داستان برای بچه های ۹ ساله
تا حالا شده یه داستان بخونی و دلت نخواد تموم بشه؟ یا با شخصیتهای توی قصه دوست بشی و دلت بخواد بدونی آخرش چی میشه؟ خب، داستانها دنیای جادویی خودشونو دارن! توی این مقاله قراره با هم دربارهی داستانها حرف بزنیم؛ اینکه داستان چیه، چرا خوندنش انقدر کیف میده و چطوری میتونیم داستانهای قشنگتری بخونیم یا حتی خودمون بنویسیم. اگه عاشق قصهایی یا میخوای دنیای داستانها رو بهتر بشناسی، این مقاله رو از دست نده!
همینطور می تونی مجموعه داستان کوتاه درباره دزدی که خیلی جذاب هستن رو هم بخونی.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
5 داستان برای بچه های ۹ ساله
با ما همراه باش تا 5 داستان جذاب برای بچه های ۹ ساله رو تو ادامه برات روایت کنیم.
داستان راز درخت توت پیر
تو یکی از محلههای قدیمی شهر، یه کوچه بود با دیوارای کاهگلی و پنجرههای چوبی قدیمی. وسط این کوچه، یه خونهی بزرگ و قدیمی بود که توی حیاطش یه درخت توت خیلی پیر و بزرگ قد علم کرده بود. مردم محله بهش میگفتن “درخت قصهگو”، ولی هیچکس درست نمیدونست چرا.

ماجرا از وقتی شروع شد که “علی”، پسر نه سالهی کنجکاو و بازیگوش، با مامان و باباش به اون خونه اسبابکشی کرد. علی از همون روز اول چشمش به اون درخت بزرگ و عجیب افتاد. توتهای سیاه و درشتش حتی از توی پنجرهی اتاقش هم دیده میشدن. یه چیزی توی دلش میگفت که این فقط یه درخت معمولی نیست.
یه روز بعد از مدرسه، علی کیفشو انداخت یه گوشه و دوید توی حیاط. نشست زیر درخت و گفت:
“ای درخت پیر، شنیدم قصه میگی. اگه راسته، یکی از اون قصههات رو برام بگو.”
همین که حرفش تموم شد، باد نرمی وزید و یکی از شاخههای درخت آروم تکون خورد. یه توت افتاد درست جلو پای علی. علی با تعجب برداشتش، خورد و یهو چشمهاش تار شد… وقتی دوباره چشم باز کرد، دید توی یه جای دیگهست!
اونجا یه جنگل سبز و قشنگ بود، پر از پرندههایی که حرف میزدن! یه گربهی خاکستری با عینک گردی جلوش ایستاده بود و گفت:
“سلام علی! به سرزمین توتیها خوش اومدی!”
علی شاخ درآورد. گفت: “توتیها دیگه کیا هستن؟!”
گربه گفت: “ما توی این جنگل زندگی میکنیم، اما حالا یه مشکل داریم. درخت مادر ما مریض شده و فقط یه بچهی دلپاک از دنیای آدمها میتونه کمکمون کنه.”
علی که از شنیدن این حرف کلی ذوقزده شده بود، گفت: “خب من که اینجام! چیکار باید بکنم؟”
گربهی باهوش گفت: “باید سه تا کار انجام بدی. اول باید بریم قلهی مهآلود و از اونجا یه قطره از آب چشمهی نور بیاری. بعد باید از غول خوابآلود یه برگ جادویی بگیری. و آخر سر، باید بتونی با دل مهربونت، آواز بخونی و دل درخت مادر رو آروم کنی.”
علی، با اینکه کمی ترسیده بود، گفت: “باشه! من حاضرم. برای نجات درختها هر کاری میکنم!”
و اینطوری بود که سفر جادویی علی شروع شد. با گربهی عینکی و یه جوجهی خندان به اسم “پوپو” راهی کوه شدن. توی راه با یه روباه زرنگ که دنبال کلک زدن بود روبهرو شدن. روباه گفت:
“منم میتونم کمکتون کنم، ولی اول باید یه چی به من بدین!”
علی، بدون اینکه فریب بخوره، باهاش دوست شد و گفت: “ما چیزی نمیدیم، ولی اگه با ما بیای، میتونی توی نجات جنگل شریک باشی.”
روباه با تعجب نگاش کرد. چون اولین بار بود کسی بهش اعتماد میکرد. دلش نرم شد و گفت:
“باشه پسر! منم باهاتون میام.”
با کمک روباه، تونستن از غول خوابآلود رد بشن. علی بهآرومی کنار غول ایستاد و براش قصه گفت. غول که سالها بود کسی براش قصه نگفته بود، اشکش دراومد و گفت: “این برگ جادویی مال تو. تو پسر خوبی هستی.”
وقتی علی همه چیز رو جمع کرد، برگشتن پیش درخت مادر. علی با دل پاکش شروع کرد به خوندن یه آواز که مامانش موقع خواب همیشه براش میخوند. درخت مادر آرومآروم برگاشو باز کرد و نور طلایی ازش پخش شد. همهی جنگل خوشحال شدن.
گربه گفت: “وقتشه برگردی، علی! ولی بدون که درخت توت پیر همیشه منتظرته.”
یهو یه توت دیگه از درخت افتاد و علی چشمهاشو بست. وقتی باز کرد، دوباره توی حیاط خودشون بود.
مامانش صدا زد: “علی! بیا ناهار!”
علی لبخند زد و تو دلش گفت: هیچکس نمیدونه زیر این درخت، چه دنیای جادوییای پنهونه…
داستان پشت بوم پرنده ها
توی یکی از خونههای قدیمی محلهی امامزاده یحیی، یه پسر نه ساله به اسم محمدرضا با مامانبزرگ مهربونش زندگی میکرد. خونهشون یه پشت بوم بزرگ داشت که پر بود از گلدونهای شمعدونی، چندتا قفس خالی پرنده و یه عالمه خاطره. محمدرضا به پشت بوم میگفت قلمرو من.

یه روز ظهر، که باد خنکی میاومد و آسمون پر از ابرای سفید و سبک بود، محمدرضا رفت بالای پشت بوم تا یه کم هوا بخوره. همین که روی فرش کوچیک کنار گلدونا نشست، صدای تقتق ضعیفی از سمت قفس قدیمی پرندهها اومد. قفسی که سالها بود خالی بود و کسی بهش دست نزده بود.
با تعجب رفت جلو. در قفس کمی باز شده بود. دستش رو دراز کرد تا ببندتش، که یهو یه کبوتر سفید کوچیک، از توی قفس پرید بیرون و روی نردهی پشت بوم نشست. پرهاش برق میزد و چشمهاش یه جور عجیبی برق میزد. محمدرضا گفت: این از کجا اومد؟ کی گذاشتش اینجا؟
کبوتر گفت: نترس، محمدرضا! من یه کبوتر معمولی نیستم.
محمدرضا دهنش باز موند. گفت: تو حرف زدی؟
کبوتر گفت: آره. فقط کسایی که دلشون صاف باشه و عاشق قصه باشن، صدای منو میشنون. و تو یکی از اونا هستی.
محمدرضا نشست روی زانوهاش و گفت: حالا که اینطوره، بگو ببینم چی میخوای؟ چرا اومدی پیش من؟
کبوتر گفت: من از شهر پرندهها اومدم. اونجا یه مشکل بزرگ داریم. شاهپرندهمون مریض شده و فقط یه بچهی باهوش از دنیای آدمها میتونه نجاتش بده. اگه کمکمون کنی، میبرمت اونجا و یه ماجرای حسابی منتظرت خواهد بود.
محمدرضا که همیشه عاشق ماجراجویی بود، گفت: بریم! من آمادم.
کبوتر با نوک بالش به محمدرضا زد و ناگهان، فضای اطراف پر از نور شد. وقتی محمدرضا چشمهاشو باز کرد، توی یه باغ عجیب بود؛ پر از درختهای میوهای که آواز میخوندن و پرندههایی که لباس داشتن!
شاهپرنده یه طاووس پیر بود که توی تختی از گلهای زرد خوابیده بود. دکترهای پرندهای گفتن: درمان فقط یه دونهست. دونهی طلایی که وسط آسمون شهر، روی ابر معلقه.
محمدرضا باید میرفت بالای برج بادگیر تا با چرخ بادی مخصوص، خودش رو برسونه به اون ابر. اونجا، باید معمایی رو حل میکرد تا دونهی طلایی رو به دست بیاره.
روی ابر، یه جغد پیر منتظرش بود. جغد گفت: معمای من اینه، اگه درست جواب بدی، دونه رو میدم:
چی همیشه تو هواست، دیده نمیشه، اما بدون اون نمیتونی حتی یه دقیقه زنده بمونی؟
محمدرضا یه لحظه فکر کرد و گفت: هوا!
جغد خندید و گفت: آفرین پسر باهوش! اینم دونهی طلایی.
با دونه برگشتن و وقتی شاهپرنده اونو خورد، پرهاش دوباره براق شد، بلند شد، بال زد و گفت: تو قهرمان مایی، محمدرضا!
پرندهها دورش حلقه زدن و براش آواز خوندن. محمدرضا دلش نمیخواست برگرده ولی کبوتر سفید گفت: هر وقت دلت برای ما تنگ شد، فقط بیا روی پشت بوم و بهم بگو.
یه چشمک زد و دوباره همه چیز نورانی شد.
وقتی محمدرضا چشم باز کرد، باز توی پشت بوم بود. آفتاب غروب داشت از لای شمعدونیها میتابید. قفس هنوز سر جاش بود. ولی حالا محمدرضا خوب میدونست که اون قفس، دروازهی یه دنیای جادویی بود. دنیایی که فقط بچههایی با دل پاک میتونستن واردش بشن.
داستان قالیچه ای که نقشه داشت
تو یکی از خونههای قدیمی یزد، کنار بادگیرای بلند و دیوارای کاهگلی، یه پسر نه ساله به اسم سهراب با باباش زندگی میکرد. باباش قالیباف بود و توی کارگاه کوچیکشون، قالیهایی میبافت که همهی بازار براش سر و دست میشکستن.

سهراب عاشق نقش و نگار قالیها بود. از همون وقتی که کوچیکتر بود، ساعتها کنار دار قالی مینشست و به چکشکاری باباش و نخهای رنگارنگ خیره میشد. همیشه میگفت: “بابا، این طرحها جادو دارن!”
یه روز عصر، که باد گرمی از کوچهها میپیچید و صدای اذون از مسجد قدیمی بلند شده بود، سهراب توی انباری پشت کارگاه، یه قالیچهی کوچیک و کهنه پیدا کرد. قالیچه از اون طرحای قدیمی داشت که گل و بوتههاش مثل باغ واقعی میزدن بیرون. گرد و خاکشو تکوند و گفت: اینو چرا تا حالا ندیده بودم؟
قالیچه رو باز کرد و چشمهاش برق زد. وسط قالیچه یه نقشهی عجیب بود، شبیه کوه و رود و دشت، ولی یه ستارهی طلایی هم روش بود که با نخ زرد بافته شده بود. یههو صدای نازکی شنید: “سلام، سهراب!”
سهراب از جا پرید. دور و برشو نگاه کرد. کسی نبود. دوباره صدا اومد: “نترس! من خود قالیچهام! من جادوییام، ولی سالهاست خوابم برده بود. حالا که منو پیدا کردی، باید یه مأموریت مهم انجام بدی.”
سهراب گفت: چی؟ یه قالیچهی حرفزن؟ واقعاً دارم خواب میبینم!
قالیچه گفت: نه، این یه واقعیته. اون ستارهی طلایی که وسط قالیچه میبینی، راه یه گنج قدیمیه. اما فقط یه بچهی شجاع و مهربون میتونه پیداش کنه. تو حاضری؟
سهراب، که از هیجان قلبش تند میزد، گفت: آره، حاضرم!
قالیچه لرزید و یهو، سهراب رو از زمین بلند کرد. از پنجرهی کارگاه بالا رفت و پریدن توی آسمون شب یزد. زیر پاشون بادگیرها کوچیک میشدن و آسمون پر از ستاره شده بود.
پرواز کردن تا به یه کوه بزرگ رسیدن. قالیچه گفت: باید از این کوه بری بالا، اون ستاره درست بالای قلهست. ولی مراقب باش! چون نگهبان کوه، یه شیر طلاییه که فقط با جواب دادن به معماش، اجازه میده رد بشی.
سهراب تا قله بالا رفت. شیر طلایی جلوش ظاهر شد و گفت: اگه میخوای از من رد شی، بگو ببینم:
چیزیام که هر چی بیشتر ازم برداری، بزرگتر میشم. من چیام؟
سهراب یه کم فکر کرد و گفت: جا پا!
شیر غرش ملایمی کرد و خندید: درست گفتی پسر باهوش! رد شو!
سهراب رفت جلو، ستارهی طلایی وسط قله رو لمس کرد. ناگهان زمین زیر پاش باز شد و افتاد توی یه اتاق پر از سکههای قدیمی، کتابهای خطی، و یه عالمه گنجهای فرهنگی ایران. وسط اتاق، یه دستنوشته بود که روش نوشته شده بود:
گنج واقعی، دانایی و مهربونیه. حالا که گنج رو دیدی، وقتشه برگردی. ولی همیشه بدون، توی دل قالیهای قدیمی، قصه و راز خوابیده.
قالیچه برگشت و سهراب رو آروم توی حیاط خونهشون فرود آورد. وقتی مامانش که از سفر برگشته بود، دید سهراب کنار قالیچه نشسته، گفت: این قالیچه رو از کجا آوردی؟
سهراب لبخند زد و گفت: این فقط یه قالیچه نیست، این پر از ماجراست!
از اون روز به بعد، هر شب سهراب رو قالیچه مینشست، دست میکشید روی طرحها و قصهی اون شب رو خودش میساخت. چون حالا میدونست، توی تار و پود هر قالی، یه دنیای قشنگ خوابیده.
داستان ماجرای کفش های قلابی آقا جون
تو محلهی قدیمی ناصرخسرو، یه پسر نه ساله به اسم حسام با پدر و مادرش زندگی میکرد. پدرش فروشندهی کفش بود، ولی نه کفش معمولی، بلکه فقط کفشهای دستدوز ایرانی میفروخت. همهی محله به باباش میگفتن: استاد کفشدوز!

یه روز جمعه، حسام با مامان و باباش رفتن خونهی آقاجون توی محلهی پامنار. آقاجون پیرمرد بانمک و پرحرفی بود که همیشه یه چیز بامزه تو آستینش داشت. ایندفعه اما یه چیزی عوض شده بود: آقاجون یه جفت کفش نو پوشیده بود که برق میزد.
حسام چشمهاش گرد شد. گفت: آقاجون، اینا دیگه چیه؟ از کجا آوردی؟
آقاجون خندید و گفت: یه دستفروش دم بازار میگفت این کفشها جادوییان! پا کنی، میبرنت جاهایی که دلت بخواد.
حسام زد زیر خنده. گفت: آقاجون، یعنی این کفشا بال دارن؟!
آقاجون گفت: جدی میگم باباجان! از وقتی پوشیدمشون، خوابای عجیبغریب میبینم. دیشب خودمو وسط کاروان شاه عباس دیدم، داشتم با قاطرچیها چای میخوردم!
حسام اول فکر کرد آقاجون شوخی میکنه، ولی شب که رفتن خونه، ذهنش پر شد از فکر اون کفشا. شب، بیصدا از تخت بلند شد، لباس پوشید و یواشکی رفت سمت خونهی آقاجون. از پنجرهی باز اتاق، دست دراز کرد و کفشها رو برداشت.
گفت: فقط یه امتحان، همین یه بار!
کفشا رو پوشید، هنوز بنداشو محکم نکرده بود که یههو زمین لرزید. نور زرد رنگی دور پاش پیچید و بعد، همهچی تاریک شد. حسام چشمهاشو باز کرد و دید توی یه میدان بزرگه. همه مردم لباسهای قدیمی تنشونه و دور تا دورش دارن ساز میزنن.
یکی گفت: بچه! تو از کجا اومدی؟ چرا لباست اینشکلیه؟
حسام گفت: اومدم دنبال کفشام! یعنی، دنبال خودم!
همون موقع صدای شیپور بلندی اومد. سربازای قجری با اسب از وسط جمعیت رد شدن و یه مرد بلندقد با ریش بلند فریاد زد: شاه میخواد این بچه رو ببینه! میگن از آینده اومده!
حسام از ترس، دوید وسط جمعیت. قلبش تند تند میزد. فکر کرد: آقاجون راست میگفت، این کفشا واقعاً جادوییان!
دو تا پیرزن گفتن: اگه میخوای برگردی، باید بری کوچهی چراغنفتی، دم خونهی پیرکفشدوز. اون راه برگشت رو بلده.
حسام دوید، از چندتا کوچهی پیچپیچ گذشت، تا رسید به یه مغازهی کوچیک. پیرمردی با ابروهای درهم اونجا نشسته بود.
پیرمرد گفت: میخوای برگردی، نه؟ باید یاد بگیری همهچی که برق میزنه، طلا نیست. بعضی وقتا یه کفش قلابی میتونه سرنوشتتو عوض کنه!
حسام فقط سر تکون داد. پیرمرد با چکش کوچیکی زد رو کفشا. حسام یههو برگشت به اتاق آقاجون!
نشسته بود لب حوض، کفشا کنار پاش بودن. آقاجون از توی پنجره نگاهش میکرد و میخندید: پس بالاخره امتحانشون کردی، نه؟
حسام گفت: آقاجون، دیگه هر چی گفتی باور میکنم! ولی این کفشا رو نمیخوام. همون کتونی مدرسهم بهتره!
آقاجون خندید و گفت: درس زندگی همیشه وسط اتفاقهای عجیب پیدا میشه. حالا بیا چای بخوریم، که مامانت الان پیدامون میکنه و وای به حالمون!
داستان عینک مامان بزرگ جادو داشت
محلهی ما قدیمی بود. از اون محلهها که تو کوچههاش صدای توپ پلاستیکی بچهها با صدای زنگ دوچرخه قاطی میشه. تو یکی از خونههای آجری ته کوچه، یه مامانبزرگ مهربون زندگی میکرد. همهی بچهها بهش میگفتن: مامانبزرگ طلا. چون هم اسمش طلعت بود، هم دلش طلا.

مامانبزرگ طلا یه عینک گرد و کوچیک داشت که هیچوقت ازش جدا نمیشد. حتی موقع خواب هم میذاشتش کنار بالشش. یهبار ازش پرسیدم: مامانبزرگ، این عینکه چی داره که انقدر دوستش داری؟
لبخند زد و گفت: اگه یه روز با دل پاک عینکمو بزنی، خودت میفهمی.
من، یعنی “کیوان”، همون پسر نه سالهی بازیگوش محلهمون، همش تو فکر اون عینک بودم. از اون روزی که مامانبزرگ این حرفو زد، مغزم دیگه دست از سرش برنمیداشت.
یه روز جمعه، که مامانبزرگ رفته بود بازار، من یواشکی رفتم تو خونهش. کفشامو درآوردم، پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاقش. عینک اونجا بود، روی میز چوبی قدیمی کنار پنجره.
با خودم گفتم: فقط یه نگاه، بعدش سرجاش میذارم.
تا عینک رو زدم، یههو همهچی دورم رنگی شد. دیوارا شروع کردن به حرکت کردن، فرشها حرف میزدن، گلدونهای مامانبزرگ آواز میخوندن و ساعت دیواری پُرشده بود از پروانه!
تا اومدم جیغ بزنم، یه صدا گفت: نترس کیوان! خوش اومدی به دنیای عینکیها!
برگشتم دیدم یه گربهی چاق و سفید، با کراوات قرمز، داره بهم لبخند میزنه. گفت: تو حالا یکی از ما شدی. کسی که بتونه با عینک مامانبزرگ دنیای پنهون رو ببینه.
گفتم: دنیای پنهون چیه دیگه؟ من فقط خواستم یه ذره نگاه کنم!
گربه گفت: حالا دیگه نمیتونی برگردی، مگر اینکه سه تا کار مهم انجام بدی.
پرسیدم: چه کاری؟
لبخند زد و گفت: باید مهربونی، شجاعت و صداقتتو نشون بدی. اگه موفق بشی، خود عینک تورو برمیگردونه.
اولین ماجراجویی، توی آشپزخونهی مامانبزرگ بود! یهو دیدم یه قوری قدیمی از روی سماور پرید پایین و داد زد: کمک! قندها شورش کردن!
رفتم دیدم دونههای قند توی ظرف قند، با قاشق چایخوری دعواشون شده. یکیشون میگفت: همیشه مارو تو چای میندازن، دیگه بسه!
گفتم: قندای عزیز، آخه اگه شما نباشین، چای بیمزه میشه. همهمون یه وظیفه داریم. قاشقخانوم هم فقط میخواد به شما کمک کنه.
با چند تا حرف خوب، همه آروم شدن. قوری بهم گفت: آفرین پسر عاقل! یکی از سه کار رو انجام دادی.
بعدش رفتم تو اتاق. اونجا یه کتاب قدیمی باز بود و یه عالمه کلمه از توش ریخته بودن بیرون. بعضیاشون گریه میکردن، بعضیا داد میزدن: ما رو یادت رفته!
فهمیدم اینا کلماتیان که بچهها دیگه ازشون استفاده نمیکنن. مثل مهربانی، گذشت، ادب.
نشستم کنارشون، یکییکی براشون قصه گفتم. گفتم که هنوز بچههایی هستن که از این کلمات قشنگ استفاده میکنن. گفتن: پس هنوز امید هست!
اونم شد کار دوم.
برای کار سوم، باید برمیگشتم دم پنجره. اونجا گلدون یاس مامانبزرگ خشک شده بود. گفتم: چرا ناراحتی؟
گلدون گفت: مامانبزرگ چند روزه حواسش به من نیست. فکر میکنه من دیگه گل نمیدم.
با دستام آروم خاکشو مرتب کردم، باهاش حرف زدم، براش آواز خوندم. یهو یه جوانه کوچولو زد بالا. گلدون گفت: تو بهم امید دادی. اینم کار سوم!
همون موقع، نور سفیدی دور عینک پیچید و من دوباره تو اتاق معمولی مامانبزرگ بودم.
در باز شد. مامانبزرگ برگشته بود. نگام کرد و گفت: فهمیدی چی داشتم میگفتم؟
سرمو انداختم پایین و گفتم: عینکت جادوییه. ولی جادوش فقط مال دلای مهربونه.
مامانبزرگ لبخند زد و گفت: حالا که فهمیدی، وقتشه خودت یکی از نگهبانای مهربونی باشی.
دیدگاهتان را بنویسید