داستان کوتاه پیامبران برای کودکان

داستان کوتاه پیامبران برای کودکان

اگه دنبال یه راه ساده و شیرین برای آشنا کردن بچه‌ها با پیامبران هستی، مجموعه داستان کوتاه پیامبران برای کودکان دقیقاً همونه که لازمه! توی این مقاله، قراره با زبونی ساده و کودک‌پسند، قصه‌هایی جذاب و آموزنده از زندگی پیامبران رو تعریف کنیم؛ قصه‌هایی که هم آموزنده‌ان، هم دل بچه‌ها رو می‌برن. این داستان‌ها کمک می‌کنن بچه‌ها با مفاهیمی مثل مهربونی، صداقت، صبر و ایمان آشنا بشن؛ اونم بدون اینکه براشون خشک و خسته‌کننده باشه.

همچنین شما می توانید مجموعه داستان کوتاه با حرف ث را از مقاله مربوطه مطالعه کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

مجموعه داستان کوتاه پیامبران برای کودکان

در ادامه مجموعه داستان کوتاه پیامبران برای کودکان رو بهتون ارائه میدیم.

داستان چاه معجزه گر (داستان حضرت یوسف برای کودکان)

توی یه روز گرم تابستونی، وسط یه سرزمین خشک و سوزان، یه پسر خوش‌چهره و مهربون زندگی می‌کرد. اسمش یوسف بود. پسر بچه‌ای که دل نازک و قلبی پاک داشت. باباش، حضرت یعقوب، از ته دل یوسف رو دوست داشت و همیشه براش دعای خیر می‌کرد. اما خب، همین دوست داشتن زیاد باعث شد تا برادراش از حسودی آتیش بگیرن.

داستان چاه معجزه گر

یوسف بچه‌ای بود که همیشه با همه مهربون بود. وقتی گوسفندها گم می‌شدن، یوسف اول از همه دنبال‌شون می‌گشت. وقتی یکی از برادرا مریض می‌شد، یوسف تا شب بالا سرش می‌نشست. اما بعضی وقتا، خوبی کردن هم باعث دردسر می‌شه…

یه روز، برادراش که از حسادت دلشون پر بود، تصمیم گرفتن یوسف رو از جلوی چشم باباش بردارن. یکی‌شون گفت: “بیا بندازیمش توی چاه. نه می‌کشیمش، نه دیگه جلو بابا پیداش می‌شه.” بقیه هم با سر موافقت کردن.

همون روز، به حضرت یعقوب گفتن: “بابا، می‌خوای یوسف رو با خودمون ببریم صحرا؟ هم هوا بخوره، هم بازی کنه.” یعقوب نگران بود، ولی وقتی اصرار زیاد بچه‌ها رو دید، گفت: “باشه، ولی مراقبش باشید.”

تا چشم کار می‌کرد، بیابون بود و شن داغ. یوسف با دل خوش همراه برادراش راه افتاد. اما وقتی به چاه رسیدن، یه‌هو رفتارشون عوض شد. لباس قشنگ یوسف رو کندن و با گریه و التماس یوسف، اونو انداختن توی چاه.

توی دل اون چاه تاریک، یوسف تنها شد. اما می‌دونی چی باعث شد نترسه؟ چون ایمان داشت. چون می‌دونست خدا همیشه با بنده‌هاشه، مخصوصاً وقتی دلشون پاکه. همون‌جا با خودش زمزمه کرد: خدایا! تنها نیستم. تو کنارمی.

چند روز بعد، یه کاروان از اونجا رد شد. وقتی نگاه کردن، یه پسر خوشگل و مرتب ته چاه دیدن. تعجب کردن. یکی‌شون گفت: “بچه‌س؟ این‌جا چیکار می‌کنه؟” با طناب کشیدنش بالا. یوسف با لبخند گفت: “اسمم یوسفِ، گم شدم…”

کاروانی‌ها یوسف رو با خودشون بردن. اون‌قدر خوش‌برخورد و مودب بود که همه عاشقش شدن. بعد از مدتی، توی مصر، یوسف شد یکی از نزدیک‌ترین آدم‌ها به عزیز مصر. انگار خدا داشت براش یه مسیر خاص درست می‌کرد.

سال‌ها گذشت. یوسف بزرگ‌تر شد، عاقل‌تر شد، اما یه چیز هیچ وقت تغییر نکرد: مهربونی و ایمانش. اون‌قدر خوب بود که حتی وقتی برادراش اومدن مصر و جلوش زانو زدن، اونا رو بخشید.

گفت: “گذشته‌ها گذشته. خدا منو به خاطر صبر و ایمانم به این‌جا رسوند. اگه اون روز تو چاه نمی‌افتادم، شاید امروز این‌جا نبودم.”

بچه جون! این داستان بهت چی یاد می‌ده؟ اینو که:

  • حتی اگه دنیا برات تاریک شد، خدا کنارت هست.
  • خوبی کردن همیشه تو قلب خدا می‌مونه، حتی اگه بقیه قدر ندونن.
  • صبر، ایمان و مهربونی همیشه برنده‌ن.

یوسفِ قصه ما از چاه به قصر رسید. چون دلش پاک بود و به جای انتقام، بخشش رو انتخاب کرد. حالا نوبت توئه که مثل یوسف باشی: مهربون، صبور و باایمان.

داستان کوه آتیش، صدای خدا (داستان حضرت موسی برای کودکان)

توی دل بیابون‌های داغ و خشک، یه مرد مهربون و شجاع زندگی می‌کرد که اسمش موسی بود. حضرت موسی، از همون بچگی، داستان زندگیش مثل قصه‌های جادویی بود. از وقتی توی سبدی کوچیک گذاشتنش و روی آب رودخونه نیل رهاش کردن، تا وقتی که توی قصر فرعون بزرگ شد، همیشه دست خدا رو پشت زندگیش حس می‌کرد.

داستان کوه آتیش، صدای خدا

حالا که بزرگ شده بود، یه چوبدستی ساده داشت و با زن و بچه‌ش توی راه برگشت به مصر بودن. شب بود. آسمون پرستاره، ولی هوا سرد سرد. بچه‌ها می‌لرزیدن و زن حضرت موسی گفت: “اگه آتیشی پیدا بشه، خیلی خوب می‌شه…”

حضرت موسی یه‌هو توی تاریکی چشمش خورد به یه نوری عجیب، از دور مثل یه شعله آروم بالای کوه. با تعجب گفت: “شاید آتیش باشه. وایسید همین‌جا، می‌رم براتون بیارم.”

از اون لحظه به بعد، قصه‌ی عجیب حضرت موسی شروع شد…

همین که به کوه رسید، نور روشن‌تر شد. نه دود داشت، نه خاکستر. یه آتیش بود که نمی‌سوخت! موسی با خودش گفت: “این چه آتیشیه؟ چرا درختا نمی‌سوزن؟” همون موقع، یه صدا از دل کوه اومد. صدایی آروم، ولی پر از شکوه:

“موسی… موسی…”

حضرت موسی وایساد. قلبش تند تند می‌زد. صدا دوباره گفت: “منم، خداوند تو. کفش‌هات رو در بیار، توی سرزمین پاکی ایستادی…”

حضرت موسی هم تعجب کرده بود، هم خوشحال بود. با دلی پر از شوق گفت: “پروردگارا! چه کاری از من برمیاد؟”

خداوند گفت: “موسی، وقتشه که بری پیش فرعون. بهش بگو مردم منو آزاد کنه. اون‌ها حق دارن که آزاد زندگی کنن، نه اینکه توی زنجیر باشن.”

موسی با تعجب گفت: “ولی خدایا، من خوب حرف نمی‌زنم، زبونم نمی‌چرخه، کی حرفمو گوش می‌ده؟”

خدا گفت: “نترس موسی، من باهاتم. برادرت هارون رو هم می‌فرستم باهات. هر دو تاتون با دلِ قوی بروید. من کمکتون می‌کنم.”

و اینجوری شد که حضرت موسی با یه چوب‌دستی ساده و دلی پر از ایمان، راه افتاد به طرف مصر، پیش فرعونی که خودش رو خدای زمین می‌دونست.

وقتی رسیدن، فرعون با خنده گفت: “تو کی هستی که می‌خوای مردممو ببری؟ با این چوبدستی می‌خوای منو بترسونی؟”

اما خدا معجزه‌های زیادی به موسی داده بود. چوبدستیش رو انداخت زمین و یهو تبدیل به یه مار بزرگ شد! همه فراری شدن. بعد موسی دستش رو داخل لباسش کرد، بیرون آورد، نورانی شده بود مثل خورشید!

فرعون عصبانی شد، اما دلش نخواست بگه که باخته. گفت: “جادوگر آوردن! منم جادوگر دارم!”

اما جادوگرای فرعون، وقتی معجزه‌های موسی رو دیدن، خودشون سر به خاک گذاشتن و گفتن: “این جادو نیست، این کار خداست!”

فرعون بازم گوش نکرد. موسی با صبر و ایمان، بارها و بارها بهش هشدار داد. هر بار که فرعون لج می‌کرد، خدا یه نشونه‌ی جدید می‌فرستاد؛ مثل قورباغه‌ها، بارون خون، یا تاریکی سنگین.

تا اینکه یه روز، خدا به موسی گفت: “مردم رو جمع کن و از مصر برو. امشب وقتشه.”

موسی مردم رو جمع کرد و راه افتادن. اما فرعون با ارتشش دنبالشون کرد. وقتی رسیدن به کنار دریا، مردم ترسیدن. گفتن: “موسی، حالا کجا بریم؟”

حضرت موسی آروم بود. عصاش رو بلند کرد، به فرمان خدا، و زد به دریا…

و ناگهان، آب شکافته شد! وسط دریا یه راه خشک پدید اومد. مردم از اون راه رد شدن و نجات پیدا کردن. وقتی فرعون و سربازاش رسیدن، آب‌ها برگشتن سر جاشون.

و این‌جوری، خدا به موسی و مردمش پیروزی داد. چون وقتی با خدا باشی، حتی کوه هم جلوت خم می‌شه.

داستان نخ تسبیح در دست پدربزرگ (داستان حضرت ابراهیم برای کودکان)

یه روز گرم تابستونی بود. علی کوچولو با موهای آشفته و چشم‌های کنجکاوش کنار حوض خونه‌ی مادربزرگ نشسته بود و با سنگ‌ریزه‌ها بازی می‌کرد. از اون طرف حیاط، صدای پدربزرگ می‌اومد که داشت با تسبیح همیشگیش ذکر می‌گفت. علی یهو پرسید: بابابزرگ! تو همیشه با این دونه‌ها چی می‌گی؟ اینا چیه اصلاً؟

داستان نخ تسبیح در دست پدربزرگ

پدربزرگ لبخند زد، تسبیحش رو تو دست گرفت و گفت: اینا دونه‌های یاد خدا هستن. هر دونه‌ش یه داستانه. می‌خوای یکی‌شو برات بگم؟

علی با ذوق گفت: “آره، حتماً!”

پدربزرگ نفس عمیقی کشید و گفت: پس بشین کنارم، می‌خوام برات از یه پیامبر شجاع بگم، اسمش ابراهیم بود.

حضرت ابراهیم، یه مرد مهربون و دانا بود. از بچگی دنبال حقیقت می‌گشت. وقتی بچه‌ها سرگرم بازی بودن، اون آسمونو نگاه می‌کرد و می‌گفت: “کی این ستاره‌ها رو ساخته؟ کی خورشیدو بالا میاره؟ خدای واقعی کیه؟”

اون زمان، مردم شهر بت‌پرست بودن. یعنی به جای خدا، سنگ‌ها و چوب‌ها رو می‌پرستیدن. حتی پدر ابراهیم هم بت‌ساز بود! توی خونه‌شون کلی مجسمه کوچیک و بزرگ داشت. ولی ابراهیم دلش نمی‌خواست جلوی یه مجسمه تعظیم کنه. با خودش می‌گفت: “اونی که نمی‌تونه حرف بزنه یا تکون بخوره، چجوری می‌تونه خالق آسمون و زمین باشه؟”

یه شب که همه خواب بودن، ابراهیم آروم رفت و همه بت‌ها رو شکست. فقط بزرگ‌ترینش رو دست‌نخورده گذاشت و تبر رو انداخت روی دوشش. فردا که مردم اومدن معبد، دیدن واویلا! همه بت‌ها شکسته بودن!

با تعجب گفتن: “کار کی می‌تونه باشه؟!”

یکی گفت: “حتماً اون جوون شجاعه، ابراهیم!”

ابراهیم رو آوردن پیش همه. پرسیدن: “تو این کار رو کردی؟”

با خونسردی گفت: “من؟ نه، این بت بزرگه! تبر هم که دستشه. از خودش بپرسید، شاید خودش این کارو کرده!”

مردم با عصبانیت گفتن: “مگه نمی‌دونی اینا نمی‌تونن حرف بزنن؟”

ابراهیم لبخند زد و گفت: “خب اگه نمی‌تونن حرف بزنن، پس چطور می‌تونن خدای شما باشن؟!”

همه ساکت شدن. تو دلشون فهمیدن حق با ابراهیمه، ولی بعضیاشون از روی لجبازی گفتن: “باید بسوزونیمش!”

یه آتیش بزرگ درست کردن، اون‌قدری که شعله‌هاش تا آسمون می‌رفت. ابراهیم رو انداختن توی آتیش. اما اون دلش آروم بود. چون به خدا اعتماد داشت.

همون لحظه، خداوند به آتیش گفت: “ای آتش، برای ابراهیم سرد و بی‌خطر باش!”

آتیش سرد شد! انگار نه انگار که آتیش بوده. ابراهیم مثل گل از وسط شعله‌ها بیرون اومد. مردم با تعجب نگاه می‌کردن. بعضی‌ها اشک تو چشماشون جمع شده بود. از اون روز خیلی‌ها به خدای واقعی ایمان آوردن.

پدربزرگ گفت: “علی جون، این دونه از تسبیحم یاد اون آتیشیه که ابراهیم توش نسوخت. چون وقتی آدم دلش با خدا باشه، هیچ چیزی نمی‌تونه بهش آسیب بزنه.”

علی نگاهی به تسبیح انداخت و گفت: “منم می‌خوام یه دونه‌ از اینا داشته باشم، بابابزرگ.”

پدربزرگ لبخند زد و یکی از دونه‌ها رو کند و گفت: این مال تو، ولی یادت باشه، هر دونه‌اش یه قصه‌ست، و هر قصه‌اش یه درس داره.

داستان بارون بعد از دعا (داستان حضرت نوح برای کودکان)

یه روزی، تو یه سرزمین دور، مردم کم‌کم راه راست رو فراموش کرده بودن. نه به خدا فکر می‌کردن، نه به خوبی. دل‌هاشون پر از غرور شده بود و به جای اینکه با هم مهربون باشن، دنبال کارای بد بودن. هیچ‌کی به فکر بنده‌ خوب بودن نبود، جز یه مرد مهربون و صبور به اسم نوح.

داستان بارون بعد از دعا

حضرت نوح از همون اول با دل و جون دنبال خوبی بود. به همه می‌گفت: بیاید با هم یه دنیا بسازیم که توش خبری از دروغ و بدی نباشه. ولی مردم فقط می‌خندیدن و می‌گفتن: تو هم مثل بقیه‌ای، بی‌خود وقت تلف نکن.

نوح دلش می‌سوخت. هر روز می‌رفت و با دل مهربونش نصیحت می‌کرد. با لبخند می‌گفت: بیاید به راه راست برگردیم. خدا منتظرمونه. اما هیچ‌کس گوش نمی‌داد. حتی وقتی خسته می‌شد، با خودش می‌گفت: شاید فردا یکی از دلش نرم شد. چون می‌دونست، همیشه یه امیدی هست، حتی بین دل‌های سنگی.

بعد از سال‌ها، وقتی مردم نه‌تنها بهتر نشدن، بلکه بدتر هم شدن، خدا به نوح گفت: ای نوح، وقتشه. دیگه این مردم گوش نمی‌دن. یه کشتی بزرگ بساز، چون یه بارون بزرگ در راهه. بارونی که تموم زمین رو می‌شوره.

نوح تعجب کرد، چون اونجا که زندگی می‌کردن، همیشه خشک و بی‌بارون بود. اصلاً کسی یادش نمی‌اومد آخرین بار کی بارون اومده. اما نوح بدون سوال، دست به کار شد. شروع کرد به بریدن چوب، کوبیدن میخ و بستن تخته‌ها. یه کشتی بزرگ، درست وسط بیابون خشک.

مردم که دیدن نوح داره وسط بیابون کشتی می‌سازه، زدند زیر خنده. گفتن: نوح دیوونه شده! این‌جا که دریا نیست! نه ابر، نه بارون. آفتاب داغه و اون داره کشتی می‌سازه؟!

نوح فقط لبخند می‌زد و به کارش ادامه می‌داد. با خودش می‌گفت: “خدایی که منو راه انداخت، حتماً می‌دونه ته راه چیه.”

بعد از تموم شدن کشتی، خدا به نوح گفت: از هر حیوان یه جفت ببر داخل کشتی. خانوادت هم باهات باشن. وقت حرکت نزدیکه.

وقتی همه سوار شدن، آسمون کم‌کم تاریک شد. ابرها غریدن. و یهو… اولین قطره بارون افتاد. بارونی که مردم جدی نگرفتن، حالا کم‌کم شدید شد. سیل راه افتاد. دریا از آسمون سرازیر شد. خونه‌ها پر شدن، رودها طغیان کردن.

مردم با ترس دویدن سمت کشتی. گفتن: نوح! ما رو هم سوار کن! ولی دیگه دیر شده بود. درِ کشتی بسته شد. سیل تموم زمین رو گرفت، جز اون کشتی چوبی که با ایمان ساخته شده بود.

روزها و شب‌ها گذشت. بارون بند اومد. آب‌ها کم‌کم پایین رفتن. کشتی روی کوهی نشست. نوح یه پرنده فرستاد تا ببینه خشکی پیدا شده یا نه. بار اول پرنده برگشت، ولی بار دوم، یه شاخه زیتون توی نوکش بود. یعنی خشکی نزدیکه.

وقتی نوح و خانوادش از کشتی پیاده شدن، با دل پر از شکرگزاری رو به آسمون کردن و گفتن: خدایا، ممنون که با ما بودی. ممنون که نجاتمون دادی.

داستان قلب مهربون توی قصر زرین (داستان حضرت سلیمان برای کودکان)

خیلی وقت پیش، توی یه سرزمین پر از نخل و چشمه، پادشاهی زندگی می‌کرد که با بقیه پادشاه‌ها فرق داشت. اسمش سلیمان بود، ولی همه بهش می‌گفتن “پادشاه دانا”. چون نه فقط پادشاه آدم‌ها بود، بلکه پرنده‌ها، حیوان‌ها و حتی باد هم به حرفش گوش می‌دادن!

داستان قلب مهربون توی قصر زرین

حضرت سلیمان یه قصر بزرگ و قشنگ داشت. سقفش از طلا، حیاطش از مرمر سفید، و باغ‌هاش پر از درختای انار و پرتقال بود. ولی چیزی که قصر سلیمان رو خاص می‌کرد، نه زر و زیور بود، نه نگین و جواهر… بلکه دل مهربون و فکر روشن خودش بود.

سلیمان از همون بچگی دنبال علم و دانایی بود. کتاب می‌خوند، با داناها حرف می‌زد و همیشه گوش به حرف بنده‌های خوب خدا می‌داد. دلش برای آدم‌های فقیر و بی‌پناه می‌سوخت. هر جا که صدای کمک می‌اومد، خودش می‌رفت سراغش.

یه روز صبح، حضرت سلیمان روی تختش نشسته بود که صدای پر زدن یه پرنده از پنجره اومد. پرنده، با لهجه‌ مخصوص خودش گفت: “ای پادشاه دانا، تو که زبون همه‌ رو می‌فهمی، یه درد دل دارم.”

سلیمان با مهربونی گفت: “بگو کوچولو، چی شده؟”

پرنده گفت: “یه سرزمین دور هست که پادشاه و مردمش خدا رو نمی‌شناسن. به جای خدا، خورشید رو می‌پرستن. ولی یه ملکه اون‌جاست که قلب نرمی داره. می‌تونی نجاتش بدی.”

سلیمان سرشو تکون داد و گفت: “وقتشه یه نامه بنویسم و براش بفرستم.”

تو اون نامه نوشت:
“از طرف سلیمان، بنده‌ی خدا، به ملکه سرزمین سبا:
بیایید به جای پرستش خورشید، خدای واقعی رو بشناسید. خدایی که خورشید رو آفریده، نه خورشیدی که فقط می‌تابه.”

پرنده کوچیک نامه رو برداشت و رفت. وقتی رسید پیش ملکه، اون با تعجب نامه رو خوند. اولش جا خورد، ولی بعد با خودش گفت: “این پادشاه عجیب، حتماً چیزی می‌دونه. باید برم ببینمش.”

ملکه سبا با کاروان بزرگی راه افتاد به سمت قصر حضرت سلیمان. کلی طلا و جواهر و هدیه هم با خودش آورد. اما وقتی به قصر رسید و دید که سلیمان با ساده‌زیستی، ولی با عزت و مهربونی زندگی می‌کنه، دلش لرزید. فهمید که بزرگی به لباس و طلا نیست، به دل روشن و عقل خوبه.

حضرت سلیمان با لبخند گفت: “من هدیه نمی‌خوام. فقط می‌خوام بدونی خدایی هست که از همه مهربون‌تره. اون شما رو آفریده، نه خورشید.”

ملکه با دل خوش گفت: “من باور کردم. خدای تو همون خداییه که باید پرستیده بشه.”

و از اون روز، مردم سرزمین سبا هم با دل پاک به راه خدا برگشتن.

دیدگاهتان را بنویسید