داستان کوتاه درباره امام رضا

داستان کوتاه درباره امام رضا

وقتی حرف از امام رضا (ع) می‌زنیم، خیلیا یاد حرمِ باصفاش توی مشهد می‌افتن، اما یه چیزی که کمتر بهش توجه می‌شه، قصه‌ها و روایت‌هایی هست که از مهربونی، کرامت و بزرگواری ایشون سینه‌به‌سینه بین مردم چرخیده. حالا اگه این روایت‌ها با قلم داستان‌نویس‌ها ترکیب بشن، نتیجه می‌تونه کلی اثر خوندنی و تاثیرگذار باشه. این مقاله قراره یه نگاه کوتاه بندازه به مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه درباره‌ی امام رضا (ع)؛ داستان‌هایی که یا الهام‌گرفته از زندگی ایشونن، یا با نگاهی امروزی، پیام‌ها و معجزه‌های امام رو وارد دنیای ما کردن. اگه دنبال خوندن قصه‌هایی هستی که هم حال دلتو خوب کنه، هم یه چیزی یادت بده، این مقاله رو از دست نده.

شما میتونید در کنار مطالعه داستان کوتاه درباره امام رضا، مجموعه داستان کوتاه درباره ثروت رو مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه و جذاب درباره امام رضا

در ادامه 5 داستان کوتاه و جذاب درباره امام رضا رو می تونید بخونید.

داستان مهمون ناخونده

توی یه محله‌ی قدیمی مشهد، تو دل یه کوچه باریک که خونه‌هاش بوی نون داغ و گلاب می‌داد، پیرزنی زندگی می‌کرد به اسم ننه صغرا. ننه صغرا از اون پیرزن‌های قدیم بود؛ همیشه چادر گل‌گلی سرش بود، یه تسبیح سبز تو دستش می‌چرخوند و چایی‌اش همیشه روی سماور قل می‌زد. سال‌ها بود تنها زندگی می‌کرد، شوهرش سال‌ها پیش فوت کرده بود و بچه‌دار هم نشده بود. ولی یه چیزی همیشه دلش رو گرم نگه می‌داشت؛ عشق به امام رضا.

داستان مهمون ناخونده

هر وقت دلش می‌گرفت، می‌نشست کنار عکس حرم که زده بود به دیوار، زیر لب زمزمه می‌کرد: «یا ضامن آهو، دلم گرفته برام دعا کن». یه اعتقاد عجیبی داشت که امام رضا صدای دلش رو می‌شنوه، حتی اگه کسی نباشه که صداش رو بشنوه.

اون روز، آسمون ابری بود. از اون ابرا که معلومه قراره دلِ زمینو خیس کنن. ننه صغرا نشسته بود دم در خونه‌اش، یه کاسه آش رشته تو دستش بود، بخار از کاسه بلند می‌شد و هوا رو پر از بوی نعنا داغ و کشک کرده بود. همون موقع یه پسر جوون، با لباس ساده و کوله‌پشتی خاکی، از ته کوچه اومد. قدم‌هاش خسته بود، ولی صورتش آروم.

ننه صغرا بلند گفت: “پسرجان، بارون میاد، بیا یه لقمه بخور، بعد برو به راهت”. جوون لبخند زد و گفت: “اگه مزاحم نیستم، چشم مادرجون”. اومد تو، نشست لب سفره، بی‌ریا، بی‌ادعا. ننه صغرا برات قسم می‌خورد که وقتی اون جوون چای خورد، دلش آروم شد. یه جور حس عجیبی داشت، انگار سال‌هاست این پسر رو می‌شناسه.

تو دلش گفت: “این پسر یه چیزیش با بقیه فرق داره”. نه به خاطر ظاهرش، به خاطر اون نوری که تو چشماش بود. شب که شد، جوون خواست بره، ننه صغرا گفت: “کجا میری مادر؟ شب تو کوچه؟ بمون، خونه من جا هست”. اونم قبول کرد. یه پتوی نازک انداختن براش، خوابید همون گوشه اتاق.

نصفه شب، صدای ناله‌ی ننه صغرا بلند شد. پاش درد گرفته بود. از اون دردایی که تا ته استخون می‌ره. پسر جوون بیدار شد، اومد کنار پیرزن، دست گذاشت رو پاش و گفت: “نگران نباش مادر، خوب می‌شی”. یه گرمای عجیبی پیچید تو پاهاش، یه چیزی مثل برق، ولی نه درد داشت، نه ترس. تا اومد بفهمه چی شده، خوابش برد.

صبح که بیدار شد، خبری از پسر نبود. فقط یه برگ کاغذ کنار سماور بود که روش با خطی زیبا نوشته بود: “برات دعا کردم، دلت آروم، پات سالم، دلت شاد”. ننه صغرا تا خواست از جا بلند شه، دید پاش درد نمی‌کنه. باورش نمی‌شد. پاشو محکم کوبید زمین، نه تنها درد نداشت، که انگار سال‌هاست مشکل نداشته.

همسایه‌ها که صداشو شنیدن، ریختن تو خونه. وقتی قصه رو گفت، همه با تعجب نگاهش می‌کردن. یکی گفت: “شاید دکتر خوبت کرده”، یکی گفت: “شاید خودت تلقین کردی”، ولی ننه صغرا فقط لبخند زد و با بغض گفت: “نه مادر، اون شب، مهمون ناخونده‌ی من امام رضا بود”.

از اون روز به بعد، ننه صغرا هر شب یه کاسه آش می‌ذاشت کنار پنجره، با یه استکان چای. بهش می‌گفت: “برای وقتی که دوباره بیای”. هر کی از کنارش رد می‌شد، عطر نعنا داغ و گلاب مستش می‌کرد. قصه‌اش شد ورد زبون محله.

ننه صغرا هنوزم همونجاست. پیرتر شده، اما دلش گرم‌تر از همیشه‌ست. چون یه شب، مهمون ناخونده‌ای داشت که دل و جونش رو روشن کرد. یه شبی که برای همیشه توی دلش موند.

داستان دلتنگی کنار ریل قطار

قطار مشهد ساعت شش صبح حرکت می‌کرد. سکوی ایستگاه مثل همیشه شلوغ بود، پر از آدم‌هایی که بعضیاشون اشک تو چشماشون حلقه زده بود، بعضیا با لبخند، بعضیا بی‌حرف، فقط با نگاه. گوشه‌ای از سکو، دختری نشسته بود که حال و هوای دلش با همه فرق داشت. اسمش لیلا بود. بیست و چند ساله، ساکت، لاغر، با یه شال یاسی که یه گوشه‌ش رو هی با دست می‌پیچوند. یه کوله کهنه هم کنار پاش بود.

داستان دلتنگی کنار ریل قطار

دلش گرفته بود، نه از آدما، نه از روزگار… دلش از خودش گرفته بود. از تصمیم‌هایی که گرفته بود و حالا داشت چوبشو می‌خورد. چند ماهی می‌شد که همه چی تو زندگیش ریخته بود به هم. کارشو از دست داده بود، یه رابطه‌ی سمی رو تموم کرده بود، و از همه بدتر، حس می‌کرد ته قلبش خالیه. مثل اتاقی که یه‌هو برقش بره. تاریک، ساکت، و بی‌هیچ امیدی.

مامان‌بزرگش یه روز گفته بود: هر وقت دلت گرفت و حس کردی هیچ‌کس حالتو نمی‌فهمه، برو مشهد. برو حرم. بگو یا امام رضا، خودت دستمو بگیر. لیلا اون موقع خندیده بود و گفته بود: مامان بزرگ، من اهل دعا و حرم و اینا نیستم. ولی حالا که دنیا رو سرش خراب شده بود، فقط یه اسم تو ذهنش می‌چرخید: امام رضا.

قطار راه افتاد. دل لیلا، یه جوری تنگ شد که خودش هم نفهمید چرا. پنجره رو باز کرد، باد صورتشو نوازش می‌داد. دلش می‌خواست گریه کنه ولی اشکاش نمی‌اومد. از اون گریه‌های بی‌صدا که فقط دل آدم رو له می‌کنه.

چند تا واگن اون‌ورتر، یه خانوم مسن با چادر مشکی نشسته بود. نگاه مهربونی داشت و چشماش یه برق خاصی می‌زد. وقتی دید لیلا گرفته‌ست، کنارش نشست و گفت: مادر، مشهدی؟ لیلا لبخند محوی زد و گفت: نه، اولین باره دارم می‌رم. زن گفت: خوش به حالت، آقا دعوتت کرده.

لیلا گفت: کاش اینجوری باشه. چون حس می‌کنم هیچ‌کس دیگه دعوتم نکرده، حتی خودم.

زن نگاهی عمیق به لیلا انداخت و گفت: هیچ‌کس بی‌دعوت نمی‌ره پابوس امام. گاهی وقتا، ما فکر می‌کنیم خودمون تصمیم گرفتیم، ولی در واقع، اون دل ما رو کشیده سمت خودش.

رسیدن به مشهد نزدیک بود. صدای همهمه‌ی مردم از پنجره‌ها می‌اومد. لیلا حس کرد یه گرمای خاصی توی وجودشه. مثل نور کم‌سو که توی تاریکی شروع می‌کنه به جون گرفتن.

وارد حرم که شد، پاش سست شد. نمی‌دونست کجا بره. فقط رفت. بین اون همه جمعیت، خودش رو گم کرد، ولی یه حس آرامش توی دلش نشست. رسید به صحن انقلاب، نشست یه گوشه، سرشو گذاشت روی زانوهاش و برای اولین بار بعد از ماه‌ها، زد زیر گریه. نه از غم، از سبک شدن. از اینکه یه جایی هست که حتی اگه هزار بار هم خراب کرده باشی، باز تو رو می‌خواد.

یه جوون با لباس خادم‌های حرم از کنارش رد شد. مکث کرد. برگشت، یه پاکت کوچیک گذاشت کنارش و رفت. لیلا اولش تعجب کرد، ولی پاکتو برداشت. توش یه تسبیح سبز بود و یه کاغذ که روش نوشته بود: “گاهی فقط کافیه بیای. بقیه‌ش با من.”

اون شب لیلا تا صبح توی حرم موند. دعا نکرد، چیزی نخواست، فقط نشست و نگاه کرد. حس کرد یه جایی توی دلش داره دوباره روشن می‌شه. انگار کم‌کم، اون اتاق تاریک، داشت نور می‌گرفت.

از اون روز به بعد، هر کی از لیلا می‌پرسید چی شد که حالت بهتر شد، می‌گفت: نمی‌دونم. فقط رفتم. فقط دلم کشید. و انگار یکی اون ته دل نشسته بود و می‌گفت: دیدی گفتم بیا؟

داستان بلیت بدون اسم

صدای همهمه‌ی ترمینال با بوی چای داغ و ساندویچ تخم‌مرغ قاطی شده بود. یه دختر جوون با چمدونی رنگ و رو رفته، رو نیمکت نشسته بود. اسمش نازنین بود. چهره‌ش مثل غروب زمستونی گرفته بود، یه جور خستگی که فقط تو دل آدمای دل‌شکسته پیدا می‌شه. دستش رو گذاشته بود روی چونه‌ش و با نگاه خالی به تابلوی حرکات اتوبوس‌ها زل زده بود.

داستان بلیت بدون اسم

یه هفته‌ای می‌شد که باباش توی بیمارستان بستری بود. دکترا گفته بودن کار از کار گذشته. مادرش هم اون‌قدر شوک شده بود که شده بود یه سایه، نه حرف می‌زد نه غذا می‌خورد. خود نازنین مونده بود وسط یه عالمه درد و نگرونی. پول نداشت، امید نداشت، حتی دیگه گریه هم نمی‌کرد.

اما یه چیزی ته دلش می‌گفت: یه جوری باید بری مشهد. نه واسه خودت، واسه بابات. اون همیشه می‌گفت: اگه یه روز دیدی هیچ راهی نمونده، برو حرم آقا، بگو دلت با توئه، باقی‌ش با خودش.

نازنین اما یه مشکل بزرگ داشت: پول بلیت نداشت. کارت بانکی‌اش ته کشیده بود، حتی نمی‌تونست پول یه نون خالی بده. ولی تصمیمشو گرفته بود. اومده بود ترمینال تا شاید معجزه‌ای رخ بده.

یه لحظه صدایی از بلندگو بلند شد: حرکت اتوبوس مشهد، تعاونی پنج، ساعت دوازده شب.

دلش لرزید. رفت سمت گیشه، با صدای آرومی گفت: آقا، بلیت مشهد چند؟
کارمند نگاهی انداخت و گفت: صد و پنجاه.
نازنین فقط سکوت کرد. لب‌هاشو جمع کرد، برگشت که بره که یه صدای مردونه صداش زد: خانم، ببخشید، بلیت نمی‌خواین؟

برگشت، مرد میانسالی بود با ته‌ریش و یه لبخند مهربون. ادامه داد: من یه بلیت اضافه دارم. قرار بود دخترم بیاد باهام، ولی نتونست. می‌خوای شما بری؟ رایگانه.

چشماش برق زد، ولی هنوز شک داشت. گفت: آخه…
مرد گفت: ببین، بعضی چیزا قسمت آدمه. اینم قسمت تو. بگیرش، شاید یه چیزی تو این سفر منتظرته.

نازنین فقط تونست بگه: ممنونم. نمی‌دونم چی بگم.
مرد گفت: فقط برو، از امام بخواه دلت رو آروم کنه.

سوار اتوبوس شد. ساعت نزدیک دو نصفه‌شب بود که رسیدن مشهد. هوا سرد بود، ولی دلش گرم. بدون اینکه لحظه‌ای شک کنه، راهی حرم شد. پای پیاده. مثل آدمایی که راهو بلدن، ولی نمی‌دونن چرا دارن می‌رن.

وارد صحن که شد، انگار یه هو همه صداها قطع شد. دلش سنگین بود، ولی یه جور سبک خاصی هم داشت. نشست یه گوشه، چشم‌هاشو بست و گفت: یا امام رضا، بابامو نمی‌خوام ازم نگیری. اگه قراره بره، منو ببر، نه اونو. اون بی‌گناهه، من اشتباه زیاد داشتم.

اشکاش رو گونه‌ش جاری شد. یه خادم از کنارش رد شد، یه جعبه خرما جلوش گرفت و گفت: بخور، حاجتت رو بگیر.

نازنین لبخند زد، نه به خاطر خرما، به خاطر اون حس عجیبی که توی دلش داشت قل قل می‌کرد. اون شب، تا طلوع آفتاب، فقط نشست. نه دعا کرد، نه نذر کرد، فقط با دلش حرف زد.

دو روز بعد که برگشت تهران، رفت مستقیم بیمارستان. وقتی وارد اتاق شد، پرستار گفت: بابات دیشب معجزه شد. نفس کشید، لبخند زد. گفت می‌خواد زنده بمونه. همه دکترا متعجبن. گفتن نمی‌دونن چی شد، ولی حالش بهتره. خیلی بهتره.

نازنین زد زیر گریه. رو به آسمون گفت: ممنونم که بلیت بدون اسم رو فرستادی، ممنونم که صدامو شنیدی.

از اون روز به بعد، هر سال محرم که می‌شه، نازنین راهی مشهد می‌شه. با یه بلیت، با یه دل بی‌قرار، و با یه دل‌نوشته برای آقاش: ممنون که بی‌صدا نجاتم دادی.

داستان صدای زنگ دوچرخه

توی یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های پایین‌شهر مشهد، یه پسر بچه‌ی ده ساله زندگی می‌کرد به اسم علی. علی از اون بچه‌هایی نبود که زیاد بخنده یا بازی کنه. باباش دو سال پیش فوت کرده بود، مامانش توی یه خیاطی کار می‌کرد تا خرج زندگی‌شونو دربیاره، و خودش هم بعد مدرسه می‌رفت بازار، کمکِ یه مغازه‌دار می‌کرد.

داستان صدای زنگ دوچرخه

اما علی یه آرزو داشت که دلش نمی‌اومد حتی به کسی بگه: یه دوچرخه قرمز. همون دوچرخه‌ای که چند وقت پیش تو ویترین یه مغازه‌ی لوکس دیده بود. هر روز، بعد از مدرسه، مسیرشو کج می‌کرد، می‌رفت جلوی مغازه و زل می‌زد بهش. نه که بچه‌ی لوسی باشه، نه. فقط دلش می‌خواست یه بار، فقط یه بار، پا بزنه و با صدای زنگش، کوچه رو پر از شادی کنه.

یه روز، موقع غروب، توی راه برگشت از بازار، دید چند نفر از همسایه‌ها دارن راهی حرم می‌شن. یکی از زن‌ها که علی رو دید گفت: علی جون، نمیای حرم باهامون؟
علی یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: با این لباسا؟ من آخه بوی پیاز و عرق می‌دم.
زن خندید و گفت: آقاجون بنده‌هاشو همین‌جوریش قبول داره، تو بیا.

علی با دل و جرئت رفت. اولین بارش نبود که می‌رفت حرم، ولی اون شب فرق داشت. دلش گرفته بود. یه چیزی تو دلش قل می‌زد، یه حس دلتنگی، نه واسه باباش، نه واسه مامانش… واسه اون چیزی که نداشت: دوچرخه.

رفت گوشه‌ی صحن نشست. دستاشو گذاشت رو زانوهاش و با صدای آروم گفت: یا امام رضا، من چیزی نمی‌خوام، فقط دلم یه دوچرخه می‌خواد. نه گرون، نه بزرگ، فقط قرمز باشه، فقط مال خودم باشه. قول می‌دم باهاش به هیچ‌کس پز ندم، فقط می‌خوام یه روز خوشحال باشم.

وقتی برگشت خونه، مامانش نگاهش کرد و گفت: چی شده علی؟ چرا چشمات خیسه؟
علی گفت: هیچی مامان، باد خورده.
ولی مامانش خوب می‌دونست این اشکا مال باد نبود.

فردای اون روز، علی طبق معمول رفت سر کار. دم ظهر، مغازه‌دار گفت: علی برو یه پیتزا بگیر برام. پولشو هم داد دستش. علی رفت، ولی دلش مثل همیشه کشیده شد سمت اون مغازه‌ی دوچرخه‌فروشی.

تا رسید دم ویترین، خشکش زد. دوچرخه قرمز… نبود. ویترین خالی بود. دلش ریخت. گفت یعنی فروخته شد؟ یعنی دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم ببینمش؟ همون موقع، صاحب مغازه اومد بیرون و گفت: علی، بیا پسر، کارت دارم.

علی که از تعجب گیج شده بود، رفت جلو. مرد گفت: این دوچرخه مال توئه. یکی امروز اومد، پول داد گفت: یه بچه هر روز میاد اینجا، زل می‌زنه به این دوچرخه. این مال اونه. فقط نگفت کیه.

علی نفسش بند اومد. گفت: شوخی نکنین آقا.
مرد گفت: به جون خودم. این کلیدشه. ببرش.

علی پاهاش می‌لرزید. دوچرخه رو گرفت، سوار شد، و همون‌جور که می‌رفت، زنگشو زد. صدای زنگ دوچرخه توی کوچه‌ پیچید. یه صدایی که نه فقط علی، که همه‌ی محله بهش لبخند زدن.

اون شب، علی با دلِ پر از شوق رفت حرم. توی دلش گفت: آقا جون، من نمی‌دونم شما بودی یا نه، ولی هر کی بود، شما دلشو نرم کردی. این دوچرخه، فقط یه دوچرخه نبود. یه دنیای کوچیکِ شادی بود که بعد مدت‌ها، دوباره اومد تو زندگی‌م.

و از اون شب به بعد، صدای زنگ دوچرخه‌ی علی، شد یه نوای قشنگ که دل هر رهگذری رو گرم می‌کرد. کوچه‌ دیگه ساکت نبود. علی یاد گرفته بود که گاهی یه خواسته‌ی کوچیک، اگه از ته دل باشه، می‌رسه… حتی اگه مسیرش از آسمون بیاد.

داستان راهی که خود آقا نشون داد

تهرون، پاییز، اون روزا که برگ‌ها می‌ریزن و هوا یه بوی خاصی داره؛ بوی دل‌تنگی. مهتاب یه دختر بیست‌و‌هفت ساله‌ بود که ته دلش پر از حس‌های قاطی‌پاطی بود. یه مدت بود که کارشو از دست داده بود، باباش مریض شده بود، نامزدیش به‌هم خورده بود و همه چیز به هم گره خورده بود. یه جوری که دیگه نمی‌دونست باید از کجا شروع کنه. یه شب مامانش با یه لحن آروم گفت: «مهتاب، یه بار برو مشهد، با آقا حرف بزن. وقتی دلت پیششه، خودش یه راهی جلوت می‌ذاره.»

داستان راهی که خود آقا نشون داد

مهتاب اون شب فقط سکوت کرد. نه جواب داد، نه مخالفت کرد. ولی ته دلش یه چیزی لرزید. شاید همون شب، دلش یه جور بی‌صدا گفت: کاش می‌شد برم.

دو روز بعد، بی‌هوا، بی‌برنامه، یه بلیت قطار گرفت. فقط کوله‌شو بست و رفت. حتی به مامانش نگفت. نمی‌خواست کسی ازش توقع دعا و نذر و این حرفا داشته باشه. فقط می‌خواست با دلش بره، با همون دلی که تیکه‌تیکه شده بود.

قطار راه افتاد. از اون قطارا بود که دیر می‌رسن ولی ته ته دل آدما رو به موقع می‌برن. هم‌قطاری‌هاش همه جور آدم بودن. یکی نذر داشت، یکی مریض داشت، یکی عاشق بود، یکی شکست‌خورده. ولی مهتاب فقط زل زده بود به تاریکی پشت شیشه و تو دلش می‌گفت: “آقا جون، اگه واقعاً منو دعوت کردی، اگه صدامو شنیدی، نشونه‌ت رو برسون.”

رسید مشهد. سحر بود. هوا سرد، ولی اون بوی خاص حرم تو هوا بود. همون بویی که انگار نفس خداست. راهی حرم شد. بی‌وقفه، بی‌حرف، فقط رفت. تا رسید جلوی پنجره فولاد. نشست یه گوشه، چشم‌هاشو بست و گفت: «من دیگه هیچی نمی‌خوام. فقط یه نشونه بده که بفهمم هنوز منو یادت هست.»

چند دقیقه نگذشته بود که یه زن حدوداً پنجاه‌ساله کنارش نشست. لباس ساده، چهره مهربون. نگاهی به مهتاب کرد و گفت: «دخترم، تو که این‌قدر آرومی، چرا چشمات پر از غمه؟»

مهتاب اول خواست چیزی نگه، ولی نمی‌دونست چرا همه چیزو یه‌هو ریخت بیرون. از باباش گفت، از نامزدیش، از کارش، از این‌که دیگه خودش هم نمی‌دونه کیه.

زن دستی به شونه‌اش زد و گفت: «من خودم یه روز مثل تو بودم. ته ته دل‌گیر، ته بن‌بست. یه شب تو همین حرم، به آقا گفتم: یا امام رضا، یا یه در باز کن، یا منو از شر این دل خسته خلاص کن. چند روز بعد، یکی زنگ زد و گفت بیا یه مصاحبه کاری. الان ده ساله دارم توی همون شرکت کار می‌کنم، زندگی‌مو از نو ساختم.»

مهتاب خندید. از اون خنده‌های تلخ که بین گریه گم می‌شه. زن ادامه داد: «امشبم دلم گرفته بود، اومدم حرم. دعا کردم، گفتم آقاجون، اگه کسی هست که دلش شکسته، بذار کنارش بشینم. حالا من اینجام، پیش تو. شاید نشونه تو من باشم.»

اون شب، مهتاب تا سحر تو حرم موند. نه واسه دعاهای آنچنانی، نه برای معجزه. فقط موند، آروم شد، دلش سبک شد. وقتی برگشت تهران، اولین چیزی که دید، یه پیامک دعوت به مصاحبه کاری بود از شرکتی که سه ماه پیش براش رزومه فرستاده بود و جوابی نگرفته بود.

رفت، مصاحبه داد، همون هفته استخدام شد. چند ماه بعد، باباش حالش بهتر شد. کم‌کم زندگیش داشت شکل می‌گرفت. گاهی وقتا می‌نشست لب پنجره، زل می‌زد به آسمون و با خودش زمزمه می‌کرد: «اون شب، فقط یه زن کنارم نشست، ولی دلم می‌گه خود آقا بود. چون فقط خودش بلده تو اوج تاریکی، چراغ راهو روشن کنه.»

و مهتاب یاد گرفت که گاهی دعا فقط حرف زدن نیست، گاهی یه دل شکستست که خودشو ول می‌کنه تو صحن آقا و می‌گه: من دیگه کاری ازم برنمیاد، خودت یه کاری بکن.

دیدگاهتان را بنویسید