داستان معمایی ترسناک

داستان معمایی ترسناک

تو این مقاله می‌خوایم بریم سراغ دنیای پر رمز و راز داستان‌های معمایی ترسناک؛ همون داستان‌هایی که هیجان و ترس رو با هم قاطی می‌کنن و نمی‌ذارن چشم از صفحه برداری. اگه دنبال یه تجربه متفاوت، پر از پیچ و تاب‌های غیرمنتظره و حس ناخوشایند ولی جذاب می‌گردی، این مقاله دقیقاً مخصوص توئه. قراره رازهای پشت این داستان‌ها رو کشف کنیم و ببینیم چطور نویسنده‌ها تونستن با یه ترکیب حساب شده، مخاطب رو تا ته خط بکشونن. پس با من بمون تا با هم به دنیایی پر از معما و وحشت سفر کنیم!

در کنار مطالعه مجموعه داستان معمایی ترسناک، مجموعه داستان طنز حسادت رو هم می تونید از مقاله مربوطه بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان معمایی ترسناک و جذاب

در ادامه 5 داستان معمایی ترسناک و جذاب رو بهتون ارائه میدیم.

سایه های بی صدا

همه چیز از یه شب بارونی شروع شد. اون شب، مثل بقیه شب‌ها نبود. برق قطع شده بود و صدای رعد و برق توی کوچه‌های تاریک شهر می‌پیچید. “مهران” تازه از دانشگاه برگشته بود خونه، خسته و دل‌شکسته. چند هفته بود که چیزهای عجیبی توی محل سکونتش می‌دید، چیزهایی که حتی نمی‌تونست براش توضیح بده. شایعاتی درباره یه خونه متروکه وسط محله که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد نزدیکش بشه، تو ذهن مهران پررنگ شده بود.

داستان سایه های بی صدا

اون شب، وقتی مهران از کوچه پس کوچه‌های تاریک رد می‌شد، حس عجیبی بهش دست داد؛ حس اینکه یه چیزی داره پشت سرش راه میاد اما هر بار که برمی‌گشت، هیچ نبود. انگار سایه‌ای بی‌صدا، دنبالش می‌کرد. این شروع یه ماجرای عجیب و ترسناک بود که مهران هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کرد واردش بشه.

مهران تصمیم گرفت بفهمه قضیه اون خونه متروکه چیه. مردم محله حرف از صداهای عجیب و نجواهایی می‌زدن که توی شب‌های بارونی از اونجا شنیده می‌شد. می‌گفتن روحیه‌های بی‌قرار توش پرسه می‌زنن و هیچکس جرات نمی‌کنه نزدیک بشه. اما مهران همیشه آدم شکاکی بود. “چطور می‌تونم باور کنم که همچین چیزایی واقعی باشن؟” همیشه این سوال توی ذهنش بود.

یه شب، وقتی همه خواب بودن، مهران با چراغ قوه و گوشی به سمت اون خونه رفت. دلش می‌خواست همه این حرف‌ها رو خودش بشنوه، ببینه. هوا سرد بود و باد می‌وزید. هر قدم که به خونه نزدیک‌تر می‌شد، صدای قلبش بلندتر می‌شد. در خونه نیمه باز بود، انگار منتظرش بود.

وقتی وارد شد، بوی رطوبت و خاک کهنه توی فضا پیچیده بود. یه سکوت سنگین، فضا رو گرفته بود که حتی صدای نفس کشیدن مهران هم توش گم می‌شد. ناگهان، صدای خش خش برگ‌های خشک افتاده روی زمین، فضا رو شکست. مهران دستش رو روی قلبش گذاشت، حس می‌کرد یه چیزی داره میاد.

پشت یه در کوچیک چوبی، یه دفتر قدیمی پیدا کرد. وقتی بازش کرد، نوشته‌هایی بود که معلوم بود چند سال پیش نوشته شده. اما جمله‌ها پر از رمز و راز بود، حرف‌هایی درباره نفرین، روحی که نمی‌تونسته آرامش پیدا کنه، و یه راز تاریک که توی این خونه دفن شده بود.

اون لحظه بود که مهران متوجه شد این ماجرا فقط یه شوخی نیست. باید راه حلی پیدا می‌کرد قبل از اینکه خودش هم گرفتار اون نفرین بشه. چند روز بعد، شروع کرد به پرس‌وجو از پیرمردهای محل، که داستان‌های عجیب و غریبی درباره گذشته خونه و صاحب قبلیش گفتن؛ مردی که ناگهانی ناپدید شده بود و بعدش خانواده‌اش هم رفته بودن.

هرچی بیشتر تحقیق می‌کرد، ترسش بیشتر می‌شد. شب‌ها کابوس می‌دید، صدای نفس‌های سرد و صدای گام‌هایی که هیچ‌کس نبود، ولی انگار دنبالش بودن. یه بار وقتی توی خیابون راه می‌رفت، احساس کرد یه نفر داره باهاش حرف میزنه، اما وقتی برگشت، کسی نبود.

مهران می‌فهمید که برای حل این معما، باید با ترسش روبرو بشه و همه چیز رو تا تهش بره. اون شب که دوباره به خونه برگشت، تصمیم داشت حقیقت رو کشف کنه، حتی اگه به قیمت جانش باشه.

وقتی وارد اتاق زیرشیروانی شد، چراغ قوه‌اش ناگهان خاموش شد و سکوت مطلق همه‌جا رو گرفت. حس کرد یه دست سرد روی شونه‌اش نشست. ترس و وحشت سراسر وجودش رو گرفت، اما با صدای لرزان گفت: «من اینجام تا حقیقت رو بگم…»

این شروع یه ماجرای پیچیده‌تر و ترسناک‌تر بود؛ ماجرایی که مهران رو مجبور کرد بین واقعیت و خیال، بین زندگی و مرگ، تصمیم بگیره. آیا می‌تونست نفرین رو بشکنه؟ یا خودش هم به سایه‌های بی‌صدا می‌پیوست؟

جاده ی مه آلود

شاید شنیده باشی که بعضی جاها، وقتی مه غلیظ می‌شه، آدم حس می‌کنه چیزی اونجا هست که نباید باشه. جاده‌ی مه‌آلود، توی یکی از اون مناطق دورافتاده‌ی شمال کشور ما، دقیقا همین حس رو به هر کسی می‌ده که پا توش می‌ذاره. داستان ما هم از همینجا شروع می‌شه؛ جایی که مه نمی‌ذاره خورشید تابش کنه و تاریکی یه حس عجیبی به آدم می‌ده، درست مثل یه راز که زیر خاک مدفون شده باشه.

داستان جاده ی مه آلود

رضا، جوانی اهل تهران بود که برای یه پروژه عکاسی تصمیم گرفت چند روزی رو توی اون روستا بمونه. شنیده بود مردم محلی از جاده‌ای حرف می‌زنن که تو مه، آدم‌های ناپدید شده دوباره برمی‌گردن، اما هیچکس نمی‌دونه واقعیتش چیه. رضا که همیشه اهل ماجراجویی بود، دلش می‌خواست این افسانه‌ها رو خودش بررسی کنه.

شب اول که به روستا رسید، هوا تاریک و سرد بود و مه سنگین مثل پتویی سفید همه جا رو پوشونده بود. رضا وقتی توی اتاقش تنها نشست، صدای عجیبی از بیرون شنید؛ صدای پاهای نرم و آرام، مثل قدم‌هایی که روی برگ‌های خیس افتاده باشن. دلش لرزید، ولی گفت شاید باد باشه یا صدای حیوانات.

روز دوم تصمیم گرفت جاده‌ی مه‌آلود رو طی کنه. هوا باز هم مه‌آلود بود و هر قدمی که برمی‌داشت، حس می‌کرد داره وارد یه دنیای دیگه می‌شه. وسط جاده، ناگهان صدای خنده‌ای خفه و زمزمه‌ای نامفهوم به گوشش رسید. برگشت به عقب، اما کسی نبود. نفسش تند شد و دلش می‌خواست فرار کنه، اما یه نیرویی مثل آهنربا اونو نگه داشت.

یهو، صدای خش خش برگ‌ها بلند شد و سایه‌ای توی مه ظاهر شد. اون سایه، شکلی شبیه یه مرد با لباس کهنه بود، اما صورتش کاملا تار بود، انگار بخشی از مه شده بود. رضا به خودش گفت «دارم دیوونه می‌شم»، اما نمی‌تونست از اون سایه چشم برداره.

سایه ناگهان شروع کرد به حرف زدن، ولی نه با صدای بلند، فقط یه صدای توی ذهن رضا پیچید که می‌گفت: «چرا اومدی اینجا؟ راز جاده رو نمی‌خوای بدونی؟» رضا با ترس جواب داد که فقط دنبال حقیقته، اما حس می‌کرد هر کلمه‌ای که می‌گه، مثل زنجیری به دورش بسته می‌شه.

شب سوم، رضا خواب عجیبی دید؛ توی خواب یه زن با لباس سفید که صورتش پشت یه پرده بود، بهش نزدیک شد و گفت: «راز جاده رو پیدا نکن، یا اون مثل من می‌شی، که تو مه گم شدم و منتظر یه نجاتم.» صبح که بیدار شد، هنوز صدای نفس‌های سرد رو توی گوشش حس می‌کرد.

اما رضا نمی‌تونست دست بکشه. تصمیم گرفت با پیرمرد روستا حرف بزنه. پیرمرد، با چشمایی که از ترس و تجربه پر بود، گفت که سال‌ها پیش یه خانواده کامل توی همین جاده گم شدن، و بعد از اون هیچ خبری ازشون نبود. از اون روز، هر سال توی شب مه‌آلود، سایه‌هایی دیده می‌شه که انگار منتظرن کسی بهشون کمک کنه.

رضا که داره عمیق‌تر توی ماجرا فرو می‌ره، می‌فهمه تنها راه نجات، روبرو شدن با ترس‌های گذشته‌اشه. اون باید خودش رو توی مه، جایی که زمان و مکان معنی ندارن، پیدا کنه و راز گم شدن خانواده رو حل کنه.

یه شب که دوباره مه همه جا رو پوشونده بود، رضا با دل و جرئت زد به دل جاده. این بار سایه‌ها بیشتر بودن و صدای ناله‌ها توی مه پیچیده بود. حس کرد که هر قدمی که برمی‌داره، داره به یه دنیای ناشناخته نزدیک‌تر می‌شه. صدای یه کودک که توی مه گریه می‌کرد، راهنمایی‌اش کرد به یه خونه قدیمی و متروکه.

داخل خونه، همه چیز سرد و تاریک بود. اما روی دیوارها نوشته‌هایی بود که با خون نوشته شده بودن؛ نوشته‌هایی پر از درد و ناامیدی. رضا با دقت خونده بود و فهمید خانواده ناپدید شده، در تلاش برای فرار از یه نفرین قدیمی بودن که توی اون جاده گیر کرده بود.

حالا همه چیز دست رضا بود؛ یا باید نفرین رو می‌شکست و خودش رو نجات می‌داد، یا مثل سایه‌ها در مه محو می‌شد. قلبش می‌زد تند، اما هیچ‌وقت اینقدر حس زنده بودن نداشت. باورش نمی‌شد که یه جاده مه‌آلود تونسته این همه راز و وحشت توی خودش مخفی کنه.

آخرش، رضا تونست با کمک همون زن مرموز که توی خواب دیده بود، راه خروج از نفرین رو پیدا کنه. اون‌ها با هم تونستن سایه‌ها رو آرام کنن و مه کم‌کم کنار رفت. صبح وقتی خورشید طلوع کرد، رضا روستا رو ترک کرد، اما اون جاده‌ی مه‌آلود هنوز یه راز بزرگ برای همه بود.

صدای پشت دیوار

داستان ما از یه خونه قدیمی توی یه کوچه خلوت و خاک‌خورده شروع می‌شه؛ خونه‌ای که همه توی محله ازش می‌ترسن، چون می‌گن سال‌ها پیش یه اتفاق عجیب اونجا افتاده که هنوز هیچ‌کس نمی‌دونه چی بوده. “سارا” تازه به اون محله اومده بود و خونه رو اجاره کرده بود؛ یه دختر ساده و سر به زیر که حتی نمی‌دونست قراره با چه چیزی روبه‌رو بشه.

داستان صدای پشت دیوار

اولین شب که سارا تنها توی خونه نشست، یه صدای ضعیف و آرام شنید. صدایی مثل تکان دادن یه چیزی پشت دیوارهای اتاق خوابش. اول فکر کرد خواب می‌بینه یا شاید از سر و صداهای معمول خونه‌های قدیمی باشه. اما وقتی شب‌های بعد هم اون صداها ادامه داشت، دلش شور افتاد. «مگه می‌شه یه چیزی پشت دیوار حرکت کنه؟»

کنجکاوی‌اش بیشتر شد. تصمیم گرفت خودش بفهمه جریان چیه. چند بار نزدیک دیوار رفت و گوشش رو گذاشت، اما چیزی جز سکوت نشنید. حتی یه بار جرات کرد کلیدش رو به دیوار بکوبه؛ صدای ضربه انگار توی دیوار می‌رقصید و یه جو ترسناک توی فضا پیچید. یه حس وحشت عجیبی از اون صدای آرام ولی پایدار می‌گرفت، مثل اینکه یه موجود نامرئی داره باهاش حرف می‌زنه.

روزها گذشت و سارا به دنبال راه‌حلی بود. از همسایه‌ها پرس‌وجو کرد اما همه می‌گفتن این خونه قبلا مال یه پیرمرد بوده که سال‌ها پیش ناگهانی ناپدید شده. بعضیا هم می‌گفتن زنی که اونجا زندگی می‌کرده، از شدت ناراحتی خودش رو از پنجره پرت کرده پایین و روحش هنوز اونجا مونده.

یه روز که هوا ابری بود، سارا یه جعبه قدیمی زیر زمین پیدا کرد که پر بود از نامه‌های نیمه سوخته و عکس‌های سیاه و سفید. عکس‌ها یه خانواده بودن که معلوم بود خیلی خوشبختن، اما توی یکی از نامه‌ها نوشته شده بود: «اگر صدای من رو شنیدی، لطفا کمک کن… من پشت این دیوار گیر کردم.»

سارا ناگهان متوجه شد که صداها فقط یه شوخی یا صدای معمولی نیستن. یه نفر یا یه چیزی واقعاً پشت اون دیوار بود و داره ازش کمک می‌خواد. اما چی می‌تونست باشه؟ یه روح؟ یه نفر که توی دیوار گیر کرده؟ یا یه راز قدیمی که قراره فاش بشه؟

یه شب، وقتی بارون می‌بارید و همه جا تاریک بود، صدای زاری و ناله‌ها قوی‌تر شدن. سارا با دلهره کلید به دیوار زد و ناگهان دیوار کمی ترک خورد. انگار یه تونل مخفی پشتش پنهان شده بود. اون تونل، یه مسیر باریک و تاریک بود که سارا با ترس و وحشت شروع به رفتن توش کرد.

در انتهای تونل، یه اتاق کوچیک پر از گرد و خاک بود. وسط اتاق یه جعبه چوبی قدیمی بود که پر از اشیای شخصی و دفترچه خاطرات اون زن بود؛ زنی که سال‌ها پیش توی این خونه زندگی می‌کرده و به خاطر خیانت شوهرش و غم از دست دادن بچه‌هاش، اونجا رو ترک نکرده بود و روحش توی این دیوار حبس شده بود.

سارا فهمید باید به این روح کمک کنه تا آرامش پیدا کنه و رازهای نهفته رو برملا کنه. با چند روز تحقیق و کمک گرفتن از یه روحانی محلی، تونست مراسمی برای رهایی روح برگزار کنه. شب مراسم، صدای ناله‌ها تبدیل به زمزمه‌های آروم شد و بعد همه چیز ساکت شد.

صبح وقتی سارا از خواب بیدار شد، دیوار دیگه صدایی نداشت و حس کرد یه بار سنگین از دوشش برداشته شده. دیگه اون خونه برام مثل یه زندان ترسناک نبود؛ بلکه جایی شده بود که رازهای تاریکش بالاخره فاش شده بودن.

سکوت زیر پل

تو یه گوشه‌ی قدیمی شهر، زیر یه پل خراب و تاریک، یه عالمه راز خوابیده بود. هرکی از اون محل رد می‌شد، یه حس عجیبی بهش دست می‌داد، انگار یه چیزی اونجا زنده است ولی دیده نمی‌شه. مردم می‌گفتن اون پل نفرین شده و هر کسی که اونجا بمونه، یه جورایی با خودش چیزی رو می‌بره که دیگه برنمی‌گرده.

داستان سکوت زیر پل

حسین، یه خبرنگار جوان و جسور، که همیشه دنبال سوژه‌های عجیب بود، تصمیم گرفت این داستان‌ها رو بررسی کنه. حرف‌های مردم و داستان‌هایی که شنیده بود، تو ذهنش یک تصویر تاریک و پر از سؤال ساخته بود. اون شب که چراغ‌های شهر کم‌کم خاموش می‌شدن، حسین خودش رو به اون پل رساند.

هوا سرد بود و مه کم‌کم داشت غلیظ می‌شد. تو سکوت شب، صدای قطرات آب که از سقف پل چک می‌کردن، به گوش می‌رسید. حسین روی نیمکت کنار پل نشست و گوشی‌ش رو روشن کرد تا ضبط کنه هر صدایی که می‌شنوه. فکر می‌کرد همه اینا فقط شایعه‌س، ولی دلش یه جای کار میلرزید.

چند دقیقه نگذشته بود که یه صدای ناله خیلی ضعیف و مبهم به گوشش رسید. اول خیال کرد شاید باد یا صدای دور یه حیوان باشه، اما اون صدا داشت شکل منسجم‌تری به خودش می‌گرفت. ناله‌ها بیشتر و واضح‌تر شدن و صدای یه زن که توی غم و درد حرف می‌زد شنیده می‌شد. حسین نمی‌تونست باور کنه، اما انگار یه نفر واقعاً اونجا بود.

با ترس ولی مصمم، دنبال منبع صدا رفت. مه غلیظ باعث می‌شد مسیر رو بد ببینه، ولی اون ناله‌ها حسین رو هدایت می‌کردن. رسید به یه دیوار آجری خراب که انگار بخشی از پل بود. همین که دستش رو به دیوار گذاشت، ناگهان یک باد سرد از زیر زمین بهش خورد و حس کرد همه وجودش داره یخ می‌زنه.

اونجا بود که یه تونل مخفی زیر پل پیدا کرد، تونلی که هیچ کس ازش خبر نداشت. تونل تاریک و مرطوب بود و بوی نم و پوسیدگی توش پیچیده بود. حسین با دل لرزون وارد تونل شد، ولی هر قدم که برمی‌داشت، حس می‌کرد یه چیزی داره پشت سرش حرکت می‌کنه. سرش رو برگردوند، اما چیزی نبود.

به وسط تونل که رسید، یه اتاق کوچک و مخفی دید. داخل اتاق یه صندوقچه چوبی قدیمی بود که روش پر از گرد و خاک بود. صندوقچه رو باز کرد و داخلش یه دفترچه و چند عکس سیاه و سفید پیدا کرد. دفترچه، خاطرات یه زن به نام «ناهید» رو نوشته بود که سال‌ها پیش اونجا زندگی می‌کرده. تو نوشته‌ها، ناهید از درد و رنجی حرف زده بود که هیچ‌کس نمی‌دونست؛ از خیانت شوهرش، از مرگ ناگهانی فرزندش، و از نفرینی که خونوادش رو گرفتار کرده بود.

اون لحظه بود که حسین فهمید ماجرا جدیه و اون صداها، فریاد روح ناهید بود که نمی‌تونست رها بشه. هر بار که کسی نزدیک پل می‌شد، اون صداها دوباره زنده می‌شدن تا کمک بخوان. اما کمک واقعی چی بود؟ چطور می‌شد روحی که توی درد و غم محبوس شده رو آزاد کرد؟

حسین تصمیم گرفت همه چیز رو بفهمه. با پیرمردهای محل صحبت کرد و رازهای بیشتری کشف کرد؛ اینکه سال‌ها پیش، یه خانواده اونجا گرفتار یه طلسم شده بودن و هیچ‌کدوم نتونستن فرار کنن. اون طلسم با غم و خشم ساخته شده بود و فقط وقتی شکسته می‌شد که حقیقت آشکار بشه.

شب بعد، حسین دوباره به تونل برگشت. این بار یه کاغذ کوچیک با خودش برد که توش نوشته بود: «آزادی در حقیقت است.» تو دل تاریکی و سکوت، اون صداهای وحشتناک تبدیل به زمزمه‌های آرام شدن و حس کرد یه وزش خفیف باد، روح ناهید رو از اسارت آزاد می‌کنه.

صبح که رسید به خونه، همه چیز فرق داشت. پل دیگه مثل گذشته ترسناک نبود و انگار یه سایه سنگین از روی شهر برداشته شده بود. حسین می‌دونست داستان تموم نشده، اما یه صفحه از رازهای تاریک اون پل باز شده بود.

اتاق شماره ی پنج

تو یه هتل قدیمی و فرسوده توی مرکز شهر، اتاق شماره پنج همیشه یه داستان عجیب و ترسناک پشتش داشت. می‌گفتن هرکسی تو این اتاق یه شب بمونه، اتفاق‌های عجیبی براش می‌افته که نمی‌تونه توصیف کنه. حتی یه سریا می‌گفتن اونجا نفرینه و هیچ‌کس نباید پا بذاره توش.

داستان اتاق شماره ی پنج

حامد، یه نویسنده که دنبال سوژه‌های خاص بود، تصمیم گرفت بره اون هتل و یه شب رو تو اتاق شماره پنج بمونه. خیلی‌ها بهش هشدار داده بودن، اما اون فکر می‌کرد اینا فقط شایعه و داستان‌سازی‌ست. حامد اهل ماجراجویی بود و همیشه دنبال رازهای پنهون بود. شب اول که وارد اتاق شد، یه حس سنگین و خفه‌کننده توی فضا پیچیده بود، مثل یه سایه‌ی تاریک که روی سرش سنگینی می‌کرد.

دیوارهام پر از پوسترهای قدیمی بود که هیچ‌کدوم‌شون کامل نبودن، انگار سال‌ها بود کسی بهشون دست نزده بود. وقتی چشمش به آینه‌ی بزرگ کنار تخت افتاد، یه حس عجیبی گرفت؛ انگار یه سایه‌ی نا معلوم پشتش داشت حرکت می‌کرد. برگشت، اما کسی نبود. نفسش گرفت و سعی کرد خودشو آرام کنه.

نیمه‌شب بود که صدای خفیف گریه‌ی یه کودک از پشت در به گوش رسید. حامد در رو باز کرد اما فقط تاریکی بود که هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. این صداها هر بار قوی‌تر و واضح‌تر می‌شدن؛ صدایی که انگار از اعماق دل یه نفر بیرون میومد، پر از درد و ترس. تو دلش یه جرقه افتاد؛ این اتاق یه راز داره که باید کشف بشه.

روز بعد، شروع کرد به پرس‌وجو از کارکنان هتل و بقیه مهمون‌ها. یه زن میانسال که سال‌ها تو هتل کار می‌کرد، گفت که سال‌ها پیش یه خانواده تو همین اتاق زندگی می‌کردن. یه شب، بچه‌ی کوچیک خانواده ناگهان ناپدید شد و دیگه هیچ خبری ازش نشد. بعد از اون اتفاق، اعضای خانواده هم یکی‌یکی از هم پاشیدن و هتل کم‌کم به این حال افتاده.

حامد تصمیم گرفت بره زیرزمین هتل، جایی که فکر می‌کرد می‌تونه جواب سوال‌هاش رو پیدا کنه. زیرزمین تاریک و سرد بود، پر از گرد و خاک و بوی کهنگی. گوشش تیز شد و یه صدای سرفه‌ی ضعیف و ناله به گوشش خورد. قدم‌هاش رو آهسته برداشت و به سمت یه اتاق قفل شده رفت.

وقتی در رو باز کرد، یه اتاق کوچک و نمور دید که دیواراش پر از نقاشی‌های عجیب و خطوطی به زبان قدیمی بود. وسط اتاق یه صندوق چوبی قدیمی بود. حامد صندوق رو باز کرد و یه دسته کاغذ و دفترچه پیدا کرد. دفترچه پر بود از نوشته‌های پراکنده و عجیب درباره یه نفرین که روی خانواده افتاده بود؛ نفرینی که ناشی از یه اشتباه بزرگ و خیانت بود.

همون لحظه، احساس کرد یه دست سرد روی شونش نشست. برگشت اما کسی نبود. قلبش تند زد. صدای گریه دوباره شنیده شد اما این بار نزدیک‌تر و واقعی‌تر بود. حامد فهمید که باید با این ارواح حرف بزنه تا راز رو بفهمه و شاید رهایی پیدا کنه.

شب بعد، دوباره تو اتاق شماره پنج نشست و شروع کرد به حرف زدن. صدای گریه تبدیل به زمزمه شد، بعد صدای یه دختر کوچیک که گفت: «مرا پیدا کن، کمک کن آزاد شوم.» حامد با دل لرزون شروع کرد به دنبال سرنخ‌ها رفتن؛ سرنخ‌هایی که تو دفترچه و نقاشی‌های دیوار بودن.

هر قدم که جلو می‌رفت، تاریکی اتاق بیشتر می‌شد و ترس بیشتر سراغش می‌اومد. اما نمی‌تونست کنار بکشه. آخرش تونست یه قطعه طلسم قدیمی رو پیدا کنه که شاید بتونه نفرین رو بشکنه. با کمک یه روحانی محلی، مراسمی برگزار کردن و آرامش به اتاق شماره پنج برگشت.

صبح که از خواب بیدار شد، حس کرد یه باری از روی شونه‌هاش برداشته شده. اتاق دیگه سرد و ترسناک نبود؛ بلکه تبدیل به جایی شده بود که رازهاش بالاخره آشکار شده بودن.

دیدگاهتان را بنویسید