داستان کوتاه با حرف پ
اگه دنبال یه راه بامزه و شیرین برای یاد دادن حرف پ به بچههای مدرسهای هستی، این مجموعه داستانهای کوتاه با حرف پ دقیقاً همونه که میخوای! توی این داستانا، کلی شخصیت و کلمه با حرف پ وجود داره؛ از پروانه و پرتقال گرفته تا پلیس و پیشی! هدفمون اینه که بچهها با خوندن این داستانای ساده و جذاب، هم کیف کنن، هم یاد بگیرن. هم یاد گرفتن حرف پ براشون آسونتر میشه، هم عاشق خوندن میشن!
شما می تونید مجموعه داستان کوتاه برای تخم مرغ رو هم در مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
7 داستان کوتاه با حرف پ همراه با عکس
در ادامه به ارائه 7 داستان کوتاه با حرف پ همراه با عکس می پردازیم.
داستان پروانه، پسته و پدرام
پدرام یه پسر کوچولوی پرسروصدا بود که توی یه پِلاکِ کوچیک با پدر و مادرش زندگی میکرد. یه روز پاییزی، پدرام کنار پنجره نشسته بود و با پتو خودش رو پوشونده بود. هوا پُر از برگهای زرد و نارنجی بود. یههو یه پروانهی بنفش از پشت پنجره رد شد.

پدرام پاشد و با پاپوشهای پارچهایش دوید طرف حیاط. پروانه بال بال میزد و پدرام با پُشتکار دنبالش میکرد. پروانه رفت روی یه بوتهی پونه نشست. پدرام گفت:
— پروانهی پرکار! چرا پیشِ من نمیای بازی کنیم؟
پروانه پرید و پدرام هم با پُشتپا دوید دنبالش تا رسید به پُستویی پشتِ خونه. اونجا یه پتوی کهنه پَرَکپَری ریخته بود. پدرام یه پَره از رو زمین برداشت و گفت:
— این پَره مال کیه؟ شاید مال پرندهای بوده که تو پُستو قایم شده!
همین موقع یه صدای “پِس” از پشت پتو اومد. پدرام پتو رو کنار زد. یه پُشتِ پُشمالوی پِشمالو دید!
— پیشیِ پَری! تو اینجایی؟
پیشی پَری یه گربهی پُرپَشت و بازیگوش بود که بعضی وقتا میپرید توی حیاط پدرام. اون روز هم اومده بود دنبال پروانه! پدرام گفت:
— پس تو دنبال پروانه بودی، منم دنبال تو بودم، ببین چقد پرپر زدیم تا پیدات کنیم!
همین موقع پدر پدرام از پشت پنجره صدا زد:
— پدرام! پسرم! بیا پائین، پسته داریم با پنیر!
پدرام از خوشحالی پرید بالا:
— پسته با پنیر؟ پُرفکت!
اون سریع پاشد، پیشی رو بغل کرد و دوید سمت پلهها. توی پلهها گفت:
— پروانه پرید، پَر رفت، پیشی پیدا شد، پسته هم رسید!
مادر با پارچهی چهارخونه، سفره رو پهن کرده بود. پدر، پستهها رو پوست میگرفت و توی یه پیاله میریخت. پیشی هم پُشتِ پدرام نشسته بود و چشمش به پستهها بود.
پدرام گفت:
— پدر! میشه یه پسته هم بدیم به پیشی پَری؟
پدر خندید و گفت:
— پیشی که پسته نمیخوره پسرم! براش پنیر بذار.
پدرام یه پاره پنیر کوچولو برداشت و داد به پیشی. پیشی پَری هم با پاپیون قرمز دور گردنش، پنیر رو لیس زد و پُشتِ گوشش رو خاروند.
پدرام گفت:
— چه روز پر پَروپیمونی بود! پر از پروانه، پَر، پیشی، پسته، پله، پدر، پتو و پونه!
پدر و مادرش خندیدن. پدر گفت:
— آفرین پسر پرحرف و پرتلاش من! امروز کلی کلمه با “پ” یاد گرفتی!
داستان پرتقالِ پُرحرف
یه روز پاییزی، پارمیدا کنار پنجره نشسته بود. پتو رو دور خودش پیچیده بود و با پاپیون قرمزش بازی میکرد. بارون نمنم میبارید و پرندهها پَر زده بودن پشت بوم.

مامان گفت:
— پارمیدا! پاشو بیا پایین. پسته و پرتقال پوست گرفتم.
پارمیدا دوید پایین، ولی یه فکر توی سرش پَرپَر میزد. گفت:
— مامان! میتونم با پرتقالا یه بازی بکنم؟
مامان لبخند زد:
— اگه پرتقالا پرتاب نکنی، پُره مشکلی نیست!
پارمیدا یه پرتقال کوچیک برداشت. روی پوستش با خودکار یه صورت خندون کشید. گفت:
— سلام! من پرتقال پُرحرفم!
پرتقال جواب داد (البته با صدای پارمیدا):
— سلام پارمیدا! پَسپَسکیا کو؟! پفک میخوام، پسته میخوام، پنیر میخوام!
پارمیدا خندید و یه بشقاب کوچیک آورد. توش پفک، پسته و پنیر چید و گذاشت جلوی پرتقال پُرحرف.
همون موقع، پونه، دوست پارمیدا، زنگ در رو زد. با پالتوی پُرزدارش اومد تو. گفت:
— پارمیدا! پُشت پنجره نشسته بودی، پُستچی رد شد، پاکت آورد برات!
پارمیدا پاکت رو گرفت. توش یه کارت پُستال پر از پروانه و پرنده بود. روش نوشته شده بود:
«پیشیِ پُرپُشتِ من، پاپی، پیش تو پَریده؟ اگه دیدیش، بپَرس کِی پاپیپاپی برمیگرده!
با پُشتکار، پَرپَر – از پارسا»
پونه گفت:
— پاپی همون پیشی پارساست؟ همونی که پاپوش پاش میکرد و پُشت پنجره مینشست؟
پارمیدا گفت:
— آره! پارسا پَریروز اومده بود پارک محلهمون، شاید پاپی پِیِ پروانهها پَریده باشه!
اون دو تا با هم رفتن پُشت حیاط. پاپی اونجا بود! توی پُستوی پُشت پارکینگ خوابیده بود و پتو روی خودش کشیده بود.
پونه گفت:
— پیداش کردیم! پُشتکار داشتیم، پر از پاداش شد!
پارمیدا پاپی رو بغل کرد و گفت:
— پاپی! پُستچی برات پیام آورده بود، پَرپَر باید خوشحال باشه!
وقتی برگشتن خونه، پرتقال پُرحرف هنوز وسط سفره بود. پارمیدا گفت:
— پونه! بیایم با پرتقالا نمایش پِیِ پاپی رو بازی کنیم!
مامان گفت:
— فقط پُرتقالا رو پخشوپلا نکنید!
و اون شب، خونهی پارمیدا پر از پُرنده، پرتقال، پفک، پاپی، پونه، پُستچی، پاکت، پُشتکار و… صدای خنده شد!
داستان پری، پاپی و پیک نیک پُرماجرا
یه روز پنجشنبه، پری کوچولو با مامانش تصمیم گرفتن برن پیکنیک. پری گفت:
— مامانپری! پیکنیک میریم پارک پروانهها؟ من پاپی رو هم میارم!

مامانش گفت:
— پاپی هم باید پاپیونش رو ببنده و مؤدب باشه، باشه؟
پری خندید و گفت:
— پاپی همیشه پاپیونه، فقط پرحرفه!
پاپی، سگ پشمالوی پری بود. وقتی اسم پیکنیک میاومد، پاشنههاشو میکشید بالا و از خوشحالی پَرپَر میزد!
پری توی پتو پیچید یه پاپکورنساز، پنج تا پرتقال، پفک، پنیر، پسته، پاکت آب، پارچ شربت و چند پُرنقشونگار پرچم کوچولو.
مامان هم پارچهی پیکنیک رو برداشت، پریز اتو رو کشید و گفت:
— پاشو پاشو پری! پیکنیک آمادهست!
وقتی رسیدن پارک، پرندهها پُرپَر زدن. پروانهها دور درختا میچرخیدن و پارک پُر از پچپچ بچهها بود.
پری گفت:
— پاپی! پاشو بریم دنبال پروانه!
پاپی پرید جلو. پری پشت سرش، دویدن و دویدن تا رسیدن به پشت پُل پارک. اونجا یه پسر کوچولو نشسته بود و پازل میچید. پری پرسید:
— سلام! پازل پروانهست؟
پسر گفت:
— آره! پروانهی پارسی! اسم منم پارساست!
پری گفت:
— من پریام. بیا با هم بازی کنیم.
پاپی پرید وسط پازل و پَرپرش کرد! همه پُرزهها پخش شدن! پارسا پُکر شد، اما پری با پوزش گفت:
— پوزش میخوام! پاپی پرانرژیه. پُرسه میزنه همهجا.
پارسا خندید و گفت:
— اشکال نداره، پازل دوباره میچینیم.
بعد از بازی، برگشتن سر پارچهی پیکنیک. پری، پستهها رو پخش کرد، پاپی پفک میخورد، مامان پرتقال پوست میگرفت و پارسا با پرچمها بازی میکرد.
پری گفت:
— امروز پُر از پ بود! پروانه، پارک، پیکنیک، پاپی، پفک، پازل، پارسا…
مامانش خندید و گفت:
— یه پُرندهی پرحرف مثل تو تا حالا ندیده بودم!
پری گفت:
— من پرچمدار حرف پَم! پارسال حرف ب، امسال حرف پ!
همه خندیدن و روز پُر از پ، پُر از شادی و پُر از دوستی شد.
داستان پریسا و پیک نیک پرماجرا
یه روز پنجشنبه، پریسا کوچولو پاشد و با خوشحالی گفت:
— مامان! امروز پیکنیک نمیریم پارک پروانه؟

مامان خندید و گفت:
— چرا که نه! فقط پاشو پالتوتو بپوش و کمک کن پُرسه نزنیم تا ظهر بشه!
پریسا سریع پاشد. پاپوش پوشید، پاپیون صورتیشو بست و دوید توی آشپزخونه.
مامان داشت توی پاتیل، پورهی سیبزمینی درست میکرد.
پریسا گفت:
— مامان! پفک، پسته و پرتقال هم میذاریم تو پاکت؟
مامان گفت:
— آره! پُشتِ پنجره یه پارچهی چهارخونهس، سفرهمونه. پَکِش بیار.
پریسا سفره رو آورد. مامان همه چی رو چید توی پاکت: پوره، پفک، پسته، پنیر، پرتقال، پارچ شربت، پارچه سفره، پرچم کوچیک، پلاستیک زباله و پُف پُفِ بچهگانه برای بازی!
همین موقع، پَروین، دختر همسایه، با پاپی (سگ کوچولوش) اومد دم در.
پروین گفت:
— پریسا! پیکنیک میری؟ میتونم باهات بیام؟
پریسا گفت:
— معلومه که میتونی! پاپی هم بیاد، ولی پارس نکنه!
رفتن پارک. پروانهها پَر میزدن، پرندهها پُشت درختا پُچپُچ میکردن، بچهها با پَتکای رنگی میدویدن.
پریسا گفت:
— پُرتقال پوست بگیریم؟ پُستونک پاپی رو هم بیار تا نقنق نکنه!
پروین گفت:
— پاپی پُررو شده! پُشت بوتهها دنبال پروانهها میپَره!
پاپی پرید، پرتقال پرت شد، پفک پخش شد، پُشت مامان خاکی شد!
مامان گفت:
— پسرک پرانرژی! پفک خوردی، پُررو شدی؟
پریسا و پروین خندیدن. پرتقال رو از زمین پُر از خاک پاک کردن و گفتن:
— پاپی پُشتکار داره، ولی باید پَرتوپَلا نکنه!
بعد همه نشستن روی پارچهی چهارخونه. پرتقال خوردن، پسته شکستن، پفک خوردن، پُرچم تکون دادن.
مامان گفت:
— امروز چند تا “پ” گفتین، خودش یه پُست آموزشی بود!
پریسا گفت:
— پس من پارسال با ب بازی میکردم، امسال با پ، پارسال با بابا، امسال با پاپی!
پروین گفت:
— پُر از پُرسه، پُر از پروانه، پُر از پُفک، پُر از پُشتکار!
و اون روز، پیکنیک پریسا و پروین، پُر از پ بود و پُر از پُخپُخ خنده و بازی!
داستان پگاه و پنگوئن پارچه ای
یه روز پُر آفتاب، پگاه کوچولو توی اتاقش نشسته بود و با پنگوئن پارچهای مورد علاقهش بازی میکرد. اسم پنگوئنش پاپو بود؛ یه عروسک پُر از پنبه، با پاپیون قرمز و چشمهای دکمهای براق.

پگاه گفت:
— پاپو! پاشو پاشو! امروز میخوایم بریم پارک پروانه، پیکنیک بگیریم!
مامان از توی پَسپَسِ آشپزخونه گفت:
— پگاه! پفک و پنیر و پرتقال آمادهست. فقط پتوی پیکنیک رو بردار و پاپوشاتو بپوش.
پگاه پرید از رو پشتی، پاپوشاشو پوشید، پتو رو برداشت، پاپو رو گذاشت توی پاکت پارچهای، و دوید سمت در.
توی پارک، پرندهها پَر میزدن، پروانهها دور درختا میچرخیدن، بچهها پُشت سر هم پَرپَر میدویدن. پگاه رفت کنار یه درخت پرپشت و سفرهی پیکنیک رو پهن کرد.
پاپو رو گذاشت وسط سفره و گفت:
— پاپو! پُشتت رو کن، سورپرایز دارم!
پشت پنگوئن یه پاپکورن کوچولو پنهون کرده بود. گفت:
— پیدا کن ببین کجاست!
همون موقع، دوستش پوریا با پَرچم کوچیک اومد. گفت:
— سلام پگاه! پیکنیک گرفتی؟ پاپو هم هست؟
پگاه گفت:
— آره! پفک، پاپکورن، پرتقال و پنیر داریم. بیا پخش کنیم!
پوریا پُشتک زد، پُشت پگاه نشست، پفک برداشت و گفت:
— پنگوئن پارچهیت پُشتکار داره یا فقط پُرخوره؟
پگاه گفت:
— پُرخوره ولی پُراحساسه!
پاپو رو گذاشتن وسط و باهاش نمایش اجرا کردن. پگاه گفت:
— پاپو قراره پروانه پیدا کنه که پرش شکسته. با پَتِ پاککن، پَرش رو درست میکنه!
پوریا گفت:
— پاپو پُر از پِیام قشنگه!
مامان از دور صدا زد:
— بچهها! پِیِ پارک بازی نرین! پشه زیاده، پَرت نشین تو پِرتگاه!
بچهها گفتن:
— چشم! فقط پنج دقیقه دیگه پُشت درختا بازی میکنیم.
پگاه پاپو رو بغل کرد، پرتقال پوست گرفت، یه قاچ گذاشت کنار عروسکش و گفت:
— پاپو جون! امروز پُر از پ بود: پگاه، پارک، پاپیون، پَروانه، پِیام، پیکنیک، پَرتقال، پُشتکار، پُشتبام، پُرتقالی!
مامان خندید و گفت:
— و البته پُشتکار پگاه برای یاد گرفتن حرف “پ”!
داستان داستان پونه و پارک پُرپُرنده
یه روز پنجشنبه، پونه کوچولو پاشد و پُشت پنجره ایستاد. بارون نمنم میبارید و پرندهها پَرپَر میزدن سمت بوم.

پونه گفت:
— مامان! امروز میریم پارک پروانه؟
مامان گفت:
— اگه پالتوتو بپوشی و پفکهاتو پخش نکنی، چرا که نه!
پونه پاشنهی پاپوششو کشید بالا، پاپیون زردشو بست و گفت:
— پُشتکار دارم، پفک پخش نمیکنم، پُشت درختا هم نمیدوم!
مامان خندید، پتوی پیکنیک رو برداشت، پاکت پرتقال و پسته رو گذاشت توی پارچهی رنگی و گفت:
— پاشو، پونهجون! پارک منتظره!
رسیدن پارک. پُشت درختا، پُرندهها آواز میخوندن، پروانهها بال بال میزدن. پونه پاپی، سگ پشمالوش، رو از توی پتو درآورد.
پونه گفت:
— پاپی! امروز پُشت مامان قایم نشیا، پررو بازی درنیار!
پاپی پرید توی پُشتبوته، پارس کرد و با پرندهها دنبالبازی راه انداخت. پونه دوید دنبالش، پُشت درخت بزرگ، پاپی یه پَر سفید پیدا کرد.
پونه گفت:
— پَر پروانهست؟ یا پَر پَرنده؟ باید ببریم پیش پدرم!
وقتی برگشتن، پدر پونه هم اومده بود. پُشت پتو نشسته بود و پاپکورن پخش میکرد توی پیاله.
پدر گفت:
— پونه! بیا پرتقال پوست بگیر، پنیر هم هست!
پونه نشست، پرتقالو پوست گرفت، پُر آب بود. پاپی پرید رو پتو، پفک برداشت، پُشت مامان قایم شد!
مامان گفت:
— پاپی! پفک نخور! پنیر بخور، پُرپرو نشو!
همین موقع، دختر همسایه، پریا، اومد با پُشتکار و پُشتک زدن، سلام کرد.
— سلام پونه! پیکنیک دارین؟ پفک دارین؟ پُرچم کوچیکم بیارم بازی کنیم؟
پونه گفت:
— آره! پرچم بیار، پنگوئن پارچهایمم آوردی؟
پریا پنگوئن کوچیکش رو آورد، پونه هم پاپی رو آورد. یه نمایش درست کردن با پاپی و پنگوئن و پرچم!
پدر گفت:
— چه پیکنیک پر از پِیام و پُرخندهای!
پونه گفت:
— امروز پر از “پ” بود: پونه، پارک، پاپی، پرتقال، پدر، پُشتکار، پُرچم، پفک، پِیام، پتو، پیکنیک، پریا، پَروانه!
مامان خندید و گفت:
— پُشت این همه پ، یه دختربچهی باهوش پنهونه!
پونه لبخند زد و گفت:
— من پُشتکار دارم، پادشاه “پ” شدم!
داستان پرتقال فروش پرحوصله
صبح زود، پیمان کوچولو با پتو دور خودش پیچیده بود و از پُشت پنجره به پدرش نگاه میکرد. پدر پیمان هر روز با چرخ پرتقالفروشی میرفت سر پُلاک پُشت پارک، تا پرتقال بفروشه.

پیمان گفت:
— پدر! منم بیام پرتقالفروشی؟
پدر خندید و گفت:
— پسر پرانرژی من، اگه پالتوتو بپوشی و پُشتکار داشته باشی، پَرپَر نمیکنی وسط کار، میتونی بیای!
پیمان فوری پاپوشاشو پوشید، پالتوشو بست، پاپیون قرمز کوچیکشو بست به یقه و پرید بیرون.
چرخ پر از پرتقال بود. پرتقالای پُرآب، پرتقالای پوستکلفت، پرتقالای پُررنگ و پُرعطر.
پدر پرسید:
— پیمان! میتونی پرتقالها رو پُرت نشکنی؟
پیمان گفت:
— قول میدم. فقط یه پرتقال پوست بکنم؟
پدر گفت:
— فقط یکی! بعدش باید پُشت چرخ وایسی و پُرسشای مردم رو جواب بدی.
رفتن تا پُشت پارک. پارچهای انداختن کنار چرخ، پلاکارد گذاشتن:
«پرتقال تازه، پُر و پیمون!»
پیرمردی اومد جلو و گفت:
— پسرجون! پرتقال پُرآب داری؟
پیمان گفت:
— پُرآب و پُرعطر داریم! پوستش نرمه، پُر از پَرتقاله!
پیرمرد خندید و گفت:
— پسر باادبی هستی. پدرت بهت پُشتکار یاد داده!
پدر لبخند زد و گفت:
— پیمان، پسر پرامیده!
ظهر که شد، پارسا، دوست پُرماجرای پیمان اومد. گفت:
— پیمان! پاشو پُشت درخت بازی کنیم!
پیمان گفت:
— نمیتونم پَر بزنم برم، باید پُشت چرخ باشم. امروز پُشتکار مهمتر از پَرتوپَلا گفتنه!
پارسا گفت:
— پس یه پرتقال بده برم پُشت بوته بخورم!
عصر، فروش تموم شد. پدر گفت:
— پیمان! چقدر پرتقال فروختیم؟
پیمان گفت:
— پنج پاکت پُر پُرتقال فروختیم! پول پُرپَشت هم گرفتیم!
پدر دستی به سرش کشید و گفت:
— پسرم! امروز تو پادشاه پرتقالها بودی!
پیمان گفت:
— چون پُشتکار داشتم، پُررویی نکردم، پرتقال پَرت نکردم!
و با یه پرتقال پُرآب توی دستش، پُشت دوچرخهی باباش نشست و برگشتن خونه؛ پُر از خنده، پُر از پرتقال، پُر از حرف پ!
دیدگاهتان را بنویسید