داستان کوتاه درباره حضرت معصومه
اگه دنبال یه مجموعه داستان کوتاه و دلنشین درباره حضرت معصومه (س) هستی که هم حال دلتو خوب کنه، هم یه نگاه قشنگتر و نزدیکتر به زندگی این بانوی بزرگوار بندازه، جای درستی اومدی. توی این مقاله، یهسری داستانای ساده ولی پرمفهوم رو میخونی که هرکدومشون یه گوشهای از بزرگی، مهربونی و ایمان حضرت معصومه رو نشون میدن. داستانا کوتاهن، اما هر کدومشون یه دنیای حرف تو خودش داره.
شما می تونید مجموعه داستان کوتاه درباره حضرت رقیه رو هم از مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان کوتاه و جذاب درباره حضرت معصومه
در ادامه به 5 داستان کوتاه و جذاب درباره حضرت معصومه می پردازیم.
داستان سفر تا آسمون
تازه ماه رمضون تموم شده بود و شهر قم حالوهوای خاصی داشت. هوا گرم بود، ولی دل مردم پر از شوق بود. از هر کوچهای که رد میشدی، بوی گلاب و عطر محمدی پیچیده بود. هنوز هم صدای روضهها از خونههای قدیمی شنیده میشد. انگار خود حضرت، مهمون دل مردم شده بود.

حسین، پسرک ده سالهی یکی از همسایهها، هر روز بعد از مدرسه میدوید سمت حرم. کفشهاشو میذاشت کنار دیوار، با عجله پلهها رو میرفت بالا و یه گوشه تو صحن مینشست. مامانش همیشه میگفت: “برو خونه، مشقاتو بنویس”، ولی حسین یه دل نه صد دل عاشق اون حیاط بزرگ با کاشیهای آبی و گنبد طلایی شده بود.
یه روز که هوا گرگومیش بود و آسمون انگار دلش گرفته بود، حسین زودتر از همیشه از مدرسه برگشت. دلش یهجور خاصی بیقرار بود. از کوچههای خاکی دوید، کفشهاشو پرت کرد کنار دیوار و رفت تو صحن. کسی اونجا نبود جز چند تا کبوتر که دور هم میچرخیدن. رفت یه گوشه نشست. دستاشو رو زانوهاش گذاشت و به گنبد نگاه کرد.
یهو صدای آرومی از پشت سرش اومد: “دعا کردی؟”
برگشت، یه پیرزن با چادر خاکی و نگاهی مهربون پشت سرش ایستاده بود. حسین لبخند زد و گفت: “نه، فقط اومدم ببینمش. حس خوبی داره.”
پیرزن اومد کنارش نشست. گفت: “حضرت معصومه فقط یه اسم نیست پسرم، یه پناهه واسه دلای شکسته. اومدی که دلتو آروم کنی؟”
حسین سرشو انداخت پایین و گفت: “آره… بابام چند وقته مریضه، دکترا گفتن باید بره تهران عمل بشه. مامانم هر شب گریه میکنه. دلم میخواست به حضرت بگم کمکمون کنه.”
پیرزن لبخند زد. نگاهی به آسمون انداخت و گفت: “یه بار خودم یه آرزوی خیلی بزرگ داشتم. اومدم همینجا نشستم، همینجوری که تو نشستی. با خودم گفتم یا حضرت، اگه بهم نظر کنی، حتماً راه باز میشه. و شد… راه باز شد. فقط باید باور کنی.”
اون شب، حسین تا ساعتها کنار حرم موند. دلش سبک شده بود. احساس کرد یه نیروی گرم و نرمی انگار دستشو گرفته. همون شب، وقتی رسید خونه، مامانش گفت با تعجب: “دکترای تهران زنگ زدن. گفتن یکی از خیّرا هزینه عمل بابات رو قبول کرده.”
چشمای حسین برق زد. گفت: “واقعا؟”
مامانش اشک تو چشماش جمع شده بود. فقط تونست بگه: “فقط میدونم اسمشونو نگفتن، ولی گفتن یه نذر قدیمی داشتن برای حضرت معصومه. نذرشون رو برای بابات ادا کردن.”
اون شب، حسین رو به آسمون کرد، زیر لب گفت: “مرسی حضرت… میدونستم پشتمی.”
از اون به بعد، هر روز کنار درس و مدرسهاش، یه قرار همیشگی با حضرت داشت. میرفت یه گوشه صحن مینشست، برای همه دعا میکرد. میگفت: آدم دلش قرصه وقتی یکی مثل حضرت معصومه پشتیشه.
داستان بوی گلاب
کوچههای قدیمی محلهی چهارمردون هنوزم همون حال و هوای گذشته رو دارن. سنگفرشا زیر آفتاب برق میزنن و صدای اذون از مسجد کنار بازار میپیچه تو دل کوچه. همهچی همونجوریه که مادربزرگ تعریف میکرد. فقط یه چیز دیگه شده… دل آدما یه جور دیگهست. شلوغتر، دورتر، شایدم خستهتر. اما هنوز یه جایی هست که وقتی دلت میگیره، خودت رو میکشی تا برسونی به اونجا. یه جایی که گلاب و اشک و دلگرمی باهم قاطی شدن. حرم حضرت معصومه…

روزی که ماجرا شروع شد، عسل ده سالش بود. دختر آروم و خجالتیای که مامانش همیشه میگفت: مثل یه شاخه یاس، ظریف و بیصدا. باباش راننده تاکسی بود و مامانش خیاطی میکرد. زندگی سادهای داشتن، اما گرم بود. تا اون روزی که مامانش از حال رفت. یههو، وسط دوخت یه لباس مجلسی برای عروسی خواهر همسایه، دستش لرزید و نشست رو زمین. همه چی از همونجا شروع شد.
دکترا گفتن یه بیماری عصبیه، باید تهران بستری شه، کلی هزینه، کلی دارو، کلی نگرونی.
بابای عسل شبها دیر میاومد. بعضی وقتا حتی بدون شام میرفت تو اتاق. عسل میشنید که چطوری یواشکی با مامانش حرف میزد و اشک میریخت. دلش میخواست کاری کنه، ولی جز دعا چیزی بلد نبود. تا اینکه یه روز تو مدرسه، خانوم معلم گفت: هر کی یه آرزو داره، بنویسه و بندازه تو صندوق آرزوها. گفت: شاید حضرت معصومه دعاها رو بخونه.
عسل اون شب با خودش فکر کرد: اگه حضرت معصومه واقعا میشنوه، پس چرا من تا حالا چیزی نگفتم؟!
صبح که شد، یه کاغذ کوچیک برداشت، با مداد نوکشکستهاش نوشت: «حضرت، مامانمو خوب کن. من دیگه نمیخوام تنها شام بخورم.» همونو تا کرد و گذاشت تو جیب مانتوش. بعد مدرسه، رفت حرم. بار اولش نبود، ولی اینبار فرق داشت. یه بغض سنگین تو گلوش بود. کنار یکی از ستونهای صحن نشسته بود. چشم دوخته بود به اون گنبد طلایی که آفتابو تو خودش جا داده بود. همونجا، آروم کاغذو از جیبش درآورد، گذاشتش تو یکی از درزهای دیوار، مثل یه راز کوچیک. بعد گفت: اگه واقعا هستی، یه کاری کن مامانم خوب شه.
چند روز گذشت. شب جمعه، باباش با صدای بلند از تو گوشی گفت: تهران قبولش کردن. گفتن یه خیّر هزینهی بیمارستان رو داده. فقط گفته نذر حضرت معصومه داشته.
عسل نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه. مامانش که برگشت، دیگه اون زنی نبود که همیشه خسته و رنگپریده بود. لباش رنگ گرفته بود و صداش مثل قدیما شیرین شده بود.
اون شب، عسل کنار مامانش خوابید، اما قبل از خواب یواشکی گفت: میدونم خودت بودی حضرت… میدونم که اون بوی گلاب مال تو بود.
از اون روز، هر وقت دلش میگیره، میره یه گوشهی حرم، همون ستون قدیمی، دست میکشه روی کاشیها، نفس میکشه و میگه: بوی گلاب هنوزم همونه. تو هنوزم همونجایی، فقط کافیه صدات کنیم.
داستان یه بار دیگه صدات کردم
از همون بچگی، نرگس یه جور خاصی با حرم حضرت معصومه انس داشت. دختر نذر کردهی مادر بزرگش بود. میگفتن روزی که به دنیا اومد، مادر بزرگش یه سینی گلاب و نبات برده حرم، پخش کرده بین زائرا و گفته: اسمش رو میذارم نرگس، تا همیشه عطر حرم رو داشته باشه.

نرگس بزرگ شد. با حوض وسط حیاط خونهشون، با درخت انار کنار دیوار، با صدای اذون مسجد سر کوچه. یه دختر ساده، با موهای بافته و دل پر از رویا. تا اینکه یه روز، باد مسیر زندگیشو عوض کرد…
دقیقا همون سالی که کنکور داشت. شب و روز درس میخوند، با اینکه باباش تازه بیکار شده بود و مامانش نگران بود که چطوری باید خرج زندگی رو بدن. نرگس ولی محکم بود، میگفت: فقط کافیه باور کنیم. خدا از دل بیقراریامون خبر داره.
اما خبر بد، بیمقدمه اومد. برادر کوچیکش، امیرعلی، موقع بازی تو کوچه تصادف کرد. ضربه مغزی شد. همه چی یههو تار شد. خونهشون ساکت شد. دیگه نه صدای خنده بود، نه بوی غذا. نرگس انگار یه تیکه از دلشو گذاشت کنار اون تخت بیمارستان، جایی که برادرش چشم باز نمیکرد.
چند شب بعد، نرگس رفت حرم. بارون ریز میاومد، صحن خلوت بود. پاهاش از سرما یخ کرده بود ولی دلش داغ بود. نشست کنار اون ضلع شمالی، همونجایی که همیشه با مادربزرگش مینشست. گفت: یا حضرت، میدونم خیلیا میان، خیلیا صدا میکنن. ولی من یه بار دیگه صدات میکنم، برای امیرعلی، برای دلی که داره میمیره…
اون شب، سکوت حرم انگار با دل نرگس یکی شده بود. اشکاش ریخته بود رو مقنعهش، زمزمه میکرد: اگه کسی هست که دست بندههاتو بگیره، فقط تویی. یه کاری کن. همین یه بار، به منم نگاه کن.
صبح فرداش، بیمارستان یههو شلوغ شد. دکترا میگفتن یه نشونههای ضعیف از برگشت هوشیاری دیده شده. مامانش نرگس رو بغل کرد، گفت: یه معجزهست دخترم، یه معجزه.
سه روز بعد، امیرعلی چشم باز کرد. لبخند زد. فقط گفت: نرگس کو؟
نرگس اون لحظه فهمید که دعا گاهی مثل یه بذر آروم میافته تو خاک دل آدما، بعد یه روز، بیهوا سبز میشه، قد میکشه و دستتو میگیره.
از اون به بعد، نرگس هر وقت دلش میگیره، یه سر میره حرم. گاهی حتی حرفی نمیزنه، فقط میشینه، نگاه میکنه. چون فهمیده که حرم، فقط یه مکان نیست. یه پناهه. یه دلگرمیه واسه وقتایی که بغض داری ولی نمیدونی به کی بگی.
میگه: همه چی از یه جمله شروع شد… یه بار دیگه صدات کردم، و تو شنیدی.
داستان دلمو جا گذاشتم تو حرم
از وقتی یادش میاومد، همیشه حرم یه چیز عجیب و قشنگ بود براش. همون گنبد طلایی که از وسط کوچههای شلوغ قم برق میزد و آدم حس میکرد یکی همیشه حواسش هست، حتی اگه دنیا بره رو سرت خراب شه. این داستان، قصهی زهراست. یه دختر نوجوون معمولی از دل یه خانوادهی معمولی، که یه روزی، دلش یهویی با حرم گره خورد؛ جوری که انگار همهی دنیاش عوض شد.

زهرا یه دختر شاد و سرزنده بود. پر از خنده، پر از حرف، پر از شور. ولی از وقتی باباشو از دست داده بود، همهچی تو خونه ساکت شده بود. مامانش آرومتر شده بود، برادر کوچیکش هم یه جورایی زود بزرگ شد. زهرا اما تو خودش ریخته بود. از اون بچههایی بود که لبخند میزد ولی دلش پُر بود. حتی مدرسه هم دیگه براش لذت نداشت. دوستاش میگفتن: تو دیگه اون زهرای قدیمی نیستی.
یه روز پنجشنبه، مامانش گفت بیا باهم بریم حرم. گفت: یه فاتحه برای بابات بخونیم، دلم تنگ شده. زهرا دل و دماغ نداشت، ولی گفت باشه. دلش نمیخواست دل مامانش بیشتر از این گرفته باشه. با چادر سفید گلدارش رفت. همون چادری که باباش خیلی دوست داشت.
از لحظهای که رسیدن صحن، انگار هوا یه رنگ دیگه گرفت. بوی گلاب و نوره پیچیده بود تو دل حیاط. صدای زائرا، کبوترایی که دور گنبد میچرخیدن، آفتابی که از پشت گنبد میتابید… همهچی انگار با زهرا حرف میزد. یه حس عجیب تو دلش افتاده بود.
مامانش رفت وضو بگیره، زهرا نشست یه گوشهی حیاط، همونجایی که سایه بود و صدای دعا میپیچید. یه پیرزن کنار دستش نشسته بود و تسبیح میچرخوند. بدون اینکه نگاش کنه، یهو گفت: وقتی دلت خیلی خالیه، اینجا پرش میکنه. نترس. با دل خودت حرف بزن.
زهرا خشکش زد. انگار این جملهها دقیقا همون چیزایی بودن که منتظرشون بود. سرشو بلند کرد، ولی کسی نبود. نه از پیرزن خبری بود، نه از تسبیح.
چند لحظه بعد، بلند شد، رفت سمت ضریح. دستشو گذاشت رو میلههای سبز رنگ، چشماشو بست و زیر لب گفت: یا حضرت، من خیلی خستهام. از این بغضی که ولکن نیست. از این تنهایی. اگه تو کنارمی، یه نشونه بهم بده. دلم یه تکیهگاه میخواد.
اشکاش بیصدا ریختن. یه دل سیر با خودش خلوت کرد. همون لحظه، یه زائر دیگه از پشت سرش گفت: دخترا وقتی با دل بیریا میان، حضرت زودتر جواب میده. آخه خودش یه دختر بوده، درد دل دخترا رو خوب میفهمه.
زهرا لبخند زد. حس کرد یه گرما توی دلش پیچید. آروم شد. سبک شد. دیگه اون خستگی قبلی تو تنش نبود.
وقتی برگشتن خونه، مامانش گفت: امروز یه حس عجیبی داشتم. انگار بابات همین نزدیکیها بود. انگار دل همهمون روشن شد.
از اون روز، زهرا هر وقت دلش میگرفت، هر وقت غصهها هجوم میآوردن، میرفت همونجایی که یه بار دلاشو برداشتن. میگفت: من یه بار دلمو جا گذاشتم تو حرم حضرت. هر بار که برمیگردم، فقط میرم همونو پس بگیرم.
داستان آبی تر از آسمون
علی، پسر ساکت و گوشهگیر محله بود. اهل شلوغکاری و بازی با بچهها نبود. همیشه یه دفتر و خودکار دستش بود و یه نگاه خیره به آسمون. هر کی نمیشناختش فکر میکرد دلش تو آسمونه، ولی اونا که میشناختنش، میدونستن دلش پیش کسیه که زیر یه گنبد طلایی خوابیده… حضرت معصومه.

ماجرا از یه اتفاق شروع شد. همون روزی که علی از مدرسه برمیگشت و صدای گریهی مامانش پیچید تو کوچه. پدرش سکته کرده بود. همهچی یهدفعه ریخت بههم. خونهای که با خندهی باباش روشن بود، تو چند دقیقه شد یه سکوت خالی و سرد. علی، که فقط چهاردهسالش بود، حس کرد یه تیکه از خودش کنده شده.
مامانش شب تا صبح بیدار میموند، هی زیر لب قرآن میخوند. علی اما، میرفت تو اتاق، مینشست کنار پنجره و دفترشو باز میکرد. نه واسه درس خوندن، نه مشق، فقط مینوشت. دلش پر بود و نمیدونست با کی حرف بزنه. تا اینکه یه شب، وسط گریهها و بغضهاش، از ته دل گفت: حضرت معصومه، اگه واقعا میشنوی، اگه واقعا کنار مایی، یه کاری بکن… بابامو نجات بده یا حداقل دل مامانمو آروم کن. من فقط یه پسر چهاردهسالم، ولی باور دارم تو میتونی.
اون شب گذشت. صبح که شد، صدای مامانش از آشپزخونه اومد. با تعجب گفت: علی، بابات یه لحظه چشمشو باز کرد. دکتر گفت امید برگشته، باید دعا کنیم.
علی اون روز با دوچرخهاش خودش رو رسوند به حرم. دم غروب بود، هوا یه رنگ خاصی داشت. گنبد طلایی تو نور نارنجی غروب مثل خورشید میدرخشید. علی همونجا کنار حوض ایستاد. نفسش بند اومده بود. اشک تو چشماش جمع شد. همونجا ایستاد و گفت: من دیگه مطمئنم. تو شنیدی. حالا دیگه نوبت منه که قول بدم. از این به بعد، هرچی دلم پر شد، میام همینجا.
چند روز بعد، باباش کامل بهوش اومد. کمکم حالش بهتر شد. مامانش لبخند زد، بعد از هفتهها. زندگی کمکم برگشت سر جاش. اما علی، دیگه اون علی سابق نبود. انگار بزرگتر شده بود، آرومتر، محکمتر. دیگه نمیرفت تو اتاق و غصه بخوره، بلکه بعد مدرسه راهشو کج میکرد سمت حرم، مینشست یه گوشه، دفترشو درمیآورد و مینوشت. همونجا، کنار گنبد، کنار زائرا، کنار دلی که فهمیده بود آسمون فقط اون بالا نیست… گاهی آسمون همین پایین، توی صحن یه حرم طلاییه.
یه بار یکی از زائرا ازش پرسید: چی مینویسی هر روز اینجا؟
علی لبخند زد و گفت: از همون روزی که دستمو گرفت، دیگه هر چی مینویسم فقط واسه خودشه. چون دل آدم، وقتی با حضرت معصومه گره میخوره، دیگه هیچوقت تنهایی رو حس نمیکنه.
میگن هنوزم اگه برید حرم، یه پسر جوون رو میبینید که ساکت یه گوشه نشسته، دفتر جلوشه، و لباش بیصدا میلرزه… چون اون میدونه آبیتر از آسمون، دل آدمه وقتی با حضرت حرف میزنه.
دیدگاهتان را بنویسید