داستان کوتاه درباره تصادف

داستان کوتاه درباره تصادف

فرض کن یه روز عادیه، هوا خوبه، آهنگ مورد علاقت توی ماشین پخش میشه و همه‌چیز رو رواله… تا اینکه یه صدای ترمز و بعدش تق! همه‌چیز عوض میشه. داستان کوتاه درباره تصادف دقیقاً همین حس رو بهت میده؛ لحظه‌ای که زندگی عادی میره کنار و همه‌چیز تو چند ثانیه زیر و رو میشه. تو این مقاله می‌خوایم سراغ داستان‌های کوتاهی بریم که با یه تصادف شروع یا تموم میشن، ولی فقط درباره آهن و جاده نیستن؛ درباره آدم‌ها، حس‌ها و تغییرهایی هستن که بعدش میاد.

شما می توانید در کنار مطالعه داستان کوتاه درباره تصادف، مجموعه داستان کوتاه درباره نماز رو هم بخونید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کوتاه و جذاب درباره تصادف

در ادامه 5 داستان کوتاه درباره تصادف بسیار جذاب براتون آوردیم.

داستان تصادف سر کوچه

همه‌چیز از همون صبحش یه جور دیگه بود. علی با اون چشم‌های خواب‌آلودش از خونه زد بیرون، چای رو نصفه گذاشت رو میز و گفت: «برمی‌گردم، دیرم شده.» مادرش طبق معمول گفت: «آروم برو، عجله نکن.» ولی علی حواسش بیشتر به جلسه کاری بود تا خیابون جلوی پاش.

داستان تصادف سر کوچه

هوا سرد بود، ولی آفتاب ملایمی می‌تابید. خیابون شلوغ و پر از صدای بوق و موتور و بچه‌هایی که از مدرسه برمی‌گشتن. علی پشت فرمون پیکان قدیمیش نشست، ضبط رو روشن کرد و همون آهنگ قدیمی رو گذاشت که همیشه موقع رانندگی گوش می‌داد.

رسید به سر کوچه. چراغ سبز شد و علی پای گاز رو فشار داد. تو ذهنش داشت مرور می‌کرد که تو جلسه چی بگه که یکهو از فرعی سمت راست، یه موتور با سرعت پیچید جلوش. همه‌چیز تو یه لحظه شد؛ صدای ترمز لاستیک روی آسفالت، بعدش «تق» محکم و بعد سکوت.

زمان انگار ایستاد. علی نفسش رو حبس کرد. فقط می‌دید که موتور روی زمین افتاده و مرد موتور‌سوار با دست‌هاش سعی می‌کنه خودش رو بلند کنه. چند نفر از مغازه‌ها دویدن سمتشون. پیرمردی که کنار خیابون بود گفت: «بچه‌ها سریع یه زنگ به اورژانس بزنید.»

علی پیاده شد. پاهاش می‌لرزید. نه به خاطر هوا، به خاطر این‌که هنوز شوک توی بدنش بود. رفت جلو، موتور‌سوار کلاهش رو درآورد. جوون بیست‌وچند ساله‌ای بود، پیشونیش خراشیده شده و دستش کمی خون افتاده بود.

علی با صدایی که خودش هم نمی‌شناخت گفت: «داداش حالت خوبه؟» جوون نفس‌نفس می‌زد ولی گفت: «آره… فقط دستم درد می‌کنه.»

همون موقع صدای آمبولانس از دور اومد. علی حس کرد قلبش از جا کنده میشه. تو دلش هزار بار گفت کاش چند ثانیه دیرتر حرکت کرده بود. توی اون لحظه دیگه جلسه کاری، دیر رسیدن، یا حتی ماشینش براش مهم نبود. فقط تصویر اون لحظه تصادف توی ذهنش می‌چرخید.

اورژانس رسید، دو تا امدادگر پیاده شدن. یکی‌شون گفت: «خوبه که کمربند موتور‌سوار بسته بوده، وگرنه بدتر می‌شد.» علی با شنیدن این حرف کمی نفسش باز شد، ولی هنوز هم حس سنگینی روی شونه‌هاش بود.

جمعیت کم‌کم پراکنده شد. موتور‌سوار رو بردن بیمارستان برای معاینه. علی کنار خیابون نشست. همون پیرمرد که اول دیده بودش اومد کنارش و گفت: «پسرم، جاده همیشه عجله رو پس می‌ده. امروز خدا رو شکر تموم شد به خیر.»

علی لبخند کمرنگی زد. نگاهش به کف خیابون بود، جایی که هنوز رد ترمز سیاه کشیده شده بود. اون خط سیاه براش مثل یه امضا بود؛ امضای لحظه‌ای که می‌تونست همه‌چیز رو عوض کنه.

وقتی دوباره سوار ماشین شد، دیگه ضبط رو روشن نکرد. خیابون خلوت‌تر شده بود، ولی علی دیگه با اون آدمی که صبح از خونه بیرون زده بود فرق داشت.

تا رسیدن به محل کار، چند بار با خودش مرور کرد: «فقط یه لحظه حواست پرت بشه، همه‌چیز می‌ره زیر و رو.» از اون روز به بعد، حتی وقتی چراغ سبز می‌شد، چند ثانیه مکث می‌کرد و بعد راه می‌افتاد.

شاید تصادف سر کوچه براش یه تجربه ترسناک بود، اما همون تجربه بهش یاد داد که جاده شوخی نداره و زندگی فقط به اندازه یک ترمز با مرگ فاصله داره.

این داستان، قصه‌ی تصادف بود؛ اما بیشتر از آهن و جاده، قصه‌ی آدمی بود که یاد گرفت عجله هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسونه.

داستان روزی که خیابون نفس کشید

صبحِ اون روز، همه‌چیز عادی بود. آسمون آبی، صدای اذان تازه از مسجد محل خاموش شده بود و بوی نون تازه توی کوچه می‌پیچید. من پشت فرمون پراید سفیدم نشسته بودم و مثل همیشه با خودم گفتم: «فقط امروز رو بدون دردسر بگذرون، بعدش هرچی شد مهم نیست.» نمی‌دونستم قراره وسط همین خیابون ساده، همه‌چیز عوض بشه.

داستان روزی که خیابون نفس کشید

ماشین رو آروم از پارک بیرون آوردم. کوچه پر از بچه‌هایی بود که با کیف مدرسه توی دست، به همدیگه سنگ می‌زدن و می‌خندیدن. یه پیرزن داشت از نونوایی برمی‌گشت و دو تا بربری داغ رو مثل طلا بغل کرده بود. هوا خنک بود، ولی دل آدم رو باز می‌کرد.

وقتی به خیابون اصلی رسیدم، چراغ سبز شد. پایم رفت روی گاز. همون لحظه از آینه بغل دیدم که یه پژوی مشکی از کوچه بغلی با سرعت غیرعادی پیچید سمت خیابون. انگار راننده‌اش داشت با مرگ مسابقه می‌داد. همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. صدای ترمز کشیده، جیغ لاستیک‌ها روی آسفالت، و بعد اون ضربه‌ی کوبنده‌ای که ماشین رو تکون داد.

احساس کردم قلبم داره از گلوم بیرون می‌زنه. صدای برخورد هنوز تو گوشم می‌پیچید. جلوی چشمام، یه موتور سیکلت افتاده بود و مرد موتور‌سوار روی زمین ولو شده بود. چند رهگذر دویدن سمتش. پیرمردی که مغازه‌دار بود، با صدای لرزون گفت: «زود باشید، کسی اورژانس رو خبر کنه.»

پیاده شدم. پاهایم سست شده بود. انگار کف خیابون از زیرم خالی می‌شد. موتور‌سوار هنوز نفس می‌کشید، ولی پیشونیش خون‌آلود بود و نگاهش گیج. بهش گفتم: «داداش، صبر کن، کمک می‌رسه.» حتی نفهمیدم صدای خودمه یا کسی دیگه.

دقایقی بعد، آمبولانس رسید. امدادگرها سریع دورش رو گرفتن. یکی گفت: «خوش‌شانس بوده، فقط ضربه دیده.» اون جمله برای من مثل یه جرعه آب وسط بیابون بود.

جمعیت دور صحنه بیشتر شده بود. یکی از مغازه‌دارها گفت: «این خیابون انگار امروز نفسش رو حبس کرده بود.» حرفش تو ذهنم موند. چون واقعا حس می‌کردم همه‌چیز برای چند ثانیه ایستاد؛ صداها، هوا، حتی نور آفتاب.

وقتی موتور‌سوار رو بردن، کنار ماشینم ایستادم. به خط سیاه لاستیک روی آسفالت نگاه کردم؛ خطی که شبیه مرزی بود بین زندگیِ قبل و بعد از اون لحظه.

نشستم پشت فرمون، ولی دیگه اون آدم چند دقیقه پیش نبودم. فرمون توی دست‌هام سنگین شده بود. توی آینه، صورتم رنگ‌پریده و چشم‌هام پر از فکر بود. فهمیدم چقدر فاصله‌ی بین عادی بودن و فاجعه کم و باریکه.

تا خونه که برگشتم، تو ذهنم مدام صحنه رو مرور می‌کردم. این‌که اگه دو ثانیه زودتر حرکت کرده بودم یا اگه اون پژو کمی بیشتر سرعت داشت، چه می‌شد. این‌که زندگی گاهی فقط به اندازه یک ترمز، یک نگاه به آینه یا حتی یک مکث کوتاه فرق می‌کنه.

اون روز برام شبیه خط کشی شد که بعدش هیچ‌وقت بی‌فکر پشت فرمون ننشستم. فهمیدم خیابون، هرچقدر هم که آشنا باشه، همیشه یه روی دیگه هم داره. روزی که خیابون نفس کشید، روزی بود که فهمیدم آرامش جاده فقط وقتی دوام داره که عجله رو از زندگیت حذف کنی.

داستان پیچ آخر

از همون صبحش حس و حال عجیبی داشتم. انگار همه‌چیز توی شهر یک پرده کدر کشیده بود. هوا نیمه‌ابری بود و بوی خاک نم‌خورده از کوچه می‌اومد. من تازه از کارگاه مکانیکی بیرون زده بودم، ماشین رو تازه سرویس کرده بودم و با خودم گفتم: «خوبه، دیگه چند وقت خیالم راحته.» ولی هیچ‌کس خبر نداره که بعضی خیابون‌ها قراره بهت درسی بدن که هیچ مکانیکی بلد نیست.

داستان پیچ آخر

جاده شلوغ نبود، ولی ماشین‌ها مثل همیشه هر کدوم توی دنیای خودشون بودن. یه وانت آبی جلوترم بود که بارش رو با طناب شل بسته بود و هی به چپ و راست تاب می‌خورد. ضبط ماشین آهنگ قدیمی پخش می‌کرد و من بی‌خیال‌تر از همیشه، پام رو کمی روی گاز فشار دادم.

به پیچ آخر خیابون که رسیدم، همه‌چیز تو چند ثانیه عوض شد. یه تاکسی زرد، انگار که دیرش شده باشه، از فرعی با سرعت اومد بیرون. نگاهش کردم، ولی دیگه دیر بود. صدای جیغ لاستیک‌ها روی آسفالت پیچید و بعد اون صدای کوبنده که انگار با استخون‌هات بازی می‌کنه.

همه‌چیز ساکت شد. حتی پرنده‌هایی که روی سیم برق نشسته بودن، پریدن. توی اون سکوت، صدای تند قلبم رو می‌شنیدم. توی شیشه جلو، تصویر یه پسر جوان رو دیدم که از روی موتور پرت شده بود وسط خیابون. مردم از مغازه‌ها و پیاده‌رو دویدن سمتش. یکی فریاد زد: «تلفن اورژانس رو بگیرید، زود!»

پیاده شدم. پاهام بی‌حس بودن. رفتم سمتش، دیدم هنوز نفس می‌کشه ولی سرش زخمی شده. با صدایی که انگار از ته چاه می‌اومد، گفتم: «آروم باش داداش، کمک تو راهه.»

چند لحظه بعد، صدای آژیر آمبولانس اومد. دو تا امدادگر سریع رسیدن و با مهارت عجیبی وضعیتش رو بررسی کردن. یکی از اون‌ها گفت: «خوش‌شانس بوده، می‌تونست بدتر باشه.» این جمله مثل آب خنک وسط ظهر مرداد بود، ولی سنگینی قلبم رو کامل برنمی‌داشت.

جمعیت کمی پراکنده شد. راننده تاکسی گوشه خیابون ایستاده بود و با دستای لرزونش سیگار روشن می‌کرد. پیرمردی که مغازه‌دار بود، زیر لب گفت: «این پیچ، خیلی‌ها رو گرفته.» و با نگاه سنگینش به من فهموند که این اولین و آخرین بار نیست که چنین اتفاقی میفته.

وقتی موتور‌سوار رو بردن، کنار ماشینم ایستادم. به خط‌های سیاه روی آسفالت نگاه کردم؛ رد لاستیک‌هایی که داستانش رو فقط من و اون پسر می‌دونستیم. اون خط‌ها مثل زخمی بودن که جاده بر صورتش افتاده باشه.

نشستم پشت فرمون ولی دیگه اون آدم چند دقیقه پیش نبودم. دستم روی فرمان سنگین شده بود و ذهنم پر از تصویرهایی که هر بار پلک می‌زدم، دوباره میومدن. فهمیدم زندگی، گاهی فقط به اندازه یک مکث کوتاه بین گاز دادن و ترمز گرفتن فاصله داره.

اون روز تا شب، حتی وقتی خوابیدم، پیچ آخر توی ذهنم بود. با خودم عهد کردم دیگه هیچ‌وقت سر پیچ، بی‌فکر پا روی گاز نذارم. فهمیدم بعضی پیچ‌ها توی جاده، مثل پیچ‌های زندگی هستن؛ اگه با احتیاط رد نشی، ممکنه دیگه فرصت برگشت پیدا نکنی.

پیچ آخر برام شد یادآور اینکه جاده همیشه تو رو امتحان می‌کنه، ولی نمره‌ات رو نه با سرعت، که با حواست می‌سنجه.

داستان ظهر داغ مرداد

هوا اونقدر گرم بود که آسفالت زیر پا موج می‌زد. صدای وزوز کولرهای آبی از پشت‌بوم‌ها میومد و بوی کباب از خونه بغلی می‌پیچید تو کوچه. من تازه از خونه زدم بیرون که برم بازار برای خرید قطعات مغازه. با خودم گفتم: «فقط سریع برم و برگردم، تو این گرما موندن بیرون عقل می‌خواد.»

داستان ظهر داغ مرداد

ماشین رو روشن کردم، صندلی هنوز از گرما داغ بود. خیابون خلوت‌تر از همیشه بود، مردم یا توی سایه نشسته بودن یا پشت کولر پناه گرفته بودن. ضبط ماشین یه آهنگ قدیمی پخش می‌کرد و من بی‌خیال، توی ذهنم لیست خرید رو مرور می‌کردم.

رسیدم به میدان اصلی. اونجا همیشه باید حواست رو جمع کنی، چون راننده‌ها هرکدوم از یه طرف می‌پرن وسط. چراغ سبز شد. پایم رفت روی گاز، ولی از گوشه چشم دیدم یه پراید نقره‌ای با سرعت غیرعادی داره از فرعی میاد بیرون. اون لحظه همه‌چیز انگار کُند شد؛ صدای بوق‌ها کشیده شد، خورشید چشمم رو زد و بعد، صدای کوبنده برخورد.

ضربه محکم بود، جوری که کمربند شونه‌هام رو فشار داد. توی شیشه جلو دیدم یه موتور نقش زمین شده و پسر جوانی وسط آسفالت افتاده. صدای جیغ یه زن از پیاده‌رو بلند شد. چند نفر از مغازه‌ها دویدن بیرون. مردی که بستنی‌فروشی داشت داد زد: «زود باشین، زنگ بزنید اورژانس!»

پیاده شدم، نفس‌هام تند بود. دلم می‌خواست زمان رو برگردونم چند ثانیه عقب. رفتم سمت پسر. خون از پیشونیش می‌اومد و نفس‌هاش سنگین بود. با صدایی که خودم هم باور نمی‌کردم، گفتم: «داداش، آروم باش، الان کمک می‌رسه.»

چند لحظه بعد، صدای آژیر آمبولانس از دور اومد. مردم جمع شده بودن، بعضیا با بطری آب اومدن که سر و صورتش رو تمیز کنن. امدادگرها که رسیدن، با مهارت باندپیچی کردن و سرش رو ثابت نگه داشتن. یکی از اون‌ها رو به من گفت: «خوش‌شانس بوده، می‌تونست خیلی بدتر باشه.» این جمله کمی از فشار توی قلبم کم کرد، ولی سنگینی حس گناه هنوز سر جاش بود.

راننده پراید نقره‌ای کنار خیابون ایستاده بود، صورتش رنگ نداشت. پیرمردی که کنار مغازه ابزارفروشی بود، گفت: «توی این میدان، عجله همیشه یه بهای سنگین داره.» نگاهش مثل آینه بود، همه چیز رو بی‌واسطه نشون می‌داد.

وقتی پسر رو بردن بیمارستان، من هنوز کنار ماشینم ایستاده بودم. رد لاستیک‌های سیاه روی آسفالت مثل زخمی بود که وسط خیابون باز شده باشه. دستم رو گذاشتم روی سقف داغ ماشین و فکر کردم چقدر فاصله بین عادی بودن و فاجعه باریکه.

نشستم پشت فرمون، ولی دیگه ضبط رو روشن نکردم. مسیر برگشت طولانی‌تر از همیشه بود. هر پیچ و هر چهارراه رو با احتیاط رد می‌کردم. حس می‌کردم خیابون داره نفس می‌کشه و من فقط مهمون چند دقیقه‌ایشم.

اون روز، وسط ظهر داغ مرداد، فهمیدم که رانندگی فقط رسیدن به مقصد نیست. جاده به آدم یاد می‌ده که هر ترمز، هر نگاه به آینه و هر مکث کوتاه می‌تونه زندگی یکی رو نجات بده. از اون به بعد، حتی وقتی عجله داشتم، توی ذهنم تصویر اون پسر نقش می‌بست و پام روی گاز، خودش ترمز می‌گرفت.

ظهر داغ مرداد برای من شد درسی که هیچ وقت توی کتاب‌ها نوشته نشده بود، ولی هر بار که پشت فرمون می‌شینم، از اول توی ذهنم تکرار میشه.

داستان سبقت آخر

هوا گرگ‌ومیش بود. از اون صبحایی که نه کامل روشنه، نه کامل تاریک. کوچه‌ها هنوز بوی خواب می‌دادن و صدای جارو کشیدن رفتگر از دور می‌اومد. من پشت فرمون نشسته بودم و با خودم فکر می‌کردم: «امروز زودتر برم محل کار، رئیس دیگه بهونه نداره.» جاده خلوت بود، ولی خلوتی بعضی وقت‌ها خودش خطره.

داستان سبقت آخر

به جاده کمربندی که رسیدم، صدای موتور ماشین صاف و یکدست بود. آفتاب تازه سرک کشیده بود و نورش روی شیشه جلو پخش شده بود. از دور یه کامیون بزرگ رو دیدم که آروم می‌رفت. پام ناخودآگاه سنگین شد. با خودم گفتم: «یه سبقت بگیرم، زودتر می‌رسم.»

همین که رفتم برای سبقت، از روبه‌رو یه پراید سفید با سرعت میومد. فاصله‌مون کم بود، ولی حس کردم می‌تونم رد شم. اون لحظه همه‌چیز تو چند ثانیه خلاصه شد. صدای بوق ممتد، قلبی که تندتر از موتور می‌زد و بعد اون ضربه لعنتی.

ماشین چرخید و بغل جاده ایستاد. انگار زمین برای چند لحظه سنگین‌تر شده بود. از شیشه دیدم که پراید از مسیر منحرف شد و با گاردریل کنار جاده برخورد کرد. نفس توی سینه‌م حبس شد. فقط صدای باد می‌اومد که لابه‌لای سکوت می‌پیچید.

پیاده شدم. پاهام مثل چوب خشک شده بود. دویدم سمت پراید. راننده، مردی حدوداً سی‌ساله، روی فرمون خم شده بود. کمربند بسته بود، ولی پیشونیش شکافته شده بود. لب‌هاش می‌لرزید. با صدایی گرفته گفتم: «داداش، صبر کن، الان کمک میاد.»

یکی از راننده‌هایی که پشت ما بود، با تلفنش اورژانس رو خبر کرد. چند دقیقه بعد، صدای آژیر از دور اومد. انگار هر ثانیه مثل یک ساعت طول می‌کشید. امدادگرها که رسیدن، سریع دست به کار شدن. یکی‌شون گفت: «خوش‌شانس بوده، ضربه اصلی رو کمربند گرفته.»

ایستادم کنار جاده و به رد لاستیک‌های سیاه روی آسفالت نگاه کردم. خط‌هایی که داستان رو کامل تعریف می‌کردن، بدون حتی یک کلمه. فهمیدم فقط چند ثانیه فاصله بود بین این‌که همه‌چیز عادی بمونه یا همه‌چیز تموم بشه.

وقتی پراید رو بردن، ماشینم هنوز کنار جاده بود. نشستم پشت فرمون، ولی دیگه حس رانندگی نداشتم. فرمون توی دستم سرد بود و جاده جلو چشمم طولانی‌تر از همیشه.

راه برگشت رو با سرعتی نصف قبل رفتم. هر ماشین که سبقت می‌گرفت، قلبم یک لحظه می‌ایستاد. تو ذهنم مدام اون لحظه رو مرور می‌کردم. این‌که چطور یه تصمیم کوچیک می‌تونه زندگی چند نفر رو تا مرز نابودی ببره.

سبقت آخر برای من شد خط قرمزی که دیگه هیچ وقت ازش عبور نکردم. فهمیدم جاده به آدم یاد می‌ده که بعضی شانس‌ها رو باید از دست بدی تا زندگی رو از دست ندی. از اون روز، هر وقت کسی تو جاده بی‌احتیاط سبقت می‌گیره، زیر لب می‌گم: کاش بدونه، همیشه فرصت سبقت نیست.

دیدگاهتان را بنویسید