داستان کوتاه با حرف ت
اگه دنبال یه عالمه داستان کوتاه و باحال میگردی که هم خوندنش راحت باشه، هم یه جورایی بهت الهام بده، جای درستی اومدی! توی این مقاله قراره با یه مجموعه از داستانهای کوتاه که با حرف «ت» شروع میشن آشنا بشی. داستانهایی که هرکدومشون یه دنیای کوچیک دارن؛ از «تصادف» گرفته تا «تنهایی» و حتی «توهم»! این داستانا نه فقط سرگرمکنندهن، بلکه یه جور تمرین خلاقیته برای ذهنی که دنبال نوشتن یا کشف قصههای تازهست.
شما می تونید مجموع داستان کوتاه با حرف ا را از مقاله مربوطه مطالعه کنید.
خرید انواع دوره نویسندگی
شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.
7 داستان کوتاه با حرف ت
در ادامه مجموعه 7 داستان کوتاه با حرف ت را می تونید بخونید.
داستان تارا و تمساح تنها
تارا یه دختر کوچولوی بازیگوش و باهوش بود که توی یه تپهی سبز و قشنگ زندگی میکرد. یه روز تابستونی، تارا تصمیم گرفت تنهایی بره توی طبیعت قدم بزنه. توی راه ترانه میخوند و با تکتک گلها و پروانهها حرف میزد.

همینطور که داشت جلو میرفت، یه صدای عجیب از توی تمشکها شنید. ترسید، ولی طاقت نیاورد و آروم رفت جلو. پشت یه تپه کوچولو، یه تمساح تنها دید. تمساح، تخت زمین خوابیده بود و تندتند نفس میکشید.
تارا پرسید: تو کی هستی؟ چرا اینقد تنها و خستهای؟
تمساح با تعجب به تارا نگاه کرد و گفت: من توتو هستم. توی یه تور گیر افتاده بودم، تازه آزاد شدم. تنهایی توی این تپه گیر افتادم. دنبال یه دوستم تا بتونم برگردم پیش خانوادهم.
تارا گفت: تو نترس، من کمکت میکنم. بیا تا باهم یه نقشه بکشیم.
توتو لبخند زد و گفت: تو واقعاً تماشایی هستی! تا حالا کسی باهام اینطور مهربون حرف نزده بود.
تارا دست تمساحو گرفت و با هم راه افتادن. توی راه از تختسنگها گذشتن، توت فرنگی چیدن و توی تنگهای تماشایی، توقف کردن تا نفسی تازه کنن.
تارا به توتو گفت: تا وقتی با همیم، ترس نداره. تو هم دیگه تنها نیستی.
توتو گفت: تو بهترین دوست منی. توی تمام دنیا کسی بهتر از تو نمیتونستم پیدا کنم.
بعد از چند ساعت، تونستن تابلوی بزرگی پیدا کنن که نشون میداد توتو باید از کدوم طرف بره تا به تالاب خونهش برسه. تارا تا آخر تپه همراهیش کرد.
وقتی رسیدن، توتو خانوادهشو دید که توی تالاب منتظرشن. تمساح کوچولو با تمام توان، تارا رو بغل کرد و گفت: توی دل من همیشه یه جا برای تو هست.
تارا هم گفت: هر وقت خواستی، بیا تپهی ما. بازم با هم تمشک بچینیم، ترانه بخونیم و تفریح کنیم.
توتو توی آب پرید، تارا هم با لبخند برگشت خونه. اون شب، تارا توی دفتر کوچیکش نوشت: امروز با یه تمساح تنها، یه دوستی تازه ساختم. بعضی وقتا، توی تنهایی، بهترین اتفاقا میافتن.
داستان توتی، توپِ تازه کار
توتی یه توپ کوچولوی تازهکار بود. نه تند میچرخید، نه توی بازیها تا ته میدوید. توپها توی تَرتیپِ زمین تمرین فوتبال، تمرین میکردن. توتی ته صف بود، ترسیده و تنهای تنها.

تَکتک توپها تمرین داشتن. توپِ تمرینی، توپِ تمرکز، توپِ تهاجمی. همه توپها تر و فرز بودن، ولی توتی هنوز تاتیتاتی راه میرفت!
توپ تمرینی گفت: تو که توپ نیستی، تو فقط تپلی و تنبلی!
توپ تهاجمی هم پُر تندی گفت: با تو بازی کنیم؟ تازه تمرین نکردی، تر و تمیز هم نیستی!
توتی دلش گرفت، ته زمین تمرین نشست. قطرههای کوچیک اشک از گوشه چشماش چکید.
تو همون موقع، توتا اومد. توتا توپ مهربونی بود که توی تیم طلا تمرین میکرد. تا توتی رو دید، تند دوید سمتش.
توتا گفت: تو چرا تنها نشستی توپ کوچولو؟
توتی با تتهپته گفت: تازه اومدم، تمرین بلد نیستم، توپها تمسخرم کردن.
توتا خندید و گفت: تو فقط تازهکاری، نه تنبل. تمرین کنی، توپِ تاپ میشی!
از اون روز، توتا هر روز با توتی تمرین کرد. تمرینِ تاب خوردن، تمرینِ تیلهوار چرخیدن، تمرینِ تابتاب از تپه پایین رفتن.
یه روز، تیم ترانه دنبال توپ تازه میگشت. توپ تهاجمی گفت: نه نه، توتی که تازهکاره!
ولی توتا گفت: بذارید توتی تست بده. تمرین کرده، تر و فرزه!
مربی ترانه گفت: تست بگیرین، تا ببینیم!
توپها یه تمرین ترتیب دادن. توپها توی تپهها پنهون شدن. توتی باید تند میچرخید، ته تپهها رو پیدا میکرد و توی تور پرت میکرد.
توتی ترسی نداشت. تند و تیز دوید، توپها رو یکییکی پیدا کرد، تکتکشونو توی تور انداخت. تیم ترانه تعجب کرد!
مربی گفت: توپ تازهکار؟ نه! این توپ تموم توانشه!
از اون روز، توتی شد توپِ تیم ترانه. توپهای دیگه، توی تشویقش دست تکون دادن و تکرار کردن: توتی! توتی! توپ تاپِ ترانه!
توتی خندید، توتا رو بغل کرد و گفت: تمرین، تلاش، توکل! ترکیبِ توپیه واسه تاپ شدن!
داستان تاوان تنبلی تقی
تقی یه گربهی کوچیک و تپل بود که توی طویلهی تهِ باغچه زندگی میکرد. تقی عاشق تنبلی بود. تمام روز توی تختش لم میداد، تنقلات میخورد و توی تفکرات تنبلانهاش غرق میشد.

تقی کاری به کار کسی نداشت. نه توی تمیزکاری کمک میکرد، نه توی تفریحها شرکت میکرد. تنها تفریحش تماشای طبیعت از پشت پنجرهی طویله بود.
یه روز، توتونیا، طوطی تند و تیز همسایه، تقی رو صدا زد: تقی، بیا توپ بازی! تازه یه توپ قلقلی و تند خریدم.
تقی خمیازه کشید و گفت: تفریح برای تنبلها نیست، تو برو با خودت توپبازی کن.
توتونیا رفت، ولی تقی همونطور توی تخت موند.
فردا صبح، تَپتَپ بارون شروع شد. تخت تقی تَر شد، طویله پُرِ آب شد. تقی تند و تیز پرید بالا و گفت: طبیعت چرا تنهام نمیذاره؟
تقی رفت دنبال کمک. توی تپهی پشت باغچه، تولهخرسی به اسم تامی داشت تنه درختها رو تمیز میکرد. تقی گفت: تامی، تو میتونی کمکم کنی؟
تامی با تعجب گفت: تقی، تو که هیچوقت دنبال کمک نبودی، حالا چرا؟
تقی با تتهپته گفت: طویلهم تَر شده، تختم خراب شده، تنهایی طاقتفرساست.
تامی با تبسم گفت: تاوان تنبلی همینه. اما چون توی طبیعت هیچکسی تنها نمیمونه، کمکت میکنم.
تامی تنهی درختی آورد، یه تخت تازه ساخت. تقی تشکر کرد و گفت: تامی، تو بهترینی.
تامی گفت: فقط یه شرط داره، باید دست از تنبلی برداری و توی تیم طبیعت باشی.
از اون روز، تقی تصمیم گرفت تنبل نباشه. توی تمیزکاری کمک میکرد، توی تفریحها شرکت میکرد، حتی ترانه هم میخوند.
یه روز که تقی با توتونیا توپبازی میکرد، طوطی گفت: تو که تقیِ تنبل بودی، حالا چقدر تند و تیز شدی!
تقی خندید و گفت: تازه فهمیدم تنبلی تهش تنهائیه، ولی تلاش و تکاپو تهش شادیه!
همه دست زدن و باهم گفتن: تقیِ تازه، توپترین دوستِ طبیعت!
تُرُنگ تویِ تعطیلات تابستونی
ترنگ یه پسر بچهی تر و فرز بود که توی تعطیلات تابستونی تصمیم گرفت بره پیشِ تُتون، داییش که توی طالقان زندگی میکرد. تُتون توی طبیعت زندگی میکرد، یه تَخت چوبی داشت، یه تراکتور کوچیک، و یه تُرُشکول بزرگ که توش تره و تربچه و تمشک میکاشت.

وقتی ترنگ رسید، تُتون گفت: تعطیلات وقت تنبلی نیست. تو اینجایی تا طبیعت رو تماشا کنی و توی کارا کمک بدی.
ترنگ که تا حالا فقط تبلت دستش گرفته بود و توی تخت ولو شده بود، کمی تعجب کرد ولی گفت: باشه، قول میدم تلاش کنم.
صبحِ روز بعد، تُتون ترنگ رو صدا زد: ترنگ، پاشو! تا طلوع خورشید وقت داریم تا ترهها رو از توی تُرُشکول جمع کنیم.
ترنگ با تَرتَرت بلند شد، تند تند لباس پوشید و با تُتون رفت سمت زمین.
اونجا ترنگ دید که توی طبیعت چقدر چیزای تازه هست. تِپهها، ترانهی پرندهها، تَرَکهای خاک، تهنشین آب توی تُنگ، و حتی تِتریِ تنهی درختها!
توی همون روز، ترنگ یاد گرفت چطوری تربچهها رو بدون خراب کردن، از توی خاک دربیاره. یاد گرفت توی تفریح هم میشه تلاش کرد و توی تلاش هم میشه تفریح داشت.
ظهر که برگشتن، تُتون گفت: تو امروز توپ بودی!
ترنگ گفت: من تا حالا انقدر خسته ولی خوشحال نبودم.
روزای بعد، ترنگ و تُتون با هم ترشی درست کردن، تنور روشن کردن، تهدیگ خوشمزه پختن و توی تشت آب بازی کردن. حتی یه روز با تراکتور رفتن تا ته تپه و ترقههایی پیدا کردن که برای جشن تابستون آماده کرده بودن.
یه شب تُتون به ترنگ گفت: تو حالا دیگه تمرین کردی، تند و تیز شدی، میتونی توی طبیعت بچرخی، بدون اینکه ترس داشته باشی یا توی دردسر بیفتی.
ترنگ با خنده گفت: تازه فهمیدم که توی تعطیلات، تنبلی تنها تفریح نیست. تفریحِ واقعی توی تکاپوئه، توی تماشای طلوع، توی تربچه کاشتن و توی تشت آب پریدن!
وقتی تعطیلات تموم شد و ترنگ برگشت خونه، برای تمام دوستاش تعریف کرد که تعطیلات تماشایی یعنی چی. حتی یه ترانه ساخت که آخرش میگفت:
تعطیلات یعنی تلاش، تفریح، ترانه
تو دل طبیعت، تو هوای تازه، بیبهونه
داستان تپلی و تق تقِ ترسناک
تپلی یه توله سگِ تپل و بامزه بود. توی یه تپهی سبز با مادرش زندگی میکرد. یه تخت کوچیک داشت، یه توپِ تُرُشرنگ، و یه تکه طناب که همیشه باهاش بازی میکرد.

تپلی عاشق تابستون بود، چون توی تابستون تنقلات زیاد میخورد، توی تپهها میدوید و تا غروب توی طبیعت میچرخید. اما یه چیز توی دلش تهنشین شده بود: تقتقِ ترسناکِ شبها.
هر شب، وقتی تاریکی میاومد و تپلی توی تختش دراز میکشید، یه صدای تقتق از توی تنهی درخت ته حیاط میشنید. تپلی با خودش میگفت: یعنی چی توی تنهی درخته؟ تمساحه؟ تراکتوره؟ تنوره؟
یه شب تپلی طاقت نیاورد. تصمیم گرفت تنهایی بره و تهِ ماجرا رو بفهمه.
تا ته حیاط رفت. تاریکی مثل پتوی تیره دورش رو گرفته بود. تپلی تپتپ میلرزید، اما تو دلش گفت: تپلی، تو تولهی ترسو نیستی.
نزدیک تنهی درخت شد. باز هم همون صدا اومد: تق… تق…
تپلی تند و تیز پرید جلو و گفت: تو کی هستی؟ تهِ این تنه چی پنهونه؟
یهو یه تارِ نازک از توی تنه بیرون اومد. بعد یه تار دیگه. بعد یه تار دیگه. تپلی گفت: تارتارک عنکبوته؟
یه صدای ناز گفت: آره تپلی جان، من تارتوریام. عنکبوتِ تنهنشین!
تپلی تعجب کرد. گفت: پس تو اون صدای تقتق بودی؟
تارتوری گفت: آره، من هر شب دارم تورِ تازه میبافم. اون صدای تقتق، چسبیدن تارم به تنهست.
تپلی خندید و گفت: من فکر میکردم تو یه تمساح ترسناکی!
تارتوری گفت: نه بابا، من فقط یه عنکبوتِ تودار و تنها هستم که دنبال دوست میگرده.
تپلی گفت: باشه، من دوستِ تازهت میشم. تو دیگه تنهام نیستی، تقتقتم دیگه ترسناک نیست.
از اون شب به بعد، تپلی هر شب قبل خواب یه تکه تنقلات میبرد برای تارتوری. با هم توی تاریکی حرف میزدن، ترانه میخوندن، حتی توپبازی میکردن.
حالا دیگه تپلی از تاریکی نمیترسید. میگفت: تاریکی، تنهی درخت، تارِ عنکبوت… همهشون میتونن تهش یه چیز خوب باشن، اگه تماشاشون کنیم!
داستان تَمی و تابِ طلایی
تَمی یه تولهخرس تپل و تُخس بود که توی تهِ تپههای تُرُشکوه زندگی میکرد. تَمی عاشق تاببازی بود. توی حیاطِ چوبیِ کوچیکشون، یه تابِ طلایی بسته بودن به تنهی درختِ تُت.

تاب تَمی قدیمی شده بود، اما تَمی دل نمیکند. هر روز تا تاریک شدن هوا تاب میخورد، ترانه میخوند و تخیل میکرد که روی تَرن هواییه یا توی طوفانِ توپِ باد داره میچرخه.
یه روز، تَمی در حال تاب خوردن بود که ناگهان طناب تاب تق تق کرد و پاره شد! تَمی تِق خورد زمین. تَند بلند شد و تُف انداخت و گفت: ای تابِ ترک خورده!
تاتی، خواهر تَمی که تازه تمرینِ تیراندازی تموم کرده بود، دوید سمتش. گفت: تَمی، طوری شدی؟
تَمی گفت: تنهام تیر کشید، ولی تختمون خراب شد، تاب تموم شد.
تاتی گفت: تا وقتی تاتی هست، تَمی بیتاب نمیمونه.
با هم رفتن تهِ حیاط. تَتی، مادرشون، داشت ترشی ترب درست میکرد. تا تَمی رو دید گفت: تهِ تاب چی شد؟
تَمی با ترس گفت: ترک برداشت، تق زد، ترکید!
تَتی گفت: باشه، پس تا تاب تازه بیارم، با تاتی بازی کن.
تاتی گفت: من با تَمی توپ بازی میکنم، تا دلش تَر و تازه بشه.
همون موقع، توپِ تُرُشرنگی که توی تَرک دیوار گیر کرده بود، قل خورد اومد پایین. تَمی گفت: توپِ تولدمه! تازه پیداش شد!
با هم توپبازی کردن، توی حیاط دویدن، حتی تمرین تیراندازی کردن با تفنگِ تُفنگیِ تاتی.
تا شب، تَتی یه تابِ تازه بست. این بار طنابها رو دوتا کرد، تخت تابو هم از تنهی درخت ساخت.
تَمی تا تابِ تازه رو دید، پرید روش. گفت: تابِ طلایی رفت، اما تابِ تازه هم توپ از آب دراومد!
تاتی گفت: تو فقط باید یادت باشه، تاب بازی هم تمرین میخواد، هم توجه!
تَمی گفت: قول میدم تند نپرم، تاب رو تکون ندم، و تا تَتی نگفته، تنهام تاب نخورم.
اون شب، تَمی توی تختش خوابید و توی خواب، با تابش تا توی آسمون پرواز کرد. توی خوابش، توتا، تمشکپزِ تپهی بغلی، بهش تاجِ طلایی داد و گفت: تو تاببازِ تنهای تاریکی نیستی، تو تولهخرسِ توپِ تابستونی هستی!
داستان تِتی و تولد توت فرنگی ای
تِتی یه بچهخرگوشِ تپل و تروتمیز بود که توی تپهی ترمه زندگی میکرد. تِتی عاشق توتفرنگی بود. توت قرمز، توت سفید، حتی توت ترشِ تُرُکخورده هم دوست داشت.

یه روز تِتی بیدار شد، تقویم چوبی بالای تختش رو نگاه کرد و با تعجب گفت: وای! تولدمه! تولد تِتی تپلی!
تِتی تند دوید سمت حیاط. تاتی، خواهرش، داشت تخت پتوها رو میتکوند. گفت: تاتی، تولدمه! تولدِ توپیه، اما تولد بی کیک و بی توتفرنگی، تولد نیست!
تاتی خندید و گفت: تو نگران نباش، توتفرنگی تهِ تپه توی تُنگ ترهباغچه رسیده. تا تو تمیزکاری کنی، من میرم توت بیارم.
تِتی با تعجب گفت: تمیزکاری؟ تولد منه، چرا من؟
تاتی گفت: تولد یعنی تلاش. تولد بدون تکون خوردن، تفریح نمیشه!
تِتی قبول کرد. توی حیاط تا تونست تمیزکاری کرد. تخت رو تا زد، تنقلات توی تشت ریخت، حتی تا تهِ طاقچه گردگیری کرد.
تاتی با یه سبد توت برگشت. توتا، همسایهی طوطیشون، هم باهاش بود. توتا گفت: تولدت مبارک، تِتی! اینم تاج تولدت. خودم با تُرنج و تمشک درستش کردم.
تِتی ذوق کرد. گفت: تولدِ تَکِ من! تاج، توت، تفریح، تا کیکم بیاد!
همون موقع، تَتی، مامانشون، با یه تُستِ توتفرنگیای از توی تنور برگشت. گفت: کیک نداشتیم، ولی این تُست تردِ تر و تازه رو با تموم دلم پختم برات.
تِتی گفت: تُست تولد؟ توپ شد!
همه دوره هم نشستن، ترانه تولد خوندن، تَپتَپ دست زدن و توی تشت کوچیکی که پر از تُنگِ تمیز بود، توپ بازی کردن.
آخر شب، تِتی توی تختش دراز کشید، تاجش رو گذاشت کنار تُپُق نرمش و گفت: تولد یعنی توی دل طبیعت، با تلاش و توت و تفریح، تهِ شادی رو تجربه کردن.
دیدگاهتان را بنویسید