متن استنداپ کمدی دخترانه

5 متن استنداپ کمدی دخترانه بسیار جذاب و خنده دار

استنداپ کمدی به عنوان یکی از شاخه‌های پرطرفدار هنرهای نمایشی، بستری مناسب برای بیان دغدغه‌ها، تجربیات و نگاه‌های متفاوت افراد به زندگی روزمره فراهم می‌آورد. در این میان، استنداپ کمدی دخترانه فرصتی است برای به تصویر کشیدن مسائل، چالش‌ها و شیرینی‌های زندگی از زاویه دید دختران و زنان.

موضوعاتی همچون روابط خانوادگی، مدرسه و دانشگاه، سبک زندگی، دغدغه‌های کاری، رفتارهای اجتماعی، زیبایی و مد، یا حتی موضوعات عمیق‌تری چون نابرابری‌ها و تفاوت‌های جنسیتی، همگی می‌توانند در قالب استنداپ کمدی دخترانه مطرح شوند. همچنین می توانید از متن استنداپ کمدی در مورد ازدواج متن استنداپ کمدی در مورد ازدواج را برای اجرایی جذاب نیز استفاده کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 متن استنداپ کمدی دخترانه بسیار جذاب

در ادامه 5 متن استنداپ کمدی دخترانه بسیار خنده دار را به شما ارائه می دهیم.

متن استنداپ کمدی دخترانه

موضوع اول: مصائب دختربودن در دوران نامزدی

بچه‌ها…
یکی از عجیب‌ترین، ترسناک‌ترین، پُر استرس‌ترین و در عین حال خنده‌دارترین دوره‌های زندگی یه دختر… دوران نامزدیِشه!
نه دوران عقدا، نه دوران مجردی… نامزدی!
اون دوره‌ی عجیب غریب که هنوز نه اونقدر با هم راحتین که بتونی با شلوار راحتی بیای جلوی طرف،
نه اونقدری رسمی‌ای که بشه راحت رد داد و گفت: “ببخشید، من این وسط گیج شدم! ما دقیقاً چی هستیم؟”

از اون لحظه که حلقه تو دستت می‌ذارن… زندگی دیگه اون زندگی سابق نیست.

مامانت تبدیل میشه به پاپاراتزی رسمی رابطه‌تون.
دائم می‌پرسه: “امروز با هم چی خوردین؟ کجا رفتین؟ چرا عکس نگرفتین؟!”
مامان جان! مگه من با این بشر رفتم شمال؟! یه نون بربری خوردیم و اومدیم، اینم ته عشق‌بازیمون بود!

و وای به روزی که عکس بذاری ولی استوری نذاری!
مامانت زنگ می‌زنه با لحنی که انگار دستگیرت کردن تو فرودگاه با دو کیلو طلا:
“چرا فلانی دیروز عکس گذاشت ولی تگش نکردی؟ نکنه دعوا کردین؟!”
مامان! ما فقط دیر رسیدیم سر قرمه‌سبزی. هنوز کسیو طلاق ندادیم!

اما… سخت‌ترین قسمت ماجرا:
“استانداردهای عجیب غریب اینستاگرامی برای نامزدی!”
خواهر من! چرا فکر می‌کنی من باید هر روز مثل یه پرنسس از تو قصر بیام بیرون؟!
من فقط رفتم پنیر بخرم! چه لزومی داره مژه‌هام ۴ سانتی باشه و لبم مثل بادکنک تولد ۵ سالگی آتنا، براق و بنفش بشه؟

اصلاً تو این دوران، یه دونه بیرون رفتن ساده هم میشه پروژه ملی:
ساعت ۲ قرار داریم، از ۹ صبح دارم لباس عوض می‌کنم!
۱۰ تا مانتو می‌پوشم، ۱۱ تا رژ عوض می‌کنم، ۱۲ تا تیپ رد می‌کنم،
در نهایت با همون مانتوی اولی میرم، ولی دیگه روانم خسته‌ست.

بریم سراغ شام خوردن با نامزدت!
بچه‌ها!
هیچ‌وقت، هیچ‌وقت جلوی نامزدتون پیتزا نخورید!
پیتزا تو دوران نامزدی مثه مین جنگیه!
یه لحظه نمی‌فهمی کی یه تیکه قارچ به مژه‌ت چسبید، کی یه رشته پنیر مثل اسنپ ترکوند و از دهن آویزون شد بیرون!

یا اصلاً اون لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری سالاد بخوری که نازی‌تر به نظر بیای…
ولی بعدش تا یه برگ کاهو می‌ره لای دندونات، نامزدت می‌شه خیره به لبخندت مثل بازرس وزارت بهداشت!

ولی اصل قضیه اینه که تو دوران نامزدی، همه دارن از دور نگاهت می‌کنن!
مامانش، مامانت، خاله‌ش، عمه‌ت، فالوورای پیج خیاطیِ “دوخت ماه‌جون”،
همه منتظرن ببینن: “اوه اوه! ببین با چی رفته بیرون!”
دختر عمه‌ت هم یه پا FBI ـه، زوم می‌کنه رو عکس و می‌گه:
“اون کیفه جدیده؟ یا همونه که تولد ترانه زده بود زیر بغلت؟!”

و بعد بحث مهم: خونه‌ی مامان نامزده!
اگه گفتن بیا مهمونی،
بدون داری میری به یه نسخه‌ی لایو از برنامه‌ی MasterChef.
همه منتظرن ببینن چقدر غذا می‌خوری!
اگه زیاد بخوری می‌گن: “چقدر بی‌رو داری!”
اگه کم بخوری: “لابد غذاهامونو دوست نداشت!”

بعد اون لحظه‌ست که مادر شوهر محترم، با لبخند می‌گه:
“قهوه می‌خوری عزیزم؟”
تو باید با تمام هستی‌ت بگی:
“وای چه قهوه‌ی خوش‌عطری!”
در حالی که اون ته قهوه‌هه یه دونه هل له‌شده داره باهات حرف می‌زنه!

تازه بماند که هر حرکتی، یه تحلیل سیاسی داره!
مثلاً تو فقط گفتی: “من شکلات تلخ دوست ندارم”
مامانش تو دلش مینویسه: “اه… پس دختر عجیبیه. کی شکلات تلخ دوست نداره؟”

آخرش هم شب که برمی‌گردی خونه،
مامانت یه نگاه معنی‌دار بهت می‌کنه و می‌پرسه:
“خوب بود؟ خوش گذشت؟ مامانش چیزی نگفت؟ از طرز غذا خوردنت راضی بودن؟”
و تو فقط دلت می‌خواد فریاد بزنی:
“مامان! فقط رفتیم بستنی خوردیم! مصاحبه‌ی شغلی نبود که!”

موضوع دوم: دردسرهای آرایش کردن تو روزای عادی! نه عروسیه، نه قرار مهم… فقط یه نون بخرم بیام

سلام سلام!

دخترای گلِ گلِ گلاب!
امروز اومدم باهاتون در مورد یه پدیده حرف بزنم که شاید به ظاهر ساده باشه… ولی هر دختر ایرانی باهاش حداقل یه بار تو زندگیش درگیر شده:
“آرایش کردن برای بیرون رفتنِ ساده!”

یعنی قرار نیست بریم خواستگاری، عروسی، مصاحبه شغلی، حتی قرار با کراش هم نیست…
نه عزیزم! فقط می‌خوایم بریم نون بخریم!

ولی خدا شاهده اون عملیات آرایشی‌ای که برای این خرید ساده اجرا می‌شه، خودِ تیم گریم فیلم آواتار انجام نمی‌دن!
یعنی تو با یه فاز خیلی ساده میری سمت آیینه…
می‌گی خب یه کرم ضد آفتاب بزنم که پوستم نسوزه.

از ضد آفتاب شروع می‌کنی، بعد می‌بینی یکم زیادی سفید شدی…
می‌گی: خب حالا که سفید شدم، یه ذره کرم‌پودر بزنم که نچرال شه.
کرم‌پودر رو که میزنی، یه لحظه می‌بینی رنگ لبت خیلی بی‌حاله.
می‌گی خب یه برق لب بزنم که روح برگرده تو صورتم.
برق لب رو که زدی، می‌بینی برق داره ولی خب لب معلوم نیست، رژ می‌خواد!

حالا می‌رسی به چشما…
ابروتو شونه می‌کنی، بعد می‌گی خب یه ذره هم مداد ابرو بزنم قشنگ‌تر شه.
مداد رو که زدی، یه خط نازک هم بکشیم پایین چشم که یه دَرک داشته باشه چشام!
همین‌جوری یهویی، یهو می‌بینی…
تبدیل شدی به مدل تبلیغات Sephora!
فقط هنوز نون نخریدی!

میری سمت کوچه، یه دفعه یکی از همسایه‌ها می‌گه:
“وووووویییی! چقد خوشگل شدییییی!”
انگار تا دیروز هالک بودم، امروز تبدیل شدم به فَریال ملکه‌ی زیبایی شرق میانه!

وای به حال اونایی که آرایش می‌کنن ولی یه ذره زیادیش در میره…
مثلاً مژه مصنوعی می‌چسبونه واسه دل خودش،
ولی یهو باد میزنه مژه‌ش پرواز می‌کنه سمت سوپر مارکت!

یا ریمل میزنه، یه دونه عطسه می‌کنه،
کل پلکش می‌شه نقاشی گوتیک!

حالا قسمت خنده‌دار ماجرا چیه؟
آقایون هیچی از این تلاشا نمی‌فهمن!
تو نیم ساعت درگیر کانتور و هایلایت و بِلِند کردن بودی،
یارو میاد می‌گه: “چقدر خوب خوابیدی! پوستت برق می‌زنه!”

برادر من! این پوست برق نمی‌زنه،
این هایلایته، هایلایت!!
۴۵ هزار تومن پولشه، تو فکر کردی طبیعی‌یه؟

تازه بعضی وقتا خودمونم نمی‌فهمیم چرا این‌همه وقت گذاشتیم…
مثلاً رفتی بیرون، کسیو هم ندیدی، نونی هم که خریدی گاز زد و ریخت روی مانتوت…
تو برمی‌گردی خونه با یه آرایش بی‌نقص ولی یه نون پاره‌شده‌ی لواش زیر بغلت،
مامانت می‌گه:
“وااای این شکلی رفته بودی نون بخری؟ کیو می‌خواستی شکار کنی؟”

مامان جان!
ما کسیو شکار نمی‌کنیم،
ما فقط داریم واسه حال خوب خودمون یه کاری می‌کنیم…
هرچند یه ته‌ش دلمون می‌خواد بقال محل بهمون بگه:
“خانوم نون سنگک، با لبخند شما داغ‌تر میشه!”
(ولی خب نگه هم مهم نیست… یعنی… یه ذره مهمه!)

بگذریم… بریم سراغ بخش اقتصادی ماجرا!
هر بار که می‌خوای “فقط یه رژ بگیری”،
تهش با دو تا رژ، یه پنکک، یه براش، یه هایلایتر، و یه شونه ابرو برمی‌گردی خونه!
و وقتی مامانت می‌پرسه:
“چرا این همه خرید کردی؟”
با خونسردی می‌گی:
“مامان اینا سرمایه‌گذاری بلندمدته، مث بورس، ولی پایدارتر!”

و البته آخر شب، وقتی می‌خوای آرایشو پاک کنی،
می‌فهمی آرایش کردن نصف ماجراست…
نصف دیگه‌ش پاک کردنشه!

ژل شستشو میزنی، تونر میزنی،
میشی شیمی‌دان آزمایشگاه لورآل!

و اگه یه روز فقط یه کوچولو تنبلی کنی…
صبح بیدار می‌شی، می‌بینی بالش سفیدت شده تابلوی آبستره با الهام از صورت تو!

موضوع دوم - دردسرهای آرایش کردن تو روزای عادی! نه عروسیه، نه قرار مهم... فقط یه نون بخرم بیام

موضوع سوم: دختر بودن تو خونه‌ی ایرانی: وقتی همه فکر می‌کنن تو خدمتکاری با رژ لب

سلام سلام به همه‌ی دخترای قهرمان!

دختر بودن تو خونه‌ی ایرانی،
یه پروژه‌ست…
پروژه‌ای با فازهای مختلف: آشپزخونه، پذیرایی، غر شنوی، و اجرای دستورات عجیب!

یعنی تا وقتی پسری، اگه غذا بخوری مامانت می‌گه: «بخور عزیزم قوی شی»
ولی اگه دختری و غذا بخوری؟
می‌شنوی:
«دختر باید نازک غذا بخوره، نه مثل بولدوزر!»

اصلاً یه حس خاصی به دختر تو خونه هست…
انگار ترکیبی از خدمتکار دیزنی و مدیر داخلیه!

مامانم دقیقاً منو مثل یه اپلیکیشن خونه‌داری می‌بینه.
مثلاً تلویزیون رو گم کرده، صدام می‌زنه:
«فاطمه بیا کنترل رو پیدا کن!»
من چی‌ام؟ دکترِ کنترل‌یاب؟ GPS انسانی؟!

بعد وای به حال روزی که مهمون بیاد…
پسر خونه لم داده لب مبل، کنترل دستشه، داره چیپس می‌خوره.
من؟
یه دستم سینی، یه دستم لیوان، پاهام دنبال یه زیرلیوانی گمشده!

و مهمونا چی می‌گن؟
“وای چه دختر کاری‌ای دارییی!”

بله دیگه! من دختر نیستم،
دخترمِکس نسخه ۲ با قابلیت‌های جدید!

غذا خوردن دختر تو خونه‌ی ایرانی، خودش یه ژانر جداست.
اگه یه قاشق بیشتر بخوری؟
مامانت می‌گه:
«این چه وضع خوردنه؟ یه کمم به اندامت برس!»
اگه یه قاشق کمتر بخوری؟
می‌گه:
«اینا چیه می‌ریزی تو خودت؟ هیچی نمی‌خوری، ضعف می‌کنی!»
یعنی تو یه قاشق کمه، یه قاشق زیاده…
مامان! دقیقا چند میلی‌لیتر غذا مجازه بر من؟ بگو من وزن‌کشی کنم!

ولی بریم سراغ کار خونه…
مامان من یه استعداد عجیبی تو تکثیر وظایف داره!
مثلاً می‌گه: «فقط بیا کمک کن یه لحظه ظرفا رو بشوریم.»
تو دلت خوشه، می‌ری سمت سینک…

دو ساعت بعد،
لباسا پهن کردی، اتاقو جارو کردی، یخچال رو پاک کردی،
بعد از همه چی تازه می‌گه:
«راستی فقط یه کم دستشویی هم بساب!»
مامان جان؟ فقط؟ دستشویی؟ ساب؟
این چه ترکیب خنثی‌کننده‌ایه؟!

ولی برعکس، اگه بخوای یه روز فقط بخوابی و هیچ کاری نکنی؟
کل خانواده روی تو زوم می‌شن.
بابات از پشت روزنامه می‌گه:
«این دخترتون شبیه آدم شده بود، دوباره برگشته به حالت کارخونه!»
مامانت می‌گه:
«صبح تا شب فقط تو گوشی‌ای، مثل نِئون روشن!»
و داداشت می‌گه:
«تا حالا دیدی مامان منو صدا بزنه واسه جارو؟»
نه عزیزم…
تو پسری، تو جارو نمی‌زنی، تو فقط جارو می‌خوری!

یه بار گفتم به مامانم:
«مامان من خسته‌م، امروز نمی‌تونم ظرف بشورم.»
نگام کرد گفت:
«خسته‌ای؟! مگه کار می‌کنی که خسته شی؟»
یعنی اونجا بود که فهمیدم خستگی ما اعتبار قانونی نداره!

حالا قسمت جالب اینجاست:
هرچی بیشتر کار می‌کنی، توقعا بیشتر میشه.
مثلاً یه بار ظرف شستم، مامان گفت:
«چرا اینجا رو نشستی؟ زیر قابلمه رو؟»
من موندم…
من کی گفتم آشپزخونه رو تا ته اسکراب می‌کنم؟!

تازه وقتی یه کم اعتراض کنی می‌گه:
«من تو سن تو یه دست بچه تو بغلم بود، یه دست جارو!»
آخه مامان جون! اون موقع مردم تا ۲۰ سالگی ۴ تا بچه داشتن،
ما الان تا ۳۰ سالگی داریم با دندون جلوی توقعات مقاومت می‌کنیم!

و بامزه‌تر از همه؟
وقتی مامانمون با افتخار می‌گه:
“دخترم همه کارای خونه رو بلده”
حالا به ما اجازه می‌ده؟ نه!
ما فقط بلدیم، ولی مامان خودش انجام می‌ده!
ما تو خونه‌ی ایرانی، فقط بَلدی داریم، نه استقلال!

موضوع سوم - دختر بودن تو خونه ی ایرانی - وقتی همه فکر می کنن تو خدمتکاری با رژ لب

موضوع چهارم: خرید رفتن با مامان: پروژه‌ای پیچیده‌تر از فتح اورست

سلام دختراااااا!
بریم سراغ یکی از پرچالش‌ترین، روان‌فرساترین، و خنده‌دارترین تجربه‌های زندگی ما دخترا:
“خرید رفتن با مامان!”

خرید رفتن با مامان یه تجربه نیست…
یه پروژه‌ی ملیه!
یه چیزی تو مایه‌های عملیات نجات تو دل کویر لوت!
اصلاً خرید نیست، تور گردشگری به قصد دیدن همه مغازه‌ها، خرید از هیچکدوم!

مامان من وقتی می‌خواد خرید بره، یه لیست بلند می‌نویسه:
«فقط یه مانتو ببینیم، یه شلوار بخریم، یه کیف اگه شد…»
ولی تهش می‌فهمی منظورش این بوده که قراره نصف پاساژهای شهر رو بگردیم و فقط یه جوراب بخریم!

لباس می‌پوشم می‌پرسم:
ـ مامان خرید سریع باشه دیگه، در حد یه ساعت؟
ـ آره دخترم، یه سر کوچولو می‌زنیم!

اون “یه سر کوچولو” لعنتی، ساعت ۳ بعدازظهره، تو برمی‌گردی خونه، چراغای خیابون روشنه، گوشیت شارژ تموم کرده، و پا‌هات دارن ازت جدا می‌شن!

مامانا یه قدرت عجیب دارن،
می‌تونن توی یه مغازه‌ی مانتوفروشی دو ساعت بچرخن،
بعد تهش بگن:
«هیچی مثل اون مانتویی که پارسال تو یه پاساژ دیگه دیدم، قشنگ نبود!»

مامان جان، اون پاساژ الان تخریب شده، رو زمینش برج ساختن، ولی هنوز اون مانتو تو ذهنت زنده‌ست!

وای به حال لحظه‌ای که بخواد یه چیزی رو پرو کنه…
یعنی اگه یه نفر پشت در اتاق پرو وایسه،
مامانت تبدیل میشه به گوگل‌مپ انسانی و می‌گه:
«ببین این آستینش بلنده؟ پشتش چروک نیفتاده؟ یقه‌ش باز نیست؟ از پهلو چاق نشون نمی‌ده؟»
انگار داریم برای اسکار فرش قرمز آماده می‌شیم، نه یه مانتوی دم‌دستی!

و اگه بخوای تو یه لباسو بگیری؟
نه عزیزم،
مامانت می‌گه:
“این خوبه‌ها… ولی بذار بریم چند تا مغازه دیگه هم ببینیم، اگه چیزی بهتر نبود، برمی‌گردیم همینو می‌گیریم!”

هیچ‌وقت، تأکید می‌کنم هیچ‌وقت اون مغازه برنمی‌گردیم!
اون لباس دیگه رفت تو خاطرات، باید واسش مجلس ختم بگیری!

حالا اگه بحث پول بشه، معجزه شروع میشه!
مامانت تا وقتی خودش داره می‌خره،
می‌گه:
“این‌که قیمت نداره، کیفیت مهمه!”
ولی وقتی تو می‌خوای یه شلوار بگیری، با ذره‌بین به دوختش نگاه می‌کنه:
“نکنه این نخاش در میاد؟ این خطش درز نیست؟”

مامان من یه بار برای نخ یه جوراب،
با فروشنده‌ی بیچاره وارد یه مناظره اقتصادی شد که تهش فروشنده گفت:
“خانوم فقط جورابه، خودم دوتا پا زدم هنوز نریخته!”

حالا یه چیز بامزه:
هر وقت پا‌هات درد می‌گیره و می‌گی:
“مامان یه کم بشینیم؟”
جوابش اینه:
“آخ آخ منم خسته‌م، بریم یه قهوه بخوریم، بعد دوباره بگردیم!”

قهوه‌ خوردن با مامان وسط خرید، یعنی: توقف کوتاه در جهنم!
می‌شینی، هنوز لیوان نسکافه داغ دستته،
مامانت می‌گه:
“راستی یادم رفت تو اون مغازه‌ی اولی، کیفا رو نگاه کنیم!”

بلند شو دوباره…
بجنب دخترم، مامانت آماده‌ست، باتری‌هاش شارژه!

حالا قسمت اوج ماجرا وقتیه که برای تو لباس بخره:
همه چی عالیه، خوشگله، اندازه‌ته، ولی فقط یه جمله کافیه همه‌چی رو نابود کنه:
“فقط یه کوچولو گشاد بود، بده خیاط تنگش کنه!”

اون “کوچولو”ی مامانا، یعنی لباسو بدن جراح پلاستیک، عمل تغییر سایز بده!
برمی‌گرده از خیاطی، می‌بینی شده تاپ بچه‌گانه!

موضوع چهارم - خرید رفتن با مامان - پروژه ای پیچیده تر از فتح اورست

موضوع پنجم: دوره‌ی قاعدگی؛ وقتی کل دنیا می‌ریزه سرت و فقط می‌خوای یه شکلات بخوری

سلام دختراااااا!
امروز می‌خوایم راجع‌به یه چیزی حرف بزنیم که نیمی از جمعیت دنیا باهاش درگیرن،
ولی هنوز که هنوزه خیلیا روش اسم نمی‌ذارن…
پریود! قاعدگی! اون هفته‌ی لعنتی ماه!

یا به قول مامانا:
“اون موقع خاص دخترونه‌ات…”
یا به قول معلم‌مون تو مدرسه که نمی‌خواست بگه اسمش چیه:
“حالت خوب نیست؟ از اون روزاست؟!”

آره از اون روزاست…
اون روزایی که یه دونه تار مو رو بالش، می‌تونه فاجعه جهانی بشه!

اول از همه…
تقویمو نگاه می‌کنی، می‌گی:
“خب، الان سه‌شنبه‌ست… وای وای وای! هفته‌ی بعد همایش داریم، منم که…”
بله، همه‌ی برنامه‌های زندگیت با این مهمون ناخوانده باید چک بشه!

موضوع پنجم - دوره ی قاعدگی؛ وقتی کل دنیا می_ریزه سرت و فقط می_خوای یه شکلات بخوری

بدن آدم رسماً می‌گه:
“سلام! اومدم که زندگیتو مختل کنم!”
احساس می‌کنی داره درونت انقلاب می‌شه!
یه بار گرمته، یه بار سردته، یه لحظه خندیدی، ۲ ثانیه بعد گریه‌ت می‌گیره!
یعنی انگار درونت یه کودک دو ساله با ADHD داره کنترل احساساتتو به عهده می‌گیره!

و خدا نکنه دلت شکلات بخواد!
اونم نه یکی دوتا…
یه بسته کامل!
اگه یه نفر بیاد بگه:
“اینا همش توهمه، یه لیوان آب بخور خوب می‌شی”
تو فقط بهش نگاه می‌کنی و با صدای خیلی آرومی می‌گی:
“الان وقتشه ازم فاصله بگیری… یا می‌خورمت، یا می‌زنمت!”

حالا عصبی شدن‌هارو بگم؟
پریود یعنی اگه گوشیت هنگ کنه،
نه تنها می‌خوای بندازیش تو دیوار،
بلکه به همه‌ی نسل سازنده‌های موبایل فحش می‌دی!
باباتم بی‌خبر از همه‌جا میاد می‌پرسه:
“چی شده؟”
تو هم می‌گی:
“چرا کلاً مردا نفس می‌کشن؟!”

حالا بریم سراغ فاز پوشش…
هیچ لباسی اندازه‌ت نیست!
شلوار تنگه، دکمه‌ی مانتو بسته نمی‌شه،
یه نگاه به شکمت می‌کنی می‌گی:
“من کی حامله شدم و نفهمیدم؟”

یه حس بادکنک بودن داری…
اونم نه بادکنک فانتزی،
بادکنک توپُر جشن تولدِ بچه‌ی فامیل با باد هلیوم اضافی!

تازه دردشم که شروع می‌شه…
آه خدای من!
یه حس عجیبیه…
انگار خدا تصمیم گرفته با مشت بزنه تو شکمت ببینه چقدر طاقت داری!
یه وقتایی درد می‌کشه سمت کمر، یه وقتایی می‌ره سمت پا…
یه وقتایی هم فقط دلت می‌خواد بری زیر پتو و تا هفته‌ی بعد از خونه درنیای!

حتی تلویزیونم نمی‌تونی ببینی!
یه تبلیغ ماکارونی می‌بینی، اشکت درمیاد چون یادت می‌افته کسی بهت نگفته “دوستت دارم”!
بعد میری کانال عوض کنی، یه آهنگ غمگین پخش می‌شه،
می‌زنی زیر گریه چون اونم فهمیده تو ناراحتی!

و وای به حال کسی که بگه:
“پریود که چیز خاصی نیست!”
آره…
درست مثل اینکه بگی زلزله ریشتر ۸ هم چیز خاصی نیست، فقط یه لرزش خفیفه!

دختر بودن یعنی یه هفته در ماه داغونی،
ولی بازم باید شاد باشی، بخندی، کار کنی، مودب باشی، آرایشم بکنی…
وگرنه می‌گن:
“چرا امروز اخمو شدی؟!”

برادر من!
تو بدنم جنگه، تو نمی‌فهمی، فقط فاصله بگیر!

ولی با همه‌ی اینا…
یه نقطه‌ی امید تو این روزا هست، اونم:
پتو، بالش، شلوار راحتی، شکلات، سریال ترکی، و سکوت!

آره…
تو این روزا دخترا از دنیا چیزی نمی‌خوان، فقط یه فضای امن می‌خوان تا با شکمشون حرف بزنن بگن:
“عزیزم تمومش کن، با هم حرف بزنیم، مصالحه کنیم!”

دیدگاهتان را بنویسید