داستان کودک بد غذا

5 داستان برای کودک بد غذا - بهترین داستان ها برای کودکانی که بد غذا هستند!

بدغذایی در کودکان یکی از چالش‌های شایع دوران رشد است که والدین بسیاری با آن مواجه می‌شوند. یکی از روش‌های مؤثر برای برخورد با این مسئله، استفاده از ابزارهای تربیتی غیرمستقیم مانند قصه‌گویی و داستان‌سرایی است. داستان‌ها با ایجاد هم‌ذات‌پنداری در کودک، می‌توانند به شکلی نرم و قابل فهم، پیام‌هایی آموزشی درباره تغذیه سالم و اهمیت خوردن مواد غذایی مختلف منتقل کنند. همچنین می توانید از مجموعه داستان کوتاه پنج خطی کودکانه استفاده کنید تا بتوانید به هنگام خواب برای کودک بخوانید.

در ادامه، ۵ داستان کودکانه با موضوع بدغذایی ارائه می‌شود که هر یک به شیوه‌ای خلاقانه و آموزنده تلاش می‌کند تا عادت‌های غذایی سالم را به کودکان آموزش دهد.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کودک بد غذا آموزنده و جذاب

در ادامه به شرح 5 داستان کودک بد غذا آموزنده می پردازیم.

5 داستان کودک بد غذا آموزنده و جذاب

داستان اول: ماجراجویی خوراکی ها در بشقاب رنگی سحر

سحر یه دختر کوچولوی بانمک و بازیگوش بود. موهاش خرمایی و همیشه با دوتا گیره‌ی صورتی می‌بستشون. ولی یه مشکلی داشت! سحر اصلاً با غذا دوست نبود. تا اسم ناهار یا شام می‌اومد، اخماش می‌رفت تو هم و می‌گفت:
– «من گشنه‌م نیست! فقط یه ذره نون می‌خورم… یا یه تیکه شکلات!»

مامانش کلی زحمت می‌کشید، غذاهای رنگی و خوشگل می‌ذاشت توی بشقابش، اما سحر فقط نیگا می‌کرد و دست نمی‌زد.

یه روز که سحر مثل همیشه فقط یه قاشق کوچولو از غذای مامان خورد و رفت سراغ عروسکاش، اتفاق عجیبی افتاد…

وقتی سحر رفت توی اتاقش، بشقاب رنگیش که روی میز جا مونده بود، یهو شروع کرد به لرزیدن! یه نور رنگی از توش زد بیرون و… تام‌تام‌تاممم! خوراکی‌های توی بشقاب جون گرفتن!

ماجراجویی خوراکی ها در بشقاب رنگی سحر

هویجه با سبیلای نارنجیش گفت:
– «دیگه بسه! ما باید کاری بکنیم! این کوچولوی بدغذا اصلاً نمی‌فهمه ما چقدر براش مفیدیم!»

برنج زعفرونی با کلاه طلایی‌اش گفت:
– «آره! من هزار تا انرژی توی خودم دارم، ولی سحر فقط نیگا می‌کنه و می‌ذاره کنار!»

کلم بروکلی سبز با صدای خمیازه‌کِش گفت:
– «من هم یه عالمه ویتامین دارم که برای مغز و بدنش خوبه… ولی فقط به خاطر اینکه سبزم، ازم فرار می‌کنه!»

ماست، که توی یه کاسه‌ی کوچیک نشسته بود، با لبخند گفت:
– «خب بچه‌ها، پس امشب وقتشه که یه نقشه‌ی بزرگ بکشیم!»

خوراکی‌ها دور هم جمع شدن و جلسه‌ای مخفیانه برگزار کردن. قرار شد فردا وقتی سحر میاد سر میز، همه‌شون براش یه داستان بگن… یه ماجراجویی قشنگ و بامزه که نشون بده چرا خوردن اونا مهمه.

فردای اون روز، سحر با بی‌حوصلگی اومد سر میز. چشمش به همون بشقاب همیشگی افتاد. خواست بگه:
– «اَه… باز هم غذا؟»
که یهو هویج پرید بالا و گفت:
– «هی سحر! صبر کن! بذار اول داستان منو بشنوی…»

سحر با تعجب گفت:
– «وووااای! هویج حرف می‌زنه؟»

هویج گفت:
– «من فقط یه سبزی نیستم! من توی یه مزرعه‌ی جادویی بزرگ شدم. یه روز وقتی دزدهای شب به مزرعه حمله کردن، من با نور نارنجیم فراری‌شون دادم! چون توی من ویتامین A هست که برای چشم‌هات مثل جادو عمل می‌کنه! اگه منو بخوری، چشم‌هات شب‌ها مثل گربه‌ها برق می‌زنه!»

سحر خندید و گفت:
– «واقعاً؟ چشم گربه‌ای؟ چه جالب!»

بعد، برنج زعفرونی جلو اومد و گفت:
– «نوبت منه! من پادشاه دنیای انرژی‌ام. تو اگه منو نخوری، انرژی نمی‌گیری که بتونی با عروسکات بازی کنی، بدویی، بپری یا حتی بخندی!»

سحر گفت:
– «درسته! دیروز وسط بازی خوابم برد، شاید تقصیر تو بود که نخوردمت!»

بعدش، کلم بروکلی گفت:
– «منم بگم؟ من توی یه جنگل سبز زندگی می‌کردم و وقتی خرس مریض شد، فقط من تونستم کمکش کنم. چون من پر از آنتی‌اکسیدانم و برای دفاع بدن خیلی مفیدم. اگه مریض نشی، می‌تونی همیشه شاد و پرانرژی باشی!»

ماست گفت:
– «و منم که همیشه خنک و نرمم، توی شکمت می‌رم و کاری می‌کنم دل‌درد نگیری! تو اگه منو بخوری، دلت همیشه آروم و خوشحال می‌مونه!»

سحر با دهن باز و چشم‌های گرد به حرف‌های خوراکی‌ها گوش می‌داد. براش خیلی جالب بود که هرکدوم‌شون یه داستان داشتن. بعد آروم آروم قاشقو برداشت و گفت:
– «خب… بذار اول هویج قهرمانو بخورم ببینم چشمام گربه‌ای می‌شه یا نه!»

بعد نوبت برنج شد، بعد کلم، بعد ماست…

وقتی غذاش تموم شد، لبخند زد و گفت:
– «مامان! امشب غذا خیلی خوشمزه بود!»

مامان با تعجب گفت:
– «جدی؟ چی شده که دختر بدغذای من این همه غذا خورده؟»

سحر گفت:
– «آخه امشب خوراکیام برام داستان گفتن! قول دادم کمکشون کنم تا بتونن مأموریتشونو تموم کنن!»

اون شب، سحر با دل سیر، شکم پر، و لب‌های خندون خوابید. توی خواب، خودش رو دید که با لباس قهرمانی، همراه هویج و بروکلی و برنج و ماست، توی یه دنیای جادویی داره دنیا رو نجات می‌ده…

و از اون شب به بعد، بشقاب سحر هیچ‌وقت تنها نمی‌موند. چون حالا یه دختر کوچولوی باهوش یاد گرفته بود که هر غذا یه داستان داره… فقط کافیه گوش بدی!

داستان دوم: سرزمین بچه هایی که غذا نمی خوردن

سرزمین بچه هایی که غذا نمی خوردن

یه روز که آفتاب قشنگی توی آسمون بود و پرنده‌ها آواز می‌خوندن، نیلا کوچولو – که همیشه سر غذا خوردن کلی بهونه می‌آورد – روی صندلی نشسته بود و با قاشقش بازی می‌کرد.

مامان گفت:
– «نیلا جان، یه قاشق دیگه بخور، این غذا کلی ویتامین داره.»

نیلا گفت:
– «نههه! این سبزاس، من از سبزا بدم میاد. فقط نون و پنیر!»

مامان آهی کشید و گفت:
– «باشه عزیزم…»

همین‌که مامان رفت توی آشپزخونه، یه نور عجیب از توی بشقاب بلند شد. نیلا چشماش گرد شد و گفت:
– «واااای! این دیگه چیه؟!»

قبل از اینکه بتونه کاری کنه، نور پیچید دور نیلا و…

بوووووم!

همه چی تار شد. وقتی دوباره چشماشو باز کرد، دید توی یه جای عجیب و غریبه! زمین شکلاتیه، درخت‌ها نون‌خشکی‌ان، آسمون شبیه خامه‌ست و بچه‌های زیادی اون‌جا نشستن، ولی همه‌شون بی‌حال، چشماشون خسته، لباشون رنگ‌پریده!

یکی از بچه‌ها گفت:
– «اِ… تو کی‌ای؟ تازه‌واردی؟»

نیلا گفت:
– «من نیلام. اینجا کجاست؟ چرا همه اینقدر بی‌حالین؟»

بچه با صدای ضعیف گفت:
– «اینجا سرزمین بچه‌هایی‌ـه که غذا نمی‌خورن! همه‌مون فقط چیزایی که دوست داریم می‌خوریم. مثل چیپس، پفک، شکلات… ولی دیگه حال نداریم بازی کنیم. دکتر شهر گفته بدن‌مون داره خاموش می‌شه!»

نیلا گفت:
– «خاموش؟ یعنی چی؟»

یه دختر دیگه با صدای ضعیف گفت:
– «وقتی غذاهای سالم نخوری، بدنت کم‌کم ضعیف می‌شه. دیگه نمی‌تونه فکر کنه، بازی کنه، یا حتی بخنده…»

نیلا گفت:
– «ولی منم مثل شما غذا نمی‌خوردم. نکنه منم دارم ضعیف می‌شم؟»

ناگهان صدای بلندی اومد. یه خانم مهربون با لباس سفید و سبز وارد شد. گفت:
– «بچه‌هااا! وقتشه یه مهمون ویژه با خودم بیارم!»

و با دستش اشاره کرد… یهو بشقاب بزرگی ظاهر شد که توش هویج، کدو، گوشت، ماست، لوبیا و سیب بود. همه با تعجب نگاش می‌کردن.

خانم مهربون گفت:
– «این بشقاب جادویی اسمش “بشقاب قهرمانی”ه. هرکی ازش بخوره، قدرتش برمی‌گرده!»

نیلا آروم رفت جلو. گفت:
– «می‌تونم اول من امتحان کنم؟»

– «حتماً! ولی باید با دلت بخوری، نه از روی اجبار!»

نیلا یه قاشق کوچیک از هویج برداشت. مزه‌اش با همیشه فرق داشت… شیرین، نرم، و خوشمزه! انگار جادویی بود! یهو حس کرد توی قلبش یه چیزی روشن شد. لباش خندید! انرژی گرفت!

بچه‌ها با تعجب نگاهش کردن. یکی یکی اومدن جلو و از غذا خوردن.

پسر کوچولو گفت:
– «وااای! من دوباره می‌تونم بدوم!»

دخترک گفت:
– «ذهنم دوباره می‌تونه شعر بگه!»

همه خوشحال شدن. قهقهه زدن، دویدن، دست همو گرفتن و بازی کردن.

خانم مهربون به نیلا گفت:
– «تو نجاتمون دادی. حالا وقتشه برگردی خونه. فقط یادت باشه… هر لقمه غذا، یه قهرمان کوچیک توی خودش داره.»

چشماش برق زد و گفت:
– «قول می‌دم!»

دوباره نور دورش پیچید و…

پوووف!

چشماش رو باز کرد. مامانش داشت صداش می‌کرد:
– «نیلااا؟ خوابت برد دخترم؟»

نیلا لبخند زد و گفت:
– «مامان؟ می‌تونم دوباره از اون غذای سبزا بخورم؟ هویج هم بذار لطفاً!»

مامان تعجب کرد و گفت:
– «چشم عزیزم!»

و از اون روز به بعد، نیلا هر وقت بشقاب غذا می‌دید، می‌دونست که اون یه بشقاب قهرمانیه… فقط کافیه بهش فرصت بدی!

داستان سوم: دندونای نازنین، قهر میکنن

دندونای نازنین، قهر میکنن

نازنین یه دختر کوچولوی شیطون و خندون بود. موهاش همیشه با گیره‌های رنگی بسته می‌شد و عروسک کوچیکش، “پافی”، هیچ‌وقت ازش جدا نمی‌شد.

ولی یه مشکلی داشت!
نازنین غذاهای سالم رو اصلاً دوست نداشت. فقط خوراکی‌های شیرین می‌خورد: شکلات، پفک، شیرینی، آب‌نبات، چیپس…
هر وقت مامانش براش سوپ، سبزیجات، یا تخم‌مرغ می‌آورد، نازنین با دماغ چین‌دار می‌گفت:
– «اِه… اینا بدمزه‌ست! من فقط بستنی می‌خوام!»

مامانش با مهربونی می‌گفت:
– «دخترم، دندونات ناراحت می‌شن از این همه شیرینی. بدنت هم به غذاهای سالم نیاز داره تا قوی بشه!»

اما نازنین گوش نمی‌داد. تا اینکه یه شب… یه اتفاق خیلی عجیب افتاد.

اون شب، بعد از خوردن سه تا شیرینی خامه‌ای، نازنین روی تختش خوابید. اما درست وقتی که چراغ خاموش شد، یهو از توی دهنش یه صدای نازک و نگران اومد:

– «بچه‌ها! وقتشه حرف بزنیم! دیگه نمی‌تونیم این‌طوری ادامه بدیم!»

نازنین با ترس چشماشو باز کرد و گفت:
– «کیه؟!»

یهو دندون کوچولوی سمت چپ پایین، با چشم‌های گرد و صدای لرزون از دهنش گفت:
– «ما دندون‌های توییم! دیگه خسته شدیم از این همه شکلات و شیرینی. ما قهر کردیم!»

نازنین جیغ کوچیکی زد و گفت:
– «واااای! دندونام حرف می‌زنن؟!»

دندون بالا سمت راست، با اخم گفت:
– «آره! چون تو به ما توجه نمی‌کنی. هیچ‌وقت ما رو با غذاهای سالم تقویت نمی‌کنی. فقط خوراکی چسبناک می‌خوری، بعدش هم حتی مسواک نمی‌زنی!»

دندون وسطی با صدای ناز گفت:
– «ما داریم ضعیف می‌شیم نازنین! می‌دونی امروز موقع جویدن شیرینی، چه دردی کشیدیم؟»

نازنین آروم گفت:
– «جدی می‌گین؟ من که نمی‌دونستم…»

دندون گفت:
– «می‌خوای یه قصه‌ واقعی برات بگیم؟ قصه‌ دختر کوچولویی که فقط شیرینی خورد، و بعد از یه مدت، همه دندوناش پوسید، و دیگه نمی‌تونست لبخند بزنه!»

نازنین با چشمای اشکی گفت:
– «نه! من نمی‌خوام اون دختر باشم…»

دندونا گفتن:
– «پس کمکمون کن! ما غذاهای سالم لازم داریم. چیزهایی مثل:

  • هویج که ما رو محکم می‌کنه.
  • شیر که ما رو سفید و براق نگه می‌داره.
  • نون سبوس‌دار که بهمون انرژی می‌ده.
  • سیب که خودش مسواک طبیعیه!»

نازنین گفت:
– «ولی من فکر می‌کردم اینا بدمزه‌ن…»

دندون کوچیک گفت:
– «نه عزیزم! اگه مامان یه کم ادویه بزنه، یا رنگی‌شون کنه، خوشمزه هم می‌شن. فقط کافیه یه فرصت بهشون بدی…»

اون شب نازنین دستشو گذاشت روی گونه‌اش و گفت:
– «قول می‌دم از فردا دیگه فقط خوراکی نخورم… غذاهای واقعی هم می‌خورم، قول می‌دم!»

دندونا هم با خوشحالی گفتن:
– «ما هم قول می‌دیم دیگه قهر نکنیم! فقط یادت نره هر شب قبل خواب، ما رو تمیز کنی!»

فردا صبح، وقتی مامان براش صبحونه آورد، یه لقمه بزرگ از تخم‌مرغ و نون خورد. مامانش با تعجب گفت:
– «وای نازنین! امروز واقعاً غذا خوردی؟»

نازنین لبخند زد و گفت:
– «آره مامان! چون دندونام باهام حرف زدن…»

مامانش خندید و گفت:
– «چه خوب! پس یعنی حالا دندونات راضی‌ان؟»

نازنین گفت:
– «آره! اونا گفتن اگه غذاهای سالم بخورم، همیشه براق و قوی می‌مونن! تازه، گفتن سیب، خودش یه مسواکه!»

مامانش خندید و گفت:
– «آفرین دختر باهوش من!»

از اون روز به بعد، دندونای نازنین دیگه هیچ‌وقت قهر نکردن. چون می‌دونستن حالا نازنین یاد گرفته برای شاد بودن، قوی بودن، و خندیدن، باید از اونا مراقبت کنه.

و هر شب، قبل از خواب، نازنین به دندونا شب‌بخیر می‌گفت، مسواک می‌زد، و لبخند می‌زد.

داستان چهارم: بشقاب پرنده‌ای که دنبال غذاهای سالم میگشت

بشقاب پرنده ای که دنبال غذاهای سالم میگشت

یه شب که ستاره‌ها توی آسمون چشمک می‌زدن، توی آسمون یه صدای عجیبی اومد:
وییییژژژژژژژ… بوووم!

یه بشقاب پرنده فسقلی، درست توی حیاط خونه آرمان فرود اومد!

آرمان پسر کوچولوی بازیگوش و بانمکی بود، اما یه مشکلی داشت: اصلاً غذاهای سالم نمی‌خورد!
نه سبزی، نه سوپ، نه تخم‌مرغ، نه گوشت. فقط پفک، شکلات، نون خالی، نوشابه!

اون شب، وقتی مامانش براش یه بشقاب سبزی پلو با مرغ آورد، آرمان دماغشو جمع کرد و گفت:
– «اَه! اینا چیه مامان؟ من فقط بیسکوییت می‌خوام!»

مامان با دلخوری رفت توی آشپزخونه، ولی همون لحظه، نور قرمز رنگی از پنجره به آرمان خورد. چشم‌هاشو مالید.
یهو دید یه موجود کوچولوی بامزه با شاخک سبز از پنجره اومد تو و گفت:

– «سلام زمینی! من “پیلوپ”‌م از سیاره غذانیا! اومدم دنبال خوراکی‌های سالم زمین بگردم!»

آرمان که هم ترسیده بود هم ذوق‌زده گفت:
– «وااای! تو یه موجود فضایی‌ای؟ چه باحالی!»

پیلوپ گفت:
– آره! اما یه مشکلی دارم… سوخت بشقاب پرنده‌مون فقط با غذاهای سالم شارژ می‌شه. ولی تا حالا فقط چیپس و شکلات دیدم!

آرمان گفت:
– «خب منم فقط همینا می‌خورم دیگه! غذاهای دیگه رو دوست ندارم!»

پیلوپ با تعجب گفت:
– «واقعاً؟ اما بدن تو مثل بشقاب پرنده‌ست. بدون سوخت درست، زود خسته می‌شی، مریض می‌شی، حتی دیگه نمی‌تونی بازی کنی!»

آرمان گفت:
– «شوخی نکن! من همیشه بازی می‌کنم!»

پیلوپ گفت:
– «باشه، یه مسابقه بریم ببینیم! هر کی اول به ته اتاق برسه برندس!»

دویدن گرفتن. آرمان ده قدم که دوید، یهو نفسش برید. ایستاد و گفت:
– «هُوف… نمی‌تونم…»

پیلوپ گفت:
– «دیدی؟ سوختت تموم شده! چون امروز فقط بیسکوییت و نوشابه خوردی! من صبح یه تیکه سیب خوردم و الان مثل فرفره می‌چرخم!»

آرمان با تعجب گفت:
– «واقعاً سیب انقدر قوی‌ت می‌کنه؟»

پیلوپ گفت:
– «آره! تازه یه سیب، یه عالمه ویتامین داره! هویجم چشماتو تیز می‌کنه! شیر استخون‌هاتو قوی می‌کنه. ما توی سیاره غذانیا هر روز یه بشقاب رنگارنگ می‌خوریم: نارنجی، سبز، زرد، قرمز… مثل رنگین‌کمون!»

آرمان گفت:
– «خب… منم دوست دارم قوی باشم. می‌خوای با هم یه بشقاب رنگی درست کنیم؟»

پیلوپ با ذوق گفت:
– «آره آره! برو از مامانت کمک بگیر!»

آرمان دوید پیش مامانش و گفت:
– «مامان! می‌شه برام یه بشقاب مثل رنگین‌کمون درست کنی؟»

مامان با تعجب گفت:
– «چی شده مامانی؟»

آرمان گفت:
– «می‌خوام امروز غذای سالم بخورم! پیلوپ گفت بدنم مثل بشقاب پرنده‌ست!»

مامان خندید، اما با خوشحالی براش یه بشقاب رنگی چید:
– «هویج نارنجی، خیار سبز، ذرت زرد، گوجه قرمز، برنج سفید، یه تکه مرغ خوشمزه!»

آرمان با هر لقمه، انرژی بیشتری گرفت. لب‌هاش خندون شد، چشم‌هاش برق زد.

پیلوپ گفت:
– «آفرین آرمان! حالا بشقاب پرنده من هم شارژ شد! ولی تو هم از این به بعد باید هر روز یه چیزی از بشقاب رنگین‌کمونت بخوری، باشه؟»

آرمان گفت:
– «قول می‌دم! چون می‌خوام همیشه بتونم بازی کنم، بدوم، بخندم، و شاید یه روز… با بشقاب پرنده تو بیام غذانیا!»

پیلوپ لبخند زد، سوار بشقاب پرنده شد و با صدای ویژژژژ از پنجره بیرون رفت.

از اون روز به بعد، آرمان هر شب قبل خواب یه سیب کوچولو می‌خورد و می‌گفت:
– برای پیلوپ، برای خودم، برای بدنم!

داستان پنجم: مهمونی شبونه توی شکم رایان

مهمونی شبونه توی شکم رایان

رایان یه پسر کوچولوی بانمک و بازیگوش بود. همیشه از این طرف خونه به اون طرف می‌دوید، با ماشین‌هاش بازی می‌کرد و با عروسک گاوش حرف می‌زد. ولی یه مشکل کوچولو داشت… یعنی در واقع یه مشکل بزرگ! رایان بدغذا بود!

هر وقت مامان براش غذاهای سالم می‌آورد، اخم می‌کرد و می‌گفت:
– «من این سبز سبزا رو نمی‌خورم! نه سوپ، نه کلم، نه عدسی! فقط شکلات و پیتزا و پفک!»

مامان با نگرونی می‌گفت:
– «رایان جان، اگه فقط چیزای بی‌خاصیت بخوری، دلت درد می‌گیره، بدنت ضعیف می‌شه!»

اما رایان هر بار با شیطنت می‌خندید و می‌گفت:
– «نه مامان، من قهرمانم! شکلات، سوختِ قهرماناس!»

اون شب، رایان یه عالمه خوراکی خورد. پفک، نوشابه، بستنی، حتی یه تکه بزرگ پیتزا!
وقتی مامان بشقاب سالاد و سوپ رو جلوش گذاشت، فقط با قاشق بازی کرد و گفت:
– «اینا واسه خرگوشاس! نه واسه قهرمانا!»

شب، وقتی خوابید، یه اتفاق عجیب افتاد…

درست وقتی چراغا خاموش شد و رایان خوابش برد، توی شکمش یه مهمونی عجیب شروع شد!

هویج گفت:
– «سلام بچه‌ها! من هویجم، دارم یه نمایش بامزه برای بدن رایان اجرا می‌کنم!»

عدسی گفت:
– «منم عدسی‌ام! آهن دارم، قرمزش می‌کنم تا انرژی بگیره!»

برنج با آرامش گفت:
– «من انرژی‌آورم! آماده‌م که به عضله‌ها برسم!»

اما یهو صدای بلندی اومد:
بومب! بومب! بووووق!

پفک نارنجی با صدای بلند گفت:
– «بزن بریم بچه‌هاااا! مهمونی واقعی شروع شد!»

نوشابه با سر و صدا پرید وسط:
– «وقت ترکوندنه! بزنیم اینجا رو بهم بریزیم!»

شکلات گفت:
– «من می‌رم به مغزش، قند می‌ریزم تا خوابشو شلوغ کنم!»

غذاهای سالم ترسیدن و رفتن یه گوشه نشستند. عدسی گفت:
– «وای وای وای… رایان دل‌درد می‌گیره!»

هویج گفت:
– «بدن رایان با این همه سروصدا، نمی‌تونه کار کنه! ما باید کمک کنیم، ولی خیلی‌هامون خورده نشدیم…»

حالا بریم سراغ رایان…

رایان توی خواب هی غلت می‌زد. دستشو گذاشته بود روی شکمش و می‌نالید:
– «آخ… دلم… دل درد گرفتم…»

توی خواب، وارد یه جای عجیب شد! دید یه عالمه موجود کوچولو توی شکمش نشستن.

یکی شبیه پفک، یکی شبیه بستنی، یکی شبیه هویج، یکی هم مثل یه دونه برنج طلایی!

رایان با تعجب گفت:
– «اینجا کجاست؟ شماها کی هستین؟»

هویج اومد جلو و گفت:
– «ما خوراکی‌هایی هستیم که خوردی! اما خوراکیای بد دارن بدن تو رو به هم می‌ریزن!»

پفک پرید جلو و گفت:
– «به‌به! رایان عزیز! منو یادت میاد؟ همونی‌ام که تو عاشقشی! ولی ببین، دارم همه‌چی رو خراب می‌کنم!»

نوشابه گفت:
– «منم که هیجان‌زده‌ت می‌کنم، اما باعث دل‌دردت می‌شم!»

عدسی آروم اومد جلو و گفت:
– «ما خوراکیای سالمیم. قوی‌ت می‌کنیم، مغزتو شارپ می‌کنیم، قلبتو شاد نگه می‌داریم. ولی تو ما رو نمی‌خوری…»

رایان اشک توی چشماش جمع شد و گفت:
– «من نمی‌دونستم… فکر می‌کردم خوشمزگی یعنی خوبی!»

برنج با لبخند گفت:
– «نه عزیزم. خوشمزگی واقعی وقتی اتفاق می‌افته که بدنت خوشحال باشه. اون وقته که قوی می‌شی، سریع می‌دوی، درست فکر می‌کنی!»

رایان گفت:
– «باشه! از فردا قول می‌دم از شما بیشتر بخورم. پفک، نوشابه، شما هم… فقط گاهی مهمونی بیاین! نه هر روز!»

همه دست زدن! حتی پفک هم با خنده گفت:
– «قبوله! من فقط وقتی دعوت شدم، میام!»

صبح که رایان بیدار شد، رفت توی آشپزخونه، مامان با نگرونی پرسید:
– «بهتری مامان؟ دیشب دل‌درد داشتی!»

رایان لبخند زد و گفت:
– «آره مامان. ولی حالا فهمیدم بدنم یه مهمونی واقعی می‌خواد! می‌خوام امروز با عدسی شروع کنم، بعد یه سیب بخورم، بعدشم هویج، باشه؟»

مامانش با لبخند گفت:
– «آفرین پسر قهرمان من! حالا واقعاً قوی می‌شی!»

از اون روز به بعد، توی شکم رایان هر شب فقط یه مهمونی داشت:
مهمونی سلامت، با کلی خوراکی رنگی و شاد!

دیدگاهتان را بنویسید