داستان برای امام حسین
وقتی اسم امام حسین میاد، ناخودآگاه دلمون میلرزه… یه حس عجیبیه، یه عشق عمیق که با هیچ چیز دیگهای قابل مقایسه نیست. امام حسین فقط یه شخصیت تاریخی نیست؛ یه الگوئه برای آزادی، شجاعت، فداکاری و وفاداری. تو این مقاله میخوایم با هم بریم سراغ داستانهایی که دربارهی امام حسین (ع) گفته شده؛ داستانهایی که نهتنها دل آدمو میلرزونن، بلکه یه دنیای پر از درس و معنا رو جلوی چشممون باز میکنن.
همچنین شما می تونید مجموعه داستان برای بچه های ۹ ساله رو هم از مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
7 داستان بچگانه و جذاب برای امام حسین
در ادامه 7 داستان بچگانه و جذاب برای امام حسین رو بهتون ارائه میدیم.
داستان یه قرار عاشقانه، وسط دشت کربلا
ظهر داغی بود. آفتاب مستقیم میتابید روی صورتها، اما هیچکس از گرما شکایتی نداشت. اینجا کربلا بود… جایی که دلها قرار گذاشته بودن، نه فقط برای جنگ، بلکه برای وفاداری، برای مردونگی، برای عشق.

بین همهی اون دلیرهایی که تو خیمههای حسین بن علی بودن، یه پسر جوون بود به اسم “عبدالله”. بچهی یکی از یاران قدیمی علی (ع) که از بچگی عاشق هیبت و مرام امام حسین شده بود. از وقتی که شنید امام داره به سمت کوفه حرکت میکنه، دلش قرار نگرفت. به پدرش گفت:
بابا! امام داره میره برای دفاع از حق. من دیگه نمیتونم بمونم اینجا و کاری نکنم. باید برم، باید خودمو برسونم.
پدرش سری تکون داد و گفت: پسرم، راهی که امام میره، برگشتی نداره. ولی اگه آمادهای، برو… برو و پشت امام وایسا.
عبدالله، یه بقچهی کوچیک بست. یه پیراهن سفید برداشت، وضو گرفت و راه افتاد. دلش مثل پرنده پر میزد. نمیدونست چی در انتظارشه، فقط یه چیزو خوب میدونست: باید به قول دلش عمل کنه.
وقتی رسید به دشت کربلا، هنوز چند روزی به عاشورا مونده بود. هوا داغ بود و لبها خشک، ولی تو نگاه یاران حسین (ع)، یه نور عجیبی میدرخشید. همه با عشق و اطمینان به امام نگاه میکردن. انگار هیچکس ترسی از مرگ نداشت.
عبدالله خودش رو معرفی کرد. امام لبخندی زد و گفت: «خوش اومدی عبدالله. اینجا سرزمین عشقه، نه فقط جنگ. اگه اومدی، بدون که باید همه چیزتو بذاری وسط.»
شبها همه دور هم جمع میشدن، امام حرف میزد، قرآن میخوند، دعا میکرد. یه شب امام گفت: «هر کی میخواد بره، میتونه. تاریکیه شب، راه برگشتو راحتتر میکنه. من از هیچکس ناراحت نمیشم.»
ولی هیچکس نرفت. حتی عبدالله که تازهاومده بود، محکمتر از همیشه وایساد. دلش نمیذاشت برگرده. گفت: «آقا، من موندم تا آخر. حتی اگه تیکهتیکهم کنن.»
روز عاشورا که رسید، آسمون انگار بغض کرده بود. صدای طبلها و فریادها بلند شد. عبدالله کنار یاران ایستاد. یکییکی یاران رفتن… حبیب… مسلم… جون… و بعد، نوبت عبدالله شد.
دل امام گرفت. به عبدالله نگاه کرد و گفت: «پسرم، تو تازهاومدی. اگر بخوای، میتونی نری.»
ولی عبدالله لبخند زد، با یه نگاهی که پر از شوق بود گفت: «آقا، من نیومدم که فقط ببینم. اومدم که باشم… تا تهش.»
شمشیرشو کشید. به دل دشمن زد. صدای یا حسینش میپیچید تو دشت. زخمی شد، اما عقب نکشید. هر ضربهای که میخورد، انگار یه قدم نزدیکتر میشد به معشوقش. آخر سر، وقتی افتاد رو خاک، امام خودش بالای سرش اومد.
عبدالله با نفسهای بریده گفت: آقا… رسیدم… همون جایی که همیشه آرزوشو داشتم.
امام اشک ریخت، سرشو به سینه گرفت و گفت: آره پسرم، رسیدی… به بهترین قرار دنیا.
اون روز، خیلیها شهید شدن. اما هر کدومشون یه قصه بودن، یه دنیا حرف تو دلشون بود. عبدالله یکی از اون قصهها بود. یه جوون عاشق، که به عشق امامش، از همه چیز گذشت. مثل خیلیهای دیگه… مثل همهی اونایی که نشون دادن عشق، فقط گفتن نیست. رفتنه، ایستادنه، فدا شدنه.
کربلا فقط یه واقعه نیست، یه مدرسهست. مدرسهای که با اشک، با خون، با فداکاری، درس میده. یه کلاس عاشقانه، با معلمی به اسم حسین… و شاگردایی مثل عبدالله.
داستان علمدار بی ادعا
ظهر یه روز داغ تابستون بود. هوا اونقدر گرم بود که حتی پرندهها هم ترجیح میدادن پر نزنن. صدای جیرجیرکها از دور میاومد و آسمون آتیش میبارید. اما دشت کربلا، یه حال دیگه داشت. دلها پر از شور بود، پر از انتظار. انگار همه فهمیده بودن که قراره اینجا تاریخ رو از نو بنویسن.

بین همه اون دلیرایی که کنار امام حسین بودن، یه مردی بود که خود مرام و مردونگی بود. عباس، عباس بن علی، همون علمداری که هر وقت اسمش میاد، اشک تو چشم آدما جمع میشه. نه بهخاطر اینکه فقط برادر امام حسین بود، بلکه بهخاطر اون غیرت و معرفت عجیبی که تو وجودش موج میزد.
از همون بچگی، عباس فرق داشت. نگاهش، صداش، راه رفتنش، حتی ساکت بودنش، یه چیزی توش بود که دل آدمو میلرزوند. وقتی امام حسین تصمیم گرفت از مدینه حرکت کنه، عباس اول کسی بود که بیهیچ حرفی زین و رکاب بست و گفت: تا آخرش باهاتم آقا.
روز به روز شرایط سختتر شد. تو دشت کربلا، آب قطع شد. لبها خشک، نگاهها نگران. بچهها تو خیمه با صدای ضعیف، فقط یه جمله میگفتن: بابا… آب…
دل امام آتیش گرفت. نگاهی به عباس انداخت. گفت: برادر، اگه میتونی یه کاری برای بچهها بکن. دل حسین طاقت اشکای رقیه و علیاصغر رو نداشت.
عباس بلند شد، مشک به دوش گرفت، شمشیر به کمر زد، سوار اسب شد. هیچکس نتونست جلوشو بگیره. انگار خود غیرت داشت از خیمه حرکت میکرد. رسید به فرات. آب جلوش موج میزد. فقط کافیه یه مشت آب میریخت تو دهنش… ولی نکرد.
خیره شد به آب و با خودش گفت: نه… حسین لب تشنهست. بچهها لب تشنهان. عباس چطور آب بخوره؟ یه جرعه هم نخورد. مشک رو پر کرد و برگشت.
اما راه برگشت، آسون نبود. دشمن ریخته بود وسط راه. عباس با یه دست مشک رو گرفت و با یه دست شمشیر زد. دست راستش رو قطع کردن، دست چپش رو هم. ولی عقب نکشید. مشک رو با دندون نگه داشت. گفت: حتی اگه با دندون باشه، باید برسونمش.
اما یه تیر… یه لعنتی… خورد به مشک. آب ریخت. عباس ایستاد. نه از درد، از حسرت. زانو زد و زیر لب گفت: آقا… نشد… نرسوندم…
وقتی حسین رسید بالای سرش، صورتش پر از خاک بود. ولی لبخند رو لبش خشک نشده بود. حسین خم شد، سر عباس رو تو آغوش گرفت. عباس گفت: آقا… حالا دیگه روم نمیشه بگم برادر… آب نرسوندم… دیگه نگو علمدار… دیگه نگو قمر بنیهاشم…
دل حسین شکست. بلند گفت: ای دشمن، دستهامو بریدید، مشکمو زدید، ولی دل و مردونگی عباس رو هیچوقت نمیتونید ببرید.
اون روز، علم عباس افتاد. ولی یه چیزی تو دشت بلند موند: غیرت. هنوزم وقتی مردم علم رو بلند میکنن، یاد عباس میافتن. یاد یه مردی که هیچوقت برای خودش نخورد، نخوابید، نخندید. فقط به امامش نگاه کرد و گفت: من هستم، تا آخرش.
اینه عباس… مردی که دل دشمن رو لرزوند، بیاینکه حتی یه قطره آب بخوره. مردی که اسمش هنوزم میلرزه رو زبونا. مردی که ما ایرانیها وقتی اسمش میاد، سرمون رو میندازیم پایین، دلمون میلرزه، و با خودمون میگیم: کاش یه ذره مثل عباس بودیم.
داستان پسر نخلستان
توی یکی از روستاهای جنوب، نزدیک نخلستانهایی که همیشه بوی خاک خیس و رطب میداد، پسربچهای زندگی میکرد به اسم حسام. یه پسر آروم، با چشمای درشت سیاه و دلی پر از رویا. از وقتی که خودش رو شناخته بود، مادرش همیشه براش از امام حسین قصه میگفت. از مردی که ایستاد، حتی وقتی همه دنیا پشت به حق کرده بودن.

حسام عاشق این قصهها شده بود. هروقت مادرش میخواست شروع کنه، با شور میگفت: باز بگو مامان، همون قصهای که امام لب تشنه بود، همون که دشمن، آب رو از بچهها هم دریغ کرد…
یه شب محرم، وقتی همه اهل روستا دور علم جمع شده بودن و دستهی سینهزنی تو کوچههای خاکی روستا میچرخید، حسام دست مادرش رو گرفت و گفت: مامان، کاش منم اونموقع بودم… کاش میتونستم یه مشکی آب برسونم به علیاصغر… کاش…
مادر فقط نگاهش کرد. اشکی از گوشهی چشمش چکید و گفت: اگه تو دل آدم، نیت درست باشه، خدا خودش راهشو باز میکنه.
از اون شب به بعد، حسام یه تصمیم بزرگ گرفت. هر روز، اول صبح، با یه دبهی کوچیک پر از آب خنک، راه میافتاد سمت نخلستان. میرفت تا جایی که کارگرای نخل رو از تشنگی و گرما نجات بده. با دستای کوچیکش، به همه آب میداد و وقتی خسته میشد، همونجا کنار سایهی نخلها، مینشست و از تو دلش با امام حسین حرف میزد.
میگفت: آقا جان، من اونموقع نبودم، ولی حالا هستم. این یه ذره کاریه که از دستم برمیاد. شاید خیلی مهم نباشه، ولی از ته دلمه.
چند ماه گذشت. محرمِ بعدی رسید. روستا حال و هوای عجیبی داشت. همه آماده میشدن برای تکیه، برای علم، برای عزاداری. اما اون سال، حسام یه کار دیگه کرد. رفت تو حیاط مسجد، با چندتا آجر و یه پیت حلبی، یه ایستگاه آب درست کرد. روش نوشت: نذر حضرت علیاصغر…
هرکی رد میشد، یه لیوان آب میخورد، صلوات میفرستاد، اشک میریخت. مردم میگفتن: این بچه، دلش پاکه… انگار داره کاری میکنه که خیلی از ما یادمون رفته…
تا روز عاشورا رسید. دسته راه افتاد، صدای سنج و طبل پر شده بود تو کوچهها. همه مشکیپوش، دلشکسته، سینهزن. ولی یه چیز کم بود… حسام. همه دنبالش گشتن. آخر سر توی مسجد پیداش کردن. کنار همون پیت آب، خوابش برده بود. دستاش دور لیوان آب حلقه شده بود و لبهاش زیر لب زمزمه میکرد: آقا… رسیدم…
همه با دیدنش بغض کردن. یه بچه، ولی با دلی بزرگتر از خیلی از ماها. یه بچه که فهمیده بود روضه فقط اشک نیست، فقط زنجیر زدن و سینه کوبیدن نیست. روضه یعنی یه کاری بکنی، حتی کوچیک، ولی از ته دل.
اون سال، توی اون روستای خاکی، مردم فهمیدن که عشق امام حسین، فقط واسه تو ماه محرم نیست. یه جور زندگیه. یه نیت پاکه. یه لیوان آبه. یه لبخنده. یه دلِ بیریا.
حسام، پسر نخلستان، برای همیشه تو دل اهالی موند. چون نشون داد که حتی یه دل کوچیک، میتونه کاری کنه که روضه واقعی بشه. روضهای که از چشم شروع میشه ولی تهش میرسه به عمل.
و ما هم، هنوز که هنوزِه، وقتی یه لیوان آب سرد میخوریم، اگه یه صلوات بفرستیم و یاد علیاصغر بیفتیم، شاید ما هم بشیم یه حسام… یه عاشق کوچیک… ولی واقعی.
داستان نذر مادربزرگ
تو یکی از محلههای قدیمی تهران، جایی که هنوز کوچهها سنگفرشن و دیوارها رنگ و بوی قدیمو دارن، پیرزنی زندگی میکرد به اسم ننه کبری. یه مادربزرگ لاغر با دستای پینهبسته و صورتی که همیشه بوی گلاب میداد. هر کی رد میشد از جلوی خونهاش، صدای روضه امام حسین از توی خونه به گوشش میرسید. ننه کبری یه عمره عاشق امام حسینه. از اون عشقایی که ریشه داره، از اون عشقایی که با دل گره خورده، نه با زبون.

محرم که میشد، انگار تو خونه ننه کبری عید بود. یه قابلمه بزرگ میذاشت رو گاز، دیگ نذری بار میذاشت. خودش میگفت: این غذا، نه فقط برای شکم مردمه، واسه دل خودمه. واسه دل سوخته زینب. برای لبای خشک علیاصغر. برای دلی که تو کربلا هزار تیکه شد.
اما اون سال یه چیزی فرق داشت. حال ننه کبری خوب نبود. دکترها گفته بودن قلبش ضعیف شده. بچههاش، نوههاش، همه گفتن: ننه جان، امسال استراحت کن. دیگه وقتشه که ما نذری بدیم.
اما ننه کبری لبخند زد و گفت: نذر، دل میخواد، نه زور بازو. نذر یعنی دلتو بذاری وسط. من اگه امسال ندم، انگار نفس نکشیدم.
یه شب مونده به تاسوعا، همه خواب بودن. ساعت حدود دو نصفهشب بود. ننه کبری آروم بلند شد، چادرشو انداخت رو سرش، رفت سمت آشپزخونه. دیگ کوچیکی گذاشت رو شعله کم. با همون دستای لرزونش، برنج ریخت، گوشت پاک کرد، اشکاشم ریخت تو دیگ. زیر لب فقط یه جمله زمزمه میکرد: یا حسین… یا حسین…
صبح، وقتی بوی نذری پیچید تو کوچه، همسایهها در تعجب موندن. گفتن: یعنی ننه کبری؟ با این حالش؟ هنوزم پای نذرش وایساده؟
همه جمع شدن تو حیاط کوچیکش. با کاسههایی که خودش یهبهیه پر میکرد. یکی از همسایهها گفت: ننه جان، تو با این دیگه چیکار کردی؟ این که شبیه دیگهای سالای قبل نبود، ولی یه بویی داره که دل آدمو میبره.
ننه کبری گفت: پسرم، این دیگه کوچیک بود، ولی نذر دل بزرگه. نذری که با اشک و عشق پخته شه، از هزار دیگ سنگینتره.
اون روز همه، با دل پر، کاسهی ننه کبری رو گرفتن. یکی گفت: وقتی قاشق میزنم تو این برنج، انگار دارم از کربلا غذا میخورم. اون یکی گفت: کاش دل منم یه ذره مثل دل ننه کبری بود، صاف و ساده.
چند روز بعد، ننه کبری تو خواب رفت. آروم، بیصدا. ولی نذرش، قصهاش، عشقش به امام حسین، تو دل همه موند. هر سال، بچهها و نوههاش همون دیگ کوچیکو میذارن رو گاز، همون برنج و گوشت، با همون اشکا… و زیر لب همون جمله رو تکرار میکنن:
یا حسین…
آره، بعضی عشقها اینجوریه. نه با جار و جنجال، نه با مراسمهای آنچنانی. یه دل ساده، یه دیگ کوچیک، یه مادربزرگ با چشمهای بارونی… اینا چیزیه که عشق به امام حسین رو زنده نگه میداره.
و هنوز که هنوزه، مردم اون محل، وقتی بوی برنج نذری ننه کبری میاد، دلشون میلرزه. چون میدونن که روضه واقعی، گاهی از توی یه قابلمه کوچیک شروع میشه و میرسه تا عمق دل آدمها. جایی که اسم حسین هنوز میتپه… جایی که نذر، فقط غذا نیست، یه عهد دله… یه عشق بیادعا.
داستان پیرمرد و پرچم
توی یکی از روستاهای سرسبز شمال، جایی که بوی بارون با خاک قاطی میشه و صدای مرغ و خروس با بوی چای تازهدم یکی میشه، پیرمردی زندگی میکرد به اسم کربلایی رضا. یه مرد ساده، خوشدل، با سبیلی پرپشت و دلی که انگار یه گوشهش مخصوص امام حسین کنار گذاشته شده بود. همهی اهالی به ایمانش غبطه میخوردن. وقتی حرف از حسین میشد، چشمهای پیرمرد برق میزد. میگفت: اگه صد بار دیگه هم دنیا بیام، بازم نوکر حسینم.

کربلایی رضا یه پرچم مشکی داشت. یه پرچم قدیمی که از جوونی همراهش بود. اون پرچم براش فقط یه تیکه پارچه نبود؛ یه خاطره زنده بود، یه عهد محکم. هر سال محرم، روز اول، همون پرچم رو با دستای لرزونش میزد بالای پشتبوم خونهش. با کلی حواسجمعی، با وضو، با صلوات. وقتی پرچم بالا میرفت، انگار کل محله نفس تازه میکشید. همه میگفتن: محرم اومده، پرچم کربلایی رضا بالا رفت…
اما اون سال، حالش خوب نبود. سرفههای خشک، پاشنههای خسته، چشمهایی که دیگه خوب نمیدیدن. بچههاش گفتن: باباجون، امسال ما پرچم رو میزنیم، شما فقط دعا کن.
ولی کربلایی گفت: پرچم حسین رو باید با دل زد، نه فقط با دست. این کار، کار دله…
شب اول محرم، هوا بارونی شد. انگار آسمون هم دلش گرفته بود. پیرمرد با تکیه به عصا، آرومآروم از پلهها بالا رفت. باد میزد تو صورتش، قطرههای بارون روی پیشونیش مینشستن، اما دلش گرم بود. پرچم رو از صندوقچه بیرون آورد، بوسیدش، و گفت: حسین جان، اگه این آخرین باره، بذار بازم خودم علمتو بلند کنم.
و پرچم رفت بالا…
صدای تکبیر کربلایی رضا از روی پشتبوم پیچید تو کوچه. بچههاش با گریه نگاش میکردن. مردم پایین ایستاده بودن، سینههاشون سنگین، چشمهاشون بارونی. اون لحظه، کسی چیزی نمیگفت، ولی همه یه چیز رو میدونستن: عشق به امام حسین، آدم رو تا آخرین نفس سر پا نگه میداره.
اون شب، تا صبح، صدای روضه از خونهی کربلایی بلند بود. زیر نور کم چراغ نفتی، روضهخون خونگیشو گذاشته بود، چایی ریخته بود تو استکانهای کمر باریک، و دلش رو گذاشته بود کف دستش. هی زیر لب میگفت: یا حسین…
دو روز بعد، صبح زود، وقتی هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود، صدای اذون از مسجد محله پخش شد. اما اون روز یه چیزی فرق داشت. پرچم هنوز بالا بود، ولی در خونهی کربلایی رضا نیمهباز مونده بود. وقتی نوهاش رفت سر بزنه، دید پیرمرد رو سجادهاش خوابیده… انگار با ذکر حسین از این دنیا رفته بود.
محله رفت تو سکوت. همه با دل شکسته اومدن. پرچم هنوز بالا بود. کسی جرئت نکرد پایینش بیاره. روز خاکسپاری، همه جمع شدن زیر همون پرچم. یه جوون از تو جمع بلند گفت: این پرچم، باید بالا بمونه. حالا نوبت ماست که علمدار باشیم.
از اون روز، پرچم کربلایی رضا، هر سال محرم، بالای مسجد روستاست. جوونا با دست خودشون میزننش بالا. قبلش با وضو، با نیت، با دل صاف. همهشون یاد گرفتن که عشق به امام حسین، یه چیزیه که تو خون باید جاری باشه. از پیرمردا به جوونا میرسه، از دل به دل منتقل میشه.
آره، حسین فقط قصهی عاشورا نیست. حسین یه راهه. یه پرچمه که تا ابد بالاست، تا وقتی که دلهایی هست که براش بتپه، تا وقتی که دستایی هست که علمش رو بالا نگه دارن. و این یعنی روضه هنوز زندهست… تو دلای ما.
دیدگاهتان را بنویسید