داستان کوتاه با حرف ث

داستان کوتاه با حرف ث

اگه دنبال یه راه باحال و خلاقانه‌ای برای آشنایی با داستان کوتاه هستی، این مجموعه درست همون چیزیه که دنبالش بودی! توی این مقاله، یه سری داستان کوتاه جمع کردیم که همشون با حرف «ث» شروع می‌شن. شاید اولش یه کم عجیب به نظر بیاد، ولی وقتی بخونی‌شون، می‌بینی چقدر می‌تونن سرگرم‌کننده، الهام‌بخش و حتی گاهی غافلگیرکننده باشن. هدفمون اینه که با یه زاویه‌ی متفاوت، دنیای داستان کوتاه رو بهت نشون بدیم؛ جوری که هم لذت ببری، هم با سبک‌های مختلف نوشتن آشنا بشی.

شما می توانید مجموعه داستان کوتاه با حرف ت رو هم مطالعه کنید و لذت ببرید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

7 داستان کوتاه با حرف ث

در ادامه 7 داستان کوتاه با حرف ث رو بهتون ارائه میدیم.

داستان ثریا و ثعلب فسقلی

ثریا، دختر باهوش و بااحساس کلاس سوم بود. یه روز صبح، ثریا که تازه از خواب بیدار شده بود، صدای فس‌فس عجیبی از باغچه شنید. با کنجکاوی دوید بیرون و دید یه موجود کوچولو با گوش‌های بلند و پشمالو زیر بوته‌ی یاس نشسته. ثریا با تعجب گفت:

داستان ثریا و ثعلب فسقلی
«اِ! تو دیگه کی هستی؟»

موجود کوچولو که به نظر یه جور خرگوش خاص بود، گفت:
«سلام! من ثعلبم. اومدم از سرزمین ثروت‌زا تا یه دوست واقعی پیدا کنم.»

ثریا خندید و گفت:
«ثروت‌زا؟ اون کجاست دیگه؟»

ثعلب جواب داد:
«اون‌ورِ کوه‌های سه‌گانه‌ی شب‌تاب! اونجا پر از ثمره‌های شیرین و چیزای قشنگه. اما دوستی پیدا نمی‌شه…»

ثریا دلش برای ثعلب سوخت. گفت:
«خب بیا با من بازی کن. اینجا هم دوستی هست، هم ثمره، هم احساس!»

از اون روز، ثریا و ثعلب با هم دوست شدن. ثریا براش ثوب (لباس) دوخت. با هم رفتن ثمره چیدن: ثمرِ توت‌فرنگی، ثمرِ زردآلو، حتی ثمرِ خیار!

یه روز که داشتن کنار باغچه با خاک بازی می‌کردن، ثریا یه چیز گرد و براق پیدا کرد. ثعلب با ذوق گفت:
«اون یه سکه‌ی طلاییه! توی سرزمین من، به این می‌گن ثروتِ خفته!»

ثریا گفت:
«شاید یه گنج زیر این خاکا پنهونه!»

ثریا و ثعلب با هم شروع کردن به کندن زمین. به چیزای عجیبی رسیدن:
یه ثوب قدیمی، یه صفحه‌ی خطی با نوشته‌های ثقیل (سنگین)، و یه بسته‌ی کوچیک که روش نوشته بود: “ثبات در دوستی، ثروت واقعی است.”

ثریا لبخند زد و گفت:
«دیدی ثعلب؟ ثروتِ واقعی یعنی همین دوستیِ ما!»

ثعلب با گوش‌های بلندش تکون خورد و گفت:
«آره! تازه فهمیدم دوستی از هر ثروتی بهتره.»

از اون روز به بعد، همه‌ی بچه‌های مدرسه ثعلب رو شناختن. توی جشن الفبا، ثریا و ثعلب نمایش اجرا کردن درباره‌ی حرف «ث». بچه‌ها کلی خندیدن و یاد گرفتن که حرف «ث» چه‌قدر توی کلمه‌ها جا داره.

و ثریا فهمید که گاهی یه صدای فس‌فس کوچولو، می‌تونه شروع یه دوستی بزرگ باشه.

داستان ثری و ثریا در سرزمینِ ثمره ها

یه روز خوب و آفتابی، دختر کوچولویی به اسم ثری با خواهرش ثریا توی حیاط خونه داشتن بازی می‌کردن.

داستان ثری و ثریا در سرزمینِ ثمره ها

ثری یه فرفره ساخت و هی می‌چرخوندش. فرفره صدا می‌داد: «ثس‌ثس‌ثس…»
ثریا خندید و گفت:
«اِی بچه، فرفره‌ت ثعلب شد از بس صدا می‌ده!»

ثری گفت:
«نه‌خیر! این فرفره‌ی جادوییه! باهاش می‌خوایم بریم سرزمینِ ثمره‌ها!»

تا گفت، یه دفعه صدای باد اومد، فرفره تندتر چرخید و چشم به هم زدنی، دو تا خواهر رسیدن وسط یه باغ بزرگ و عجیب.
درخت‌هایی اونجا بود با ثمره‌های رنگارنگ:
ثمرِ سیبِ سبز، ثمرِ زرشکِ زرد، ثمرِ توتِ طلایی، ثمرِ خیارِ خندان!

ثریا با ذوق گفت:
«وای! اینجا واقعاً سرزمین ثمره‌هاست؟»

یه پرنده‌ی فسقلی روی شاخه نشست و گفت:
«بله! به سرزمینِ ثروتمندِ ثمره‌ها خوش اومدین! ولی مواظب باشین… اینجا یه ثعلبِ بدجنس هم هست!»

ثری گفت:
«ثعلب؟! اون که تو کتابا بود! واقعیه؟»

پرنده گفت:
«آره! ثعلبِ شکمو، هر چی ثمره ببینه، می‌خوره و نمی‌ذاره کسی بچینه.»

خواهرها گفتن:
«ما باید جلوشو بگیریم!»

با هم نقشه کشیدن. یه ثوبِ (لباس) طلایی برای مترسک باغ پوشوندن، روش نوشتن:
«ثروت واقعی، توی بخششه نه شکم‌چرونی!»

وقتی ثعلب اومد، تا چشمش افتاد به اون نوشته، ایستاد و گفت:
«یعنی چی؟ یعنی اگه ببخشم، ثروتمند می‌شم؟»

ثری گفت:
«آره! ثروت فقط سکه و شکم نیست، مهربونی هم یه ثروته.»

ثعلب سرشو خاروند و گفت:
«پس بیاین ثمره‌ها رو با هم تقسیم کنیم!»

اون روز توی سرزمین ثمره‌ها یه جشن بزرگ برپا شد. بچه‌ها با ثعلب دوست شدن، ثمره‌ها رو چیدن، با هم خوردن و کلی خندیدن.

آخرِ شب، فرفره‌ی جادویی دوباره صدا داد. ثری و ثریا سوارش شدن و برگشتن خونه.

مامانشون پرسید:
«کجا بودین؟ چرا این‌قدر خاکی شدین؟»

ثریا خندید و گفت:
«یه سفر ثروتمندانه داشتیم… با کلی ثمره، ثعلب و دوستی!»

مامان گفت:
«پس بیاین این ثروت رو با منم تقسیم کنین!»

و از اون شب به بعد، هر وقت صدای فرفره می‌اومد، همه می‌دونستن که ماجرای تازه‌ای با حرف «ث» در راهه…

قصه ثریا، ثعلب و ثروت پنهونی

یه روز صبحِ آفتابی، ثریا، دختر کنجکاو و شجاع، کنار حوض خونه نشسته بود و با سنگ‌ریزه‌ها بازی می‌کرد. یه‌دفعه یه صدای ریز شنید.

قصه ثریا، ثعلب و ثروت پنهونی
«ثثثثث… منو نترسون، فقط کمک می‌خوام!»

ثریا با تعجب گفت:
«کیه؟! پشت اون درختِ یاس کی پنهونه؟»

یه موجود کوچولوی بامزه با گوش‌های بلند اومد جلو. خودش رو معرفی کرد:
«من یه ثعلبم. از سرزمین ثنا اومدم، دنبال یه دوست واقعی می‌گردم و یه ثروت پنهونی که فقط یه آدم مهربون می‌تونه پیداش کنه.»

ثریا با لبخند گفت:
«دوست؟ من اینجام! ثروت هم با هم دنبالش می‌گردیم. ولی اول بگو چرا دنبال ثروت پنهونی هستی؟»

ثعلب نشست و گفت:
«تو سرزمین ما، همه دنبال ثروت و سکه و ثمره هستن، ولی یادشون رفته که چیزای مهم‌تری هم هست…»

ثریا گفت:
«خب بیا اینجا، با هم یه نقشه بکشیم. شاید این ثروت، چیزی باشه که فکرشم نمی‌کنی.»

با هم رفتن توی باغ. زیر یه درخت بزرگ، یه کاغذ پیدا کردن که روش نوشته شده بود:

«ثباتِ دوستی، بزرگ‌ترین ثروته. دنبال چیزای ظاهری نگرد.»

ثعلب با تعجب گفت:
«یعنی چی؟ این همون ثروتیه که باید پیداش کنم؟»

ثریا گفت:
«آره! شاید دنبال سکه نباشی، ولی اگه یه دل مهربون کنارته، یعنی تو از همه ثروتمندتری!»

ثعلب لبخند زد، گوشاشو تکون داد و گفت:
«تو اولین دوستی هستی که حرف دلمو فهمیدی. حالا دیگه لازم نیست برگردم ثنا، اینجا خونه‌ی جدیده‌مه.»

از اون روز به بعد، ثریا و ثعلب با هم بازی می‌کردن، توی باغ می‌دویدن، ثمره‌های خوشمزه می‌چیدن، و گاهی هم برای بچه‌های محل داستان‌های خنده‌دار تعریف می‌کردن.

مامانِ ثریا پرسید:
«این دوست بامزه‌تو از کجا پیدا کردی؟»

ثریا گفت:
«از تهِ یه ماجرای عجیب که با یه صدای فس‌فس شروع شد و با یه دوست واقعی تموم شد!»

و ثعلب اضافه کرد:
«و حالا دیگه من فهمیدم که ثروت یعنی دوستی، نه فقط سکه و چیزای گرون‌قیمت!»

از اون به بعد، هر وقت بچه‌ها می‌خواستن حرف «ث» رو یاد بگیرن، ثریا و ثعلب براشون داستان می‌گفتن. با کلی ثمره، ثروت، ثبات، و ثعلب فسقلی!

قصه ثریا و جشنِ ثمره ها

تو یه روستای قشنگ، دختری به اسم ثریا با مادربزرگش زندگی می‌کرد. ثریا هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد، ثوب (لباس) گل‌گلی‌ش رو می‌پوشید و با یه سبد کوچولو می‌رفت باغ.

قصه ثریا و جشنِ ثمره ها

اونجا درخت‌هایی بودن پر از ثمره: سیب، زردآلو، خیار، توت، انگور و کلی چیز خوشمزه‌ی دیگه.
مادربزرگ همیشه می‌گفت:
«ثمره‌ها رو با دقت بچین، چون هر کدومشون یه ثروت طبیعی هستن.»

ثریا عاشق چیدن ثمره بود، ولی یه روز تصمیم گرفت یه کار تازه بکنه. گفت:
«من می‌خوام یه جشنِ ثمره‌ها راه بندازم تا همه‌ی بچه‌های روستا بیان و از این همه نعمت استفاده کنن.»

اون شب، نشست و با مداد شمعی روی کاغذ نوشت:

جشن ثمره‌ها
با خوراکی، بازی، و کلی خنده
مکان: باغ بزرگ
زمان: سه‌شنبه، ساعت سه

ثریا با کمک مادربزرگش، ثوب‌های رنگی شست، باغ رو تمیز کرد، و سبدهای میوه رو آماده گذاشت.

روز جشن، بچه‌ها یکی‌یکی با لبخند اومدن. ثریا خوشحال بود، ولی نگران یه چیز کوچولو هم بود…
یکی از بچه‌ها پرسید:
«چرا اسم جشن‌ت این‌همه ث داره؟!»

ثریا خندید و گفت:
«چون این جشن برای تمرین حرف «ث» هم هست! قراره هم بخوریم، هم بازی کنیم، هم یاد بگیریم!»

بعد یه بازی طراحی کرد به اسم “ثوب بپوش و بدو!”
بچه‌ها باید یه ثوب بزرگ می‌پوشیدن، می‌دویدن، یه ثمره برمی‌داشتن و برمی‌گشتن.
همه از خنده غش کردن!

بعدش مسابقه‌ی “ثروت‌یابی” برگزار شد. بچه‌ها باید بین درختا دنبال پاکت‌هایی می‌گشتن که توش نوشته شده بود:

ثروت واقعی یعنی دوستی، مهربونی و شکر نعمت.

وقتی همه دور هم جمع شدن، ثریا گفت:
«بچه‌ها، امروز کلی کلمه‌ی “ث” شنیدیم: ثمره، ثوب، ثروت، ثبات، سه‌شنبه، سبد، ثنا، و حتی ثریا! حالا دیگه با این حرف، قشنگ آشنا شدیم، مگه نه؟»

همه با ذوق گفتن:
«آره! حرفِ “ث” دیگه یادمون نمی‌ره!»

آخر جشن، مادربزرگ یه ظرف بزرگ از ترشی ثعلب‌دار آورد (البته بدون حضور خود ثعلب!) و همه با شادی خوردن و خندیدن.

از اون روز به بعد، هر سه‌شنبه، بچه‌ها توی روستا، یه جشن کوچیک برای تمرین یه حرف جدید می‌گرفتن. و حرف «ث» همیشه یکی از قشنگ‌ترین و خاطره‌انگیزترین حرف‌ها برای همه شد.

قصه ثریا و صندوقچه ی سه شنبه

یه روز سه‌شنبه‌ی قشنگ، ثریا کنار باغچه نشسته بود و با خاک بازی می‌کرد.

قصه ثریا و صندوقچه ی سه شنبه
ناگهان نوکِ بیلچه‌اش به یه چیز سفت خورد. با دقت خاک رو کنار زد و یه صندوقچه‌ی چوبی پیدا کرد.

با ذوق داد زد:
«مامان‌بزرگ! مامان‌بزرگ! یه چیزی پیدا کردم!»

مامان‌بزرگ آروم اومد جلو، عینک ته‌استکانیش رو زد و گفت:
«وای ثریا! این‌جا، زیرِ درختِ ثمره، یه صندوقچه؟! باید با دقت بازش کنیم.»

درِ صندوقچه با یه صدای “ثس‌ثس” باز شد. داخلش یه تکه کاغذ زرد و قدیمی بود. روش نوشته شده بود:

“ثروت واقعی در سه چیز است: ثبات، ثنا و ثمره.
آن‌که این سه را بشناسد، ثروتمندترین خواهد بود.”

ثریا با تعجب گفت:
«یعنی چی؟ اینا چیه؟ رمز داره؟»

مامان‌بزرگ خندید و گفت:
«بذار با هم دنبالش بگردیم. شاید یه بازی قدیمیه!»

اولین سرنخ: ثبات
ثریا به حوض نگاه کرد. ماهی‌های کوچولو با آرامش شنا می‌کردن.
مامان‌بزرگ گفت:
«ببین، اینا بدون عجله، آروم و با ثبات شنا می‌کنن. توی زندگی هم باید همین‌جوری باشیم. با ثبات و صبر.»

دومین سرنخ: ثنا
ثریا پرسید:
«ثنا یعنی چی؟»
مامان‌بزرگ گفت:
«ثنا یعنی تعریف و تشکر. مثل وقتی می‌گی: ممنونم خدا، برای همه‌ی این نعمت‌ها.»

سومین سرنخ: ثمره
ثریا با شادی به درخت‌های باغ نگاه کرد. درخت سیب، درخت انجیر، و درخت انار پر از ثمره بودن.
مامان‌بزرگ گفت:
«ثمره یعنی نتیجه‌ی تلاش. هم این میوه‌ها، هم کارای خوب ما.»

ثریا با دقت همه‌ی نوشته‌ها رو توی یه دفترچه نوشت.
بعد گفت:
«مامان‌بزرگ! اینا رو باید به بقیه هم یاد بدیم. می‌خوام تو مدرسه جشن بگیریم! اسمش رو می‌ذاریم: جشنِ حرفِ ث!»

مامان‌بزرگ خندید و گفت:
«چه فکر خوبی! بچه‌ها هم با این حرف قشنگ آشنا می‌شن، هم یه درس بزرگ یاد می‌گیرن.»

سه‌شنبه‌ی بعد، ثریا با یه سبد پر از ثمره، رفت مدرسه.
به همه گفت:

«بچه‌ها! بیاید با هم جشن بگیریم و سه‌تا چیز مهم رو تمرین کنیم:
ثبات توی کارا،
ثنا برای نعمتا،
و ثمره یعنی نتیجه‌ی خوب کارای خوبمون!»

همه دست زدن و گفتن:
«زنده باد حرف «ث»!»

و از اون روز، هر سه‌شنبه، توی مدرسه‌ی اونا، یه برنامه‌ی شاد برای یاد گرفتن یه حرف جدید برگزار می‌شد.

قصه سه شنبه ی پر ثروتِ ثریا

سه‌شنبه صبح بود. هوا یه‌کم خنک و ابری. ثریا از خواب بیدار شد و با چشم‌های خواب‌آلود گفت:
«امروز یه روز خاصه… حسش دارم!»

قصه سه شنبه ی پر ثروتِ ثریا

مامان گفت:
«خاصه چون امروز جشنِ مدرسه‌ست! یادت رفته؟ جشنِ یادگیریِ حرف «ث»!»

ثریا یهو از جا پرید. ثوبِ (لباس) گل‌گلی‌اش رو پوشید، کیفش رو برداشت و راهی مدرسه شد.

تو حیاط مدرسه، بچه‌ها جمع شده بودن. روی تابلو بزرگ نوشته شده بود:

امروز: جشنِ ثروتِ ثانیه‌ها با حرف «ث»

خانم معلم اومد وسط حیاط و گفت:
«بچه‌ها! امروز قراره با بازی و داستان و خوراکی، کلی کلمه با حرف «ث» یاد بگیریم.»

بچه‌ها جیغ و دست زدن.

ایستگاه اول: ثبات در حرکت

تو این ایستگاه، بچه‌ها باید روی یه خط صاف، با یه لیوان آب روی سرشون راه می‌رفتن بدون اینکه بریزه.
خانم معلم گفت:
«این بازی یعنی تمرین ثبات. اگه ثبات داشته باشی، به هدف می‌رسی.»

ایستگاه دوم: ثمره‌چینی

اینجا، چند تا درخت مصنوعی درست کرده بودن. رو شاخه‌هاشون میوه‌های پلاستیکی آویزون بود با اسم‌هایی مثل:
ثمره، ثری، مثلث، ثواب، اثری، بحث، شخصیّت

بچه‌ها باید میوه‌هایی رو که توشون حرف «ث» داشتن جدا می‌کردن و می‌ذاشتن توی سبد.
ثریا داد زد:
«این یکی ثمره‌ست! اینم مثلث! اینم اثر!»

ایستگاه سوم: ثناگویی

بچه‌ها دور هم نشستن و هر کی باید یه جمله با “ثنا” می‌گفت.
ثریا گفت:
«من برای خورشید و بارون، از خدا ثنا می‌گم!»
همه دست زدن.

پایان جشن: صندوقچه‌ی حرف «ث»

آخر سر، خانم معلم یه صندوقچه آورد که روش نوشته بود:

“ثروت واقعی یعنی یادگیری، دوستی و شادی”

داخل صندوقچه، برای هر بچه یه کارت بود. روی کارتِ ثریا نوشته بود:

«تو امروز ثروتمند شدی چون یاد گرفتی، همکاری کردی و خندیدی!»

ثریا با ذوق کارت رو تو کیفش گذاشت و گفت:
«این بهترین سه‌شنبه‌ی عمرم بود!»

تو راه برگشت به خونه، مامان پرسید:
«خب، چی یاد گرفتی دختر باهوش؟»

ثریا گفت:
«یاد گرفتم که ثروت فقط پول نیست. ثروت یعنی یادگیری، مهربونی، و یه عالمه کلمه با حرف «ث»!»

یه روز توی مدرسه، خانم معلم گفت:
«بچه‌ها! سه‌شنبه‌ی آینده یه مسابقه داریم به اسم مسابقه‌ی ثمره‌ها. هر کی بتونه خوراکی درست کنه که اسمش یا موادش توش حرف «ث» داشته باشه، برنده‌ست!»

همه‌ی کلاس با ذوق و تعجب گفتن:
«واااای! مسابقه‌ی خوردنی با حرف «ث»؟!»

ثریا با هیجان گفت:
«من شرکت می‌کنم!»

اون شب، مامان و مامان‌بزرگ با هم نشستن تا به ثریا کمک کنن. مامان‌بزرگ گفت:
«باید اول یه فهرست از کلمه‌هایی که توشون «ث» دارن بنویسی.»

ثریا یه دفتر آورد و شروع کرد به نوشتن:
ثری، ثمره، ثنا، ثواب، مثلث، اثر، بحث، شخصیّت، فرصت، اثاث، تَمثیل…

مامان خندید و گفت:
«غذایی به اسم “مثَلِ مثلثیِ ثریا” چطوره؟»
همه زدن زیر خنده.

مامان‌بزرگ گفت:
«چرا یه سالاد درست نمی‌کنی که از ثمره‌های تازه باشه؟ مثلاً: خیار، سیب، انار، پرتقال… اسمش هم می‌ذاریم: سالادِ ثمره‌ها.»

ثریا گفت:
«واااای چه باحال! هم خوشمزه‌ست، هم سالمه، هم کلی کلمه‌ی «ث» توشه!»

سه‌شنبه رسید. حیاط مدرسه پر از میز و سبد شده بود. بچه‌ها خوراکی‌های مختلف آورده بودن. یکی شیرینی مثلثی درست کرده بود، یکی مربای توت، یکی هم یه کاردستی با اسم «شیرینیِ ثنا»!

وقتی نوبت ثریا شد، با غرور جلو رفت و گفت:
«من یه سالادِ مخصوص درست کردم به اسم سالادِ ثمره‌ها. توش از ثمره‌های سالم و تازه استفاده شده، مثل سیب و انار. این سالاد، هم خوشمزه‌ست، هم پر از ثروتِ طبیعی یعنی ویتامین!»

خانم معلم لبخند زد و گفت:
«چقدر قشنگ توضیح دادی! هم از واژه‌های خوب استفاده کردی، هم ایده‌ت سالم و خلاقانه‌ست. تو برنده‌ی امروز ما هستی!»

ثریا خوشحال شد و گفت:
«من فهمیدم که حرف «ث» فقط توی دفتر نیست، توی خوراکی‌هامون، حرف‌هامون و حتی توی رفتارمونم هست… مثل ثبات، ثنا، ثمره، ثروت و حتی شخصیت.»

اون روز، همه‌ی بچه‌ها یاد گرفتن که یاد گرفتن یه حرف، فقط حفظ کردنش نیست، زندگی کردنشه.

ثریا و مسابقه ی ثمره ها

یه روز توی مدرسه، خانم معلم گفت:
«بچه‌ها! سه‌شنبه‌ی آینده یه مسابقه داریم به اسم مسابقه‌ی ثمره‌ها. هر کی بتونه خوراکی درست کنه که اسمش یا موادش توش حرف «ث» داشته باشه، برنده‌ست!»

داستان ثریا و مسابقه ی ثمره ها

همه‌ی کلاس با ذوق و تعجب گفتن:
«واااای! مسابقه‌ی خوردنی با حرف «ث»؟!»

ثریا با هیجان گفت:
«من شرکت می‌کنم!»

اون شب، مامان و مامان‌بزرگ با هم نشستن تا به ثریا کمک کنن. مامان‌بزرگ گفت:
«باید اول یه فهرست از کلمه‌هایی که توشون «ث» دارن بنویسی.»

ثریا یه دفتر آورد و شروع کرد به نوشتن:
ثری، ثمره، ثنا، ثواب، مثلث، اثر، بحث، شخصیّت، فرصت، اثاث، تَمثیل…

مامان خندید و گفت:
«غذایی به اسم “مثَلِ مثلثیِ ثریا” چطوره؟»
همه زدن زیر خنده.

مامان‌بزرگ گفت:
«چرا یه سالاد درست نمی‌کنی که از ثمره‌های تازه باشه؟ مثلاً: خیار، سیب، انار، پرتقال… اسمش هم می‌ذاریم: سالادِ ثمره‌ها.»

ثریا گفت:
«واااای چه باحال! هم خوشمزه‌ست، هم سالمه، هم کلی کلمه‌ی «ث» توشه!»

سه‌شنبه رسید. حیاط مدرسه پر از میز و سبد شده بود. بچه‌ها خوراکی‌های مختلف آورده بودن. یکی شیرینی مثلثی درست کرده بود، یکی مربای توت، یکی هم یه کاردستی با اسم «شیرینیِ ثنا»!

وقتی نوبت ثریا شد، با غرور جلو رفت و گفت:
«من یه سالادِ مخصوص درست کردم به اسم سالادِ ثمره‌ها. توش از ثمره‌های سالم و تازه استفاده شده، مثل سیب و انار. این سالاد، هم خوشمزه‌ست، هم پر از ثروتِ طبیعی یعنی ویتامین!»

خانم معلم لبخند زد و گفت:
«چقدر قشنگ توضیح دادی! هم از واژه‌های خوب استفاده کردی، هم ایده‌ت سالم و خلاقانه‌ست. تو برنده‌ی امروز ما هستی!»

ثریا خوشحال شد و گفت:
«من فهمیدم که حرف «ث» فقط توی دفتر نیست، توی خوراکی‌هامون، حرف‌هامون و حتی توی رفتارمونم هست… مثل ثبات، ثنا، ثمره، ثروت و حتی شخصیت.»

اون روز، همه‌ی بچه‌ها یاد گرفتن که یاد گرفتن یه حرف، فقط حفظ کردنش نیست، زندگی کردنشه.

دیدگاهتان را بنویسید