داستان کودکانه در مورد ادب و احترام

5 داستان کودکانه در مورد ادب و احترام با نتیجه گیری آموزنده

ادب و احترام، از مهم‌ترین ارزش‌هایی هستند که باید از سنین کودکی در ذهن و رفتار کودکان نهادینه شوند. آموزش این مفاهیم بنیادین نه‌تنها در شکل‌گیری شخصیت فردی کودک مؤثر است، بلکه نقش مهمی در ایجاد روابط اجتماعی سالم و پایدار در آینده ایفا می‌کند. یکی از مؤثرترین روش‌ها برای آموزش مفاهیم اخلاقی به کودکان، استفاده از داستان‌های آموزنده و الهام‌بخش است؛ چرا که قصه‌ها با زبانی ساده و قابل درک، پیام‌های اخلاقی عمیقی را منتقل می‌کنند و در ذهن کودک ماندگار می‌شوند.

همچنین می توانید از مجموعه داستان کوتاه پنج خطی کودکانه، برای آموزش مسائل مختلف و نتیجه گیری استفاده کنید.

خرید انواع دوره نویسندگی

شما می توانید برای خرید انواع دوره نویسندگی اعم از کودک، نوجوان و سایر زمینه از سایت کلام یار اقدام کنید.

مشاهده دوره ها

5 داستان کودکانه در مورد ادب و احترام با جذابیت برای کودکان

در ادامه به ارائه 5 داستان کودکانه در مورد ادب و احترام می پردازیم.

5 داستان کودکانه در مورد ادب و احترام با جذابیت برای کودکان

داستان اول: گوش های جادویی نیما

یه روز آفتابی، نیما کوچولو از خواب بیدار شد، کش و قوسی به خودش داد و با یه عالمه بی‌حوصلگی گفت:

«ای باباااا… امروز هم باید بریم مهدکودک! حوصله‌ی هیچ‌کی رو ندارم، مخصوصاً اون خانم مربیه که همش می‌گه “بچه‌ها! باادب باشین!”»

نیما، یه پسر کوچولوی بازیگوش بود. دوست داشت داد بزنه، پاشو محکم بکوبه زمین، وسط حرف بقیه بپره و کلاً… هر کاری جز “مودب بودن”!

مامانش یه صبحونه‌ی خوشمزه براش گذاشت: نون، پنیر، گردو و یه لیوان شیر گرم. ولی نیما با اخم گفت:

«اِه! بازم شیر؟ نمی‌خورم! حوصله‌ی اینو ندارم!»
مامان با مهربونی گفت: «نیما جان، یه کوچولو بخور که تو مهد انرژی داشته باشی.»
اما نیما فقط غر زد و از سر میز پرید پایین و رفت کفشاشو پوشید.

داستان اول - گوش های جادویی نیما

وقتی رسید مهدکودک، تا خانم مربی گفت:
«سلام نیما جان، خوش اومدی!»
نیما بی‌حوصله گفت: «سلامِ سلام!»

خانم مربی با تعجب نگاهی به نیما کرد. نیما روزای قبل مودب‌تر بود. ولی امروز؟ انگار از دنده‌ی چپ بلند شده بود.

نیما رفت سراغ دوستاش، اما همین که آراد خواست چیزی بگه، نیما حرفشو برید و گفت:
«نه نه نه، بذار من بگم! داستان من باحال‌تره!»

همه‌ی بچه‌ها کم‌کم از نیما دور شدن. چون حس می‌کردن نیما هیچ‌کس رو تحویل نمی‌گیره. هیچ سلامی، هیچ خداحافظی‌ای، هیچ «لطفاً» و «ممنونم»ی… انگار این کلمات از دهن نیما حذف شده بودن!

اون روز ظهر، نیما وقتی خوابش گرفت، رفت گوشه‌ی اتاق و چشماشو بست. تو خواب، یه اتفاق عجیب افتاد!

یه پیرمرد کوچولوی عجیب با ریش بلند و لباسای رنگی رنگی اومد توی خواب نیما. یه چوب‌دستی تو دستش بود و یه کوله پشتی پر از گوش!

آره، درست شنیدی! گوش! کلی گوش کوچیک، بزرگ، گوش خرگوشی، گوش میمون، حتی گوش فیل!

پیرمرد گفت: «سلام نیما! من آقا گوش‌دارم هستم، از سرزمین احترامیا! اومدم بهت گوشای جادویی نشون بدم.»

نیما با تعجب گفت: «گوش جادویی؟ یعنی چی؟»

آقا گوش‌دارم گفت: «اینا گوش‌هایی هستن که فقط به حرف آدمای باادب گوش می‌دن. مثلاً وقتی یکی بگه “لطفاً” یا “ممنونم” یا با احترام حرف بزنه، این گوشا جادویی می‌شن و می‌تونن صداهای قشنگ‌تری بشنون! حتی صدای پرنده‌ها، صدای قلب دوستات، صدای خنده‌ی شادی!»

نیما خندید و گفت: «اگه گوشای منم جادویی بشن چی؟»

آقا گوش‌دارم گفت: «اول باید مودب بشی! باید یاد بگیری به بزرگترها احترام بذاری، به دوستات گوش بدی، و با کلمات قشنگ حرف بزنی. اون موقع، گوش‌هات جادویی می‌شن!»

نیما گفت: «اگه این‌کارو بکنم، گوشام واقعاً صداهای عجیب می‌شنون؟»

پیرمرد خندید و گفت: «بیشتر از اون! حتی صدای فکرهای خوبتو می‌شنوی…»

همون لحظه نیما از خواب پرید. بقیه‌ی بچه‌ها خواب بودن. ولی نیما تو فکر اون گوشای جادویی بود.

فردا صبح که از خواب بیدار شد، خیلی مؤدب گفت:

«مامان جون، سلام! صبح بخیر! ممنون که برام صبحونه درست کردی!»

مامانش با تعجب گفت: «وای مامان! چه پسر خوبی شدی تو یهو!»

وقتی رفت مهدکودک، با لبخند گفت:
«سلام خانم مربی! امروز قراره گوشام جادویی بشن!»

همه تعجب کرده بودن. نیما توی بازی نوبت رو رعایت می‌کرد، به آراد گفت:
«تو اول بگو، من بعدش می‌گم. چون نوبت توئه.»

وقتی چیزی می‌خواست، می‌گفت:
«لطفاً می‌تونی اون مدادتو بهم بدی؟ ممنونم!»

همه‌ی بچه‌ها از نیما خوششون اومده بود. یه روز که داشت کنار پنجره نقاشی می‌کشید، یه صدای عجیب شنید. صدا گفت:

«پچ پچ پچ… نیما… گوشات دارن جادویی می‌شن!»

نیما خندید. صدا واقعاً از توی گوشش اومده بود!

از اون روز به بعد، نیما نه فقط مودب شده بود، بلکه شادتر هم بود. چون فهمید مودب بودن یعنی احترام گذاشتن، یعنی دوست پیدا کردن، یعنی شنیدن صدای مهربونی!

و هر وقت کسی از نیما پرسید:
«چرا انقدر مودب شدی؟»
لبخند می‌زد و می‌گفت:
«چون گوش‌هام جادویی شدن… اونا فقط وقتی صداهای خوب رو می‌شنون که من هم خوب حرف بزنم!»

نتیجه داستان برای بچه‌ها:
ادب و احترام یه جور جادوئه. وقتی مودب باشی، بقیه هم دوست دارن باهات باشن. حرف‌هات قشنگ‌تر می‌شن، دلت شادتر می‌شه، و حتی گوش‌هات می‌تونن صداهایی رو بشنون که بقیه نمی‌شنون. ادب، یعنی جادوی مهربونی!

داستان دوم: هیولای بی ادب توی آینه

یه روزی، توی یه شهر کوچولو و آروم، یه پسر بازیگوش به اسم «آرین» زندگی می‌کرد. آرین یه اخلاق خاص داشت؛ اصلاً حوصله‌ی «مودب بودن» رو نداشت!
تا مامانش می‌گفت:
– آرین جان، لطفاً اون لیوان رو بده به من!
می‌گفت:
– خودت وردار!

وقتی باباش می‌گفت:
– سلام پسرم! روزت بخیر!
جواب می‌داد:
– هوممم…! (و با چشمش به گوشی‌اش نگاه می‌کرد)

داستان دوم - هیولای بی ادب توی آینه

حتی وقتی توی مهد، دوستش سارا گفت:
– آرین، می‌تونم با این ماشین بازی کنم؟
بلند گفت:
– نه! این مال منه! برو با یکی دیگه بازی کن!

یه روز که حسابی بداخلاق شده بود، مامانش گفت:
– آرین جان، آینه‌ی قدی‌تو از اتاقت بیار، می‌خوام تمیزش کنم.

آرین آینه رو آورد، ولی چون بازم اخمو بود، غر زد و گفت:
– آخه چرا من؟ من که نوکر نیستم!

آینه رو گذاشت رو زمین، ولی… یه اتفاق عجیب افتاد!

تا برگشت سمت آینه، دید یه چیزی توش تکون خورد. اول فکر کرد خودش بوده، ولی بعد خشکش زد!
تو آینه، یه پسر بود که شبیه آرین بود، ولی با یه تفاوت بزرگ: گوش‌های گنده و تیز، ابروهای کج و معوج، و یه دهن بزرگ با صدای نکره!

آرین گفت:
– وای! این کیه؟ چرا شبیه منه؟

هیولای توی آینه گفت:
– سلاممممم آرین! من نسخه‌ی بی‌ادب تو هستم! اسمم “بی‌ادبک”ه! هر موقع تو بی‌ادب می‌شی، منم ظاهر می‌شم!

آرین با ترس گفت:
– یعنی تو توی آینه زندگی می‌کنی؟
بی‌ادبک گفت:
– دقیقاً! هر چی تو بداخلاق‌تر باشی، من قوی‌تر می‌شم. تا جایی که یه روز از توی آینه بیرون میام!

آرین رنگش پرید. گفت:
– نه نه نه! من نمی‌خوام یه هیولای بی‌ادب از آینه بیاد بیرون!

بی‌ادبک گفت:
– پس باید ادب رو تمرین کنی! وگرنه من بزرگ‌تر، زشت‌تر، و پر سر و صداتر می‌شم!

آرین با تعجب گفت:
– چطوری باید تمرین کنم؟

هیولای آینه گفت:
– ساده‌ست. فقط کافیه یه کلمه‌ی جادویی رو به زبون بیاری وقتی با کسی حرف می‌زنی. مثلاً بگی «لطفاً»، «ممنونم»، «ببخشید»، «سلام»، «خدانگهدار». اون موقع من کوچیک و کوچیک‌تر می‌شم.

آرین سرش رو خاروند و گفت:
– خب… امتحان می‌کنم!

فردای اون روز، وقتی مامانش گفت:
– آرین عزیزم، صبحونه آماده‌ست!
آرین گفت:
– ممنونم مامان جون! الان میام.

مامانش با تعجب نگاهش کرد، لبخند زد و گفت:
– وای! چقدر شیرین شدی امروز!

توی مهد، وقتی سارا خواست باهاش بازی کنه، آرین گفت:
– بفرما! بیا با هم بازی کنیم. ماشینم خیلی خوشحاله که تو هم هستی!

سارا خوشحال شد و گفت:
– تو بهترین دوستی هستی که تا حالا داشتم!

اون شب، آرین با یه آینه‌ی کوچولو رفت تو اتاقش. قلبش تند تند می‌زد. با ترس به آینه نگاه کرد…
اما این بار، توی آینه فقط یه پسر خوش‌اخلاق و خوشحال دید، که لبخند می‌زد و موهاش مرتب بود.

آرین پچ‌پچ کرد:
– بی‌ادبک… رفتی؟

از توی آینه یه صدای دور شنید:
– آرههههه! چون تو مودب شدی، من رفتم بخوابم! امیدوارم دیگه بیدار نشم!

آرین خندید. دیگه فهمیده بود ادب فقط یه کار خوب نیست؛ یه جور جادوئه!
با یه «لطفاً» و یه «ممنونم»، می‌شه دل بُرد، دوست پیدا کرد، لبخند ساخت.

و از اون روز به بعد، وقتی یه بچه‌ای بداخلاقی می‌کرد، آرین می‌گفت:
– حواست باشه! آینه‌ی جادویی ممکنه هیولای تو رو نشون بده!

نتیجه‌گیری داستان برای کودک:

ادب و احترام فقط برای خوشحال کردن بزرگ‌ترها نیست؛ باعث می‌شه نسخه‌ی قشنگ‌تری از خودمون رو تو آینه ببینیم. ادب، کلید جادویی برای باز کردن دل بقیه‌ست.

داستان سوم: آرزو، مهمون سرزمین بی‌ادب ها شد

آرزو، یه دختر کوچولوی خوش‌ذوق و کنجکاو بود، اما یه مشکل کوچولو داشت:
زیاد با ادب حرف نمی‌زد!

مامانش می‌گفت:
— عزیزم، وقتی چیزی می‌خوای، بگو “لطفاً”.
آرزو می‌گفت:
— اِه خب می‌خوام، دیگه چرا لطفاً بگم؟

یا وقتی باباش چیزی بهش می‌داد، فقط می‌گفت:
— اُکی! (اونم بدون لبخند!)

داستان سوم - آرزو، مهمون سرزمین بی_ادب ها شد

دوستاش گاهی از دستش ناراحت می‌شدن چون وسط حرفاشون می‌پرید، یا اسباب‌بازی‌ها رو بی‌اجازه برمی‌داشت.

یه شب که آرزو با دلخوری توی تختش خوابیده بود چون مامانش بهش گفته بود «باید مؤدب‌تر باشی»، با خودش گفت:

«من که هیچ کاری نمی‌کنم! اصلاً کاش همه مثل من بودن و کسی این همه گیر نمی‌داد!»

همین که چشماشو بست… یهو یه نور آبی‌رنگ کل اتاقو پر کرد!
یه صدای عجیب گفت:
— خوش اومدی آرزو! تو وارد سرزمین “بی‌ادب‌ها” شدی!

چشم که باز کرد، دید وسط یه شهر عجیبه. خونه‌ها کج و کوله بودن، مغازه‌ها هم در نداشتن، و مردم با قیافه‌های عصبانی، با هم داد می‌زدن!

یکی می‌گفت:
— اون سیبو بده به من دیگه، زود باش!
اون یکی داد می‌زد:
— خودت برو وردار!

آرزو گفت:
— وای! اینا چرا همه بداخلاقن؟

یه دختر کوچولوی بداخلاق بهش نزدیک شد و گفت:
— تو کی‌ای؟ چرا انقدر عجیب حرف می‌زنی؟ اینجا کسی لطفاً نمی‌گه!

آرزو گفت:
— مگه می‌شه لطفاً نگفت؟

دختره خندید و گفت:
— اینجا اگه مؤدب باشی، می‌ندازنت بیرون!

آرزو کم‌کم فهمید که توی این شهر، نه کسی سلام می‌کنه، نه خداحافظ، نه تشکر. همه با دعوا کاراشونو پیش می‌برن.

رفت مغازه بستنی‌فروشی. گفت:
— یه بستنی می‌خوام!

فروشنده با اخم گفت:
— نه! چون نگفتی «خواهش می‌کنم»!

آرزو گفت:
— آخه شما که گفتین اینجا ادب بی‌ادبیه!

فروشنده خندید و گفت:
— شوخی کردم! اینجا همه‌مون خسته شدیم از این همه داد و بی‌ادبی. دنبال یه نفر می‌گردیم که دوباره «ادب» رو یادمون بده!

آرزو جا خورد:
— یعنی چی؟ من؟!

فروشنده گفت:
— آره، تو از یه دنیای دیگه‌ای اومدی، تو بلدی مودب باشی.

آرزو فکر کرد: «من که زیاد مودب نیستم… ولی شاید الان وقتشه نشون بدم می‌تونم باشم.»

شروع کرد به سلام کردن، تشکر کردن، نوبت دادن توی صف، اجازه گرفتن قبل از استفاده از وسایل بقیه.

کم‌کم مردم شهر با تعجب نگاهش می‌کردن. بعضیا خجالت کشیدن. بعضی‌ها شروع کردن ازش یاد بگیرن.

یکی گفت:
— ببخشید که اول دعوا کردم. می‌تونی یادم بدی چطوری باادب حرف بزنم؟

آرزو لبخند زد و گفت:
— اولش سخته، ولی بعد که یاد بگیری، همه ازت خوششون میاد.

تا شب، شهر پر شد از صداهای قشنگ:
«سلام!»
«ممنونم!»
«لطفاً!»
«ببخشید!»
«خواهش می‌کنم!»

و یهو… همون نور آبی برگشت!

یه پیرزن مهربون با عصا گفت:
— آرزو، تو ما رو نجات دادی. حالا می‌تونی برگردی خونه.

آرزو گفت:
— ولی من هنوز کامل مودب نیستم.

پیرزن خندید و گفت:
— تو راه رو پیدا کردی، این یعنی خیلی از راهو رفتی!

چشم که باز کرد، دید توی اتاقشه. مامانش صداش زد:
— آرزو جان، بیا صبحونه!

آرزو گفت:
— حتماً مامان جون! ممنون بابت صبحونه!

مامانش با تعجب گفت:
— وایییی! چه دختر خوش‌ادبی شدم من دارم می‌بینم؟!

آرزو فقط لبخند زد. دیگه می‌دونست ادب یعنی چه. یعنی تبدیل شدن به یه آدم قشنگ‌تر. نه فقط برای بقیه، بلکه برای خودت…

نتیجه داستان برای کودک:

دنیایی که توش هیچ‌کس مؤدب نیست، جای قشنگی نیست. وقتی با ادب و احترام با بقیه رفتار کنی، نه‌تنها دنیا قشنگ‌تر می‌شه، بلکه تو هم یه آدم خاص و دوست‌داشتنی‌تر می‌شی.

داستان چهارم: مهمونی تو قصر ادب

روزی روزگاری، توی یه شهر کوچیک و قشنگ، دختری بود به اسم هلیا. هلیا خیلی مهربون بود، اما یه مشکلی داشت…
حوصله‌ی گفتن «لطفاً»، «ممنون»، «سلام»، «خداحافظ» و اینجور حرفای مودبانه رو نداشت!

با خودش می‌گفت:
«خب آخه همه می‌دونن چی می‌خوام، چرا هی باید بگم لطفاً لطفاً؟ یا مثلاً چرا باید بگم مرسی؟!»

وقتی مامانش آب می‌داد، فقط می‌گفت:
– بده دیگه! تشنه‌ام!
وقتی باباش کمکش می‌کرد، می‌گفت:
– خب کار خودته، بابامی دیگه!

داستان چهارم - مهمونی تو قصر ادب

تو مدرسه هم همین‌طور. وقتی چیزی می‌خواست، فقط انگشت دراز می‌کرد. وقتی کسی کمکش می‌کرد، انگار نه انگار! فقط می‌گفت:
– اوکی.

یه شب، وقتی خوابش برد، خودش رو توی یه جای عجیب دید…
یه قصر طلاااایی، وسط یه دشت پر از گل‌های رنگارنگ! یه عالمه پرنده‌ی حرف‌زن، درختی که شعر می‌خوند، و سنگ‌هایی که راه می‌رفتن!

هلیا با تعجب گفت:
– من کجام؟ اینجا دیگه چه خبره؟!

یه پرنده‌ی آبی اومد جلو و گفت:
– به سرزمین کلمات خوش اومدی! امروز تولد پادشاه ادبِ، قراره مهمونی باشه! همه دعوتن… فقط باید کلمه‌های جادویی رو بلد باشی!

هلیا گفت:
– کلمه‌ی جادویی؟ منظورت چیه؟

پرنده گفت:
– مثلاً «سلام»، «لطفاً»، «ببخشید»، «ممنونم»! اینا بلیط ورود به قصره!

هلیا پوزخند زد و گفت:
– اِه! همون حرفای همیشگی؟ خیلی ساده‌ست! من که لازم نمی‌بینم همیشه بگمشون.

پرنده لبخند زد و چیزی نگفت. به جاش، بال‌هاشو باز کرد و هلیا رو برد تا برسه به دروازه‌ی قصر.

دو تا نگهبون اونجا بودن. هر دو تا مثل کتاب‌های سخنگو بودن! تا رسیدن، یکی از اون‌ها گفت:

– سلام دختر کوچولو! برای ورود به قصر، بگو کلمات جادویی رو!

هلیا با خجالت گفت:
– اِمم… می‌تونم بیام تو؟

نگهبون اخم کرد:
– با این جمله نمی‌تونی وارد بشی. یه چیزی کمه…

هلیا فکر کرد. گفت:
– خب… لطفاً اجازه می‌دید بیام تو؟

بومممم! دروازه باز شد و نگهبونا با خوشحالی گفتن:
– آفرین! این همون جادو بود!

هلیا وارد قصر شد. واااای چه مهمونی باحالی! همه باهم می‌رقصیدن، موسیقی پخش بود، و کلی غذا و شیرینی رنگارنگ روی میزها چیده بودن.

ولی یه نکته بود: اگه کسی چیزی می‌خواست و بی‌ادبانه می‌گفت، غذاها و خوراکی‌ها ناپدید می‌شدن!

مثلاً یه بچه‌ی کوچولو گفت:
– یه شکلات بده!

درجا شکلات غیب شد!

اما وقتی یکی دیگه گفت:
– لطفاً می‌تونم یه شکلات بردارم؟
یه شکلات بزرگ و براق جلوی دستش ظاهر شد!

هلیا با دهن باز به این صحنه نگاه کرد. بعد آروم گفت:
– یعنی ادب واقعاً این‌قدر مهمه؟!

تو همین فکر بود که صدایی از پشت سرش اومد.
پادشاه ادب، با شنل بنفش و عصای نورانی، با لبخند گفت:
– آره دختر قشنگم! ادب فقط یه کار خوب نیست، یه جادوی واقعی‌ـه!

هلیا گفت:
– ولی خب… بعضی وقتا حسش نیست که بگیم این چیزا رو.

پادشاه گفت:
– می‌دونی چرا بعضی‌ها تنهان؟ چرا بعضیا رو همه دوست دارن؟ چون اون‌هایی که با ادب حرف می‌زنن، دل بقیه رو گرم می‌کنن. مثل خورشید، می‌تابن به قلب‌ها.

هلیا با دقت گوش داد. بعد گفت:
– یعنی منم اگه مودب بشم، همه دوستم دارن؟

پادشاه گفت:
– نه فقط دوستت دارن، بلکه قوی‌ترین جادوی دنیا رو توی دلت می‌ذاری… احترام، باعث می‌شه حتی درهای بسته، برات باز شن.

همون لحظه، نور طلایی دور هلیا پیچید. چشم‌هاشو بست…
و وقتی باز کرد، دید توی تختشه! مامانش از توی آشپزخونه صداش کرد:

– هلیا جون! بیا صبحونه بخور عزیزم!

هلیا لبخند زد و با صدای بلند گفت:
– حتما مامان جون! ممنون که برام صبحونه درست کردی!

مامانش با تعجب گفت:
– وای! چی شده مامان؟ تو یه فرشته شدی؟

هلیا خندید و گفت:
– نه مامان… فقط بلیط ورود به قصر ادب رو پیدا کردم!

نتیجه داستان برای بچه‌ها:

ادب مثل یه جادو عمل می‌کنه. وقتی با ادب با بقیه حرف می‌زنیم، نه تنها دلشون رو شاد می‌کنیم، بلکه دنیا هم در جوابش، برامون مهربون‌تر می‌شه. کلمات مودبانه، بلیط ورود به قصر دوست‌داشتنی‌هاست!

داستان پنجم: خرگوشی که بلد نبود سلام کنه

توی یه جنگل سرسبز و قشنگ، یه خرگوش شیطون و بانمک زندگی می‌کرد به اسم «گوش‌درآز»!
چرا اسمش این بود؟ چون گوش‌هاش انقدر بلند بود که وقتی راه می‌رفت، گاهی باهاشون برگا رو جمع می‌کرد!

اما گوش‌درآز یه مشکل داشت…
بلد نبود سلام کنه، نه تشکر می‌کرد، نه ببخشید می‌گفت، نه خداحافظ. اصلاً کلمات مودبانه از دهنش در نمی‌اومد!

مثلاً وقتی لاک‌پشت مهربون بهش می‌گفت:
– سلام گوش‌درآز جان، خوبی؟
فقط نگاش می‌کرد و می‌رفت!

داستان پنجم - خرگوشی که بلد نبود سلام کنه

یا وقتی سنجاب کوچولو بهش آب‌میوه می‌داد، می‌گفت:
– بگیر، مال خودت!
گوش‌درآز فقط می‌گرفت و می‌رفت، نه «ممنون»، نه هیچی!

همه‌ی حیوان‌های جنگل کم‌کم ازش دلخور شدن. ولی گوش‌درآز اصلاً حواسش نبود. با خودش می‌گفت:
– من که کاری نکردم! سلام که گفتن نداره! مهم کاره، نه حرف!

یه روز صبح، وقتی بیدار شد، دید هیچ‌کس دم لونه‌ش نیست.
معمولاً همیشه یه صف بلند جلوی لونه‌اش بود:
کلاغ می‌اومد خبر جدید می‌داد، جغد از شب قبل تعریف می‌کرد، جوجه‌تیغی براش شیرینی می‌آورد…

ولی امروز؟ هیـــچ‌کی نبود!

رفت سمت رودخونه، دید ماهی‌ها دارن با هم بازی می‌کنن. گفت:
– جا هست واسه من؟

ماهی‌ها گفتن:
– اگه بگی «سلام» و «می‌شه بازی کنم؟»، شاید بیای!

گوش‌درآز گفت:
– واااای! مگه مدرسه‌ست؟ چرا انقدر رسمی؟!

ماهی‌ها گفتن:
– ادب قشنگه. ما با بی‌ادبا بازی نمی‌کنیم.

خرگوش قصه‌ی ما ناراحت شد. رفت پیش جغد دانا، که همیشه جواب سوالاشو می‌داد. گفت:
– جغد دانا! چرا همه ازم دوری می‌کنن؟ من که کاری نکردم!

جغد گفت:
– تو کار نکردی، ولی حرف نزدی. کلمه‌ها مهمن. مثل کلیدن. باهاشون می‌تونی در دلِ بقیه رو باز کنی.

خرگوش گفت:
– خب من خجالت می‌کشم سلام بگم. یا بگم ممنونم. فکر می‌کنم خنده‌دارم!

جغد گفت:
– ادب خنده‌دار نیست. ادب یعنی احترام به بقیه. کسی که مودب باشه، یعنی دلش مهربونه.

گوش‌درآز رفت گوشه‌ی جنگل، روی تنه‌ی درخت نشست و فکر کرد…
همون موقع، دید جوجه‌تیغی داره یه خورجین میوه می‌بره. سریع دوید جلو، اما این‌بار گفت:

– سلااااام جوجه‌تیغی جان! کمکت کنم؟

جوجه‌تیغی برگشت، با تعجب گفت:
– وای! تو سلام دادی؟! چی شده؟!

خرگوش گفت:
– من تازه فهمیدم ادب یعنی چی. اجازه می‌دی میوه‌ها رو برات بیارم؟

جوجه‌تیغی گفت:
– معلومه! خیلی هم ممنونم!

خرگوش گفت:
– قابل نداره! (و برای اولین بار، یه لبخند از ته دل زد.)

از اون روز، گوش‌درآز عوض شد. نه به خاطر اینکه کسی مجبورش کرد، بلکه چون فهمید کلمه‌های قشنگ، مثل بذر مهربونی‌ان. هر جا بکاریشون، گل لبخند درمیاد.

دیگه هر جا می‌رفت، همه می‌گفتن:
– ببین! این همون خرگوشه‌ست… ولی حالا خیلی مودب و دوست‌داشتنی شده!

و جنگل، پر شد از صداهای قشنگ:
سلام! روزت بخیر! ممنونم! ببخشید! خداحافظ!

و خرگوش قصه‌ی ما؟ حالا دیگه اسمش «گوش‌زرنگ» شده بود، چون بلد بود با ادب، دنیای خودش رو قشنگ‌تر کنه.

نتیجه اخلاقی داستان (برای کودک):

ادب یعنی احترام گذاشتن به دل‌های دیگه. وقتی با ادب حرف می‌زنیم، نه تنها مهربون‌تر می‌شیم، بلکه بقیه هم دوستمون دارن. سلام، لطفاً، ممنونم و ببخشید، جادوهای کوچیکی‌ان که دنیای بزرگتری رو برات باز می‌کنن!

دیدگاهتان را بنویسید