داستان طنز از زبان اشیا
تا حالا به این فکر کردی که اگر اشیا اطرافمون حرف بزنن و داستان تعریف کنن چی میشه؟ داستان طنز از زبان اشیا، یه سبک جذابه که کلی خنده و شوخی توش نهفته، چون هر چیزی از یه زاویه تازه و با یه شخصیت عجیب و غریب به ما نگاه میکنه. تو این مجموعه داستانها، اشیایی مثل قهوهساز، عینک یا حتی گوشی موبایل، قصههای بامزه و گاهی با طعنههای خندهدار از زندگی روزمره رو برامون تعریف میکنن. این سبک، علاوه بر سرگرمی، باعث میشه دنیا رو از دید متفاوتی ببینیم و کلی لحظههای شیرین و ناب تجربه کنیم. آماده باش که با این داستانها حسابی بخندی و کیف کنی!
در کنار مطالعه انواع داستان طنز از زبان اشیا، می تونید از داستان ترسناک برای انشا نیز برای نوشتن استفاده کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان طنز و جذاب از زبان اشیا
در ادامه به 5 داستان طنز و جذاب از زبان اشیا می پردازیم.
یه روز عادی تو خونه هوشمند ما
همیشه فکر میکردم خونه هوشمند یعنی زندگی راحت و بدون دردسر، ولی امروز فهمیدم خونه هوشمند یعنی یه سری وسایل که با هم دعوا دارن و از دست آدمها کلافهان!

داستان از صبح شروع شد وقتی من، تلویزیون، روشن شدم و با انرژی رفتم سراغ برنامه مورد علاقم. اما گوشی موبایل شروع کرد به زنگ زدن و کلی نوتیفیکیشن بیخود و بیجهت بهم نشون داد. داشتم فکر میکردم ای بابا، این گوشی چرا انقدر خستهکنندهس؟ یعنی نمیفهمه من دارم برنامه مهم میبینم؟!
شارژر هم که همیشه صبحها اول میره سراغ من، این بار به جای اینکه آروم و بیصدا برق برسونه، یه جوری لرزید که برق رفت! اونم وسط برنامه فوتبال، یعنی من دارم حس میکنم با این شارژر داریم بازی میکنیم! واقعا آقای شارژر، این شیطنتهات تمومی نداره.
بعد از این وسط، یخچال شروع کرد به غر زدن: «آهای آدم، چرا هر روز صبح من رو باز میکنی و هی یه چیزی میذاری تو شکمم که معلوم نیست چیه؟ همین دیگه، دیگه نگو چرا پستهها خشک شدن!» من به چشم خودم دیدم یخچال به خاطر اون ماست کپک زده چقدر دلخور بود، کلی درب رو باز و بسته کردم، انگار میخواست پرواز کنه از خونه!
اینجا بود که ربات جاروبرقی وارد صحنه شد. اون همیشه ساکت و بیصدا کار میکنه، ولی امروز با یه صدای عجیب شروع کرد به غر زدن: «آقا جان، من دارم هر روز اینجا خاک و آشغال جمع میکنم، ولی شما انگار از جاروبرقی متنفرین. وایسا ببینم، امروز کف اتاق رو با کفشهای کثیف پر کردید، من باید چیکار کنم؟!»
رادیو هم که این وسط هی موزیکهای قدیمی و نوستالژیک پخش میکرد، با لهجه طنز گفت: «آقا اجازه بدهید یه کمی حال و هوای قدیم بیاریم وسط این فضای دیجیتالی! مردم دیگه یادشون رفته یه کم بخندن و دلشون بسوزه!»
از همه جالبتر، ساعت دیواری بود که هر دقیقه داشت داد میزد: «زود باشین! دیرتون شده! من نمیتونم همه کاراتون رو به جایتون انجام بدم، باید خودتون هم دست به کار شین.»
همه این وسایل با هم حرف میزدند و داشتند روی زندگی ما نظر میدادند. انگار یه شورای اشیا تشکیل شده بود و هرکدوم از خستهگی و بیتوجهی ما شاکی بودن.
من به عنوان یه پنکه رومیزی که همیشه کنار میز کار وایستاده بودم، میخواستم یه حرفی بزنم، ولی همه حرفا به هم ریخته بود. فقط گفتم: «بیاین یه روز با هم همکاری کنیم، شاید زندگی تو خونه بهتر بشه.»
این حرف باعث شد که یخچال کمی آرومتر بشه و شارژر هم قول داد دیگه برق رو قطع نکنه. تلویزیون هم برنامههای طنز بیشتری پخش کرد و ربات جاروبرقی هم قول داد کمتر غر بزنه.
آخر شب، وقتی همه خوابیده بودن، من به این فکر کردم که خونه هوشمند خوبه ولی وقتی وسایلش با هم دوست باشن و ما آدمها هم بهشون احترام بذاریم. شاید اینطوری، زندگی یه کم شیرینتر بشه.
این بود داستان یه روز عادی تو خونه هوشمند ما، جایی که اشیا هم داستان خودشون رو دارن و منتظرن کسی گوششون کنه.
قیام وسایل تو خونه دیجیتالی
خب، بذار برات یه داستان بگم از روزی که وسایل خونمون حسابی شورش کردن و به ما آدمها درس عبرت دادن. اسمش رو گذاشتم «قیام وسایل تو خونه دیجیتالی». یه خونه پر از گجتهای هوشمند که فکر میکردیم همه چی دست ماست، اما اون روز ثابت شد که دست وسایل هم خیلی وقته تو کار خودشونه!

صبح زود، من قهوهساز بودم که داشتم آماده میشدم برای یه روز کاری پر انرژی. اما اول کار، وقتی که دکمه رو زدن، فقط صدای تق تق میومد و قهوه نچسب و بد مزهای میدادم. فکر کردی چرا؟ خب، شارژر من انگار اعتصاب کرده بود و برق درست نمیرسوند. شارژر با همون لحن خشکش گفت: «من دیگه طاقت ندارم! هر روز باید برق بدم به این قهوهساز که همیشه سر کار باشه، ولی کسی قدر من رو نمیدونه.»
تو همین حین، تلویزیون با صدای بلند شروع کرد به غر زدن: «خداوکیلی، یه برنامه درست و حسابی هم ببینیم تو این خونه؟ همه چی شده سریالهای تکراری و فیلمای مزخرف. یه کم فرهنگ بذارین تو خونمون!»
گوشی موبایل منم از گوشه میز گفت: «بابا، من هر لحظه پیام و تماس دارم، اما هیچی شارژ ندارم. دیگه بس کنین این استرس رو!»
از اونور اتاق، یخچال که همیشه ساکت بود، با یه صدای کم ولی پر از اعتراض گفت: «هر روز صبح که در من باز میشه، کلی درب و داغون میشم. مگه من یه انبار مواد غذاییام یا یه جعبه دردسر؟ آقا، لطفا قبل از باز کردن، فکر کنین.»
وسط این اعتراضها، ربات جاروبرقی که همیشه تو کف بود و هر گوشهای رو میزد، ناگهان حرف زد: «ببینین بچهها، من کل روز دارم خاک جمع میکنم، ولی همین آقا هر روز کفش کثیف میپوشه تو خونش و کف اتاق رو حسابی کثیف میکنه. من چی کار کنم؟ آدمها باید بیشتر به من احترام بذارن!»
ساعت دیواری هم که داشت دقیقهها رو میشمرد، گفت: «این چه وضعیه؟ همه دارن تا دیروقت میخوابن و من باید مدام بیدارشون کنم. زود باشین! زندگی کوتاهه!»
این وسط من، لپتاپ، تصمیم گرفتم وسط این جنگ و دعوا یه کمی آرامش بیارم. گفتم: «بچهها، آخه ما همه یه تیمیم. اگه با هم دوست باشیم و همکاری کنیم، زندگی برای همه راحتتر میشه.»
یهویی، چراغ مطالعه که همیشه کنار میز بود، با نور ملایم گفت: «دقیقاً! یه کم مهربونی و همکاری لازمه. بذارین من هم یه روز استراحت کنم، همیشه روشن بودن هم خستهکنندهس.»
بعد از این صحبتها، یخچال یه نفس عمیق کشید و گفت: «باشه، قبول. ولی شما آدمها هم یه کاری کنین. من پر از غذاهای تاریخ گذشتهام، اونارو دور بندازین.»
گوشی موبایل گفت: «منم قول میدم کمتر تماسهای بیفایده و نوتیفیکیشنهای مزاحم بفرستین.»
شارژر با لهجهای تقریباً تهرانی گفت: «باشه، منم دیگه قطع و وصل نمیکنم، فقط یه کم به من محبت کنین.»
ربات جاروبرقی هم خوشحال گفت: «من هم کمتر غر میزنم، فقط یه کم بیشتر برام وقت بذارین که باتریم شارژ شه.»
تلویزیون هم که حالا لبخند روی صفحهاش دیده میشد، گفت: «از این به بعد فقط برنامههای خوب و سرگرمکننده پخش میکنم.»
و اینجوری بود که وسایل خونمون با هم آشتی کردن و ما آدمها فهمیدیم که زندگی تو خونه دیجیتالی، بدون همکاری همه جانبه حتی بین اشیا هم نمیتونه شیرین باشه.
از اون روز به بعد، صبحها قهوه خوشمزهتر میشد، شارژر مهربونتر برق میداد، یخچال مرتب تمیز بود و ما آدمها هم بیشتر به وسایلمون توجه میکردیم. تازه فهمیدیم که هر چیزی تو خونه یه دنیای خودش رو داره که باید بهش احترام بذاریم.
پس اگه روزی دیدی وسایل خونت شورش کردن و حرف زدن شروع کردن، بدون که اونها هم دل دارن و منتظرن یه کمی محبت ببینن. همین داستان ما بود، قیام وسایل تو خونه دیجیتالی، که حسابی بهمون درس داد.
وقتی وسایل خونه انقلاب کردن
بیا بشین یه گوشه، برات یه داستان واقعی از دنیای خونه بگم. داستان از روزی شروع شد که وسایل خونه تصمیم گرفتن دیگه سکوت نکنن و همه درد و دلشونو با هم بگن. اسمش رو گذاشتم «وقتی وسایل خونه انقلاب کردن». یه روز بهظاهر معمولی که ناگهان همه چیز دگرگون شد، طوری که حتی خود آدمها هم نفهمیدن چی شد!

صبح که من، ساعت دیواری، زنگ زدم که صاحاب بیاد بیدار شه، یه صدا از یخچال اومد: «آهای ساعت محترم! بیخیال باش، اینا خودشون نمیخوان بیدار شن، مگه من چند بار باید درب باز کنم و مواد غذایی رو سرد نگه دارم؟ این همه بار که در باز شده، گمون کردم دارم کافه دارم!»
منم گفتم: «آره بابا، تو خودت رو دست کم نگیر! ولی منم کار سختی دارم، هر دقیقه باید وقت رو بهشون یادآوری کنم که نخوان خواب بمونن.»
همینطور که بحث بالا گرفته بود، تلویزیون با صدای بلند وسط حرفها پرید: «بیاین یه کم فرهنگ و حال خوب بیاریم تو این خونه. این چند وقته همه چی شده شبکههای خبری منفی و سریالهای تکراری. من که دارم فکر میکنم برم کمد خونه، اونجا حداقل آرامش دارم!»
گوشی موبایل از گوشه میز، با لحنی پر از استرس گفت: «بابا، من دیگه تحمل این نوتیفیکیشنهای بیوقفه رو ندارم. هر چی پیغام بیمعنی میاد، من باید نشون بدم. شارژمم همیشه کمه، اصلاً کسی بهم توجه نمیکنه.»
شارژر که همیشه گوشهای بود و کمتر حرف میزد، ناگهان شروع کرد به اعتراض: «من که باید برق بدم به این همه دستگاه، ولی هیچ کس به من فکر نمیکنه. هی قطع و وصل میکنم، هی میگن چرا درست کار نمیکنی. منم آدمم دیگه!»
یهویی ربات جاروبرقی با صدای خسته گفت: «منم خستهام دیگه! هر روز کف اتاق رو میکشم، خاک میگیرم، اما همین آقا با کفشای کثیف راه میره تو خونه و من همه چیز رو باید تمیز کنم. یکم به من هم توجه کنید!»
این وسط، چراغ مطالعه که همیشه تو تاریکی شب روشن میشد، گفت: «من همیشه روشنم که شما راحت مطالعه کنید، ولی یه کم از من تشکر کنید. این که از من نمیپرسین خسته نیستم، انصافه؟»
صدای قهوهساز هم بلند شد: «آقا، یه کم به من بیشتر برسین. هر روز با بدترین آب و دمای کم قهوه درست میکنم، ولی شما مثل آدم قدرمو نمیدونید. فکر میکنم منم باید اعتصاب کنم!»
همه وسایل داشتن به نوبت حرف میزدن و از بیتوجهی و خستگی خودشون میگفتن. انگار یه جلسه بزرگ شورش وسایل خونمون بود که همه با هم داشتن درد دل میکردن.
من که لپتاپ بودم، گفتم: «آقا این همه گله و شکایت فایده نداره، بیایم یه تصمیم بگیریم. هر کدوم از ما یه روز استراحت کنیم و آدمها هم یه کم به ما بیشتر توجه کنن. چه میگین؟»
تلویزیون زود جواب داد: «خوبه، ولی اون روز باید برنامههای خندهدار بذاری، نه اخبار و تلخی!»
شارژر هم گفت: «باشه منم قول میدم دیگه اذیت نکنم، فقط یه خورده محبت میخوام.»
یخچال خندید و گفت: «منم قرار گذاشتم کمتر درب باز و بسته کنم، شما هم غذای تاریخ مصرف گذشته نذارید تو من!»
ربات جاروبرقی هم گفت: «و منم قول میدم کمتر غر بزنم و بهتر کار کنم.»
همه با هم به توافق رسیدن و اون روز تبدیل شد به روزی که آدمها و وسایل خونشون یاد گرفتن چطور بهتر با هم زندگی کنن.
بعد از اون، خونه یه جور دیگه شد. قهوهساز بهتر قهوه درست میکرد، شارژر بیدردسر برق میداد، یخچال همیشه پر و تمیز بود و تلویزیون هم با برنامههای شاد و خندهدار فضای خونه رو گرم نگه میداشت.
حالا همه وسایل دوست شده بودن و آدمها هم فهمیده بودن که هر چیزی یه دل داره و باید بهش احترام بذارن. زندگی تو خونه دیگه یه جنگ نبود، بلکه یه همکاری شیرین بود.
پس دفعه بعد که دیدی وسایل خونت دارن باهات حرف میزنن، بدون که اونها هم منتظر شنیدن یه حرف مهربون از تو هستن. این بود داستان «وقتی وسایل خونه انقلاب کردن»، قصهای که به ما یاد داد زندگی فقط مال آدمها نیست، بلکه مال همه چیزای دور و برمون هم هست.
جنگ و صلح در خونه
یه روز معمولی که فکر میکردیم همه چیز آرومه، وسایل خونمون تصمیم گرفتن دیگه دست از سکوت بردارن و با صدای بلند حرف بزنن. اسم داستانم میذارم «جنگ و صلح در خونه چون اینجا همه چی، از یخچال گرفته تا گوشی، شروع کردن به غر زدن و حرف زدن با هم. بشین که کلی خنده داری!

صبح اول از همه من، یخچال بودم که در باز شد و یه مشت مواد غذایی به داخل ریخته شد. اما دیگه تحمل نداشتم. گفتم: «آقا، من یخچالم، نه انبار مواد تاریخ گذشته! هر روز باید پر از چیزایی باشم که شاید چند روز بعد ازشون خبری نشه. یه کم منم دلم میخواد تمیز باشم و سالم!»
همینطور که داشتم غر میزدم، تلویزیون هم از گوشه اتاق گفت: «آقا من دارم برنامههای تکراری و اخبار منفی پخش میکنم، شماها هم هر روز فقط تو گوشی هاتون چرخ میزنید. خب یه کم به من برنامه خوب بدین، دیگه خسته شدم.»
گوشی موبایل هم که همیشه تو دست همه بود، با حالتی که انگار از استرس منفجر میشه گفت: «من هر لحظه پر از پیام و تماسم، ولی هیچکس به شارژ من اهمیت نمیده. هر روز تو شارژر میزنید و در میارید، خسته شدم دیگه!»
شارژر هم با صدایی که انگار یه عالمه درد تو دلش داشت گفت: «من که باید برق برسونم به همه شماها، ولی هیچکس نمیفهمه منم یه وسیلهام که نیاز به مراقبت دارم. قطع و وصل شدنای مکرر دیگه منو دیوونه کرده.»
از اون ور اتاق، ربات جاروبرقی با یه صدای گرفته شروع کرد: «من تمام روز دارم گرد و خاک جمع میکنم، ولی همین آقا هر روز کفش کثیف میپوشه تو خونه و من مجبورم دو برابر بیشتر کار کنم. یه کم قدر منو بدونین!»
چراغ مطالعه هم که همیشه شبها روشن بود گفت: «من همیشه روشنم که شما کتاب بخونین و کار کنین، ولی کسی حتی یه بار ازم تشکر نکرد. منم یه وسیلهام، نه فقط یه چراغ معمولی.»
قهوهسازم از گوشه آشپزخونه اعتراض کرد: «من هر روز باید قهوهی شما رو آماده کنم تا انرژی بگیرین، ولی با آب بیکیفیت و بیمزه کار میکنم. ای کاش یه کم بیشتر قدر منو بدونین.»
همه داشتن ناله میکردن و از خستگی و کم توجهی ما آدمها گلایه داشتند. انگار تو یه جلسه شورشی شرکت کرده بودن که همه با هم حرف میزدن.
من که لپتاپ بودم گفتم: «بچهها، بذارین یه راهحل پیدا کنیم. اگه یه روز استراحت کنیم و آدمها هم یه کمی به ما توجه کنن، همه چی بهتر میشه.»
تلویزیون گفت: «آره ولی اون روز باید من برنامههای خندهدار بزنم، دیگه این همه اخبار بد و خستهکننده کافیس.»
شارژر گفت: «باشه، من قول میدم کمتر قطع و وصل کنم، فقط کمی محبت میخوام.»
یخچال خندید و گفت: «منم غذاهای تاریخ مصرف گذشته رو تحمل نمیکنم، شما هم کمتر نگهدارین.»
ربات جاروبرقی با خوشحالی گفت: «و من هم کمتر غر میزنم، فقط یه شارژ خوب میخوام.»
چراغ مطالعه گفت: «منم یه استراحت کوتاه میخوام، همیشه روشن بودن خستهکنندهس.»
قهوهسازم هم گفت: «و منم یه آب خوش طعم، لطفاً.»
این شد که وسایل خونه با هم توافق کردن و ما آدمها هم فهمیدیم باید بیشتر بهشون توجه کنیم.
از اون روز به بعد، خونه یه جور دیگه شد. قهوه خوشمزهتر شد، شارژر بیدردسر برق داد، یخچال مرتب و پر بود، تلویزیون خنده و شادی آورد، و ربات جاروبرقی خسته نشد.
این داستان به ما یاد داد که هر چیزی، حتی وسایل خونمون، یه دنیای خودشون رو دارن و باید بهشون احترام بذاریم. زندگی بدون توجه به اطرافمون، حتی به وسایل، خیلی خشک و بیروح میشه.
پس دفعه بعد که وسایل خونت شروع به حرف زدن کردن، بدون که اونها هم دل دارن و دوست دارن یه کمی محبت ببینن.
وقتی وسایل خونمون تصمیم گرفتن حرف بزنن
یه روز مثل همه روزای دیگه تو خونه بودم که ناگهان همه وسایل شروع کردن به حرف زدن. اولش فکر کردم خواب میبینم، ولی وقتی دیدم یخچال با صدای بلند داره غر میزنه و تلویزیون وسط حرفش پرید، فهمیدم قضیه جدیه. اسم این داستان رو گذاشتم «وقتی وسایل خونمون تصمیم گرفتن حرف بزنن». بشین که بخندی و از دنیای خونهای که همیشه جلوی چشمتم اما هیچ وقت اینطوری ندیدیش، باخبر بشی.

صبح زود بود و من، یخچال، داشتم غر میزدم. گفتم: «آقای محترم، این همه در من باز و بسته میکنی، انگار مهمونی داری نه یه خونه! هر بار که در رو باز میکنی، یه باد سرد میره بیرون و من باید بیشتر کار کنم تا همه چیز خنک بمونه. باور کن منم آدمم، دل دارم!»
همزمان تلویزیون که داشت شبکههای تکراری رو نشون میداد، با صدای اعتراض گفت: «خداوکیلی یه برنامه خوب بذارین! این چند وقت شده همه چی فقط سریالهای تکراری و اخبار تلخ. منم یه بار دلم میخواد یه کم بخندم و بخندونم.»
گوشی موبایل که همیشه تو دست همه بود، با صدای کمی کلافه گفت: «آقا منم بگم؟ هر لحظه پیغام و تماس دارم و همیشه شارژم کمه. این همه فشار که روشه، به جون من نمیری!»
شارژر که کنار پریز برق ایستاده بود، با لحن نیمه جدی گفت: «آقا، منم یه چیزی بگم؟ باید برق برسونم به همه شماها، ولی شما هی وصل و قطع میکنید. منم یه وسیلهام، نه فقط یه سیم بیجان.»
یهویی ربات جاروبرقی با صدای کمی ناراحت گفت: «من کل روز دارم زحمت میکشم که خونتون تمیز بمونه، ولی همین آقا هر روز کفشای کثیف میپوشه تو خونه و من باید دو برابر کار کنم. یه کم قدردانی هم بد نیست!»
چراغ مطالعه هم که همیشه شبها روشن میشد، گفت: «من که همیشه روشنم تا شما راحت بخونید و کار کنید، ولی هیچ وقت یه تشکر ساده هم از من نمیبینم. منم خستهام دیگه.»
قهوهسازم هم که همه روز قهوه آماده میکنه، با ناراحتی گفت: «منم یه کم محبت میخوام. هر روز با آب بیکیفیت کار میکنم و بهترین قهوه رو به سختی میسازم، اما شما هیچی نمیدونید.»
همه وسایل داشتن با هم حرف میزدن و از خسته شدن و کم توجهی ما آدمها گله میکردن. یه جورایی شده بود مثل یه جلسه بزرگ اعتراضات.
من، لپتاپ، وسط این همه اعتراض گفتم: «بچهها، بیاید یه فکری کنیم. اگه هر کدوممون یه روز استراحت کنیم و آدمها هم یه کم به ما توجه کنن، همه چی بهتر میشه.»
تلویزیون با هیجان گفت: «آره ولی اون روز من فقط برنامههای خندهدار پخش میکنم، دیگه این همه اخبار منفی کافیه!»
شارژر گفت: «باشه، من قول میدم کمتر اذیت کنم، فقط یه کم محبت و احترام میخوام.»
یخچال خندید و گفت: «منم غذاهای تاریخ گذشته رو کمتر بذارین تو من، لطفاً.»
ربات جاروبرقی با خوشحالی گفت: «منم کمتر غر میزنم، فقط یه شارژ کامل میخوام.»
چراغ مطالعه گفت: «و منم یه استراحت کوتاه میخوام، همیشه روشن بودن خستهکنندهس.»
قهوهسازم هم گفت: «و یه آب با کیفیت بهتر، ممنون.»
بعد از این حرفها، همه وسایل خونه با هم توافق کردن که بهتر همکاری کنن و ما آدمها هم فهمیدیم باید به وسایل خونه بیشتر اهمیت بدیم.
از اون روز به بعد، قهوه بهتر شد، شارژر بیدردسر برق داد، یخچال همیشه تمیز و پر بود، تلویزیون کلی برنامه خندهدار گذاشت و ربات جاروبرقی هم خسته نشد.
این داستان به ما یاد داد که هر چیزی حتی وسایل خونه، یه دنیای خودشون رو دارن و باید بهشون احترام بذاریم. زندگی بدون توجه به اطرافمون، حتی به وسایل، خیلی خشک و بیروح میشه.
پس دفعه بعد که دیدی وسایل خونت دارن باهات حرف میزنن، بدون که اونها هم دل دارن و دوست دارن یه کمی محبت ببینن.
دیدگاهتان را بنویسید