی به درد انشای شما میخورن؛ داستانهایی که هم خندهدارن هم آموزنده و هر کدومشون کلی ایده و حس خوب دارن. پس بیاید با هم دنیای شیرین و خندهدار داستانهای طنز رو کشف کنیم!
در کنار مطالعه داستان طنز برای انشا، مجموعه داستان طنز از زبان اشیا هم میتونه برای شما خیلی جذاب باشه.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان طنز جذاب برای انشا
در ادامه 5 داستان طنز جذاب برای انشا رو به شما ارائه می دیم.
روزی که همه چیز به هم ریخت!
اون روز صبح با خیال راحت از خواب بیدار شدم. تصمیم گرفته بودم یه روز عالی داشته باشم، بدون هیچ دردسری! اما انگار دنیا قصد داشت بهم یه درس حسابی بده. اول از همه، وقتی رفتم دستشویی، دیدم شیر آب چکه چکه میکنه؛ همون لحظه که داشتم فکر میکردم چطوری این خرابی رو حل کنم، برق رفت! تازه این شروع ماجرا بود.

رفتم تو آشپزخونه که یه چیزی بخورم، یخچال باز کردم و دیدم فقط یه قاچ نون خشک مونده! فکر کردم، «خب، نون خشک هم آدم رو از گرسنگی نمیکشه، ولی حیف که صبحانه نیست.» بعد میخوام برم مدرسه، کیفمو بردارم که ببینم دفتر مشقام کجاست؟ پیدا نکردم! اونقدر دنبال دفتر گشتم که انگار تو یه بازی گنج یاب شرکت کرده بودم.
وقتی بالاخره تونستم کیفمو ببرم دستم، دیدم ساعت دیگه داره زنگ میزنه، یعنی دیرم شده. پا شدم از خونه زدم بیرون، وسط راه بارون زد به سر و صورتم، اونم نه یه بار، هیچی انگار یه جت آب روش بود. کل مسیر خیس و آویزون بودم که مردم داشتند نگام میکردن و شاید به فکرشون میرسید که این پسر کیه که انگار از استخر اومده بیرون!
بالاخره رسیدم مدرسه، اما هنوز داستان تموم نشده بود. معلم تازه اومد گفت امروز قراره انشای طنز بنویسیم. اون لحظه یه نفس راحت کشیدم چون همیشه عاشق این جور کارها بودم. اما وقتی خواستم بنویسم، یادم افتاد که دفترم تو خونه جا مونده! انگار دنیا میخواست بهم بگه «هی داداش، درس شو جدی بگیر!»
بعد از مدرسه، که فکر میکردم میتونم یه نفس راحت بکشم، فهمیدم کیف پولم رو جا گذاشتم. یعنی دیگه چه بدبیاری از این بالاتر؟ مجبور شدم از دوستام قرض بگیرم تا بتونم برگردم خونه.
همه این داستانها باعث شد به این فکر کنم که زندگی یه جورایی شبیه یه داستان طنزه؛ پر از اتفاقات عجیب و غیرمنتظره که ما رو به خنده وادار میکنه، حتی وقتی شرایط سخت به نظر میرسه. شاید بهتره همه ما یه کمی مثل اون روز باشیم، کمی شاد و ساده، حتی وقتی همه چیز خراب میشه.
این روز بهم یاد داد که گاهی خندیدن به مشکلات، بزرگترین راه حلشه. زندگی کوتاهتر از اونه که بخوایم غصه بخوریم؛ پس بهتره همیشه با لبخند پیش بریم، حتی وقتی شیر آب چکه میکنه یا دفتر تو کیف نیست!
ماجرای عجیبی که تو صف واکسیناسیون برام پیش اومد
امروز صبح با کلی انرژی و حس خوب رفتم واکسیناسیون. همه چی قرار بود سریع و راحت باشه، ولی به قول معروف «هر چی پیش بیاد خوش اومده!» از اول صف که رسیدم، دیدم انگار همه مردم دنیا هم اومدن اونجا. صفی کشیده شده بود که فکر کردم شاید دارن بلیت کنسرت میفروشن! مردم تو صف، گوشیهاشونو درآوردن و با هم چت میکردن، عدهای هم بحث سیاسی راه انداخته بودن که مثل مسابقه فوتبال صدای همه میرفت بالا.

یه دفعه نگاه کردم دیدم پیرمردی کنار دستم ایستاده، کاملاً از مد افتاده و یه کلاه پشمی داشت که فکر کنم تو یخچال هم نگهش داشته باشن. شروع کرد به حرف زدن و میگفت: «ای بابا، من تو صف واکسن هم مثل توی صف نون گیر کردم!» منم با لبخند جواب دادم: «آقا جان، این صف، صف نون نیست، صف دوز دوم واکسنه، اما فکر کنم امروز هر دوش دوز اول و دوم رو با هم بزنن!»
صف هر لحظه داشت بیشتر طولانیتر میشد و باد سرد زمستونی به جونمون میافتاد. ناگهان یه خانم با کیف بزرگ و کلی کاغذ و مدارک اومد کنارمون و شروع کرد به حرف زدن که «من دو ساعته اینجام ولی هنوز نوبتم نشده!» صدای اعتراضات شروع شد و یه نفر داد زد: «این که به اسم ماست، کو واکسن ما؟» من تو دلم فکر کردم الان اگر واکسن نباشه، لااقل یه خوراکی بدن، میتونیم یه جوری انرژی بگیریم.
یه بچه کوچولو کنار من ایستاده بود که کلی گریه میکرد چون دوست داشت زودتر واکسن بزنه و بره مدرسه. مادرش که داشت سعی میکرد آرومش کنه، گفت: «ببین پسرم، صبر کن، نوبت تو هم میرسه، تو قوی باش!» من با خودم فکر کردم، خدا به این صبر و تحمل بده، چون من الان دارم تو صف وایمیستم و احساس میکنم از صبر و تحمل خبری نیست.
تا رسیدیم به داخل سالن، مسئولها هم گیج و منگ بودن و یه دکتر خوشصحبت به همه میگفت: «دوستان، یکم صبر کنید، ما داریم بهترین واکسنها رو براتون آماده میکنیم، یه کم دیگه، جای شما میرسه.» من با خودم فکر کردم یعنی واکسن بهتر از این میشد؟! یعنی تو این صف طولانی حداقل یه جرقه امید بود.
وقتی نوبتم شد، به خاطر استرسی که تو صف کشیده بودم، دستم لرزید و سوزن واکسن چند ثانیه طول کشید که وارد بازوم بشه. فکر کردم این واکسن نه فقط بدن، بلکه اعصابمو هم واکسینه میکنه! بعد از واکسن، که برگشتم بیرون، یه نفر بهم گفت: «حالا که واکسن زدی، برو خونه استراحت کن.» من هم گفتم: «آره، بعد از این همه صف و استرس، بهترین کار همینه.»
با کلی خنده و تعریف از این ماجرا، رسیدم خونه و به مامان گفتم: «مامان، امروز فهمیدم توی زندگی مثل واکسن زدن تو صف باید صبر کرد، خندید و ادامه داد.» مامان هم خندید و گفت: «خوبه که یاد گرفتی، چون زندگی هم همینه.»
این بود داستان من از روزی که تو صف واکسیناسیون گیر کردم؛ یه روزی که کلی خنده و استرس داشت، ولی به هر حال، باعث شد بفهمم حتی تو سختترین شرایط هم میشه با لبخند پیش رفت و لحظهها رو ساخت.
روزی که ماشینم از خودم زرنگ تر شد!
یه روز صبح داشتم مثل همیشه با خیال راحت میرفتم سر کار، ولی فکر نکن که ماجرا ساده بود. اول صبح که از خونه زدم بیرون، یه حس عجیبی داشتم. ماشین رو روشن کردم و منتظر بودم که مثل همیشه موتورش با صدای نرم و آروم شروع به کار کنه، اما امروز انگار ماشینم تصمیم گرفته بود منو اذیت کنه.

اولش که استارت زدم، هیچی نشد! دوباره و دوباره تلاش کردم، ولی انگار ماشین میگفت «امروز نمیرم!» چندتا راننده کناری هم بهم نگاه کردن و یه لبخند معنادار زدن، انگار میخواستن بگن «بابا چرا هنوز ماشینت روشن نشده؟» تو دلم میگفتم یعنی من این همه سال رانندگی کردم که ماشین الان دیگه منو نشناسه؟
بعد از پنج دقیقه تلاش بیفایده، تصمیم گرفتم ماشین رو هل بدم. دوتا از همسایهها اومدن کمک، اما وقتی شروع کردیم هل دادن، ماشین یکهو مثل یه بچه ننهداره رفت تو یه سراشیبی کوچیک و ایستاد! اونجا بود که فهمیدم ماشینم فقط زرنگتر نیست، یه کلهشق بزرگ هم هست.
تو همین گیر و دار، موبایلم زنگ خورد. دوستم بود که پرسید «کجایی رفیق؟» منم گفتم «توی یه ماجرای جدید با ماشینم!» اون گفت «بهتره بزنی برقش رو قطع کنی، شاید گوش بده!» من هم همین کار رو کردم، اما ماشین انگار نه انگار.
بعد تصمیم گرفتم یه ماشین دیگه از پارکینگ قرض بگیرم. وقتی اومدم سراغ ماشین دوم، دیدم یکی داره از تو ماشین بلندگوها رو روشن میکنه و داره آهنگ گوش میده، انگار پارکینگ شده سالن کنسرت! تازه اون لحظه بود که فهمیدم ماشین دوم هم یه داستان داره؛ کلید ماشین گم شده بود!
دنبال کلید گشتم و هر جا رو نگاه کردم، فقط یه عالمه آشغال و یه جورایی یه تاریخچه کامل از وسایل گم شده تو پارکینگ رو پیدا کردم. یهو یادم افتاد که یه بار کلید رو تو جیب کت گذاشته بودم و کت رو لباسشویی انداخته بودم! فهمیدم دیگه ماشین دوم هم باهام همکاری نمیکنه.
خلاصه بعد از کلی دردسر و خنده، یه دوست دیگه بهم ماشین قرض داد و تونستم برم سر کار. تو راه هم یه پلیس کنار خیابون منو نگه داشت و گفت «ماشینت چرا اینقدر دود میکنه؟» من هم با لبخند گفتم «شاید داره از دست من شاکیه!»
وقتی رسیدم سر کار، همکارام کلی خندیدن و گفتن: «اینکه روز خوبی نداشتی، مشخص بود!» ولی من بهشون گفتم، «این فقط یه ماجرای ساده نیست، یه داستان طنز واقعی از زندگی من و ماشینم بود!»
تو این داستان فهمیدم که زندگی پر از اتفاقهای غیرمنتظره است، مثل همین ماشین که باهام بازی کرد. ولی خوبیش اینه که وقتی بهش بخندیم، همه مشکلات کوچیکتر به نظر میان. پس بهتره همیشه با یه لبخند بزرگ، حتی وقتی ماشینم از خودم زرنگتر میشه، زندگی کنیم.
ماجرای روزی که اینترنت به کل قطع شد!
یه روز معمولی صبح بیدار شدم، مثل همیشه رفتم سراغ گوشی که ببینم اخبار جدید چی شده، ولی هیچی، صفحه باز نمیشد. اول فکر کردم مشکل از گوشی منه، ولی وقتی لپتاپ رو روشن کردم، با همون صحنه روبرو شدم: اینترنت قطع شده بود! اون لحظه بود که فهمیدم روزم داره کلی جالب و پرماجرا میشه.

تصور کن توی دنیایی که همه چی به اینترنت وابسته است، یهو هیچ چیز کار نکنه! انگار همه دنیا وایستاده باشه و همه تو حالت استندبای. گوشی رو برداشتم و رفتم سراغ همسایه که میدونستم همیشه چند تا کابل و وسایل فنی داره. زنگ زدم و گفتم: «بیا کمک، اینترنت ما داره ما رو دیوونه میکنه!» اونم با خنده گفت: «بابا این روزا که قطع اینترنت یعنی تعطیلی رسمی!»
رفتم بیرون از خونه ببینم اوضاع چطوره، دیدم همه تو کوچه جمع شدن و با هم درباره قطع اینترنت حرف میزنن، انگار یه خبر داغ و نایاب شده بود. بعضیها داشتن مثل فیلمهای قدیمی با کاغذ و قلم بازی میکردن و بعضیها هم حرف میزدن که «ای بابا، چی میخوایم بخونیم، چی میخوایم ببینیم؟» یادم اومد قدیمترها مردم چطور زندگی میکردن و کلی به خودشون میخندیدم.
بعدش تصمیم گرفتم برم مغازهای که اینترنت همراه میفروشه ببینم اونجا چه خبره. رسیدم، اما صفش طویلیتر از صف نون شده بود! مردم دستشون پر از گوشی و مودم بود و همه با هم حرف میزدن که «کی اینترنت دوباره وصل میشه؟» یه پیرمرد که داشت تو صف صبر میکرد بهم گفت: «جوون، این روزها بدون اینترنت مثل یه آش بدون نمکه.» منم گفتم: «آره، ولی امروز فهمیدم زندگی بدون اینترنت هم یه جور حال خوب داره!»
تا برگشتم خونه، فهمیدم مادرم داره با تلفن خونه حرف میزنه و با غرغر میگه: «اینترنت قطع شده و هیچچی نمیشه کرد! باید چکار کنیم؟» بهش گفتم: «مامان، صبر کن، ما یه بازی خانوادگی راه بندازیم. گوشیها رو بذاریم کنار و با هم حرف بزنیم، شاید حال و هوای خونه عوض بشه.»
اولش همه داشتن مثل آدمهایی که تازه از سیاره دیگه اومدن نگاهم میکردن، ولی کمکم خندیدن و شروع کردن به تعریف خاطرات قدیمی، بازی با ورق و حتی درست کردن چای و خوردن شیرینی کنار هم.
شب که شد و من روی تخت خواب رفتم، فکر کردم چقدر خوب بود این روز بدون اینترنت. کلی خندیدم به خودم که چقدر وابسته شده بودم و یادم افتاد که زندگی گاهی باید بدون تکنولوژی هم تجربه بشه.
این روز بهم یاد داد که حتی تو دنیای پرسرعت و تکنولوژی زده ما، یه روز بدون اینترنت میتونه پر از خنده، گفتوگو و یادآوری لحظات ساده و دوستداشتنی باشه. پس از این به بعد، هر وقت اینترنت قطع شد، یه فرصت جدید برای خندیدن و کنار هم بودن میبینم.
روزی که ماشین لباسشویی شورش کرد!
همه چیز از همون روزی شروع شد که تصمیم گرفتم یه کاری بکنم و لباسها رو خودم بشورم. مامان همیشه میگفت: «بیا پسرم، این کارا دردسر داره، بذار من انجام بدم.» اما من این بار مصمم بودم، گفتم باید یاد بگیرم، تو زندگی باید مستقل باشی دیگه!

ماشین لباسشویی رو روشن کردم و لباسها رو توش ریختم. فکر کردم کار راحتیه، ولی وقتی از آشپزخونه رفتم بیرون و برگشتم، دیدم کف لباسشویی داره از لای درش میریزه بیرون. اولش شوکه شدم، اما گفتم شاید یه کوچولو سرریز شده.
لباسشویی رو خاموش کردم و دوباره روشن کردم. این بار با صدای عجیب و غریبی شروع به کار کرد، انگار داشت یه موزیک رپ میخوند! منم که ترسیدم، گفتم این ماشین که تبدیل شده به دیجی! داشتم به این فکر میکردم که آیا لباسشویی هم روزی عصیان میکنه؟
یه دفعه یه صدای تق تق از پشت ماشین اومد، مثل این که یکی داشت میزد تو در ماشین. رفتم جلو و درش رو باز کردم؛ یه جورایی انگار یه عالمه کف از ماشین بیرون زد و رفت روی زمین، کفها به حدی زیاد بودن که فکر کردم الان تبدیل میشم به موجسوار روی کف!
مامان که اومد و این صحنه رو دید، اول داد زد «تو چیکار کردی؟!» بعد با خنده گفت: «ببینم این پسر چقدر تونسته کاری بکنه که ماشین لباسشویی رو به هم بزنه!» منم با ناراحتی گفتم «مامان، من فقط یه بار میخواستم لباسها رو بشورم، ولی این ماشین انگار از دستم خسته شده!»
حالا برسیم به قسمت جالبتر. بعد از اینکه همه کفها رو تمیز کردیم، دوباره ماشین رو روشن کردیم. این دفعه به جای صدای موزیک، صدای زنگ و بوق میاومد! انگار ماشین میخواست به ما بگه «خب دیگه، بس کنین!»
همسایهها هم که صدای بوقها رو شنیدن، اومدن بپرسن چی شده. منم تعریف کردم که ماشین لباسشویی شورش کرده و داره اعتصاب میکنه! همسایهها خندیدن و گفتن «شاید ماشین از خسته بودن تو با خبر شده و داره یه جور اعتصاب میکنه!»
اون روز یاد گرفتم که کارهای خونه اونقدرها هم ساده نیستن. لباسشویی فقط یه وسیله نیست، یه موجودیه که گاهی هم اعصاب داره و باید باهاش با ملایمت رفتار کرد. از اون روز به بعد، همیشه قبل از روشن کردن ماشین لباسشویی، یه سلام گرم بهش میکنم تا اذیت نشه!
این داستان طنز بهم نشون داد که زندگی همیشه اونجوری که فکر میکنیم ساده نیست، ولی اگر بخندیم و با آرامش با مشکلات برخورد کنیم، همه چیز راه میافته و حتی روزهای سخت هم شیرین میشن.
دیدگاهتان را بنویسید