داستان برای کودک پیش دبستانی
کودکی، زیباترین فصل زندگی انسان است؛ فصلی پر از خیالپردازی، یادگیری، کشف دنیای اطراف و تجربهی احساسات گوناگون. در این سنین، ذهن کودکان همچون زمینی آماده برای کاشت بذرهای اخلاق، خلاقیت و شناخت است. یکی از مؤثرترین ابزارها برای پرورش این ویژگیها، داستانگویی است. داستانها نهتنها ابزاری سرگرمکننده به شمار میآیند، بلکه بهعنوان پلی میان دنیای واقعی و دنیای خیال، نقش مهمی در رشد ذهنی، زبانی و اجتماعی کودکان دارند. همچنین می توانید از 5 داستان برای کودک بد غذا نیز برای کودک خود استفاده کنید.
در این مجموعه، یازده داستان جذاب و آموزنده برای کودکان پیش دبستانی گردآوری شده است.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
11 داستان برای کودک پیش دبستانی با نقاشی
در ادامه 11 داستان برای کودک پیش دبستانی با نقاشی را برای شما شرح می دهیم.
داستان اول: خرس کوچولو که بلد نبود صبر کنه

یه روزی، توی یه جنگل سبز و آروم، یه خرس کوچولو زندگی میکرد. اسمش «بامبو» بود. بامبو خیلی ناز و بازیگوش بود، ولی یه مشکلی داشت… اون اصلاً صبر نداشت!
اگه بامبو میخواست چیزی، همون لحظه باید میرسید دستش. اگه مامانش میگفت: «بامبو، صبر کن تا کیک خنک شه»، بامبو میگفت: «نه! الان میخوام!»
اگه باباش میگفت: «تا عصر صبر کن با هم بریم بازی»، بامبو میگفت: «نه! الان بریم! همین حالا!»
همهی حیونا توی جنگل میدونستن بامبو چقدر کمطاقته.
یه روز آفتابی، بامبو از خواب بیدار شد و گفت:
«امروز یه روز قشنگه! میخوام برم عسل بخورم، بعدم با دوستام بازی کنم، بعدم بپرم توی برکه، بعدم بریم توت بخوریم…»
مامان خرس گفت: «عزیزم، اول صبحونهتو بخور، بعد آروم آروم برای هر کاری وقت هست.»
ولی بامبو گفت: «نه نه نه! نمیخوام صبر کنم. اول میرم دنبال عسل!»
و دوید طرف کندوی عسل. اما وقتی رسید، دید یه عالمه زنبور دور کندو دارن میچرخن. زنبور کوچولویی که اسمش «زیزی» بود، اومد جلو و گفت:
«بامبو! صبر کن تا ما کارمون تموم شه، بعد بیا عسل بردار.»
ولی بامبو گفت: «صبر نه! الان میخوام!»
و دستشو کرد تو کندو…
وای وای وای! زنبورا عصبانی شدن! یکیشون گفت: «نمیتونی بیاجازه بیای تو کندو ما!»
یکی دیگه گفت: «عسل هنوز آماده نیست!»
بامبو ترسید، فرار کرد و گفت: «آخ! نباید این کارو میکردم…»
اونطرف جنگل، دوستای بامبو – خرگوشی، سنجابی و لاکپشتی – داشتن خونهی درختی میساختن. خرگوشی گفت: «بامبو! میخوای کمکمون کنی؟»
بامبو گفت: «آره! ولی زود تمومش کنیم! نمیخوام صبر کنم!»
سنجابی گفت: «ساختن خونهی درختی زمان میبره. باید صبور باشیم.»
بامبو گفت: «نه دیگه، من الان میخوام توش بازی کنم!»
و پرید بالا، ولی چون هنوز نردبون کامل نشده بود، پامبو لیز خورد و افتاد توی خاک!
«آخ! دمم خاکی شد!»
دوستاش گفتن: «بامبو، اگه صبر میکردی، اینطوری نمیشد.»
بامبو ناراحت شد. نشست یه گوشه و گفت:
«چرا هر بار که عجله میکنم، خراب میشه؟»
همون موقع، لاکپشتی – که از همه آرومتر و صبورتر بود – آروم اومد جلو و گفت:
«میخوای یه چیزی نشونت بدم؟»
بامبو گفت: «چی؟»
لاکپشتی گفت: «بیا با هم بریم کنار رودخونه.»
بامبو، که حالا یه کم دلخور شده بود، آروم دنبال لاکپشتی راه افتاد.
رسیدن کنار رودخونه. اونجا یه گل عجیب بود. لاکپشتی گفت:
«هر روز، این گل یه ذره باز میشه. اگه صبر کنی و هر روز بیای، یه روز میبینی چهقدر قشنگ میشه.»
بامبو گفت: «ولی نمیتونم صبر کنم!»
لاکپشتی گفت: «اگه صبر نکنی، هیچوقت زیباییش رو نمیبینی.»
بامبو گفت: «باشه… امتحان میکنم.»
فرداش، بامبو دوباره اومد کنار رودخونه. گل یه ذره بازتر شده بود.
روز بعد، یه کم دیگه باز شد.
تا اینکه روز پنجم، گل کامل باز شد و رنگهای قشنگی داشت: قرمز، آبی، زرد، بنفش!
بامبو گفت: «ووووواااای! چه خوشگله!»
لاکپشتی گفت: «دیدی؟ اگه صبر کنی، چیزای قشنگتری میبینی.»
از اون روز به بعد، بامبو یاد گرفت که صبر چیز بدی نیست. صبر یعنی به خودت و بقیه زمان بدی تا کارا بهتر پیش برن.
وقتی مامانش گفت: «صبر کن تا کیک خنک شه»، بامبو گفت: «باشه مامان، تا اون موقع یه نقاشی میکشم.»
وقتی دوستاش داشتن خونهی درختی میساختن، بامبو کمک کرد و گفت: «با هم تمومش میکنیم، حتی اگه طول بکشه!»
و وقتی دوباره سراغ عسل رفت، اول از زنبورا اجازه گرفت و بعد صبر کرد تا عسل آماده بشه.
از اون به بعد، همهی حیونا گفتن:
«بامبو حالا یه خرس صبور و مهربونه!»
و بامبو با لبخند گفت:
«صبر کردن یعنی لذت بردن از لحظههایی که منتظرشون هستی…»
و اون روز، جنگل یه خرس صبورتر، شادتر و دوستداشتنیتر داشت…
داستان دوم: گربه کوچولو که از اشتباه کردن می ترسید

توی یه کوچهی رنگیرنگی که درختای پرشکوفه داشت و صدای پرندهها میپیچید، یه گربهی کوچولوی ناز زندگی میکرد. اسمش «میمی» بود.
میمی خاکستری بود، با چشمهای درشتِ سبز و پاهای نرمی که یواش یواش راه میرفت.
میمی خیلی باهوش بود، خیلی هم با ادب… فقط یه مشکلی داشت!
اون همیشه از اشتباه کردن میترسید!
هر کاری که میخواست بکنه، اگه حس میکرد ممکنه خراب بشه، منصرف میشد.
مثلاً:
مامانش میگفت: «میمی! بیا با هم کیک بپزیم.»
میمی میگفت: «نه مامان، اگه خراب بشه چی؟»
دوستش، موشی، میگفت: «بیا با هم نقاشی بکشیم.»
میمی میگفت: «نه نه، اگه زشت بشه چی؟»
میمی دلش میخواست بخونه، بازی کنه، نقاشی بکشه، آواز بخونه… ولی همیشه فکر میکرد ممکنه خراب بشه و همه بهش بخندن.
یه روز، مدرسهی جنگلیشون اعلام کرد:
«فردا مسابقهی نمایش عروسکیه! همهی بچهها میتونن شرکت کنن.»
دوستاش خیلی خوشحال شدن. سنجابی گفت: «من میخوام روباه باشم!»
موشی گفت: «من میخوام جادوگر باشم!»
میمی اما، گوشه نشسته بود. دلش میخواست تو نمایش باشه… ولی باز هم همون فکر اومد تو ذهنش:
«اگه خراب کنم چی؟ اگه یادم بره چی بگم؟ اگه بقیه بخندن چی؟»
اون شب، مامانش اومد کنارش و گفت:
«چرا ناراحتی دخترم؟»
میمی گفت: «نمیخوام تو نمایش باشم. میترسم خراب کنم.»
مامانش لبخند زد و گفت:
«عزیزم، میدونی همهی آدمها گاهی اشتباه میکنن؟ مهم اینه که ازش یاد بگیریم، نه اینکه فرار کنیم. اشتباه کردن یعنی در حال یاد گرفتنی.»
میمی با تعجب گفت: «واقعا؟ تو هم اشتباه کردی؟»
مامان گفت: «اوه بله! یه بار تو مدرسه وسط خوندن شعر یادم رفت، همه خندیدن. ولی بعدش دوباره خوندم و همه تشویقم کردن.»
میمی کمکم لبخند زد…
فردا صبح، وقتی رفت مدرسه، معلم گفت:
«خب بچهها، کی میخواد تو نمایش باشه؟»
میمی آروم دستشو بلند کرد.
دوستاش گفتن: «هورا! میمی هم میخواد بیاد!»
اون نقش یه جوجه کوچولو رو گرفت. یه جوجهی بامزه که اولش خجالتی بود، ولی بعد یاد گرفت با بقیه بازی کنه. درست مثل خودش!
تمرین شروع شد. اولش صداش آروم بود. یه بار جملهش یادش رفت. یه بار عروسکش افتاد. ولی هر بار دوستاش کمکش کردن، و معلم گفت:
«خیلی خوبه! با تمرین بهتر هم میشی!»
بالاخره روز نمایش رسید. همهی مامانها و باباها اومده بودن. میمی پشت پرده دلش تند تند میزد.
با خودش گفت: «من میترسم… ولی میخوام امتحان کنم. حتی اگه اشتباه کنم!»
نوبت به میمی رسید. رفت رو صحنه.
اول یه کم صدای جوجهش لرزید…
بعد یه کم مکث کرد…
ولی بعدش، با لبخند ادامه داد.
اون همهی جملههاشو گفت، حتی آخرش یه آواز کوچولو هم خوند!
وقتی نمایش تموم شد، همه دست زدن! مامانش از ته دل لبخند زد.
موشی اومد بغلش کرد و گفت: «آفرین میمی! خیلی خوب بودی!»
میمی گفت: «اولش میترسیدم… ولی حالا خیلی خوشحالم که امتحان کردم!»
از اون روز به بعد، میمی یاد گرفت هر وقت از اشتباه کردن میترسه، به خودش بگه:
“اگه خراب بشه، یاد میگیرم… اگه خوب بشه، کیف میکنم!”
و حالا؟ حالا میمی یکی از بااعتمادبهنفسترین گربههای کوچهی رنگیرنگی شده.
کیک میپزه، شعر میخونه، نقاشی میکشه، و حتی وقتی خراب میکنه، لبخند میزنه و میگه:
“عیبی نداره… تمرین میکنم و بهتر میشم!”
داستان سوم: کفشدوزکی که از تاریکی می ترسید

توی یه باغ بزرگ و رنگارنگ، وسط گلهای قرمز و زرد و بنفش، یه کفشدوزک کوچولو زندگی میکرد. اسمش «توتیا» بود.
توتیا یه کفشدوزک شیطون و مهربون بود. بالهای قرمز با خالهای سیاه داشت، و همیشه روی گلها بالا و پایین میپرید. اما… یه رازی داشت!
توتیا از تاریکی میترسید. خیلی زیاد!
وقتی شب میشد و خورشید میرفت پشت کوه، توتیا سریع خودش رو قایم میکرد زیر برگها و میگفت:
«نه نه نه! من نمیخوام شب بیاد! اون بیرون تاریکه و ترسناکه!»
دوستاش مثل زنبورا و کرم شبتاب میگفتن:
«توتیا! شبها قشنگه! بیا ستارهها رو ببین!»
ولی توتیا همیشه میگفت:
«نه! شب یعنی سایه، شب یعنی سیاهی، شب یعنی… چیزای ترسناک!»
یه شب، توتیا با صدای خندهی دوستاش از خواب پرید. صدا از اون طرف باغ میاومد.
«چی شده؟! کی اونجاست؟»
آروم بال زد و رفت نزدیکتر.
دید کرم شبتابها جمع شدن و با نورهای قشنگشون دارن تو تاریکی نمایش نور اجرا میکنن!
زنبورا هم نشستن و براشون دست میزنن!
توتیا هم دلش میخواست ببینه… ولی تا یه سایه دید، جیغ زد:
«وای! یه هیولای سیاه!»
و پرید تو بوته!
اما اون «هیولای سیاه»، سایهی یه قارچ بود!
صبح فردا، توتیا غمگین کنار گل نشسته بود. زنبور عسل، دوست مهربونش، اومد و گفت:
«توتیا جان، چرا ناراحتی؟»
توتیا گفت:
«من از شب میترسم… دلم میخواست دیشب نمایشو ببینم… ولی تاریکی منو میترسونه.»
زنبور گفت:
«میخوای یه کاری بکنیم؟ یه ماجراجویی کوچولو، فقط من و تو! یه ماجراجویی تو دل شب…»
توتیا ترسید:
«توی شب؟ نه نه نه!»
ولی زنبور با لبخند گفت:
«قول میدم چیزی نشه. فقط یه کوچولو بریم. منم پیشتم. میخوای؟»
توتیا کمی فکر کرد… بعد آروم گفت:
«باشه… فقط یه ذره!»
شب شد. خورشید رفت و ستارهها کمکم پیدا شدن. زنبور یه شمع کوچولو از نور شهد ساخته بود و گفت:
«اینم برای راه روشن کردن. حالا بریم؟»
توتیا بال زد. قلبش تند میزد.
اما وقتی جلوتر رفت، دید وای! شب اونقدرها هم بد نیست!
آسمون پر از ستارههای چشمکزن بود. صدای جیرجیرکها مثل آهنگ ملایم بود. نسیم خنکی هم میوزید.
اونا از کنار برکه رد شدن. ماه افتاده بود توی آب و انگار لبخند میزد!
توتیا گفت:
«این ماهه؟ اینقدر قشنگه؟ من هیچوقت ندیده بودم!»
زنبور خندید و گفت:
«آره! شبها پر از قشنگیهاییان که روزها نیستن!»
یه کم جلوتر، صدای خنده اومد. دیدن کرم شبتابها دوباره نمایش نور گذاشتن. وقتی توتیا رفت جلو، همه گفتن:
«هورا! توتیا اومد!»
کرم شبتابی اومد جلو و گفت:
«بیا! یه نور کوچولو هم بهت میدیم که با ما نمایش بدی!»
توتیا یه نور کوچولو گرفت، و با تعجب گفت:
«وای! تاریکی اصلاً ترسناک نیست! فقط یه لباس مشکیه که چیزای قشنگو قایم میکنه!»
اون شب، توتیا همراه کرم شبتابها رقص نور کرد. مامانش از دور نگاهش میکرد و با خوشحالی گفت:
«دخترم بزرگ شده… دیگه از تاریکی نمیترسه.»
وقتی برگشت خونه، زیر برگها دراز کشید و گفت:
«چه شب خوبی بود…!»
از اون شب به بعد، توتیا دیگه از تاریکی نمیترسید.
وقتی شب میشد، میگفت:
«الان وقت ستارهها و ماهه… شبم قشنگی داره، مثل روز.»
و هر وقت دوستی از تاریکی میترسید، میگفت:
«بیا با من بیای. من نشونت میدم شب چه چیزایی قشنگی داره…»
و اینطوری، کفشدوزک کوچولوی داستان ما،
یاد گرفت که ترس، فقط یه فکر کوچولویه، که وقتی باهاش روبهرو بشی، تبدیل میشه به شجاعت بزرگ!
داستان چهارم: سگ کوچولویی که نمی تونست نه بگه!

توی یه پارک بزرگ و سرسبز، کنار درختهای بلند و حوض کوچیکی که وسطش فواره داشت، یه سگ کوچولوی مهربون زندگی میکرد. اسمش «پوفی» بود.
پوفی یه سگ سفید با گوشهای قهوهای بود که همهی حیوانای پارک دوسش داشتن، چون همیشه کمک میکرد، همیشه لبخند میزد، و همیشه با همه مهربون بود.
ولی یه مشکلی داشت!
پوفی نمیتونست “نه” بگه!
هر وقت کسی ازش چیزی میخواست، حتی اگه خسته بود یا کار داشت، باز میگفت «باشه!»
هر وقت دلش نمیخواست بازی کنه، ولی یکی صداش میزد، بازم میرفت.
یه روز، خرگوشه اومد گفت:
«پوفی! بیای با هم تا ته پارک مسابقه بدیم!»
پوفی تازه از خواب بیدار شده بود و خیلی خوابآلود بود، ولی بازم گفت:
«اِم… باشه!»
دویدن… دویدن… پوفی وسط راه کم آورد، پاش درد گرفت و همونجا نشست.
خرگوش گفت: «چرا نمیدوی؟»
پوفی گفت: «آخه خیلی خستم… دلم نمیخواست بیام…»
خرگوش با تعجب گفت: «خب چرا نگفتی نه؟!»
پوفی آروم گفت: «نمیدونم… میترسم ناراحت بشی…»
یه روز دیگه، گربهی بازیگوش اومد گفت:
«پوفی! عروسکم افتاده تو گِل، میای تمیزش کنی؟»
پوفی دلش نمیخواست، چون تازه خودش رو تمیز کرده بود و لباس نو پوشیده بود.
اما بازم گفت: «باشه…»
رفت تو گل و از سر تا پا گِلی شد! عروسک گربه تمیز شد، ولی پوفی ناراحت و کثیف برگشت.
وقتی رسید خونه، مامانش گفت:
«پوفی! چی شده؟»
پوفی گفت:
«من فقط نمیخواستم گربه ناراحت شه… واسه همین رفتم…»
مامانش لبخند زد و گفت:
«پسرم، مهربونی خوبه، ولی همیشه نباید “بله” گفت. بعضی وقتا باید با مهربونی “نه” بگی. اگه همیشه به بقیه بگی بله، ممکنه خودت اذیت شی.»
پوفی با تعجب گفت: «اما من نمیخوام کسی رو ناراحت کنم!»
مامان گفت:
«نه گفتن یعنی دوست داشتن خودت. اگه خستهای، اگه کاری داری، یا دلت نمیخواد، حق داری بگی نه. کسی که واقعاً دوستت داره، ناراحت نمیشه!»
پوفی اون شب کلی فکر کرد…
فردا صبح، دوستش لاکپشتی اومد و گفت:
«پوفی! امروز بیا کمکم کن از پلهها بالا برم، سه بار، بعدشم توپمو پیدا کن، بعدم…»
پوفی نفس عمیق کشید و گفت:
«لاکپشتی جون، من خیلی دوستت دارم، ولی امروز میخوام استراحت کنم. میتونم یه کار کوچولو برات انجام بدم، ولی بقیهشو نمیتونم.»
لاکپشتی یه کم فکر کرد… بعد لبخند زد و گفت:
«باشه پوفی! ممنون که راستشو گفتی!»
پوفی تعجب کرد.
«جدی ناراحت نشدی؟»
لاکپشتی گفت:
«نه! تو هم حق داری نه بگی!»
پوفی کلی خوشحال شد.
یه کم بعد، کلاغی اومد و گفت:
«پوفی! بیا شاخههای این درختو برام تمیز کن!»
پوفی گفت:
«کلاغ جان، من الان دارم بازی میکنم. اگه خواستی بعداً کمک میکنم، ولی الان نه.»
کلاغ یه کم غرغر کرد و رفت.
پوفی یه کم ناراحت شد، ولی مامانش اومد و گفت:
«آفرین پسرم! تو مودبانه و با احترام نه گفتی. اگه کسی ناراحت شد، تقصیر تو نیست.»
کمکم پوفی یاد گرفت بعضی وقتا بگه:
«نه، الان نمیتونم»
«نه، الان دلم نمیخواد»
«نه، خستهام»
و فهمید که “نه گفتن” یه قدرت قشنگه؛ چون کمک میکنه هم خودش خوشحال باشه، هم با صداقت با بقیه رفتار کنه.
از اون روز، پوفی همون سگ مهربون باقی موند، ولی دیگه خودشو فراموش نمیکرد.
بعضی وقتا بله، بعضی وقتا نه،
ولی همیشه با احترام و لبخند.
و حالا همهی حیوونا میدونستن که پوفی نه تنها مهربونه، بلکه دلش رو هم بلده گوش بده.
داستان پنجم: لاک پشتی که همیشه خودش رو با بقیه مقایسه میکرد

توی یه جنگل خوشگل و پرگل، وسط درختهای بلند و چمنهای نرم، یه لاکپشت کوچولو زندگی میکرد. اسمش «توتیا» بود.
توتیا یه لاکپشت قهوهای با لاکی برقبرقو بود. خیلی هم آروم و مهربون بود.
ولی یه مشکلی داشت…
اون همیشه خودش رو با بقیه حیونا مقایسه میکرد!
مثلاً وقتی خرگوش میدوید، توتیا آه میکشید و میگفت:
«ای کاش منم انقدر تند میدویدم… من خیلی کندم.»
یا وقتی پروانه پر میزد، توتیا به آسمون نگاه میکرد و میگفت:
«کاش میتونستم پرواز کنم… پرواز خیلی قشنگه…»
هر روز یه گوشه مینشست، دستهاشو تو لاکش قایم میکرد و با خودش فکر میکرد:
«چرا من مثل بقیه نیستم؟ من خیلی معمولیم…»
دوستاش دوستش داشتن، ولی توتیا خودش رو دوست نداشت.
یه روز، خانم جغد مهربون اومد وسط جنگل و گفت:
«بچهها! امروز یه بازی ویژه داریم. اسمش هست “بازیِ بهترین خودت باش!” هر کسی فقط باید کاری رو بکنه که خودش توش خوبه. نه کار بقیه رو!»
همه حیونا ذوق کردن.
خرگوش گفت: «من میدوم!»
میمون گفت: «من از درخت میپرم پایین!»
پروانه گفت: «من از بین گلها پرواز میکنم!»
توتیا گفت: «من که تو هیچی خوب نیستم… من فقط آروم راه میرم…»
خانم جغد گفت:
«آروم راه رفتن هم هنره، عزیزم! فقط صبر کن، بازی رو شروع کنیم.»
بازی شروع شد.
خرگوش از اینور به اونور دوید، ولی سر راه یه چالهی بزرگ بود که ندیدش و…
پاق! افتاد تو چاله!
میمون پرید، ولی از بس عجله کرد، به شاخه گیر کرد و لیز خورد!
پروانه هم از بین گلها رد شد، ولی باد اومد و پرش رو زد.
همه یهجورایی خراب کردن… ولی کسی نخندید. فقط خانم جغد گفت:
«بچهها، حالا نوبت توتیاست. بقیه بشینید و نگاه کنید.»
توتیا آروم آروم راه افتاد. نه خیلی سریع، نه با پریدن.
قدم به قدم، با دقت جلو رفت…
چاله رو دید و دورش زد.
از شاخهها رد شد، ولی آروم آروم.
از گلها رد شد، بدون اینکه حتی یه گل له شه.
وقتی رسید خط پایان، همه گفتن:
«هوراااا! آفرین توتیا!»
توتیا با تعجب گفت:
«جدی؟ من کاری نکردم! فقط راه رفتم!»
خانم جغد خندید و گفت:
«تو بهترین کار رو کردی. تو تمرکز داشتی، آروم بودی، دقت داشتی، و به بقیه آسیبی نزدی. این یعنی خاص بودنت!»
توتیا برای اولین بار به خودش لبخند زد.
اون شب، وقتی رفت زیر بوته بخوابه، با خودش گفت:
«شاید من نتونم بدوم، شاید پرواز بلد نیستم… ولی من یه لاکپشتم. من دنیارو با آرامشم میسازم.»
از اون روز به بعد، دیگه خودشو با کسی مقایسه نکرد.
وقتی خرگوش دوید، براش دست زد.
وقتی پروانه پرید، تشویقش کرد.
و وقتی خودش راه میرفت، با لبخند میگفت:
«من توتیا هستم، و راه رفتن من هم قشنگه.»
و اینطوری، جنگل یه لاکپشت شاد و بااعتمادبهنفس داشت که دیگه خودش رو با بقیه نمیسنجید… چون فهمیده بود هر کسی خاصه، درست همونطوری که هست!
داستان ششم: خرگوشی که نمی خواست اشتباهش رو بپذیره

توی یه جنگل قشنگ و پر از گلای رنگی، خرگوشی زندگی میکرد به اسم «بوفی». بوفی یه خرگوش سفیدِ بانمک بود با دم پشمالو و گوشای دراز که همیشه میپرید بالا پایین و بازی میکرد.
بوفی خیلی باهوش و بازیگوش بود، فقط یه مشکلی داشت…
اون هیچوقت نمیخواست قبول کنه که اشتباه کرده!
اگه چیزی رو میشکست، میگفت: «من نبودم!»
اگه بهجای کسی حرف میزد، میگفت: «خب تقصیر اون بود که آروم حرف میزد!»
و اگه یه بازی رو خراب میکرد، میگفت: «بازیتون خوب نبود!»
دوستاش گاهی ناراحت میشدن، ولی چون دوستش داشتن، چیزی نمیگفتن.
یه روز، بوفی و دوستاش – سنجابی، جوجهتیغی و گربهکوچولو – داشتن با هم توی جنگل خانهسازی با چوب و برگ بازی میکردن.
بوفی گفت: «من مسئول سقفم! سقف خونه باید بالا باشه تا از بارون در امان باشیم!»
همه گفتن: «باشه، بوفی! تو سقف بساز.»
سقف هنوز کامل نشده بود که بوفی گفت: «بیاین بریم یه دوری بزنیم، بعد برمیگردیم!»
ولی چسب برگها هنوز خشک نشده بود…
بچهها رفتن، و وقتی برگشتن، دیدن سقف خونه افتاده، کلی چوب شکسته، و برگها پخش شدن روی زمین!
سنجابی گفت: «آخ! سقف ریخته… کی گفته بود بریم دوری؟»
بوفی سریع گفت:
«من که نگفتم! لابد چسبش خوب نبود! یا شاید یه پرنده اومده زده بهش!»
همه با تعجب به بوفی نگاه کردن.
جوجهتیغی گفت: «ولی خودت گفتی بریم، هنوز سقف کامل نبود…»
بوفی گفت: «نه نه نه! تقصیر من نبود!»
همه ناراحت شدن. هیچکس چیزی نگفت.
روز بعد، کسی بوفی رو برای بازی صدا نزد.
بوفی رفت طرف سنجابی و گفت: «بیای بازی کنیم؟»
سنجابی گفت: «امروز داریم خونه رو درست میکنیم. تو که گفتی کارت نبود.»
رفت سمت جوجهتیغی:
«میخوای توپ بازی کنیم؟»
جوجهتیغی گفت: «الان وقت کاره، بعداً بازی میکنیم.»
بوفی غمگین شد.
رفت گوشهی جنگل نشست و گفت:
«من که نگفتم کار من بود… ولی… شاید… شاید تقصیر من بود… آره، من زودتر گفتم بریم، چسب خشک نشده بود…»
دلش گرفت. یاد حرف مامانش افتاد که همیشه میگفت:
«پسرم، آدم خوب کسیه که اگه اشتباه کرد، بگه “ببخشید”، نه اینکه قایم شه پشت بهونهها.»
اون شب نتونست بخوابه. هی غلت میزد. هی با خودش میگفت:
«نکنه اگه بگم ببخشید، مسخرهم کنن؟ نکنه نخندن؟»
ولی ته دلش یه صدای کوچولو گفت:
«شجاع بودن یعنی راست گفتن… نه قایم شدن.»
صبح زود، بوفی رفت سراغ خونهی درختی که دوستاش داشتن دوباره میساختن.
ایستاد جلوشون و با صدای آروم گفت:
«بچهها… من یه چیزی باید بگم…»
همه برگشتن سمتش. سنجابی گفت: «چی شده؟»
بوفی گفت:
«اون روز… سقف که افتاد… تقصیر من بود. من عجله کردم. نگفتم چسب خشک نشده… بعدم ترسیدم بگم اشتباه کردم… ببخشید.»
یه لحظه سکوت شد.
بعد جوجهتیغی اومد جلو و گفت:
«آفرین که گفتی. ما ناراحت شده بودیم، ولی حالا خوشحالیم که گفتی ببخشید.»
سنجابی هم گفت:
«بیا کمکمون کن خونه رو بسازیم. این بار با دقتتر میسازیم!»
بوفی لبخند زد. دلش سبک شده بود، یه جور خوشحالی از ته دل.
اون روز، با هم خونهی قشنگتری ساختن. بوفی هم یاد گرفت:
«اگه اشتباه کردم، ببخشید گفتن نشونهی ترس نیست… نشونهی شجاعته!»
از اون روز به بعد، اگه بوفی اشتباهی میکرد، دستشو بالا میبرد و میگفت:
«اِی وای، اشتباه من بود، معذرت میخوام!»
و همه دوست داشتن باهاش بازی کنن، چون میدونستن بوفی یه دوست واقعی و شجاعه!
داستان هفتم: خرس کوچولویی که بلد نبود نوبت بگیره

توی یه دهکدهی سبز و خوشگل، کنار یه رودخونهی آروم، یه خرس کوچولو زندگی میکرد. اسمش کاکو بود.
کاکو خیلی بازیگوش و دوستداشتنی بود، ولی یه مشکلی داشت…
اون اصلاً نوبت نمیگرفت!
کاکو هر جا میرفت، میخواست زودتر از همه کارشو انجام بده.
مثلاً وقتی میرفتن آببازی، میپرید جلو و میگفت:
«من اول! من اول میپرم تو رودخونه!»
یا اگه صف میوه بود، خودش رو از وسط هل میداد و میگفت:
«نوبت من شد! زود باشین!»
بقیه حیونا اول چیزی نمیگفتن، ولی کمکم ناراحت شدن.
یه روز، مدرسهی جنگلی اعلام کرد:
«فردا جشن بزرگ “بازی و خوراکی” داریم! هرکی دوست داره بیاد، باید نوبت رعایت کنه!»
کاکو با ذوق گفت:
«واااای بازی! خوراکی! حتماً میام!»
فردا صبح، همه با لباسهای رنگی اومدن توی باغ جنگل.
خانم جغد، معلم مهربونشون، گفت:
«خب بچهها، بازی اول: تاببازی! همه نوبتی بیان!»
همه صف بستن.
کاکو چند لحظه وایساد… بعد آرومآروم رفت جلوتر، جلوتر، بعد پرید وسط صف و گفت:
«من اول! فقط یه تاب کوچولو!»
خرگوشه گفت:
«کاکو، نوبت رعایت کن! من از اول تو صف بودم.»
کاکو گفت:
«تو که کوچولویی، زود تموم میکنی، بعدش من!»
خانم جغد اومد جلو و گفت:
«کاکو جان، اینجا نوبت مهمه. هر کسی باید صبر کنه تا نوبتش بشه. اگه کسی نوبت دیگران رو رعایت نکنه، نمیتونه توی بازی بمونه.»
کاکو یه کم اخم کرد، ولی برگشت ته صف.
بعد بازی تاب، نوبت ایستگاه خوراکی شد.
صف شیر موز و بیسکوییت بود.
کاکو چشمش به شیرموز افتاد و گفت:
«آخ جون! من عاشق شیر موزم!»
و یواشکی از کنار رفت جلو، کنار قفسه ایستاد و گفت:
«من فقط بو میکنم، نمیخورم!»
ولی بعد دست دراز کرد و یه لیوان برداشت!
سنجابی جیغ زد:
«هی! کاکو! نوبت من بود!»
خانم جغد دوباره اومد جلو:
«کاکو جان، این دفعه باید از بازی بری کنار تا یاد بگیری نوبت گرفتن یعنی چی.»
کاکو خیلی ناراحت شد. نشست یه گوشه و گفت:
«من فقط عجله داشتم… من فقط میخواستم زودتر برسم…»
یه لحظه صدای خندهی بچهها از دور اومد. کاکو نگاه کرد دید همه دارن توی بازی بعدی شرکت میکنن. بالا پایین میپرن، میخندن، دست میزنن…
دلش گرفت.
آروم رفت پیش خانم جغد و گفت:
«خانم معلم… میتونم یه بار دیگه امتحان کنم؟ این بار نوبت میگیرم، قول میدم!»
خانم جغد با لبخند گفت:
«حتماً عزیزم، همین که فهمیدی اشتباهت چی بوده، یعنی داری بزرگ میشی.»
کاکو با لبخند رفت ته صف.
این بار منتظر موند…
یک نفر، دو نفر، سه نفر…
بالاخره نوبتش شد!
وقتی رفت توی بازی، همه براش دست زدن.
خرگوشه گفت:
«آفرین کاکو! اینبار نوبت گرفتی!»
سنجابی گفت:
«کاکو، شیرموز میخوای؟ با هم بخوریم!»
کاکو با خجالت گفت:
«ممنون… این دفعه نوبت توئه، بعدش من میگیرم.»
و اون روز، همهی بچههای جنگل یه خرس کوچولوی تازه یاد گرفته داشتن؛ خرسی که فهمیده بود:
“نوبت گرفتن یعنی احترام گذاشتن به بقیه… یعنی اینکه همه سهمی از شادی دارن!”
و از اون روز به بعد، هر وقت نوبت بازی یا خوراکی میشد، کاکو میرفت ته صف و با لبخند میگفت:
«منم میمونم تا نوبتم بشه، چون صبر کردن، یه جور قهرمان بودنه!»
داستان هشتم: سنجابی که نمی تونست وسایلش رو مرتب کنه

توی یه جنگل سبز و قشنگ، کنار درخت فندقبزرگه، یه سنجاب کوچولوی ناز زندگی میکرد. اسمش “تَپلی” بود.
تپلی یه سنجاب بامزه با دم پفپفی و چشمهای درشت بود که عاشق بازی کردن، فندق جمع کردن، و دویدن روی شاخهها بود.
ولی یه مشکلی داشت… یه مشکل بزرگ!
تپلی اصلاً وسایلش رو مرتب نمیکرد!
لباسهاش همیشه اینور اونور بود…
اسباببازیهاش زیر تخت و توی جعبهی خوراکیها بودن…
دفتر نقاشیش یه جا، مداد رنگیهاش یه جای دیگه…
مامانش هر روز میگفت:
«تپلی جان، وسایلتو سر جاش بذار، گم میشن!»
ولی تپلی با خنده میگفت:
«نه مامان، خودم بلدم پیداشون کنم!»
یه روز صبح، تپلی بیدار شد و چشمش به یه کاغذ رنگی افتاد.
روش نوشته بود:
“امروز، جشن نقاشی جنگل! هر کسی یه نقاشی خوشگل بیاره، جایزه میگیره!”
تپلی ذوق کرد. گفت:
«آخجون! من بهترین نقاشی رو میکشم!»
رفت سمت کمد…
گشت، گشت…
ولی دفتر نقاشیش نبود!
رفت زیر تخت… فقط یه جوراب پاره پیدا کرد.
مداد رنگیهاش؟ توی جعبهی فندق بودن! اونم فقط پنج رنگ مونده بود!
تپلی گفت:
«وای نه! دفترم کو؟ مدادای قرمز و آبیم کجان؟»
مامانش اومد و گفت:
«دیدی گفتم؟ وقتی وسایلتو سر جاش نذاری، وقتایی که لازم داری، پیدا نمیشن!»
تپلی با ناراحتی گفت:
«الان چیکار کنم؟ همه دارن میرن جشن… من نقاشی ندارم…»
مامان یه لبخند زد و گفت:
«اگه بخوای، کمک میکنم یه دفتر جدید پیدا کنی، ولی قول بده بعدش همهچی رو مرتب کنی.»
تپلی گفت:
«قول میدم! قول بزرگِ سنجابی!»
مامان یه دفتر ساده داد.
تپلی نشست و با همون پنج تا مداد، یه جنگل کشید: با درخت، آفتاب، پرنده، و خودش که داشت روی شاخه میپرید.
بعد هم دوید طرف محل جشن.
وقتی رسید، کلی بچه حیوان اونجا بودن.
روباهه یه منظره کشیده بود.
خرگوشه یه نقاشی از خانوادهش کشیده بود.
و وقتی نوبت تپلی رسید، نقاشیشو با خجالت نشون داد.
خانم جغد داور جشن بود. نقاشی رو نگاه کرد و گفت:
«چه رنگهای قشنگی! این کار با چند تا مداد کشیده شده؟»
تپلی گفت:
«فقط پنج تا! بقیهشون گم شدن… چون وسایلمو هیچوقت سر جاش نمیذارم.»
خانم جغد گفت:
«ولی با همین پنج رنگ، دنیای قشنگی کشیدی! و چون با صداقت گفتی و تلاش کردی، تو هم برندهای!»
همه دست زدن! تپلی کلی خوشحال شد.
جایزهش یه جعبهی بزرگِ مداد رنگی بود، با یه برچسب که روش نوشته بود:
“برای سنجابی که یاد گرفت، هر چیزی باید سر جای خودش باشه!”
وقتی برگشت خونه، بدون اینکه مامان چیزی بگه،
خودش دفتر رو گذاشت تو قفسه،
مدادها رو گذاشت تو جامدادی،
و گفت:
«از امروز همهچی باید مرتب باشه، چون تپلی دیگه گمکردنی نیست!»
از اون روز، هر وقت مامانش میخواست چیزی پیدا کنه، تپلی با افتخار میگفت:
«اون توی کشوی دومه! اون توی قفسه سمت چپه!»
و جنگل یه سنجاب مرتب و با برنامه داشت که همیشه وسایلش دمِ دستش بودن،
چون فهمیده بود “مرتب بودن یعنی آسونتر زندگی کردن!”
داستان نهم: جوجه ای که دلش نمی خواست دستاشو بشوره

توی یه مزرعهی شاد و پرجنبوجوش، کنار خروسخان و مرغخانوم و کلی حیوان بانمک، یه جوجهی زرد کوچولو زندگی میکرد.
اسمش «نِنو» بود. ننو کوچیکترین جوجهی مزرعه بود. بازیگوش، بامزه، و همیشه در حال بالا پایین پریدن.
ننو یه عالمه چیز بلد بود… میتونست سوت بزنه، با پاهاش نقاشی بکشه، حتی یه کم بشماره!
ولی یه چیز بلد نبود… ننو هیچوقت دستاشو نمیشست!
هر وقت مامانمرغ میگفت:
«ننو جان! قبل غذا دستاتو بشور!»
ننو میگفت: «وای نه! حوصله ندارم! الان گشنمه!»
وقتی از زمین خاکی برمیگشت و پاهاش پر از گل بود، مامان میگفت:
«اول برو دست و پا تو بشور، بعد بیا تو لونه!»
ننو میگفت: «آخ مامان! الان بازی تموم میشه، بعداً میشورم!»
یه روز که ننو کلی بازی کرده بود، با نوک دمش کشیده بود روی زمین، با پاش توی خاک نقاشی کشیده بود، با پنجههاش گلبازی کرده بود، اومد طرف سفرهی صبحونه.
مامانمرغ گفت:
«ننو! دستهات پر از خاکه! اول بشورشون!»
ننو گفت:
«مامان جون، دست کوچولوی من که چیزی نمیشه! من که مریض نمیشم!»
مامان سری تکون داد و گفت:
«میکروبا رو نمیبینی، ولی اونا میتونن توی دستات قایم بشن.»
ننو خندید و گفت:
«هه! میکروب؟ کجا قایم میشن؟ توی نوکم؟»
و بعد بدون شستن دستش، نون و عسل رو برداشت و شروع کرد به خوردن…
دو ساعت بعد…
ننو یه گوشه نشسته بود، نوکش آویزون بود، صداش درنمیاومد.
مامان اومد گفت:
«چی شده ننو؟ چرا ساکتی؟»
ننو گفت:
«آخ مامان… دلم درد میکنه…»
مامان ناراحت شد. گفت:
«بیا بریم پیش اردکخانوم، اون پرستار مزرعهست.»
اردکخانوم با عینک کوچیکش اومد، شکم ننو رو لمس کرد، پرسید چی خورده، و بعد آروم گفت:
«ننو جون، تو دستهاتو نشستی، میکروبا هم باهات صبحونه خوردن!»
ننو چشمهاشو گرد کرد و گفت:
«واقعا؟ یعنی میکروبا توی نونم بودن؟»
اردکخانوم خندید و گفت:
«نه عزیزم، میکروبا روی دستات بودن. وقتی دستت کثیف باشه، اونا سوار نون و غذا میشن و وارد شکمت میشن! بعدم اذیتت میکنن!»
ننو گفت:
«آخ… حالا چیکار کنم؟»
اردکخانوم گفت:
«استراحت کن، کمی سوپ بخور، و از این به بعد، دستهات رو همیشه بشور!»
ننو گفت:
«قول میدم! دیگه هیچوقت بدون دست شستن غذا نمیخورم!»
اون روز ننو استراحت کرد و مامانمرغ براش سوپ گرم آورد.
فردا صبح، وقتی بقیه جوجهها دویدن سر سفره، ننو اول رفت کنار آب، دستهاشو با دقت شست، کف زد، آب کشید، و بعد با لبخند گفت:
«حالا وقت خوردنه!»
مامانمرغ گفت:
«آفرین پسرم! حالا میتونی با خیال راحت بخوری!»
از اون روز به بعد، ننو یه بازی اختراع کرد به اسم «بازی میکروبگیری»!
هر وقت دستش رو میشست، با خودش میگفت:
«یکی، دوتا، سهتا… بگیرش! میکروب فرار نکن! هاهاها!»
همهی جوجههای دیگه هم ازش یاد گرفتن و توی مزرعه یه تابلو زدن:
“دستای تمیز = دل شاد، شکم راحت!”
و ننو فهمید که میکروبا کوچیکن و دیده نمیشن،
ولی با آب و کف و یه کم حوصله، همهشونو میشه فراری داد!
داستان دهم: گربه ای که بلد نبود با بچه های جدید دوست بشه

توی یه محلهی آروم و خوشگل، کنار یه حیاط پرگل، یه گربهی کوچولو زندگی میکرد. اسمش “پِشی” بود. پشی گربهی ناز و سفیدرنگی بود، با چشمهای سبز و دم پشمالو.
پشی خیلی چیزها بلد بود. بلد بود بالا بره از درخت، بدوه دنبال پروانهها، قلقل تو توپ بندازه و کلی شیطنت کنه.
اما یه چیز رو بلد نبود…
پشی نمیتونست با بچههای جدید دوست بشه!
هر وقت یه بچهی جدید میاومد تو پارک، پشی میرفت یه گوشه، مینشست پشت درخت و فقط نگاه میکرد.
مامانگربه میگفت:
«پشی جان، برو بازی کن! بچههای جدید هم میخوان دوست پیدا کنن!»
پشی سرش رو مینداخت پایین و میگفت:
«نه مامان… من خجالت میکشم… اونا منو نمیشناسن… شاید منو دوست نداشته باشن…»
یه روز آفتابی، وقتی پشی توی پارک نشسته بود، دید یه بچهگربهی کوچولو، با یه توپ قرمز، وارد شد. اسمش میلو بود.
میلو توپشو انداخت و رفت طرف تاب.
بچهها باهاش بازی نمیکردن چون تازهاومده بود.
میلو سعی کرد توپشو قل بده سمت پشی تا شاید باهاش بازی کنه، ولی پشی توپ رو نگاه کرد و باز سرشو پایین انداخت.
اون شب، مامانگربه پرسید:
«چرا با میلو بازی نکردی؟ اونم تنها بود مثل خودت!»
پشی گفت:
«نمیدونم چطوری با کسی که نمیشناسم دوست بشم… اگه بگه نه چی؟ اگه بگه نمیخوام باهات بازی کنم چی؟»
مامان لبخند زد و گفت:
«اگه هیچوقت امتحان نکنی، هیچوقت هم نمیفهمی که شاید اونم منتظر تو بوده! دوست شدن مثل پل زدن بین دلهاست… باید اولین قدم رو برداری.»
پشی فکر کرد… خیلی هم فکر کرد…
فردا صبح، زودتر از همیشه بیدار شد.
خودشو مرتب کرد، دمش رو برس کشید و توپ کوچیک آبیشو برداشت.
رفت سمت پارک.
میلو اونجا بود. باز تنها، توپ قرمزش رو میچرخوند.
پشی اول یه کم دور ایستاد… بعد آروم گفت:
«سلام… من پشیام.»
میلو لبخند زد و گفت:
«سلام پشی! منم میلو!»
پشی توپشو نشون داد و گفت:
«میخوای توپامون رو با هم بازی کنیم؟ یکی مال من، یکی مال تو!»
میلو گفت:
«آره! چه بازی قشنگی! اسمش چیه؟»
پشی گفت:
«اسمش میتونه بشه… توپبازی دوستی!»
و با هم توپها رو قل دادن.
بعدش رفتن تاب، بعدشم رفتن بالا از سرسره…
اونقدر خندیدن که صداشون همهجای پارک پیچید.
اون شب، پشی وقتی برگشت خونه، مامان پرسید:
«خب امروز چطور بود؟»
پشی گفت:
«مامان! من با میلو دوست شدم! اولش یه کم ترسیدم، ولی بعد دیدم اونم دنبال دوست بود. الان دیگه از بچههای جدید نمیترسم!»
مامان گفت:
«آفرین! تو یه گربهی شجاعی که دل بزرگ داره!»
از اون روز، پشی هر وقت بچهی جدیدی میدید، لبخند میزد، میگفت:
«سلام! من پشیام، میخوای با هم بازی کنیم؟»
و کمکم شد یکی از مهربونترین و خوشاخلاقترین بچههای محله.
چون فهمیده بود:
«همه از دوست شدن خوشحال میشن… فقط باید با لبخند شروع کنی!»
داستان یازدهم: موشی که نمی تونست نه بگه

توی یه مزرعهی کوچیک و سبز، زیر کاههای انبار، یه موش کوچولوی خاکستری زندگی میکرد. اسمش مینی بود.
مینی خیلی مهربون بود. اونقدر مهربون که به همه کمک میکرد، حتی وقتی خودش خسته بود.
ولی یه مشکلی داشت…
مینی اصلاً بلد نبود بگه “نه”!
مثلاً اگه گربهکچل میگفت:
«مینی! خوراکیتو بده به من!»
مینی با اینکه گرسنه بود، میگفت:
«باشه… بفرما!»
یا وقتی خرگوشه میگفت:
«مینی! بیا اتاقمو تمیز کن، حوصله ندارم!»
مینی میگفت:
«خب… باشه، الان میام…»
حتی وقتی دلش میخواست بخوابه، ولی اردکخانوم میگفت:
«مینی! بیا برام آواز بخون!»
بازم میگفت:
«آره… چرا که نه!»
و آخر شب، مینی خسته و بیحال، یه گوشه کز میکرد و زیر لب میگفت:
«کاش میتونستم یه بار بگم “نه!”»
یه روز، همهی حیونا دور هم جمع شدن که نمایش عروسکی اجرا کنن.
خانم جغد گفت:
«باید یکی باشه که پردهها رو بکشه، یکی که صدا دربیاره، یکی که نور رو روشن و خاموش کنه…»
همه یهصدا گفتن:
«مینی! تو همه کارا رو خوب بلدی! تو انجام بده!»
مینی با اینکه دلش میخواست تو نمایش نقش بازی کنه، لبخند زد و گفت:
«باشه، من همه کارا رو انجام میدم.»
اون روز، تا شب، مینی از اینور به اونور دوید.
پرده کشید، نور خاموش کرد، صدا درآورد، صندلی چید، بلیت داد، و… آخرش، نمایش تموم شد ولی هیچکس نگفت:
«آفرین مینی! تو خیلی کمک کردی!»
همه بازیگرها رو تشویق کردن، ولی مینی خسته و ناراحت یه گوشه نشست.
آروم اشک تو چشماش جمع شد…
همون موقع، کلاغ پیر که همیشه گوشهی درخت مینشست، اومد جلو و گفت:
«چی شده موش کوچولو؟ چرا ناراحتی؟»
مینی گفت:
«من همهی کارا رو کردم… ولی دلم میخواست بازی کنم. دلم میخواست نقش داشته باشم… ولی نگفتم نه. مثل همیشه گفتم باشه…»
کلاغ گفت:
«آه، کوچولو… گاهی باید نه گفت. نه گفتن یعنی خودت رو دوست داری، نه اینکه بیادبی کردی. نه گفتن یعنی فهمیدی چی میخوای.»
مینی گفت:
«ولی اگه ناراحت شن چی؟»
کلاغ با خنده گفت:
«اگه دوست واقعی باشن، ناراحت نمیشن. تازه، شاید خودشون متوجه نباشن که داری اذیت میشی!»
مینی کلی فکر کرد…
شب که شد، با خودش گفت:
«فردا، اولین “نه” رو میگم! قول میدم!»
فردا صبح، خرگوش اومد و گفت:
«مینی! بیای خونهمو تمیز کنی؟ مثل همیشه؟»
مینی اول ترسید… ولی بعد نفس عمیق کشید و گفت:
«نه خرگوش جان. امروز میخوام برای خودم نقاشی بکشم.»
خرگوش اول اخم کرد… بعد گفت:
«باشه… اشکال نداره! پس خودم تمیز میکنم!»
مینی تعجب کرد!
خرگوش ناراحت نشد!
بعد، اردک اومد گفت:
«مینی! آواز میخونی برام؟ الان دلم گرفته…»
مینی گفت:
«اردک جون، منم یه کم ناراحتم… الان نمیتونم بخونم. میخوای با هم قدم بزنیم؟»
اردک لبخند زد و گفت:
«آره! اینم خوبه!»
اون روز، مینی یاد گرفت که «نه گفتن» باعث نمیشه بقیه ناراحت بشن.
فقط کمک میکنه خودش رو بهتر بشناسه، خسته نشه، و شادی خودش رو از دست نده.
از اون به بعد، مینی هر وقت دلش نمیخواست کاری بکنه، میگفت:
“نه، الان نمیتونم، ولی شاید بعداً.”
یا
“نه، الان وقتم پره، یه وقت دیگه کمک میکنم.”
و همه فهمیدن که مینی هم نیاز داره به استراحت، به شادی، به “نه” گفتن.
و اون شب، وقتی تو آینه نگاه کرد، با خودش گفت:
«من یه موش کوچولوی قویام، که بلد شدم “نه” بگم، با مهربونی!»
دیدگاهتان را بنویسید