داستان طنز حسادت

5 داستان طنز درباره حسادت

حسادت یکی از همون احساساتی‌یه که همه ما توی زندگیمون کم و بیش باهاش روبه‌رو شدیم. اما وقتی پای طنز وسط میاد، حسادت دیگه ترسناک یا منفی نیست، بلکه تبدیل میشه به یه موضوع خنده‌دار و قابل لمس که می‌تونیم ازش درس بگیریم و کلی هم بخندیم! تو این مقاله، قراره با هم چندتا داستان طنز درباره حسادت رو مرور کنیم که نه تنها حال‌تون رو خوب می‌کنه، بلکه کلی نکته ریز و کاربردی هم تو دلشون داره. آماده باشین برای یه سفر جذاب تو دنیای حسادت‌های خنده‌دار و شیرین!

در کنار مطالعه مجموعه داستان طنز درباره حسادت، می توانید از مقاله مربوطه نیز مجموعه داستان طنز از زبان اشیا نیز بخوانید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان طنز درباره حسادت

در ادامه برای شما 5 داستان طنز درباره حسادت آوردیم که امیدواریم از اون لذت ببرید.

حسادت پاستیلی

یه روز، تو یه محله کوچیک اما پر از آدمای رنگی رنگی و پر از داستان، یه دختر جوون به اسم مریم زندگی می‌کرد که همه ازش حساب می‌بردن. مریم همیشه خوش‌تیپ و خوش‌اخلاق بود، اما یه چیزی داشت که همه رو حسابی به خودش جذب می‌کرد: اون همیشه با یه لبخند شیرین و یه روحیه توپ تو محله می‌چرخید.

داستان حسادت پاستیلی

اما خب، وقتی مریم اینقدر محبوب بود، یه عده هم بودن که حسودیشون حسابی گل می‌کرد. یکی‌شون همسایه‌شون، نرگس بود. نرگس یه زن شوخ و خوش‌برخورد بود، ولی خب یه جورایی دلش می‌خواست اون همه توجه و محبت نصیب خودش بشه. هر وقت مریم یه پیراهن جدید می‌پوشید یا یه موفقیت کوچیک داشت، نرگس تو دهنش چیزی می‌چرخوند و می‌گفت: “بابا، این مریم یه دونه‌س، نگو!” اما در اصل کلی حسرت می‌خورد.

یه روز، نرگس تصمیم گرفت یه نقشه بکشه. اون فهمیده بود که مریم عاشق شیرینی‌های پاستیلی رنگیِ تازه است، پس رفت یه بسته پاستیل خرید و به شکل یه هدیه بی‌ریخت گذاشت توی حیاطش. نرگس می‌خواست با این کار نشون بده که چقدر باحاله و مریم هم حسودی کنه که چرا اون هدیه می‌گیره.

اما مریم که یه دختر زرنگ بود، وقتی پاستیل‌ها رو دید، به جای حسادت کردن، با خودش گفت: “این نرگس اگه می‌خواست منو خوشحال کنه، حداقل یه بسته بهتر می‌خرید، نه این پاستیلای رنگ‌پریده!” خلاصه مریم هم یه بسته شیرینی خوش‌رنگ‌تر خرید و رفت پیش نرگس.

نرگس که انتظار داشت مریم ناراحت بشه، دید نه تنها ناراحت نیست، بلکه داره می‌خنده و شیرینی رو بهش تعارف می‌کنه. اینجا بود که نرگس حسابی جا خورد و گفت: “واااای مریم، تو که همیشه می‌گی حسادت باعث میشه آدم اذیت شه، ولی تو انگار خیلی خوش‌خلق‌تر از منی.”

از اون به بعد، نرگس فهمید حسادت مثل یه آتیش زیر خاکستره که فقط آدمو می‌سوزونه. ولی وقتی آدم یاد بگیره که با دل خوش و با لبخند، مشکلات رو حل کنه، همه چی قشنگ‌تر میشه. این شد که نرگس و مریم نه فقط همسایه، بلکه دوستای خوبی شدن که همدیگه رو می‌فهمیدن و از حسادت فقط خاطره‌ای باقی مونده بود.

این داستان به ما یاد میده که حسادت، چه بد و چه خوب، همیشه می‌تونه تبدیل بشه به یه فرصت برای خنده و دوستی. گاهی لازمه فقط یه کم چشم‌هامون رو باز کنیم و یه بسته شیرینی بهتر رو انتخاب کنیم، نه اینکه توی حسرت یه بسته رنگ‌پریده بمونیم.

حسادت مجازی و جنگ فالورها

تو دنیای امروز، که همه چیز شده گوشی و اینستاگرام و فالور، یه داستان جالب و باحال برات دارم درباره حسادت که خیلی هم دم‌دستی و به‌روز باشه. داستان از این قراره که در یک محله‌ی معمولی تهران، دو تا دختر جوون به اسم‌های سارا و نسرین زندگی می‌کنن که هر دو عاشق فضای مجازی و فالوئر جمع کردن هستن.

داستان حسادت مجازی و جنگ فالورها

سارا همیشه پست‌هایش پر از عکسای شیک و لاکچری بود؛ عکسای کافی‌شاپ، لباسای مارک‌دار و البته کلی استوری از سفرهای خارجی. نسرین اما بیشتر دنبال لحظه‌های ساده و طنز بود و پست‌های بامزه می‌ذاشت. اما قضیه این بود که هر چقدر نسرین تلاش می‌کرد، نمی‌تونست از نظر تعداد فالوئر به سارا برسه.

حسادت نسرین کم‌کم داشت از کنترلش خارج می‌شد. یه روز که داشت استوری‌های سارا رو می‌دید، با خودش گفت: «چرا این باید انقدر فالوئر داشته باشه و من نه؟ مگه من ازش کمتر جذابم؟!» حسادتش مثل یه آتیش زیر خاکستر هر لحظه بیشتر شعله‌ور می‌شد.

یه شب تصمیم گرفت یه ترفند بزنه. رفت سراغ یکی از رفقا که بلد بود ربات فالوئر بخره و کلی فالوئر جعلی گرفت. حالا نسرین حسابی حس می‌کرد برنده شده! وقتی به سارا گفت، اون هم لبخند زد و گفت: «فالور که همه چی نیست، صبر کن ببینم چند نفر واقعاً پستات رو دوست دارن.»

اما یه چیزی که نسرین نمی‌دونست این بود که این فالوئرهای جعلی هیچ تعاملی با پست‌ها نداشتن. نه لایک می‌کردن، نه کامنت می‌ذاشتن، نه استوری‌ها رو نگاه می‌کردن. کم‌کم الگوریتم اینستاگرام فهمید و شروع کرد نسرین رو جریمه کردن، پست‌هاش کمتر دیده می‌شد.

حالا حسادت نسرین دو برابر شده بود و این بار شروع کرد به غر زدن و شکایت کردن: «چرا من باید با این همه تلاش، کمتر دیده بشم و سارا که فقط عکسای شیک می‌ذاره، هی بالا باشه؟!»

یه روز سارا رفت پیش نسرین و با یه حرف خیلی ساده گفت: «نسرین، ببین من خودم زیاد دنبال فالوئر نبودم، فقط همیشه سعی کردم خودم باشم و چیزایی که دوست دارم رو بگم. مردم هم همین رو دوست دارن. تو چرا حسودیش می‌کنی؟ بذار هر کسی تو کار خودش باشه.»

نسرین یه لحظه فکر کرد و یه خنده خشک زد. اون موقع فهمید که حسادت فقط باعث شده خودش رو ناراحت کنه و دیگه نتونه از زندگی‌ش لذت ببره. تصمیم گرفت از اون روز فقط خودش باشه و با خنده و شوخی، صفحه‌ش رو اداره کنه.

از اون به بعد، نسرین با پست‌های طنز و داستانای روزمره که خیلی‌ها باهاش ارتباط داشتن، تونست کلی فالوئر واقعی جمع کنه. این داستان هم بهش یاد داد که حسادت فقط یه احساس سمیه که آدمو عقب می‌ندازه، ولی وقتی خودت باشی، موفقیت واقعی نصیبت میشه.

پس اگر حسودی می‌کنی به یکی که تو فضای مجازی بیشتر دیده میشه، بدون که این فقط یه عدد روی صفحه‌ست و مهم اینه که چقدر خودت خوشحالی و واقعی زندگی می‌کنی.

حسادتِ سگِ همسایه

تو محله ما یه داستانی هست که خیلی وقتا باعث خنده و البته فکر کردن میشه. داستان از این قراره که تو همسایگی ما یه خانم مهربون به اسم خانم فاطمه زندگی می‌کنه که کلی سگ کوچیک و بانمک داره. ولی این وسط یه مشکل بزرگ وجود داشت؛ سگ همسایه بغلی، یعنی سگ آقا محسن، یه جوری بود که انگار همه‌چی رو با خودش مقایسه می‌کرد!

داستان حسادتِ سگِ همسایه

سگ خانم فاطمه که اسمش پاپی بود، همیشه خوش‌اخلاق و با همه دوست بود. از صبح تا شب دم در خونه‌ش می‌نشست و به همه سلام می‌داد، یه جورایی محبوب محله بود. اما سگ آقا محسن، یعنی بوژان، یه جورایی حسود بود. هر بار که پاپی یه تشویقی می‌گرفت یا یه نوازش خوب، بوژان شروع می‌کرد به غر زدن و یه جوری ناله می‌کرد که انگار دنیا داره به آخر می‌رسه!

یه روز آقا محسن برای بوژان یه قلاده جدید خرید که خیلی شیک و گرون بود. ولی همین که قلاده رو به گردنش انداخت، پاپی سریع اومد و یه قلاده کوچیک‌تر اما پر از رنگ و طرح گرفت. بوژان که دید قلاده پاپی به چشم همه بیشتر می‌درخشه، شروع کرد به عین آدم‌های حسود غرغر کردن: «آخه چرا باید قلاده اینقدر خوشگل باشه؟ منم می‌خوام!» اما آقا محسن فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «ببین پسرم، حسادت خوب نیست.»

بوژان یه روز تصمیم گرفت خودش رو ثابت کنه که از پاپی بهتره. شروع کرد به دنبال کردن پاپی تو کوچه و خیابون. حتی یه بار وقتی پاپی داشت با یه توپ بازی می‌کرد، بوژان رفت توپ رو گرفت و حسابی تو کوچه چرخید. اما آخرش چی شد؟ توپ گیر یه درخت شد و بوژان موند با یه نگاه خجالت‌زده.

از اون روز به بعد، بوژان فهمید که حسادت فقط وقت آدم رو تلف می‌کنه و از لذت واقعی زندگی می‌ندازه. فهمید که هرکسی ویژگی‌های خودش رو داره و نباید با بقیه مقایسه‌ش کنه.

یه شب، وقتی همه خواب بودن، بوژان رفت پیش پاپی و یه جورایی بهش گفت: «می‌دونی؟ من همیشه حسود بودم، اما الان فهمیدم که بهترین چیز اینه که خودم باشم، نه کسی که دوست دارم باشم.»

پاپی هم با یه نگاه مهربون گفت: «راست میگی دوست من، زندگی کوتاهه، بهتره بجای حسادت، با هم بخندیم و خوش باشیم.»

این داستان به ما یاد می‌ده که حسادت، حتی تو دنیای سگ‌ها هم وجود داره، اما اگه آدم یاد بگیره خودش باشه و به جای حسادت، همدیگه رو قبول کنه، زندگی خیلی شیرین‌تر و دلنشین‌تر میشه.

حسادتِ آشپزخانه ای و دعوای کت و شلواری

تو یه ساختمون معمولی تو تهران، دو تا همسایه بودن که قصه‌شون یه جورایی مثل سریال‌های پرماجرا بود. یکی آقای محمود بود، یه مرد میانسال که همیشه کت‌وشلواری می‌پوشید و کلی تو محل به عنوان یه آدم جدی و موفق شناخته می‌شد. اون یکی هم خانم مهناز، زن خوش‌رو و پرانرژی‌ای که آشپز ماهری بود و کلی آشپزخونه‌دار تو محله داشت.

داستان حسادتِ آشپزخانه ای و دعوای کت و شلواری

داستان از اونجایی شروع شد که خانم مهناز تصمیم گرفت یه مهمونی بزرگ تو خونه‌ش بگیره. همه همسایه‌ها دعوت بودن و خانم مهناز کلی وقت گذاشت که غذاهای خوشمزه درست کنه. آقای محمود که تو محل همیشه حسود و رقابتی بود، وقتی شنید قراره مهمونی برگزار بشه، حسش گل کرد و به خودش گفت: «آشپزی که همه بلدند، مهم اینه که من چطوری باشم که همه تحویلم بگیرند!»

پس شب مهمونی خانم مهناز، آقای محمود هم تصمیم گرفت یه کار خاص بکنه. رفت بیرون و یه کت‌وشلوار خیلی گرون خرید که فکر کرد باعث میشه همه چشماشون بهش باشه. اما مشکل این بود که اون شب فقط یه شام ساده در رستوران گرفت و خبری از مهارت آشپزی نبود.

وقتی مهمونی شروع شد، همه مشغول خوردن غذاهای خانم مهناز بودن. از کباب گرفته تا کوکو سبزی و دسرهایی که مثل هنر بود. همه تعریف می‌کردن و حتی بچه‌ها دور میز می‌چرخیدن و از خوشمزگی غذا می‌گفتن.

آقای محمود که داشت از کنار پنجره نگاه می‌کرد، با خودش گفت: «چی دارن این همه تعریف می‌کنن؟ مگه من کت‌وشلوارم رو نپوشیدم؟ مگه من شیک‌ترین آدم این محله نیستم؟» حسادتش داشت حسابی بهش فشار می‌آورد.

اما قضیه وقتی جالب‌تر شد که خانم مهناز به شوخی به آقای محمود گفت: «تو هم بیا یه غذا درست کن، ببینیم می‌تونی مزه کت‌وشلوارت رو به غذا بیاری یا نه!» همه خندیدن، ولی آقای محمود جدی گرفت.

چند روز بعد، آقای محمود تو خونه خودش شروع کرد به آشپزی. البته آشپزی آقای محمود بیشتر شبیه یه جنگ بود. اول که دستور پخت رو نمی‌فهمید، دومش که همه ظرف‌ها رو کثیف کرد و آخرش هم غذاش سوخت. وقتی خانم مهناز اومد کمک کنه، آقای محمود با لبخند خجالت‌آمیز گفت: «راستش… حسادت باعث شد بخوام یه کاری کنم که تو این کار قوی‌ای، ولی حالا فهمیدم آشپزی چیز جدیه!»

خانم مهناز خندید و گفت: «آشپزی یه هنر که باید از ته دل باشه، نه فقط برای اینکه حسادت کنی. اینطوری هم خودت خوشحال میشی، هم بقیه.»

از اون به بعد، آقای محمود کمتر حسادت کرد و بیشتر یاد گرفت که هر کسی تو یه زمینه‌ای خوبه و نباید همیشه بخواد از راه حسادت خودش رو به کسی نشون بده. حالا اون موقع که مهمونی‌هارو می‌بینه، با لبخند می‌گه: «خانم مهناز این دفعه هم که آشپزیت ترکوند!»

حسادت اپلیکیشنی

تو این روزهای که همه‌مون تقریباً نصف زندگی‌مون رو با گوشی می‌گذرونیم، یه داستان باحال از حسادت مجازی برات دارم که حسابی نزدیک به دل ما ایرانی‌هاست.

داستان حسادت اپلیکیشنی

داستان ما از یه دوست صمیمی به اسم بهرام شروع می‌شه. بهرام همیشه دنبال این بود که تو جمع‌ها پز بده، مخصوصاً تو فضای مجازی. تازه یه گوشی مدل جدید گرفته بود که همه تو محله حسرت داشتنش رو می‌خوردن. هر روز عکس می‌نداخت، استوری می‌ذاشت و کلی فالوئر جمع می‌کرد.

اما مشکل از وقتی شروع شد که دوست دیگه‌ش، سینا، یه اپلیکیشن جدید پیدا کرد که می‌شد باهاش کلی افکت بامزه و خفن روی عکس‌ها گذاشت و استوری‌ها رو جذاب‌تر کرد. سینا شروع کرد عکس‌های باحال و خنده‌دار با این اپلیکیشن درست کنه و کم کم بین دوستانش کلی طرفدار پیدا کرد.

بهرام که دید داره عقب می‌مونه، حسادتش گل کرد. هر بار که سینا یه استوری جدید می‌ذاشت، بهرام زیر لب غرغر می‌کرد: «عه! چیه این بازی‌های کودکانه؟ من نمی‌فهمم اینا رو چرا اینقدر دوست دارن؟»

ولی یه روز که داشت خودش امتحان می‌کرد با همون اپلیکیشن عکس بگیره، دید اونقدر پیچیده‌س که دیگه داشت دیوونه می‌شد. هی فیلترها رو عوض می‌کرد، هی افکت‌ها رو اضافه می‌کرد، اما آخرش یه عکس عجیب غریب درست شد که از خنده همه رو به خودش جذب کرد!

این جا بود که بهرام فهمید حسادت اصلاً به درد نمی‌خوره، بلکه باید همون چیزایی که دوست داری رو با سبک خودت انجام بدی. پس به جای غر زدن، شروع کرد خودش رو به روز کنه و یاد بگیره چطور با تکنولوژی کنار بیاد.

یه روز سینا و بهرام با هم یه چالش گذاشتن که کی می‌تونه بهترین استوری با این اپ بسازه. همه تو جمع زل زده بودن و کلی خندیدن. حسادت جای خودش رو به دوستی و خنده داده بود.

این داستان به ما نشون می‌ده که حسادت تو دنیای امروز، مخصوصاً فضای مجازی، خیلی می‌تونه دست‌وپاگیر باشه. اما وقتی با خنده و یادگیری همراه بشه، نه تنها ما رو عقب نمی‌ندازه، بلکه باعث می‌شه بیشتر رشد کنیم.

پس دفعه بعد که دیدی کسی تو فضای مجازی بیشتر دیده می‌شه، حسادت رو بذار کنار و ازش یاد بگیر که چطور می‌تونی بهتر باشی، با خودت واقعی باشی و کلی هم خوش بگذرونی.

دیدگاهتان را بنویسید